علاقه ام رو به همه چيز از دست دادم
سلام دوستان
شايد مشكلات من براي شما آشنا و تكراري باشه ولي ديگه واقعا بريدم
داستان جديد من ازينجا شروع شدكه 2 ماه پيش توي يه جروبحث اسمسي يه اسمس به شوهرم دادم بهش نرسيده بود منم نميدونستم،ازين قضيه 20 روزي گذشت سر صلح و دوستي داشتيم اسمس كاري ميكرديم يه اسمس بهش دادم ديدم خيلي سريع بهم زنگ زدو شروع كرد دادوبيداد كه اين چه اسمسيه براي من فرستادي منم از همه جا بيخبر هي ميگفتم اسمس بدي برات نفرستادم و ج سوالتو دادم بعد كه فهميدم اسمس 20 روز قبل با اسمس جديد قاطي شده و براش رفته،منم اسمس هارو بهش نشون دادم ولي باور نكرد تهمت بهم زد كه تو ميخواستي براي كسي ديگه بفرستي اشتباهي براي من فرستادي،تا يه هفته باهام قهر بود هرجا ميرفتم مثلا كلاس ميرفتم اسمس ميداد معلوم نيست تو كلاس باشي يا نه به اسم كلاس يه جا ديگه رفتي منم ميذاشتم صذاي استادو بشنوه بعد قطع ميكردم ،بعد يه هفته آروم شد ديگه نميدونم فهميده بود اشتباه كرده يا نه منم به روي خودم نياوردم ولي خوب عذرخواهي هم نكرد
اين يه طرف قضيه بود طرف ديگه هم اينكه الان دوماهه گوشيش رمز داره هميشه رو سايلنته و بعضي اوقات اسمس كاري ميكنه كه خيلي حواسش به گوشيشه نميخوام تهمت بزنم ولي خوب رفتارش مشكوكه همين باعث شدكه من دوباره ياد خاطرات كذايي و خيانتش افتادم نميدونم چرا اينبار طوري شدم كه انگار ديروز اتفاق افتاده توي اين مدت 10-15 روز خيلي چيزا از گدشتش به طور تصادفي فهميدم كه ديوونم كرد اوايل ولي الان خوبم ،رفتارمشكوكش باعث شد مستقيم و غير مستقيم باهاش حرف بزنم و اين باعث واكنش شديدش شد الان دو،3 هفتس دعوامون بالا گرفته ازهم خيلي فاصله گرفتيم چندروز پيش بهم گفت ازت متنفرم حالم ازت بهم ميخوره تو بزرگترين دشمن مني نميدونم از ته دلش بود يا نه ،بامن غذا نميخوره پيش من نميخوابه گرچه من تنهاش نميذارم ميگم نميخوام دشمنم از اختلاف منو تو شاد بشه ،
ولي الان مهم حسيه كه من بهش دارم من قبلاديوونه وار دوستش داشتم ميپرستيدمش بااينكه خيانت كرده بود ولي حسم كم نشد مهمترين آدم زندگيم بود اگه مريض ميشد من ميمردم،الان ديگه برام مهم نيست حس ميكنم دوست داشتنم كم شده هميشه تو دعواها من كوتاه ميومدم الان غرورم نميداره كوتاه بيام ديگه نميتونم تحقير بشم ضمن اينكه زندگيمو دوست دارم و نميخوام از دستش بدم ميخوام رابطمون خوب بشه ،اينقدر عصبانيم كرده كه منم بهش توهين كردم رومون به روي هم باز شده مثل خودش زدم فاز لجبازي شدم جنس خودش،
سرزنشم نكنيد كم آوردم شوهرم نميفهمه اگه حسودم چون دوستش دارم زندگيم برام مهم بوده
الان ديگه هيچي برام مهم نيست ديگه برام مهم نيست چي پيش مياد حتي ميل جنسي هم ندارم قبلا مثل پروانه دورش بودم الان حتي نميخوام پيشش بشينم ،يه كاري كرده كه عشقم داره به نفرت تبديل ميشه
نميدونم ميشه اين زندگي رو درست كرد؟؟؟؟؟؟؟؟