با این شلخته بازیای مامان و بابام چی گار کنم؟ مگه من کلفتم؟
سلام.
خیلی سریع میرم سراغ اصل مطلب.
پدر و مادر من به شدت شلخته هستن. و من کلا هر روز حداقل شش ساعت دارم فقط کارهای خونه رو انجام میدم وآخرش هم هیچی.
باز مامان بهتره. ولی خب یه سری اخلاقایی داره از جمله اینکه خرت و پرت زیاد دور خودش جمع میکنه. حتی دلش نمیاد مسواکی که دیگه و ساله کار کرده!! رو بندازه دور و حتما اصرار داره که نگه داشته بشه، شاید به یه دردی خورد.
یا مثلا چیزهای بازیافتی مثل کاغذ و پلاستیک و اینها رو که من جمع میکنم تا هفته ای یک بار که ماشین بازیافت شهرداری میاد تحویل بدم، روزی که باید یحویل بدیم میریزه بیرون و توشون رو میگرده که نکنه چیزی به درد بخور باشه و ریخته باشم دور. چیزی هم پیدا نمیکنه ها.. ولی مثلا قوطی کنسرو و رانی و چیزهای فلزی رو از توش در میاره و جدا ذخیره سازی میکنه تا زیاد بشه و سالی یه بار ببره بفروشه. یعنی خونه باید منفجر بشه و کلی چیز دور و برمون جمع بشه، که بعدا میخواد بفروشه و مثلا بیست هزار تومن پول در قبالش گیرشون بیاد.
یا حتی چورابهای پوسیده و سوراخ شده رو هم نمیذاره بریزم ذور. و باورتون نمیشه بگم اندازه چند تا ساک دستی جوراب کهنه نگه داشته که شاید زمانی بشینه کش بندازه توشون و بدوزدشون.
یا حتی ژیلت های چندین بار استفاده شده ای رو که من میندازم دور، میرم میبینم باز برشون داشته و نگه داشته.
یا مثلا ما سه ساله اومدیم یه خونه دیگه. قبلا توی این خونه خب کسانی زندگی میکرده اند و پیچ و میخ و این چیزا رو دیوارها جایی که قاب و تابلوهاشون رو وصل میکردن هست. ولی خب اونا طبق چیدمان و سلیقه خودشون بوده حتما جای تابلوهاشون.
مامان هم میگه اجبارا همون جاها باید اگه قابی و تابلویی میخواید وصل کنید وصل کنید و حق اینکه جایی دیگه از دیوار رو میخ یا رول پلاک بزنید ندارید.
خب به چیدمان خونه ما نمیاد. الان مثلا ساعت توی آشپزخونه ما، گوشه پایینش زیر یخچاله!!
کلا هیچ هارمونی و نظم درستی نداره هیچیمون.
احتمال میدم الان بگید حتما تو وسواسی هستی. نه، وسواسی نیستم. ولی خداییش خیلی مزخرفه چیدمانون.
و چیز دیگه ای از اخلاق مامان هم که خیلی روی اعصابمه، کنترلگری شدیدشه. یعنی واقعا فکر میکنه من سی ساله، مثلا نمیدونم که پیاز داغ درست کنم چجوری باید درست کنم؟ حتما هر کاری میکنم باید بالا سرم باشه و هی نظر بده؟؟
یا حتی خیلی هم که به خودش فشار نیاره و نخواد حرف بزنه، بعد که مثلا من جایی رو تمیز کردم، سریع میره چک میکنه ببینه چی شده و کم و کاست و ایرادی نداره که بگه؟
یا مثلا یک سری خوراکی ها، مثل مغز یا انجیر خشک یا شکلات و ... رو حاضره قایم کنه و کسی ندونه کجاس، ولی یه موقع خواهرزاده هام که میان اینجا، نخورن تموم بشه. آخر سر هم من یهو پیداشون میکنم میبینم اصلا معل.م نیست مال کی بوده که دیگه پشه زدن.
این از مامان.
حالا برم سراغ بابا... که واقعا من نمیدونم باید چی بگم در موردش....
ایشون به شذت شلخته است. و علاوه بر شلختگی، نظافت رو هم رعایت نمیکنه.
مثلا ایشون عادت دارن وقتی میرن دستشویی چراغ روشن نمیکنن. دلیلش رو هم نمیدونم چرا. کلا با هواکش هم که مخالفن و به هیچ عنوان هواکش دستشویی رو وقتی میرن روشن نمیکنن. ولی مشکل اینا نیست. مشکل اینه که هر بار که ایشون میرن دستشویی من مجبورم برم پشت سرشن دستشویی رو تمیز کنم. چرا؟ چون ایشون گویل توی تاریکی متوجه نمیشن که فضولات دفع شده، وارد چاه شده یا روی سنگ توالت باقی مونده....!!!! یا مثلا اگر بینیشون رو تمیز میکنن، همین داستانه.
یا مثلا یهو تصمیم میگیرن برن سبیل رو مرتب کنن. موهاش همونجا توی دستشویی باقی می مونه و من بدبخت هستم که باید برم تمیز کنم.
توی اتاق بابا، یه چوبب لباسی ایستاده هست. یکی هم پشت درش. که گویا برای ایشون دکوریه. چون لباسهاشون ولو روی مبل و تخته.
لباس هایی که عوض میکنن و کثیفه، همونجا روی مبل. نمیبره بذاره توی ماشین لباسشویی یا حمام. جوراب کثیفا همونجا رو مبل.
چیچ گوشتی و ... روی یخچال. من هی میبرم میذارم توی جعبه ابزار. دفعه بعد که استفاده کردن، باز روی یخچال.
قبض های پرداخت نشده، به نظر ایشون باید جاش زیر سساعت توی هال باشه. با اینکه من یه کشو رو در نظر گرفتم، گفتم قبض ها رو اینجا بذارید. ولی باز میذارن زیر ساعت.
قبض های پرداخت شده رو هم جرات ندارم بنذازم ذور، مگر اینکه یک سال ازشون گذشته باشه.
حتی زحمت اینکه غلاف قرص هایی که میخوره و توم میشه رو خودش بندازه دور به خودش نمیده. همونجا روی میزش، یا کف اتاق میندازه.با اینککه اتاقش سطل زباله هم داره.
شغلش یه شغل فنیه و وقتی هم از سر کار میاد بوی روغن و آهن و اینها میده. من اتفاقا خیلی احترام قایلم برای اهل کار بودنش. ولی واقعا چرا باید وقتی میاد، به جای اینکه یه بالش بیاره یا بگه دختر یه بالش برای من بیار، روی کوسن ها میخوابه؟ خب چرا همش کوسن های ما باید بوی روغن و آهن بده از دست بابا؟
یا چرا وقتی بینیش پره، نمیره توی دستشویی؟ همونج که نشسته باید پاک کنه و بریزه؟؟؟
تازه بی سواد هم نیست. سنش بالا هست. ولی هنوز ماشالله نه مشکل عقلی پیدا کرده نه مشکل حرکتی. با این سنش هنوز سر کار میره. که یه کار فنیه و خودش هم چندین بار در سطح استان و کشور مهندس نمونه شده. و خیلی هم اهل کتاب خوندنه و ادعای روشنفکریش هم زیاد میشه.
ولی توی این چیزا......!!!
یا مثلا وقتی میبینه من آشپزخونه رو ریختم بیرون و دارم تمیز میکنم و دم عیده و آدم کار و زندگی داره، چرا بدون مشورت مهمون دعوت میکنه؟ مثلا اقوام میخوان برن یه جایی سفر. اگر مسیرشون به شهر ما بخوره، اصرار بهشون میکنه که باید بیاید خونه ما سر راه. هر چی هم اونا مخالفت میکنن اینقدر به اصرار کردن ادامه میده تا اونا توی رودربایستی قبول میکنن. ولی یه کلام از ما نمیپرسه آمادگی دارین اصلا یا نه؟
یک دره کمک هم توی کارهای خونه نمیکنه. فقط گاهی سبزی پاک میکنه.
و جالب اینکه در 95 درصد موارد کوچکترین تشکری از غذ، و از تمام کارهایی که توی خونه میشه نمیکنه.
امسال من خودم دست تنها یخچال و فریزر و اجاق گاز و مبل و ... رو جابجا کردم. شبا از درد دست خوابم نمیبره.
البته اینا مربوط به دم عید نیست. همیشه همینه اوضاع خونمون.
جالبه که هفت هشت سال پیش، یکی از آقایون فامیل دانشگاه شهر ما قبول شده بود و تا اومد خونه جور کنه و زن و بچش رو بیاره، چند ماهی خونه ما زندگی میکرد. اصلا متعجب بود. میگفت خداییش کوزت هستیا...
به خدا من توی این خونه دیگه دارم دیوونه میشم.
- - - Updated - - -
حالا باز گاهی به مامان اعتراض میکنم. ولی به بابا نمیتونم بگم.
البته جدیداها خیلی بی اعصاب شده ام و اخیرا چند بار با بابابم دعوام شده.
با مامان هم جدیداها بد حرف میزنم و بعدش اعصاب خودم خورد میشه چون حس میکنم دلش میشکنه.
- - - Updated - - -
کلا نمیدونم چیکار کنم یه سری فرهنگ ها رو جا بندازم توی خونمون.
توی ده سال اخیر که هر کاری کردم فایده نداشته.
میدونمم که الان سنی ازشون گذشته وتغییر دادنشون یه جورایی غیر ممکنه، ولی به خدا خسته شدم دیگه. آخه مگه من کلفتم توی این خونه؟
به خدا گاهی به سرم میزنه وقتی بابا میشینه حرف سیاسی و انتقاد اجتماعی میکنه، بهش بگم حالا شما فعلا نظافت شخصی خودتونو رعایت کنید، نظم اجتماعی پیشکش.