مشکلم مامانم شده بهم کمک کنید
:54::54:سلام بچه ها هر دم از این باغ بری میرسد تا الان مشکل خودم بودم حالا دوباره شده مامانم
مامان من افسردگی داره هر چند وقت یک بار اعصاب ما رو هم میریزه بهم اصلا بهمون توجه نداره من دو تا خواهر و دو تا برادر دارم و همگی ازدواج کردیم خودم بچه آخر خانواده هستم که پارسال ازدواج کردم مشکلات خودم و تو تاپیک های قبلی نوشتم که اونم برمیگرده به حالات روح و روانم نمیدونم از یه طرف تا میام رو خودم کار کنم مامانم بیماری اعصابش پیش میاد خیلی خسته شدم از یه طرفم اصلا قبول نمیکنه بره دکتر و دارو استفاده کنه همه داروها رو ریخته دور به ما میگه شما فکر میکنید من دیوونه ام همیشه به داداشام فکر میکنه و غصه اونا رو میخوره چون داداشام کار ندارن گاهی وقتا دوست دارم برم یه کشور دیگه و تنها زندگی کنم و اصلا به کسی فکر نکنم این چه زندگیه که باید غصه هم رو خورد خیلی خسته شدم از بیماری مامانم
وقتی که اعصابش پیش میاد همش حرف میزنه و غیبت این و اون و میکنه و تو حرفاش میخنده و بعدشم زیاد نماز میخونه و گریه میکنه مخصوصا نصفه شب پا میشه نماز میخونه و گریه میکنه به حرف ماها گوش نمیکنه اصلا هر چی از خدا میخوام بهش آرامش بده انگار بی فایده است بچه ها شما با دلای پاکتون دعا کنید به قران خسته شدم از فکر مامانم نمینونم افکارم و متوجه زندگیم کنم همش میگم خوش به حال بقیه که مامانشون سالم و سرحالن و به خودش و بچه هاشون میرسن و روحیه میدن نه مامان ما که باعث غصه ماست یه بغض سنگین داره خفه ام میکنه :54: