گردافرید بخونه..... .برای فهم بهتر داستان عزرائیل..............
داستان مولانا نمونه ای از ناسپاسی انسان در مقابل پروردگار رو بیان می کنه
نمرود لقب پادشاه کلده ی بابل و زندگی وی امیخته با افسانه است
نوشته اند نام او نینوس و مردی دلیر و شجاع بود او را قهرمان و فرمانروای زمین می دانستند به طوری که بابل مدتها زمین نمرود خوانده می شد
حکایت به دنیا امدن و حضانت نمرود شباهت زیادی به حکایت تولد و حضانت شداد یکی دیگر از طلغیان و جباران تاریخ دارد
معروف است که شدادهمچون نمرود وقتی مادرش گرفتار امواج طوفان دریا شد چشم به جهان گشود و انچه درموردنمرود گفتند در مورد شداد هم گفتن
مولانا با بیان شرح حال نمرود نکات ارزنده ای را برای سالکان طریقت بیان کرده است که از ان جمله کفران و ناسپاسی انسان در مقابل نعمت های الهی
چنان که از قول خدا به جبرئیل می گوید :
شکر او ان بود ای بنده جلیل
که شد او نمرود و سوزنده خلیل :305:
فكر كنم اين توضيحات مختصر براي كساني كه درك و معرفت و شناخت نسبت به اين مسائل دارند كافي باشه و خدمت شما
آقاي گرد افرید هم عرض كنم من توهين شما رو نادیده می گیرم و اميدوارم از اين پس اگه انتقادي هم داريد با لحن ملايم تري بيان كنيد .....
RE: گردافرید بخونه..... .برای فهم بهتر داستان عزرائیل..............
اینگونه برخورد با خداوند هستی که بر پایه *ترس*،*ذلت* و *نادانی* است،هیچ سودی ندارد و کاملاً مردود است.خداوندی که برای خود ساخته اید،بتی بزرگ و دهشت انگیز است و اینها را بنده همه افسانه می پندارم.
دختر گلم،پیش از آنکه سراغ بزرگان بروی اندکی ادب و درکت را بیفزا.
RE: گردافرید بخونه..... .برای فهم بهتر داستان عزرائیل..............
سلام دوستان
همانطور که همه شما کم و بیش می دانید مثنوی برخلاف دیوان شمس که با شیدایی و خودانگیختگی آشکاری همراه است، تلاشی آگاهانه و هدفمند است برای تعلیم و ارشاد ابنای روزگار. مولانا از الگویی آشنا و مؤثر برای ارشاد و موعظه استفاده می کند که همانا تمثیل و قصه گویی است اما در هر گام یادآوری می کند که قصه های او تنها برای سرگرمی نیست، بلکه خواننده باید برای درک معنای درونی قصه تلاش کند.
او صورت و معنی قصه را در هر مناسبت به پوست و مغز، میوه و هسته یا ظرف و دانه تشبیه می کند:
ای برادر قصه چون پیمانه ای ست
معنی اندر وی به سان دانه ای ست
ما در مثنوی به دنبال میزان صحت و سقم ظاهر مثل ها که برای نزدیکتر شدن معانی به ذهن هست، نمی باشیم. شما بارها این قصه قشنگ مولانا را با همه وجود خوانده و حس کرده اید، و هرگز برایتان مهم نبوده است که تا چه اندازه ظاهر داستان واقع شده است یا خیر:
فیل اندر خانه تاریک بود
عرضه را آورده بودندش هنود
از برای دیدنش مردم بسی
اندر آن ظلمت همی شد هر کسی
دیدنش با چشم چون ممکن نبود
اندر آن تاریکی اش کف می بسود
آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد
گفت همچون ناودانست این نهاد
آن یکی را دست بر گوشش رسید
آن بر او چون بادبیزن شد پدید
آن یکی را کف چو بر پایش بسود
گفت شکل پیل دیدم چون عمود
آن یکی بر پشت او بنهاد دست
گفت خود این پیل چون تختی بدست
همچنین هر یک به جزوی که رسید
فهم آن می کرد هرجا می شنید
از نظرگه گفتشان شد مختلف
آن یکی دالش لقب داد این الف
در کف هر کس اگر شمعی بدی
اختلاف از گفتشان بیرون شدی
چشم حس همچون کف دستست و بس
نیست کف را بر همه او دسترس
داستان مولانا با ظاهری ساده و شوخ، بنمایه مرکزی دید شهودی را تشریح می کند؛ مشاهده مستقیم قادر نیست حقیقت امور را روشن کند و از اشیای خارجی تنها تصویری مقلوب و کاذب فراهم می آورد.
اصل این داستان را می توان تا هندوستان کهن و در حکمت بودایی ردیابی کرد.
در منبعی، زادگاه این روایت ولایت ساواتی در "اقصای غور" دانسته شده است اما در داستان اصلی، فیل در تاریکی نیست بلکه آدمهایی که به ملاقات او می روند، کورند.
البته این فرایند و این روش در ادبیات ما منحصر به حضرت مولانا نیست. شما هر کجای ادبیات ما قدم بگذارید، با همین ظرافت ها روبرو هستید. لیلی و مجنون و آن داستانها را صرفا ما برای سرگرمی و اینکه واقع شده است یا خیر مورد توجه قرار نمی دهیم. بلکه ما برای فهم عشق ، گستره و عمقش به این ترتیب تلاش می کنیم.
اما مشابه همین مفهوم (داستان عزرائیل ) ، در دیوان خانم پروین اعتصامی هم با کمال زیبایی آمده است. که علاوه بر فرمت و شکل کلی داستان، در بسیاری از ابیات آن ، درسهای بسیار آموزنده ای مطرح می شود.
من ختم می کنم به داستان «گفتگوی خدا با مادر موسی» از دیوان پروین اعتصامی:
مادر موسی چو موسی را به نیل
در فکند از گفته رب جلیل
●
خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه
گفت کی فرزند خرد بی گناه
●
گر فراموشت کند لطف خدای
چون رهی زین کشتی بی ناخدای
●
گر نیارد ایزد پاکت به یاد
آب، خاکت را دهد ناگه به باد
●
وحی امد کین چه فکر با طل است
رهرو ما اینک اندر منزل است
●
پرده شک را بر انداز از میان
تا ببینی سود کردی یا زیان
●
ما گرفتیم آنچه را انداختی
دست حق را دیدی و نشناختی؟
●
در تو تنها عشق و مهر مادریست
شیوه ما عدل و بنده پروریست
●
نیست بازی کار حق، خود را مباز
آنچه بردیم از تو باز آریم باز
●
سطح آب از گاهوارش خوشتر است
دایه اش سیلاب و موجش مادر است
●
رودها از خود نه طغیان می کنند
آنچه می گوییم ما، آن می کنند
●
ما، به دریا حکم طوفان می دهیم
ما به سیل و موج فرمان می دهیم
●
نسبت نسیان به ذات حق مده
بار کفر است این به دوش خود منه
●
به که بر گردی ، به ما بسپاریش
کی تو از ما دوست تر می داریش
●
نقش هستس نقشی از ایوان ماست
خاک و باد و آب سر گردان ماست
●
قطره ای کز جویباری می رود
از پی انجام کاری می رود
●
ما بسی گم گشته باز آورده ایم
ما بسی بی توشه را پرورده ایم
میهمان ماست هر کس بی نواست
آشنا با ماست چون بی آشناست
●
ما بخوانیم ار چه ما را رد کنند
عیب پوشیها کنیم ار بد کنند
●
سوزن ما دوخت هر جا هر چه دوخت
ز آتش ما سوخت هر شمعی که سوخت
●
کشتی ای ز آسیب موجی هو لناک
رفت وقتی سوی غرقاب هلاک
●
بندها را تار و پود از هم گسیخت
موج از هر جا که راهی یافت ریخت
●
هرچه بود از مال و مردم را ببرد
زان گروه رفته طفلی ماند خرد
●
طفل مسکین چون کبوتر پر گرفت
بحر را چون دامن مادر گرفت
●
موجش اول وهله چون طومار کرد
تند باد، اندیشه پیکار کرد
●
بحر را گفتم دگر طوفان مکن
این بنای شوق را ویران مکن
●
در میان مستمندان فرق نیست
این غریق خرد بهر غرق نیست
●
صخره را گفتم مکن با او ستیز
قطره را گفتم ، بدان جانب مریز
●
امر دادم باد را ،کان شیر خوار
گیرد از دریا ، گذارد در کنار
●
سنگ را گفتم به زیرش نرم شو
برف را گفتم که آب گرم شو
●
صبح را گفتم به رویش خنده کن
نور را گفتم دلش را زنده کن
●
لاله را گفتم که نزدیکش به روی
ژاله را گفتم که رخسارش بشوی
●
خار را گفتم که خلخالش مکن
مار را گفتم که طفلک را مزن
●
رنج را گفتم که صبرش اندک است
اشک را گفتم مکاهش کودک است
●
گرگ را گفتم تن خردش مدر
دزد را گفتم گلوبندش مبر
●
بخت را گفتم جهان داریش ده
هوش را گفتم که هوشیاریش ده
●
تیرگیها را نمودم روشنی
ترس ها را جمله کردم ایمنی
●
ایمنی دیدند و نا ایمن شدند
دوستی کردم مرا دشمن شدند
●
کا رها کردند اما پست و زشت
ساختند آیینه ها اما ز خشت
●
تا که خود بشناختند از راه، جاه
چاهها کندند مردم را به راه
●
روشنیها خواستند اما ز دود
قصر ها افراشتند اما به رود
●
قصه ها گفتند بی اصل و اساس
دزدها بگماشتند از بهر پاس
●
جامها لبریز کردند از فساد
رشته ها رشتند در دوک عناد
●
درس ها خواندند اما درس عار
اسبها راندند اما بی فسار
●
دیو ها کردند و دربان و وکیل
در چه محضر محضر حی جلیل
●
وا رهاندیم آ ن غریق بی نوا
تا رهید از مرگ شد صید هوا
●
آخر آن نور تجلی دود شد
آن یتیم بی گنه نمرود شد
●
رزمجویی کرد با چون من کسی
خواست یاری از عقاب و کرکسی
●
برق عجب، آتش یسی افروخته
وز شراری خانمانها سوخته
●
خواست تا لاف خداوندی زند
برج و باروی خدا را بشکند
●
رای بد زد گشت پست و تیره رای
سر کشی کرد و فکندیمش ز پای
●
ما که دشمن را چنین می پروریم
دوستان را از نظر چون می بریم
●
آنکه با نمرود این احسان کند
ظلم کی با موسی عمران کند
●
این سخن پروین نه از روی هواست
هر کجا نوریست ، ز انوار خداست
RE: گردافرید بخونه..... .برای فهم بهتر داستان عزرائیل..............
حضراتی که مطلب درباره روش بیان درس های اخلاقی در اشعار مولانا می گویند،این را بدانند که:
مولانا مثنوی را در درازای زمان و در طی مراحل گوناگون زندگیش سروده است و هر جا به فراخور حال،مکان و زمان و البته منبعث از اندیشه ای که در آن برهه از زندگی داشته است،این ابیات را سروده است.
در خیلی جاهای مثنوی مشاهده می نمایید که تحجر و ارزشی دیدن صرف مقولات که ناشی از زهد و خشک مغزی است در سراسر یک یا چند داستان مولوی به چشم می خورد.
به دید بنده روان راستین و شخصیت ناب حضرت مولانا را باید در غزلیات او دید و در زندگی او پس از آشنایی با معشوقی بنام شمس تبریزی،جستجو کرد.بسیاری از داستانهای مثنوب برای عوام کالنعام است که ما از این عوام در همین تالار بسیار داریم که دعوی مولوی شناسی را هم دارند.