شوهرم خیلی بی مسئولیت هست
سلام
من احتیاج به راهنمایی دارم. من زندگی را پایه ریزی کردم که از اول همه چیزش اشتباه بود .
من دختری هستم 25 ساله . 10 ساله پیش با شوهرم اشنا شدم و اون موقع خیلی تنها بودم و بهش پناه بردم . دو سال اول خیلی پسره خوبی بود . ولی کم کم همه چیز عوض شد. مثلاً همیشه دیر از خواب بیدار می شد و خیلی دیر به سرکار می رفت و اصلاً به بی احترامی هایی که مدیر شرکت بهش می کرد توجه نمی کرد. همیشه کثیف بود و دیر به دیر استحمام می کرد و خیلی دروغ می گفت و هزینه ها رو از کرایه تاکسی تا لباس خودش و غذایی که می خریدیم با من بود. من خیلی ناراحت می شدم ولی خوب خیلی بهش عادت کرده بودم . سه بار همه چیز و تموم کردم ولی اینقدر گریه کرد و با خانوادم حرف زد که دوباره بر گشتم. خانواده نسبتاً مذهبی داشت به خاطره همین من هیچوقت ندیده بودمشون. تا اینکه 4 سال پیش گفتن که نامحرمید و برکت از خانه ما رفته باید نامزد کنید. خانوادش خیلی اذیتم کردن. و بی احترامی بهم کردن ولی بازم هیچی نگفتم.
تا اینکه 3 ساله پیش ازدواج کردیم. من الان احساس می کنم توی یه رابطه گیر کردم. اوایلش واقعاً عاشقش بودم. ولی الان حتی نمی دونم که دوستش دارم یا نه. من توی این سالها خیلی التماسش کردم که خودش رو عوض کنه و لی همیشه می گفت مهم عشق منه که واقعا دوست دارم. تا اینکه اومدیم از ایران بیرون پیش خواهرم. چون پول کافی نداشتیم مجبور هستیم پیش خواهرم و شوهرش زندگی کنیم. اونا خیلی راجب بی مسئولیتی هاش که همش خواب بود و دروغ می گفت و از همه مهم تر نظافتش را که رعایت نمی کرد دوستانه بهش تذکر دادن ولی گوش نکردو تا اینکه دعوای خیلی بدی سر همین مساعل با خواهرم داشت که از اون به بعد داره رعایت می کنه.
الان بهش می گم زبان بخون بری سر کار اخه الان 1 ساله که ما اینجاییم همیشه از زیرش در می ره و فقط خودش را با بازی های کامپیوتری سرگرم می کنه و تظاهر می کنه که درس می خونه.
من واقعاً خسته شدم. همیشه ترس از اینکه اگه یه روزی من نرم سرکار و یا اینکه نتونیم خانه خواهرم زندگی کنیم چی کار کنم.
ایران که بودیم به خاطره قسط های زیادی که اورده بود تو زندگی مجبور بود 2 جا کار کنه. ولی بیشتر پولش و صرف خرید بازی و فیلم میکرد.
من واقعاً جای خالی تکیه گاه و تو زندگیم احساس می کنم. از یه طرف می بینم خوب تا یه حدودی عوض شده ولی خوب بعد از 10 سال !!!!!!!!
چیزی که اذیتم می کنه اینه که اون اولین کسی بود که اومد تو زندگیم و همیشه گریه می کنه و می گه من بدونه تو می می رم . از یه طرف احساس می کنم در حقش ظلم می کنم که ولش کنم. چون باید برگرده ایران و از صفر شروع کنه. از یه طرفم 10 سال مدت خیلی طولانی است و من خیلی بهش عادت کردم و همه جا خاطراتشه. ولی از اینهمه بی مسعولیتی واقعاً خسته ام . خواهش می کنم کمکم کنید.
RE: شوهرم خیلی بی مسئولیت هست
عزیزم چرا خرجش رو میدی؟ بذار احساس مسئولیت کنه اصلا تو خرج نکن بهتره از خونه خواهرتم برید تا مستقل بشید بذار سختی بکشه وگرنه تا 100 سال دیگه درست نمیشه تهدیدش کن طلاق میگیری با محبت لوس میشه
مگه مادرشی گه خرجشو میدی حمومشم که به زور میره رفتاراش بچه گانس
هر روز سر ساعت خاصی بیدارش کن صبح زود بگو بره دنبال کار لوسش نکن
RE: شوهرم خیلی بی مسئولیت هست
سلام عزیزم
درکت میکنم شرایط سختی داری
اما دوست خوبم سعی کن دیگه جلوش گریه نکنی و التماس هم نکنی بهش.
باید بره سر کار.بایدمسئولیت زندگی رو قبول کنه.
من فکر میکنم خیلی تنبل شده به خاطر این که خیلی بهش بها دادی واون جوری که باید و شاید نفهمیده که وظیفش به عنوان یک مرد تو زندگی چی هست.
پس به نظر من دیگه بهش کمک نکن (اولش سخته چون اون عادت کرده)اما میشه
به خودت وابستش کن و بذار نیاز پیدا کنه بهت(ازلحاظ عاطفی)
یه کم زمان بر ه حل این مسئله
امیدوارم مشکلت به زودی حل شه:72::46:
RE: شوهرم خیلی بی مسئولیت هست
ممنونم که جواب دادید.
الان من هیچ پولی رو ندارم که اجاره خونه بدم و یا خرج زندگی . اونم که زبان بلد نیست. از یاد گیری هم که در میره.
می دونید احساس می کنم که دیگه اصلاً نمی تونم به عنوان مرد زندگیم بهش نگاه کنم. واقعاً احساس می کنم که فقط دلم براش می سوزه و اینکه خودم به بودنش عادت کردم.
من به خاطره همین کمبود ها 2 ماه بیمارستان بستری بودم و 15 تا شک الکتریکی بهم دادن و مدت 2 سال قرص مصرف کردم. ولی اون همیشه میگه من توی زندگی هیچی کم نزاشتم و تقصیر من نبود . به خاطره گذشته خودت بوده.
و اینکه متاسفانه من خیلی تصمیم به جدایی گرفتم و هر دفعه کوتاه اومدم و به خاطره همین احساس می کنه که هیچ وقت جدا نمی شیم.
الان به جایی رسیدم که حتی وقتی دستم رو می گیره عصبی می شم . بوی نفساش اذیتم می کنه.
این مسئله که من 8 سال ازش خواستم بره حموم و یا اینکه دروغ نگه و یا اینکه به موقع سر کار بره و اینکه کاری نکنه که دیگران مخصوصاً خانواده خودم بتونن بهش بی احترامی کنن و اون همیشه می گفت کسی حق نداره این مسائل به خودم و خودت مربوطه . منم می گفتم من که ناراضیم و عذاب می کشم و اون بازم کار خودش رو می کرد. و وقتی اومدیم اینجا کاری کرد که خانواده من اونجوری تحقیرش کنن . خیلی برای من سنگینه . احساس می کنم انگار اصلاً شخصیت نداره. هر کسی هم که کوچکترین چیزی می گه می باد به من می گه اره فلانی عوض شده و میبینی چه جوری خودمون رو بدبخت کردیم و داشتیم تو ایران خوب زندگیمون رو می کردیم.
ولی واقعاً خودش به خاطر شرایط بدی که تو ایران داشتیم تصمیم گرفت که بیاد اینجا.
تصمیم گرفتم بفرستمش ایران تا ازم دور باشه که بتونم فراموشش کنم . حق طلاقم چند ماه پیش برای اینکه ثابت کنه به قول خودش دوستم داره از طریق سفارت دادیم به یکی از اشناها در ایران.
البته خودش این بحث و چند بار کشیده بود وسط که بره ایران پیش خانوادش (اینکه خانوادش چه مشکلاتی توی زندگی ایجاد کردن و اینکه هیچی حتی بچه خودشون اندازه پول براشون ارزش نداره و اینکه تازه 3 ماه پیش ایران بودیم و چه دعواهایی راه انداختن که من تصمیم گرفتم دیگه نه ببینمشون نه باهاشون حرف بزنم. و هرچی بی احترامی و دخالت که خواستن تو زندگی من و خانوادم کردن و محمد هیچ وقت جلوشون واینستاد باعث شده ازشون بدم بیاد ) که یه مدتی از هم دور باشیم تا بدونیم چی می خوایم .
الان احساس می کنم اگه بره خیلی برام سخته ولی کمکم می کنه که فراموشش کنم.
این تصمین به خاطره اینه که احساس می کنم نمی تونم باهاش احساس خوشبختی بکنم و از ته دلم دوستش داشته باشم.
به نظر شما تصمیم من درسته؟