یک لحظه با پدربزرگ ، یک لحظه تا خدا !
دیشب پیش پدربزرگم بودم
یه مرد پرکار و پر تلاش ، که خیلی خوب یاد گرفته بود چطوری دین و دنیاش رو با هم از کف بازار جمع کنه
بهترین زندگی رو داشت ( وداره !) بهترین زن ( خدابیامرزدش ) بهترین بچه ها بهترین موقعیت
تو زندگیش هیچوقت غصه خودشو نخورد (هیچوقت درد نداشت ) همیشه غمخوار دیگران بود
از کارگرای کارگاهش گرفته تا بدهکارای بی چیز ، هیچکس دست خالی از مغازه اش بیرون نمیومد
همین مرد
درعرض شش سال تبدیل شد یه پیرمرد کم حرف ، زمین گیر و کم حافظه
که تقریبا نیمی از روز به کلی هویت خودش و اطرافیانش رو فراموش میکنه
توانایی راه رفتن رو هم بعد از مرگ مادربزرگم از دست داد
کوچکترین دخترش ازش مراقبت می کنه و همه کارای پدربزرگم به عهده اونه
بچه ها هم وقتی بزرگ تر میشن ، مثلا پنج شش ساله ، دلشون می خواد خودشون به نظافت شخصیشون برسن
حتی ممکنه در حضور والدینشون هم احساس شرم داشته باشن
حالا این شرایط رو برای مردی تصور کنین که تا چند وقت قبل با یه تماس کوچک میتونست خیلیا رو از ورشکستگی حتمی نجات بده
بعضی وقتا به خودم میگم ای کاش کاملا حافظه اش رو از دست می داد !
اینجوری حداقل دیگه به خاطر این حال و اوضاعش خجالت نمی کشید
بعد پیش خودم گفتم
گفتم پدربزرگ پولداره ، میتونه این اخر عمری تموم دنیا رو بگرده ، مثل همه جهانگردای سالمند
میتونه از زندگیش لذت ببره
اما با ویلچر به سختی میشه از رفتن به یه پارک هم لذت برد ، می مونه همون سفر هرساله مشهد
گفتم پدربزرگ دوست داشتنیه ، به خیلیا کمک کرده ، دست خیلی ها رو گرفته ، بچه ها و نوه هاش دوسش دارن ، میتونه بخشی از روزش رو با اونها بگذرونه
میتونه از زندگیش لذت ببره
اما پدربزرگ منی رو که عزیزکرده اش بودم هم فراموش کرده ، چی بشه که ناخوداگاه اسممو صدا بزنه
گفتم پدربزرگ اهل کتاب و شعره ، میتونه تو تنهایی هاش کبوتر خیالش رو پرواز بده به سمت بی نهایت ، میتونه با کلمه و واژه ها زندگی کنه
میتونه اززندگیش لذت ببره
اماپدربزرگ در طول روز بارها موقعیت مکانی و زمانیش رو فراموش می کنه ، پرنده خیالش خیلی وقته که گم شده
گفتم پدربزرگ اسم و رسم داره ، هنوز حرف از دهنش بیرون نیومده خیلیا حاضرن براش هرکاری بکنن ، میتونه از موقعیتش استفاده کنه
میتونه از زندگیش لذت ببره
گفتم پدربزرگ
گفتم . . .
چرا ؟
چرا خدا با ما اینکارو می کنه ؟
ایا از احساس ضعف و حقارت ما خوشحال میشه ؟
ایا می خواد بهمون ثابت کنه ،
که ای ادم ! دیدی هیچی نیستی !
به ضخامت بازو ، به قدرت تفکر و خیال نامحدود و به زیبایی چهره ات مغرور نشو
تو نمی تونی در مقابل من بایستی !
پایان تو اینجاست !
تو تموم میشی ! اونقدر خم میشی که دوباره روی خاک میفتی
پدربزرگ همه چیز داره و هیچ چیز نداره
پدربزرگ همه کس داره هیچکس نداره
پدربزرگ تنهاست
تنها ی تنها ، داره توی دنیایی از سکوت زندگی میکنه
ایا هنوزم از زندگیش لذت میبره ؟!
=================================================
دیشب پیش پدربزرگم بودم
وقتی داشت این فراز رو خیلی اروم زمزمه می کرد
انا عبدک ضعيف الذليل والحقير والمسکين وامستکين
انا عبدک ضعيف الذليل والحقير والمسکين وامستکين
انا عبدک ضعيف الذليل والحقير والمسکين وامستکين...........
فهمیدم
پدربزرگ هنوزم یادشه کجاست !
یادش رفته کیه ولی تازه یادش اومده کجاست !
فهمیدم
پدربزرگ داره برای رسیدن خودشو اماده می کنه
فهمیدم
هنوزم خیلی مونده تا بعضی چیزا رو بفهمم
پدربزرگ هیچوقت نشکست !
هیچوقت نگفت خدایا چرا !
پدربزرگ با قامتی کشیده برای ثانیه ملاقات لحظه شماری می کنه . . .
RE: یک لحظه با پدربزرگ ، یک لحظه تا خدا !
نقل قول:
نوشته اصلی توسط خارپشت
چرا ؟
چرا خدا با ما اینکارو می کنه ؟
ایا از احساس ضعف و حقارت ما خوشحال میشه ؟
ایا می خواد بهمون ثابت کنه ،
که ای ادم ! دیدی هیچی نیستی !
به ضخامت بازو ، به قدرت تفکر و خیال نامحدود و به زیبایی چهره ات مغرور نشو
تو نمی تونی در مقابل من بایستی !
پایان تو اینجاست !
تو تموم میشی ! اونقدر خم میشی که دوباره روی خاک میفتی
خارپشت عزیزنوشته هات انقدر روان و زیبابود که نتونستم چیزی برات ننویسم...
گفتی چراخداباما اینکارو می کنه؟خدا با ما کاری نمی کنه، درواقع این خود ما هستیم که
آینده وسرنوشت خودمون رو می سازیم،چه خوب وچه بد.تلاش ما برای بهتربودن بهترین هارو برامون خواهدساخت.
گفتی آیا ازاحساس ضعف وحقارت ماخوشحال میشه؟
نه هرگز،خداوند انسان رو حقیر نیافریده که ازضعفش خوشحال باشه!
خداوند به انسان عقل داده واز عشق خودش دراو دمیده.پس نمیتونه از ناتوانی بنده اش خوشحال باشه.گاهی اوقات دردو رنج های ما شوینده گناهامون هست،پس بیایید حتی به
مصیبت هامون هم خوب نگاه کنیم...
RE: یک لحظه با پدربزرگ ، یک لحظه تا خدا !
همینی که به تصویر کشیدی یعنی که بابابزرگ هست و وقتی که هست یعنی سایه سر . تا وقتی که هست زیر چتر سایه اش باش . آخ که چه سایه ای است و چه آرام بخش و امنیت دهنده .
همین که تو به عنوان یک نوه به او و مسیر زندگی بابابزرگ و توانایی ها وعملکردایشان در طی زمان ..........فکر می کنی و بهش اعتبار می دهی و.................... یعنی این بزرگتر نازنین مفید است . استاد است . دستهای نازنینش بوسیدنی است .
از وجود پربرکتش خودت را سیراب کن . او هم متوجه خیلی چیزهاهست . خیلی چیزهایی که شاید فکر کنی متوجه نیست .
شاید خیلی ناتوان تر از قبل و ناتوان تر از تو و... به نظر برسنداما به نظر من در کمترین حالت سایه بودن و لختی زیر سایه ی اش آسودن یعنی کلی توانایی .
RE: یک لحظه با پدربزرگ ، یک لحظه تا خدا !
[align=justify]کودک خردسالی از سرباز سالخورده ای میپرسد: چه شد که پای خود را از دست دادی!؟
سرباز پیر را سکوت فرا میگیرد ...!
و خاطرش پریشان میشود، زیرا نمیتواند ذهن خود را بر واقعه نبرد گتیز برد که آنجا پای خود را از دست داده بود متمرکز کند... لذا با شوخ طبعی به خود می آید و می گوید خرس آنرا خورده است!
کودک در شگفت میشود و سرباز بار دیگر به خاطر میاورد غرش توپها و زجه ی مجروحین و خویشتن را که بر زمین افتاده است، بیمارستان، جراحان و چاقوهای تیزشان، روزی که با التماس میگفت پای مرا پیوند کنید اما گفتند باید قطع شود!
بدین سان سکوتی هست در خیلی چیزها...
سکوت مرد بیمار محتضری که نگاهش در اطراف اتاق میگردد و دست شما را ناگهان فشار میدهد!
سکوت پدرپیری که از ژرفای دریای زندگی بیرون آمده با هزاران خاطره و حال در مقابل آن نوجوانی که با او جدال میکند، حتی به قیمت سوء تفاهم سکوت میکند!
کسیکه عاشق نباشه اینهمه توی زندگی بار به دوش خودش نمیزاره و اگر مست نباشه نمیتونه اینهمه بار را ببره!
پدر بزرگ نازنین و خوش ذوق شما، که هم معرفت داشته و هم آگاهی وجودشونو وقف کردن و چی با ارزشتر از این که کسی وجود خودشو وقف دیگران کنه :104:
معنی سکوتها رو باید فهمید...
منـم کـه شهره شهرم به عشق ورزیدن...مـنـم کـه دیده نیالودم بـه بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کـشیم و خوش باشیم...کـه در طریقـت ما کافریست رنـجیدن
[/align]