اختلاف فرهنگی داریم. تاکی باید بسوزم؟
36 سالمه وقتی 18 ساله بودم عاشق پسر همسایمون شدم و در 19 سالگی باهاش ازدواج کردم علی رغم این که عشق اون به من از عشق من نسبت به اون بیشتر بود با من خیلی سرد رفتار می کرد و کم کم هم سرناسازکاری گذاشت و خیلی کتکم می زد خلاصه پس از 5 سال متوجه شدم که بچه دار نمی شه و حتی جنسیت دوگانه داره خلاصه پس از کلی با خودم کلنجار رفتن و پس از 11 سال زندگی ازش جدا شدم و هنوز طلاق نگرفته بودم که به دلیل سرشناس بودن خانواده و وضعیت تحصیلی و ظاهری خوب خودم سرو کله خواستگارها پیدا شد و تا اینکه یکی از اشنایان منو برای برادرش خواستگاری کرد و به دلیل این که ظاهری مثبت داشت دروغهایی که درباره خودش و برادرش و خانوادش می گفت باور کردم و با اصرار زیادشون به زودی تن به ازدواج دادم اما پس از عقد کم کم دروغهاش فاش شد اول که فهمیدم نه تنها لیسانس نداره بلکه دیپلم و سیکل هم نداره و تا پنج دبستان درس خونده و بعدش هم متوجه شدم که شغل اصلیش اون چیزی که بهم گفته بودن نیست بلکه یک بنای ساختمانیه که بیشتر وقتها هم بیکاره و بعدا بقیه دروغها رو .... تازه عقد کرده بودیم دیگه ازش بدم مب اومد خواستم تلاق بگیرم که با اصرار خانوادم و خودش منصرف شدم بعد از اون هم هیچ علاقه ای از طرف من به اون پیدا نشد و همیشه باهاش سرد رفتار می کردم خواستم بچه دار نشم خانوادم و خودش اصرار کردند که زندگیمون بهتر می شه اما نشد که نشد .... حالا که بچه دار شدیم و من تصمیم گرفتم مشکلاتش رو فراموش کنم اون اخلاقش عوض شده و با وجود همه کاستیهایی که داره بداخلاقی می کنه و بیوه بودنم رو به رخم می کشه و حتی به من و خواهر و مادرم تهمتهای سنگینی می زنه به خصوص از زمانی که خواهرم با یکی که در شان خانواده ما هستش ازدواج کرده بدتر شده و دوست نداره من با خانوادم در ارتباط باشم .... میره سر کار خسته و بداخلاقه هیچ کمکی نمی کنه کار نداره هم بی حوصله است خلاصه من به تنهایی هم کار بیرون و هم بچه و شوهر داری می کنم .... حالا اینها به کنار برادرش هم داره فوق لیسانس میخونه دو ساله اومده خونه ما سر کار هم نمیره تاز خرجی اونو هم می دم چون شوهرم ده ماهه که بیکاره بعد برادرش تازه دستور می ده برام کامپیوتر هم بخرید و بعضی وقتها شوهرم رو برای دعوا علیه من تحریک می کنه و هر دو تا می خورند و می خوابند و من باید از سر کار میام هم بچه داری کنم هم خونه داری ضمن این که زمانی که سر کار هستم بچه رو هم نگه نمی دارند و مادرم نگه می داره ..... راستی خونه و ماشین هم از خودم دارم و اون از خودش هیچی نداره و اگه هم داشته باشه خیلی ناچیزه و فکر می کنه نباید برای زندگیش خرج کنه من مدیریت اقتصادی خونه رو هم به عهده دارم یعنی اگه قسطی عقب بیفته این منم که شب تا صبح نمی خوابم .... بداخلاقیهاش و حرفهای بدش عذابم می ده از طرفی من بچه رو مودب تربیت می کنم از طرف دیگه اون هر چی فحش دنیاست رو به بچه یاد داده دیگه صبرم تموم شده نمی خوام بچم عصبی بشه و بی تربیت ..... خواهشا کمکم کنید راهنماییم کنید من چکار کنم البته اینو بگم که از نظر مالی و عاطفی بعد از تلاق هم خانوادم حمایتم می کنند و خودم از نظر مالی مشکلی ندارم ......
RE: اختلاف فرهنگی داریم. تاکی باید بسوزم؟
سلام پریچهر عزیز
من خیلی کوچیکتر از اینم که بخام به شما مشاوره بدم من فقط نظراتم شخصیمو میگم
این جوری که مشخصه شما اصلا در مورد همسرتون تحقیقی نکردید
حتی اگه یه تحقیق کوچیک هم انجام میدادید مسلما یکی از پنهان کاری هاش مشخص میشد
بعد هم که عقد کردید و متوجه این موضوع شدی تو قصد جدایی داشتی حق با تو بود میتونستی این تصمیم و بگیری و ازش جدا بشی
اما به هر دلیلی (اصرار خانواده،اصرار خودش،رضایت خودت یاهر چیز دیگه ای) تو از تصمیمت منصرف شدی و حاضر شدی باهاش به زندگیت ادامه بدی
تو خودت قبول کردی
وقتی هم قبول کردی یعنی اینکه میتونی باهاش زندگی کنی
یعنی شرایطش رو با همون اوضاع قبول کردی
به نظر من وقتی که قبولش کردی درسته باید ناراحتیت رو بهش نشون میدادی حتی تا یه مدت نه خیلی طولانی باهاش سنگین برخورد میکردی
ولی بعد از یه مدت دیگه موضوع رو فراموش میکردی سعی میکردی خوشبختی رو به زندگیتون برگردونی
اینقد این ناراحتی طولانی بود که خانواده و خودش پیشهاد بچه دار شدن رو میدن
بعد از بچه دار شدن هم دوباره همون برخورد و ازت میدیده:101:
تو میگی تصمیم گرفته بودی که مشکلاتش رو فراموش کنی
فکر نمیکنی خیلی دیر این تصمیم و گرفته بودی دیگه وقتی که همسرت عزت نفسش رو از دست داده بود
ببین شوهرت یه جورایی تو تمام این سال ها فقط فقط خودش رو مجرم میدیده و تو رو یه بخشنده بزرگ که داری بهش لطف میکنی باهاش زندگی میکنی
شاید خودت هم توی این طرز فکر همسرت بهش کمک میکردی
درسته
الانم با اومدن یه داماد تازه (که به قول تو اون در شان خانوادتونه ) داره سرکوب شدن بیشتر خودشو به چشم میبینه
تو این مدت مسلما هی بهش سرکوب میدادی که آره تو در شان ما نبیستی،تو دروغ گویی،لیاقت منو خانوادمو نداری؛بی عرضه ای،کار درست و حسابی نداری و .... خلاصه از این حرفا که بعید میدونم نزده باشی
و از یه طرف دیگه برخورد خانوادت با همسرت چطور بوده ؟؟؟؟
اینا همه کمک میکنه به خرد شدن همسرت:101:
فکر همسرت اینه که الان دیگه چیزی (ارزش و اعتبارو شخصیت و احترام.....)نداره که بخواد پیش تو و خانوادت از دست بده و این باعث رفتار الانش شده
توی نوشته هات گفته بودی:راستی خونه و ماشین هم از خودم دارم و اون از خودش هیچی نداره و اگه هم داشته باشه خیلی ناچیزه ،،،،،مدیریت اقتصادی خونه رو هم به عهده دارم ،،،،،بچه رو مودب تربیت می کنم از طرف دیگه اون هر چی فحش دنیاست رو به بچه یاد داده
مسلما اینو به رخ خودش هم تا حالا کشیدی:163:
اگه میخای مشکلتون رفع بشه باید به شوهرت عزت نفس بدی
باید احساس کنه که مرد خونس و اون تکیه گاه شماست نه اینکه برعکس
بهت پیشنهاد میکنم برای این کار به لینک زیر مراجعه کنی خیلی خوبه حتما تمام صفحه هاشوبخون
http://www.hamdardi.net/thread-6377.html
موفق باشی:72:
RE: اختلاف فرهنگی داریم. تاکی باید بسوزم؟
سلام هستی جون
مرسی از راهنمایی شما ، تمام مواردی که گفته بودید درست بود اما شاید یک سالی است که من با شوهرم این طور برخورد می کنم ان هم به خاطر دفاع از خودم . مثلا وقتی که می گه قسط ماشین رو من دادم ان هم جلوی برادرش ، من چگونه می توانم تحمل کنم مجبورم با نرمی بگم که یک سال قبل از این که من بشناسم شما رو به صورت نقد این ماشین رو خریدم .....
من و خانواده ام خیلی صبور هستیم و به خصوص خانواده ام هیچ وقت اجازه ندادند که شوهرم احساس کنه چیزی از ما کمتر داره حتی زمانی که خواستم باهاش ازدواج کنم و هنوز متوجه دروغش نشده بودم خانواده ام به من گفتند که هیچ وقت نباید خودم رو از اون بالاتر بدونم و حتی مادرم چیزی حدود دو سال بسیار براش زحمت کشید چون به علت نداشتن پول با خانواده ام زندگی می کردیم و مادرم حتی برای فردا ناهارش هم جداگانه غذا درست می کرد و واقعا کاری که پدر و مادرم در عرض دو سال کردند پدرو مادر خودش در پنجاه سال نمی کنند و خیلی محبتهای دیگه .........
اما من جدیدا بسیار تحقیق کردم و متوجه شدم که ایشان دچار یک بدبینی مزمنه که ریشه اش در کودکی اش داره و الان که فکر می کنم می بینم که قبل از ازدواج ما هم همین بدبینی را داشت و در مورد همه چیز بسیار بدبینه و حتی پیش مشاور بردمش و مشاور هم نظرش همین بود......
شوهرم همه حالتهایی که الان داره رو از اول ازدواج داشت اما شاید با درصد کمتر . زمانی که من تازه ازدواج کرده بودم به پسرهای فامیلمون که به موفقیتهای حتی کوچکی دست پیدا کرده بودند حسادت می کرد و حتی چشم دیدنشون رو نداشت اون زمان من هیچ کوتاهی ای در حق شوهرم نکرده بودم و سعی می کردم بهش شخصیت بدم اما اون مرتب منو می رنجوند و از طرفی اخلاق دیگه ای که داره اینه که اصلا قدر محبتهای کسی رو نمی دونه یعنی نمک می خوره و نمکدو نو می شکونه و سوم این که روابط اجتماعی بسیار ضعیفی داره درست برعکس من که اطرافم پر از دوسته
راستش یادم رفت بگم یکی از مشکلات من با اون اینه که از ابتدای ازدواجمون شوهرم پیش برادرش اونقدر تعریف خواهرم رو کرد که اونو دلباخته خواهرم کرد و مرتب حرف از رسیدن این دوتا می زد من که می دونستم خواهرم به خاطر دروغها و اختلاف فرهنگی برادر شوهرم رو نمی خواد به برادر شوهرم گفتم که سعی کنه فراموش کنه اما شوهرم به دروغ به برادرش وعده می داد تا این که سال گذشته به دروغ به خانوادش گفت که الان موقع خواستگاریه و وقتی اونها با جواب منفی خواهرم مواجه شدند شوهرم اخلاقش خیلی بد شد و الان مرتب منو سرکوب می کنه و می گه اگه تو بیوه نبودی تو رو هم به من نمی دادند و اصلا به معیارهای مد نظر خواهرم توجه نمی کنه و تهمتهای بی جا به من و خانوادم و خواهرام می زنه ...
اگه دوستش داشتم شاید کنار امدن باهاش ساده تر بود اما مشکل اصلی من اینه که از اول دوستش نداشتم و با کارهایی که می کنه هیچ وقت نذاشت دوستش داشته باشم . خواهش می کنم کمکم کن بگو چکار کنم خسته شدم ......
لطفا کمکم کنید که اول از همه دوستش داشته باشم مرسی
RE: اختلاف فرهنگی داریم. تاکی باید بسوزم؟
سلام خانومی ..
من نیودم که سرزنشت کنم و بگم پس چرا تو که می دونستی ادامه دادی و یا خیلی چیزهای دیگه... برای اینکه خیلی دوست داری که دوستش داشته باشی و ادامه زندگیتون شیرین بشه..
خانومی چرا وقتی شوهرت رو بردی پیش مشاور خودت ازش بابت این احساست مشاور نگرفتی؟ ...
اما برای دوست داشتن :
باید این احساس رو در وجود خودت بوجود بیاری با این کارهایی که می کنی باید بگم حتی از دوست داشتن خودت هم دست کشیدی برای اینکه بتونی یکیو دوست داشته باش باید یاد بگیری خودت رو هم دوست داشته باشی
یکسری از کارها رو ادامه نده و با طنازی و عشوه های زنانه ات بر دوش خودش بیانداز .. و سعی کن پیشش از خنده بگی و خودت رو شاد نشون بدی که اینطوری اول شادی رو به دل خودت میاری و بعد گذشت یه مدتی به دل شوهرت
عزیزم اونو همونطوری که هست قبولش کن و ستایشش کن البته از لحاظ عاطفی و هیچی رو بهش گوشزد نکن تا متوجه عشقت بشه بعد از اون این اطمینان رو میدم که اونهم به اون عشقی که میگی برمیگرده
درسته که یکسری از رفتارهاش ریشه در کودکی داره ولی وقتی شادی رو توی خونه ببینه خودش در صدد تغییر برمی آد
ولی زمان میبره خیلی:43: