-
درماندگی
درود
نمیدانم شرح زندگانی و مشکلاتم را از کجا آغاز کنم,گمان میکنم بهتر است ابتدا از دوران کودکیم برایتان بگویم. در یک خانواده ی متوسط بدنیا آمدم, پدرم اکنون بازنشسته ی بانک است و فرزند سوم خانواده هستم. در عالم کودکی و نوجوانی تمام خواسته ها و نیازهای بچگانه ی من به حقیقت پیوست و بسبب این رفتار, بسیار تنبل, ساده و بدون هیچ دغدغه ای بزرگ شدم چرا که هر چه که خواستم بسرعت برایم فراهم شد. از همان دوران کودکی از هوش سرشاری برخوردار بودم طوری که همه مرا با نام علی آقا بیستی میشناختند و تا دوره ی راهنمایی همه ی نمرات من 20 بود و خلاصه گل سر سبد هر مدرسه ای بودم تا اینکه به دبیرستان رفتم و در آن دوران بود که کم کم از عالم بچگی فاصله گرفته و در مرجله ی شکل گیری شخصیت بودم. قابل ذکر است که در دوره ی راهنمایی با سیگار و مشروب آشنا شدم و شاید هر از چند گاهی یک نخ سیگار دود میکردم و مشروبی مینوشیدم ولی در اول نظری بالغ تر شده بودم و به قول والدین نسل قدیم مخم باد داشت. مصرف سیگار و مشروبم بالا گرفت, با ترامادول آشنا شدم طوری که سیگار برامون شده بود آبنیات و مشروب و ترامادول هم هر موقع عشقمون میکشید با دوستان مصرف میکردیم. کم کم رابطه ی من با درس و مدرسه کاهش پیدا کرد و اگر نمره ی 0 هم بهمون میدادن عین خیالمون هم نبود در صورتی که پنج شیش سال پیش وقتی 19,75 میگیرفتیم همه شاهد هق هق ما بودند, که در همین سال من اولین مهر تجدید درس ریاضی را بر روی کارنامه ام تجربه کردم, رفته رفته خواسته های من بیشتر و بزرگتر میشدند. البته ناگفته نماند که در آن زمان من به صورت حرفه ای مشغول ورزش در رشته ی پرورش اندام بودم, این مورد را بهانه کردم و از سوز و سرمای خیابان و خستگی بدنم به هنگام رجعت به منزل در حضور پدرم نالیدم و تقاضای خرید یک عدد موتور سیکلت را از او کردم که (البته از 4 سال پیش این موضوع را با آنها مطرح میکردم ولی آنها بعلت کم سن و سالی و عدم داشتن گواهینامه به هیچ عنوان راضی به این کار نبودند) بالاخره پس از 3 ماه جر و بحث صاحب یک موتور اتوماتیک شدم و کلی باهاش صفا کردم. در آن هنگام دوستی صمیمی داشتم که قرار بود پس از اخذ دیپلم به کشور کانادا برای ادامه تحصیل مهاجرت کنیم, موضوع را پیگیری کردم و به مرور با مشکلات و سختیهایش آشنا شدم , حساب تضمینی, پول آنچنانی, سربازی اجباری و گرو گذاشتن سند منزل... با پدرم مشورت کردم و او مرا دلداری میداد و در عین حال به من گوشزد میکرد انجام این کارها از عهده ی او خارج است, به سراغ یافتن موارد بهتر برای ادامه تحصیل رفتم ژاپن, استرالیا, ترکیه, قبرس, یونان اما افسوس... در اینجا بود که برای اولین بار مفهوم نداری و نداشتن را درک کردم.
سال بعد به دوم دبیرستان رفتم (رشته ی علوم تجربی) در اینجا اکثر مشکلات من آغاز شدند, علاقه ام برای بلند کردن مو و گذاشتن خط ریش انگلیسی بالا گرفت, ناظمان مدرسه با دیدن بر و روی ما خواستار کوتاه کردنشان شدند و والدین مرا خواستند, انجامش دادیم ولی علاقه ی شدید من نسبت به بلندی موهایم مرا ایجاب کرد تا دوباره و دوباره بلندشان کنم و از دید این به ظاهر مسلمانان پنهانشان کنم که از بخت بد ما در اواخر سال تحصیلی توسط یکی از ناظمان دیده شد و از من خواست که کوتاهشان کنم و اگر نکردم اخراج خواهم شد البته در طی سال بسیار با معلمان و ناظمان مشکل داشتیم و هم از لحاظ درسی افت کرده بودم و هم از لحاظ توجه به قوانین مدرسه مثلا دیر به مدرسه میرفتم, بعضی اوقات فلنگو میبستم و یک بار هم سر کلاس درس از معلم اجازه رفتن به دستشویی خواستم و رفتم در حیاط مدرسه پیپم را روشن کردم و کشیدم و چون بوی فجیعی داشت از همانجا از مدرسه متواری شدم, خلاصه مدرسه ی ما قوانین سختگیرانه ای داشت و با سرشت کمال طلب من هماهنگی نمیکرد, من خواستار آزادی بدون محدودیت بودم اما ایران اسلامی خواسته های مرا برآورده نمیساخت خلاصه قید درس و مدرسه را زدم. سرگرمیم در آن دوران استعمال سیگار و پیپ و قلیان و مشروب و ترامادول و پشت میز کامپیوتر نشستن و گشت و گذار در اینترنت بود, در آن زمان از پدر و مادرم خواستم تا سرمایه ای برایم تهیه کنند تا بتوانم یک مغازه ی کوچک محصولات کامپیوتری بگشایم اما بدلیل ترک تحصیل با من بسردی رفتار کردند, در طی تابستان از من در خواست کردند تا دوباره به مدرسه رفته و از نو شروع کنم قبول کردم, قید موهایم را زدم و به یک مدرسه ی کار و دانش رشته ی کامپیوتر رفتم, اراده کردم و در طی مدتی که در آنجا بودم نمره ای پایین تر از 19 نداشتم که یکباره زد و همه چیز خراب شد به ما گفتند تو بدلیل اینکه در رشته ی نظری تحصیل میکردی نمیتوانی در رشته ی کار و دانش تحصیل کنی (این آیین نامه ی جدید است!) گفتم مرتیکه پس چرا آن زمان که در حال ثبت نام بودیم به ما از آیین نامه ی جدیدتان خبر ندادید؟ در کل هر چه بافتیم پنبه شد پس از آن پس از طی علافی دو هفته ای در آموزش و پرورش ما را به یک مدرسه ی فنی و حرفه ای راهنمایی کردند در طی یک سالی که آنجا بودیم شاید کمتر از یک سوم مواقع به مدرسه میرفتم به هیچ عنوان درس نمیخواندم و بیخیال زندگی شده بودم.
در اواسط سال موتورم که از چندی پیش خراب شده بود و اذیتم میکرد و همچنین کلی خرج بر دستمان گذاشته بود هر روز خراب و خراب تر میشد به طوری که برای طی مسافت یک کیلومتری باید 100 هزار تومان خرجش میکردیم از پدرم خواستم تا برایم یک موتور هندا تهیه کند وگرنه به مدرسه نمیروم (چون مسافتش برای منی که قدم از قدم تا به آن زمان برنداشته بودم سنگین بود) او گفت حالا ندارم من هم بیخیال امتحان های خرداد ماه شدم و به مدرسه نرفتم تا زمانی که خودشان به ما زنگ زدند و خواستند که بروم و خودم را برای امتحانات شهریور ماه آماده کنم رفتم و پس از دادن دو سه امتحان به من گفتند که چرا بدنت اینقدر درشت و خوش فرمه چرا مثل ما 50 کبلو شیکم نداری؟ چرا موهاتو بلند کردی اون چه مدل ریشیه که تو داری؟ گفتم خداحافظ شما و برای آخرین بار قید درس و مدرسه را زدم.
دو سه سالی بود که با تحقیق فراوان و پرس و جو و خواندن مقالات و کتابهای بسیار به این باور رسیدم که خدایی وجود ندارد و او تنها زاییده ی ذهن ما و یک توهم عالمگیر است پس از او قطع امید کردم, کم کم با داریوش و دنیای راک و متال آشنا شدم و به سراغ آهنگهای آرامش بخش رفتم, محسن چاووشی گوش میکردم و شاید صدها بار فیلم علی سنتوری را مشاهده کردم همه ی این مسائل دست به دست هم دادند تا من به مرز افسردگی و پوچی برسم و تنها مرگ را در جلو چشمان خود میدیدم و در دنیای خود به دنبال آرامش میگشتم به سراغ دوستی رفتم که میدانستم مدتیست حشیش مصرف میکند از او مقداری از این ماده را طلب کردم بالاخره پس از مدتی بدستش آوردم و مصرف کردم بد نبود انسان را از هرچه که اطرافش در حال رخ دادن بود بی اطلاع میساخت و فقط و فقط عقل و هوش آدمی را به یک نقطه آن هم در عوالم بالا معطوف میساخت. دیگر قید زندگی و کار و آینده را زده بودم با دوستانم میگشتم و گاهی اوقات مشروب و الکل و حشیش مصرف میکردم و پدرم هم پولی دستش آمد و خواسته ی ما مبنی بر خرید موتور سیکلت را اجابت کرد, کم کم خودم را با این شرایط وقف دادم, دوره ای به ورزش پرداختم و شبها با دوستان به گردش میرفتم تا اینکه کاری پیدا شد و ما به هوای پول زیاد تمام سختیهایش را به جان خریدیم یک ماه در آنجا کار کردم و دیدم که عملگی برای چندرغاز برایم نمیصرفد اندکی پول دریافت کردم و زدم بیرون و البته بعد از این ماجرا مشکلی برای موتورم پیش آمد که دو هفته مارا در کلانتری علاف ساخت و خرج پولی که با زحمت آن را درآورده بودم برای حل این مشکل.
دفعه ی آخری که در حال مصرف مشروب به همراه آوای دلنشین داریوش در کنار دوستان بودیم پس از آن مقداری حشیش بار زدیم و کشیدیم حالم خراب شد و استفاغ کردم و بار آخری که ترامادول مصرف کردم سرما خورده بودم و به همین خاطر دو روز در بستر بیماری بودم و سرم درد میکرد و اتفاقا این بار هم مصرفش موجب بالا آوردنش شد به همین دلیل اکنون مدتهاست که دیگر حشیش و ترامادول و پیپ و قیلون و مشروب مصرف نکرده ام اما همچنان داریوش گوش میدهم و زندگیم ریتم غمناگی دارد.
در همه ی این سالها بدلیل نداشتن یک ماشین من همیشه پدرم را سرزنش میکردم ولی او در جواب به من میگفت کسی اینجا رانندگی بلد نیست تو برو تصدیقت را بگیر تا برایت ماشینی بخرم و همیشه با هم سر این موضوع مشاجره داشتیم حال که به سن قانونی رسیده ام میگوید من همچین قولی به تو ندادم اما تو برو دیپلم و تصدیقت را بگیر شاید برات گرفتم پیگیر شدم, البته با توجه به عدم میل باطنی به انجام این کار رفتم و کار ها را ردیف کردم و قرار بود که به یگان ویژه ی نیروی انتظامی ملحق بشم که با توجه به عدم سو سابقه و بدن ورزیده ام این کار عملی بود اما باید قید موهایم را میزدم قید آمال و آرزوهایم را میزدم قید عشق و حال کردن ها رو میزدم و به سختی خودم را با شرایط یک سرباز ساده ی توسری خور دولت وقف میدادم بلکه بعد از سالها خدمت یک سرمایه ی اندکی برایم مهیا شود رفتم و قبل از انجام این کارها برای بار آخر از پدرم پرسیدم که برایم ماشین میخری یا نه که گفت نه گفتم عیبی نداره و خودم با دسترنجم بعد از سالها تهیه اش میکنم به او گفتم لااقل ماشینی کرایه کن تا چند روزی باهاش به سواری بپردازم, من خودم پول کرایه اش را میدهم (در حالی که تمام شرایط را داشت) گفت که نمیتواند از انجام این کارها ساقط است.
بعد از مدتها فردی که در پر غو بزرگ شده بود پشتش را خالی میبیند و احساس بی پشتوانگی میکند چه انتظاری از او در برابر مشکلات و سختیهای پیش رویش میرود؟ آیا چنین فردی میتواند از صفر شروع کند و به همه ی خواسته ها و آرزوهایش برسد؟ شبی با خود تصمیم گرفتم که خود کشی کنم کت شلواری به تن کردم و وصیتی نوشتم کادری تیز کردم و آن را بسمت رگ دست چپم نشانه رفتم اما از ترس درد و سوزش و مرگ ناگوارش بیخیالش شدم رفتم سراغ قرصها و 40 عدد قرص افت فشار و قند برداشتم و خوردم اما بدنم قوی تر از این حرفها بود و روز بعد بدون هیچ گونه مشکلی از خواب بیدار شدم و پس از چند شب متنی آماده کردم و برای والدینم خواندم که خلاصه اش به این شرح بود: حال که شما توانایی فراهم آوردن بستر مناسب برای زندگی در یک شهر نیستید (با توجه به علاقه ی من به طبیعت و حیوانات) بیایید منزلمان را فروخته و در شمال ویلایی تهیه کنیم تا هم زندگی در یک منطقه ی خوش آب و هوا را تجربه کنیم و هم من به گشایش یک پرورشگاه سگ بپردازم که ابتدا قبول کردند اما هر چه گذشت دیدم که پیگیر کار نمیشوند و عرضه ی این کار را هم ندارند البته من هم کمکشان میکردم ولی آنها باید قدم اول را برمیداشتند که این طور نشد. پس از مدتی گفتم که لااقل یه دو میلیون وام بگیرید قرض کنید... بدید به ما تا یک ماشین آمریکایی قدیمی بخرم اما گفت نه!
این نه ها مرا عاسی کرده نه میگذارند خودم آینده ام را بسازم نه قدمی برمیدارند تا ما احساس تنهایی نکنیم موندم معطل شما بگید من چه کنم؟
برم دیپلومو بگیرم تصدیقام هم بگیرم کو ماشین؟ کو پول دانشگاه؟
همه چیز متاستفانه در پول خلاصه میشه که ما فاقدش هستیم.
لعنت به این روزگار
-
RE: درماندگی
عجب.
ببين دوست عزيز
ادمها مثل اهن گداخته اند.تا پتك نخورن نه صاف و صيقلي مي شن نه شكل ميگيرن
ناچارا بعد از يه مدتي سرد مي شن.ميشن ضايعات
مهم اينه كه كه الان از وضعت راضي نيستي.به قول خودت احساس درماندگي مي كني.
اگه مي خواهي از زندگيت در شان يه انسان لذت ببري بايد بخواهي و بخاطرش تغيير كني.
يه اچاركشي اساسي لازم داري.
اگه به گذشته ات يه نگاه بندازي ميبيني مقصر تمام اينا خودتي نه خدا.
خدا به ات عقل و هوش داد.سلامتي داد.خانواده متوسط داد.نعمت و فرصت تحصيل داد........
اما تو از كدومش درست استفاده كردي؟
همشو به نوعي ضايع كردي.و خدا را هم فراموش.
خوب نتيجش را هم تا حالا ديدي و اگه ادامه بدي بدتر هم ميشه.
والا من مدرك مهندسي گرفتم.نه ماشين داشتم.نه از بابام انتظار ماشين داشتم.
همين حالا هم اگه خدا يه زماني -وسعت درامد حلال به من عطا كنه دوتا ماشين ميگيرم يكيش را هم ميدم به بابام
ريش و مو چيه ديگه.من اگه بخا طر اينا مجبور باشم فرصت هاي زندگيم را از دست بدم خدا شاهده
هر دو شو از ته ميزنم.بخواي يا نخواي اينا بالاخره مي ريزه تو مي موني و يه دنياي خراب با اين همه موقعيت براي بهبود مسير زندگي كه از دست داده اي.
باورت نميشه اكثر افرادي كه به ثروت هاي انچناني رسيدند وقتي سرگذشتشون را بخوني از صفر شروع كردن.صفر صفر.
و فقط وفقط هم اميد داشتن-خواستند وضعشون تغيير كنه اول خودشون را تغيير دادن و ساختند بعد هم زندگيشون را.
به نظر من تمام راههايي كه تا الان رفتي را بايد برعكس طي كني.اميدت اول به خدا و بعد به همت خودت باشه.قدر سلامتي ات را بدان و با اين كارها از بين نبر.
خدمت سربازي براي ساختن زندگي بهتر تو ايندت خيلي مفيده.
من جاي تو با شم همين امروز اقدام ميكنم.
-
RE: درماندگی
یه تالار با صفای همدردی خوش اومدی دوست عزیز:72:
راستش خیلی فکر کردم واست چی بنویسم. الانم افکارم پراکندس. قصد سرزنش و نصیحت و اینا رم ندارم. فقط خواستم بگم چقدر کار خوبی کردی که اومدی اینجا و تقاضای کمک و همفکری داری. این اولین قدم و البته بزرگترینشه. خیلیا هستن که تو راهی میفتن و با فکر غلط درست بودن کارشون تا ته خط هم می رن و چیزی جز پوچی عایدشون نمی شه.
دلم می خواد سرگذشت پدر بزرگم و برات بگم:
14 ساله بود که پدرش فوت کرد و او باید خرج 2 تا مادر و 6 تا خواهر و می داد. از خونه فرار کرد. همه این کارهایی که شما کردی و کرد خودش می گفت دیگه خلافی نبود که تجربش نکرده باشم از همین راه خلاف هم تونست پولی در بیاره که بتونه از عهده خلافاش بر بیاد و چیزی بخره و بکشه و بخوره و ....
می گه 2 سال بعد یه روز رفتم قصابی سرکوچه دیدم یه خانمی که خودش و شدیدا تو چادر پیچونده اومده می گه نیم کیلو گوشت بده( حالا رو نبین که بعضیا از نداری میان و به اندازه 2000 تومان گوشت میخوان که جیگر ادم اتیش می گیره) اون موقع که ارزونی بود و تقریبا اکثر ادما خورد و خوراکشون خوب بود نیم کیلو گوشت خریدن خیلی بد و سخت بوده. خلاصه می گفت رفتم دنبالش دیدم مادرمه...................
همون شد که برگشت به زندگی 10 سال بعدش یعنی تو سن 26 سالگی با زور بازوش و اهنگری داشت خرج 2 تا مادر یک زن 6 تا خواهر و 5 تا بچه خودش و می داد و الان بچه ها هر کدوم کاره ای هستن واسه خودشون.
پس راه واسه برگشت هست همت می خواد زور بازو می خواد و از همه اینا بالاتر توکل به خدا.
دوست خوبم کسی که خدا رو قبول نداره و فکر میکنه که تصورات ذهنی ما خدا رو ساخته به پوچی می رسه.
بازم میام موفق باشی:72:
-
RE: درماندگی
دوست عزيز سلام. ورودت رو به تالار همدردي خوش آمد ميگم.
ببين دوست گرامي! تصور من اينه كه تو، تو زندگيت مهمترين چيزي كه از دست دادي خداست. خداوند يعني هدف خلقت، يعني اميد، يعني انگيزه براي تن دادن به مشكلات زندگی و... كه تو با حذف كردنش از زندگيت ، همه ي اينارو از خودت دريغ كردي.... تو انساني و انسان مايله هميشه اوج بگيره! وقتي تو اين روح بلد پرواز رو اسير ميكني، مسلمه كه به پوچي ميرسي! خوش گذروني به چه قيمتي؟ دوست عزيزم جز نام نيك براي انسان چي ميمونه؟ هميشه انسان هايي كه انعطاف پذيرن بيشتر در معرض خطرن! چنين افرادي تو خوب بودن از همه بهترن و تو بد بودن از همه افراطي تر. تجربه ثابت كرده اكثر مجرمين افراد فوق العاده باهوشي هستند، اما راه استفاده از استعداد هاشونو بلد نبودن. شما هم آدم منعطفي هستي! خدارو شكر كن بيشتر از اين پيش نرفتي! شما اگه از استعداد هات در جهت مثبت استفاده كني ، قول ميدم از نوابغ و استعداد هاي درخشان خواهي بود.
پس اراده كن و برگرد! براي يك بار هم كه شده قيد همه چيزو بزن و از نو شروع كن. قيد سيگارو مشروب و ترامادل و موي بلد و دوستان ناباب و انتظار بيجا از پدر و مادر و....
اكثر افرادي كه از محيط خونه خودشونو دور ميكنن، گرفتار چنين معضلاتي ميشن. برگرد خونه و احترام پدر و مادر رو نگه دار، بدونن لياقتشو داري هرچي بخواي برات فراهم ميكنن. كسي بيرون از خونه دلش براي تو نسوخته كه خير و صلاحت رو بخواد.
از اين خواب و توهم بيا بيرون و با حقيقت زندگي روبرو شو و مثل يه مرد مقابل تمام رنج هاش بايست. منطقي باش. با احساسات عمل نكن. دانشت رو افزون كن. به خدا توكل كن. افرادي سيگارو مشروب و ..... استفاده ميكنن كه روحشون نا آرومه، ميخوان با اين مسكن هاي دروغين كه فقط دردشونو آروم ميكنه و مشكلي ازشون حل نميكنه، خودشونو تسكين بدن... اما من تو رو به آرامش دائم و حلال تموم مشكلات يعني خداوند مهربان دعوت ميكنم.
به اميدي كه از اين راه برگردي و براي زندگيت هدف مشخص در نظر بگيري و برنامه ريزي كني تا رستگار شي.
برات آرزي موفقيت ميكنم.