واقعا نمیدونم با شوهرم و خانواده اش چه جوری برخورد کنم.راهنمایی کنین لطفا
سلام. من حدود 3 سال ازدواج کردم و 28 سالمه و یه دختر 10 ماهه دارم.من و شوهرم سنتی ازدواج کردیم و با خانواده شوهرم توی یه آپارتمان زندگی میکنیم. ولی از همون اول نه خانواده من با شوهرم و خانوادش جوردر نیومدن همم اونا با خانواده من. به خاطر همین شوهرم با خانوادم نمی سازه و مشکلاتی برام درست میکرد و می کنه.مثلا هفته ای 2 بار حق دیدن خانوادم دارم. و من پدرم 8 ماه پیش از دست دادم و فقط یه برادر دارم و مامانم تنها می مونه که این مسئله من داغون می کنه ولی شوهرم نمیزاره زود زود برم در ضمن کار شوهر من جور یه که 3، 4 روز از هفته تو شهر خودمون 3،4 روز یه شهر دیگه. و هر جور باهاش صحبت می کنم قبول نمیکنه تا زود زود برم خونه مامانم.از یه طرفم خانواده خودش که دخالتشون 100 % و تاثیر گزاریشون روی همسرم 100%.
وقتی انتقاد میکنم سعی میکنه بیشتر صمیمی بشه با خانوادش انتقاد نمی کنم فکر میکنه خانوادش خیلی خوبن .و یه رفتارهای می کنه تا بفهمونه که من عددی نیستم تا بخوام انتقاد کنم. انقدر که به خانوادش و حرفها و حرکتهای اونا ارزش میده حرفای من ذره ای ارزش نداره. خانوادش آدمای خیلی پر سیاست دو رو دروغ گو و دخالت کننده هستن باور کنین تمام این صفات دیدم.نمیزارن پسراشون تنهایی برن مسافرت یا با زن اشون صمیمی بشن یا به لباسی که می خریم دخالت میکنن به بچه به این که کی میری کجا میری به همه چی خلاصه دخالت میکنن و شدیدنم پر رو هستن. و احساس میکنم 80% تمام مشکلاتم از طرف خانوادش البته اگه شوهرم واقعا بخواد می تونه جلشون بگیره ولی نمی خواد. خودشم من اولا خیلی حساس بودم و بی سیاست. ولی خودم تغییر دادم سعی میکنم به شوهرم زیادتر برسم و با هاش صمیمی تر بشم.ولی انقدر آدم سر سختی که هیچ محبتی روش اثر نمیزاره. حرفش حرف. عوض نمیشه.
واقعا احساس می کنم من در مقابل خانوادش و خودش کم آوردم. و بیشتر به خاطر بچه ام همه چی رو قبول کردم. کمکم کنین .چی کار کنم.واقعا موندم گیج شدم. کلی مشکلات دارم. نه میتونم تنهایی برم بیرون. فقط به خانوادش اعتماد داره. نه اختیار دارم. میگه به زن اختیار نمیدن. میگه زن تنهایی بیروگ نمیره میگه هر جا میری به خانوادم بگو. میگه وظیفه تو نیست بری خونه مامانت وطیفه زن داداشت هست. حتی نمیزاره برم خونا داداشم.اعتراضم بکنم بدتر میکنه.و کلی حرفای دیگه ولی با این حال من سعی میکنم بهش برسم. باهاش خوب باشم.
خستم.از یه طرف دلم شکسته ازش از یه طرف هم میخوام زندگیم درست کنم