توقع خانواده همسر برای رفت و آمد
سلام به همه ی دوستان عزیز
من مشکلی داشتم که امیدوارم با طرح کردنش در این جا بتونم بهتر باهاش برخورد کنم .
قضیه از این قراره که من 2 سال پیش ازدواج کردم . ازدواج ما با تائید خانواده های دو طرف و دو ماه بعد از فوت پدرم انجام گرفت . همه چیز خوب پیش می رفت . خانواده ی همسرم و خانواده ی من هر دو به شدت به ما محبت می کردند هرچند به خاطر از دست دادن پدرم وضعیت خانواده ی من از لحاظ روحی خیلی خوب نبود . من و همسرم تصمیم گرفتیم برای درس خواندن برای کنکور یک خانه اجاره کنیم چون نه در خانه ی ان ها و نه در خانه ما شرایط درس خواندن نبود . خانه ی ما کوچک و خانه آن ها هم همین طور بود. ما تقریبا ماه اول اجاره خانه کوچک را تقریبا به خانه خودمان نمی رفتیم اما وقتی رفتن ما جدی شد همزمان شد با یک بیماری سخت از مادرشوهرم . صبح ها که از خواب بیدار می شدیم و همسرم جویای احوال مادرش می شد ، مادرش می گفت برویم آن جا . درس خواندن ما مسخره شد . توقع داشتند ما آن جا باشیم . من گاهی نمی رفتم و درس می خواندم . همسرم می رفت ، ناهار را با آن ها می خورد و برمی گشت . کم کم حال جسمی و روحی من خیلی خیلی خراب شد . تلاش می کردم از خانواده ام مخفی کنم که خیلی خوب نیستم چون در وضعیت روحی و مالی خوبی نبودند . یک روز پدر همسرم با او دعوا کرد . علتش هم این بود که بهش گفته بود بهتر است برود از مادرش پرستاری کند تا من و این که من وقتی خانه آن ها هستم کار نمی کنم !!! و حرف های مسخره ی دیگر . شروع شد ! مادرش شاکی بود که چرا جلسه ی فلاان درمانش نرفته ام در حالی که من در آن روز به قدری حالم بد بود که بعدا دکتر گفت اگر من با این وضعیت مرده بودم جای شک نداشت . طعنه ها و سردی ها شروع شد . حال من بدتر شد . بعضی دکترها اعتقاد داشتند من ام اس دارم . روزهای تلخی بود .مادرشوهرم که حال جسمی خیلی بدی داشت مدام از من ناراحت بود که چرا نمی روم خانه شان تا از من مراقبت کند و توجهی نداشت که خانه شان نه جایی برای استراحت من هست و نه او در شرایط مراقبت از من هست . تمام روز و شب را گریه می کردم . تا این که قرص آرامبخش برایم تجویز کردند و از لحاظ بدنی کمی بهتر شدم . باز دعوا شد . که چرا من خانه خاله فلانی نرفته ام ، چرا خانه ی مادربزرگ نرفته ام ؟ چرا نمی روم خانه مادرشوهرم بمانم و غذا درست کنم و قاطی شان باشم ؟! به گفته خودشان دوست دارند من مثل دخترشان رفتار کنم اما در عمل طور دیگری هستند .
برخوردهای تند و دعوا و کم محلی ها شروع شد . روزی که به خواستگاری من آمدند مادرشوهرم گفت که اهل رسم و رسومات حاکم بر جامعه نیستند اما سنتی بودن از لحاظ رفت و آمد با فامیل شان دارد مرا دیوانه می کند .
انتظار دارند هربار خاله ها یا عموشان دعوت می کند من باشم ، اگر نروم اخم و کم محلی است . اگر هفته ای 3 روز نروم خانه شان با من لج می کنند . شوهرم را اذیت می کنند . من نمی دانم پس کی من باید برای خودم ، شوهرم ، زندگی مان و خانواده ام وقت بگذارم ؟
ضمن این که ما هر دو شاغل هستیم و درک نمی کنند ...
الان هم چند وقتی است که کم محلی می کنند مثلا حال من چند وقت است بد شده باید مرتب بروم بیمارستان اما آن ها هیچ خبری از حال من نمی گیرند و تازه عصبانیند چرا من کم می روم و بیایم ...
خسته ام ... حوصله شان را ندارم و نمی دانم باید چه کار کنم تا بفهمند اشتباه می کنند ؟
ضمنا این را هم بگویم که ما تقریبا 9 ماه است عروسی کرده ایم . مادر شوهرم که توقع دارد من بروم خانه شان آن هم بی برنامه و مثل دخترش به خانه ی من نمیاید و می گوید باید دعوتم کنید . دخترش توی خیلی از مهمانی ها شرکت نمی کند اما مشکل منم ! توی باغ شان ساکن شده اند و توقع دارند ما بعضی شب ها را برویم آن جا بخوابیم در صورتی که من بدخوابم ، صبح ها باید برویم سر کار و ماشین هم نداریم .
من پس از مدت ها تصمیم گرفتم ذهنیتم را عوض کنم و به آن ها به چشم پدر و مادر نگاه نکنم تا کم تر آسیب ببینم . هرچند هنوز نتوانسته ام اما دارم سعی می کنم اما دلم برای همسرم می سوزد که به شدت خانواده اش را دوست دارد و از برخورد آن ها با من و کم محلی هاشان خیلی ناراحت می شود ... شما بگوئید چه باید کرد ؟
RE: توقع خانواده همسر برای رفت و آمد
سلام دوست عزیز
خوش امدی به همدردی
خوب دوست عزیز...خودت داری میگی بیماری سخت.اگر خدایی نکرده مادر خودت دچار این بیماری میشد رفتار خودت چطور بود؟
فکر میکنم سلامتی مادر همسرت به عنوان یک انسان خیلی از درس خواندن شما و همسرت مهم بود.اگر این مشکل برای مارد خودت پیش میموند و مجبور بودید هر روز بهش سر بزنید باز هم میگفتی درس خوندن ما مسخره شد؟!
مگه نمیگی خانواده خودت و همسرت به شدت بهتون محبت میکردن؟
یکبار شما از خودگذشتگی میکردید و شما در این شرایط بیماری به مادر همسرت محبت میکردی....
به نظرم در رابطه با این موضوع همسرت رو درک نکردی و یه جورایی میتونم بگم تنهاش گذاشتی....
خوب بود پا به پاش برای درمان و معالجه مادرش(تا قبل از بیماری خودت) همراهیش میکردی و به خاطر سیاست زندگی خودت نمیذاشتی ناهار رو اونجا بخوره.اگر همراهیش میکردی این طور نمیشد.
دوست خوبم اینو بدون که جنس محبت ما آدمها باهم فرق میکنه.
مادر همسر شما میخواسته به شما محبت کنه و پرستاری کنه اما چون راهش رو بلد نیست و خودش هم حال مساعدی نداره این پیشنهاد رو میده.
خیلی روی نوع پیشنهادش حساس نشو و سعی کن نیت خوبش رو درک کنی و ببینی...
چون من فکر میکنم اگر مادر شوهر دیگه ای بود میگفت: به من چه....من خودم مریضم...حالا بیام از عروسمم پرستاری کنم!؟
به نظرم شما رفتاری کردی که خانواده همسرت فکر میکنن شما نفوذ به درونت خیلی خیلی سخته ( در حالیکه واقعا اینطور نبوده و نیست) اما کناره گیری های شما و عدم وصف حال شما باعث شده این چنین تصورات از شما تو ذهن اونا ایجاد بشه...
این رو هم یادت باشه به هیچ عنوان در روابط همسرت با خانوادش دخالت نکن و اصلا هم ابراز نکن که من ناراحتم که تورو اذیت میکنن و ....چرا که اونا خانوادش هستن و اون هیچ وقت از اونا کینه به دل نمیگیره....
همسرت هم در اینجا نقش مهمی داره که من فکر میکنم ایشون هم مثل شما نتونستن به خوبی در پی ایفای وظایفشون بربیان...
بالاخره ایشون هم داره شرایط رو میبینه و میتونه اینجا برای ارام کردن شرایط نقش مهمی داشته باشه.(اما شما بهش فعلا چیزی رو گوشزد نکن)
و دیگه اینکه
دوست خوبم راستش رو بخوای مادر همسرت اخلاقهای خوبی داره (منهای اخلاق بدش)
مثلا اینکه حاضر نیست بی دعوت بیاد خونه شما....این خیلی عالیه !
اگر مثل برخی مادر شوهرها خونه پسرش رو خونه خودش میدونست .....فکرش رو بکن نشستی تو خونه خودت و همه جا کثیف و بهم ریخته.....یهو زنگ در رو میزنن و مادر شوهر و ... آمدن منزل شما مهمونی....چه حسی بهت دست میداد!؟
شما صبحها باید بری سرکار و ماشین هم نداری....همسرت چی؟اونم شرایطش مثل شماست؟
در جواب جمله اخرت باید بگم شما هم دید خیلی مهربان و با انعطافی به پدر و مادر همسرت نداشتی که حالا از داشتن این دید پشیمونی....
و این چاره راه شما نیست...شما باید اول از همه راهای نفوذ هرچه بیشتر به دل همسرت رو پیدا کنی...یکیش همین محبت درست و به جا به خانواده همسرته.
مادر همسر من میتونم بهت بگم بلایی نبوده که سر من نیاورده باشه.واقعا در این 4 سال زندگی به حدی منو عذاب داده که الان چندین بیماری مختلف دارم و پارسال هم دچار سقط شدم...اما باور کن اگر همین الان بهم زنگ بزنه و بگه من مریضم و نیاز به پرستاری دارم لحظه ای مکث نمیکنم و خودم رو بهش میرسونم(حتی اگر لازم باشه از درسم...کارم و ورزشم بزنم )
نه به خاطر خودش...چون علاقه ای بهش ندارم...
اول از همه به خاطر خدا و دو ما به خاطر رضایت و ارامش خاطر همسرم.
اگر همسرت رو جذب کنی به راحتی میتونم بگم نیمی از مشکلاتت حل میشه
موفق باشی
RE: توقع خانواده همسر برای رفت و آمد
مریم عزیز ممنون از هم فکری و و قتی که گذاشتی ... راستش مثه این که توضیحات من ناقص بودن . راستش من تقریبا تو تمام دوره درمان مادرشوهرم حضور داشتم و ناراحتی من از اینه که اینو ندیدن . اون قدر که تو اون دوره من درگیر بودم بابت این مسئله دختر خودشون نبود حتی ... و من دلم از این می سوزه که نه درس خوندم نه کسی قدر محبتمو دونست هیچ ... تازه باهام دعوا هم کردن اونم به تکرار .
این که خونه ی ما هم نمیان این جور نبود که از اول این جور باشه . الان که من مریضم اصن محل نمی ذارن چون می خوان من کم محلی رو بفهمم .
مثلا همین دیروز من از عصر تا 2 نصف شب باهاشون بودم با این که امروز مریض احوال بودم و بیدار شدن خیلی برام سخت بود . بازم زنگ زدن که امروز عصر برم باهاشون مهمونی . شما فکر کن اگه من نه نگم این برنامه مرتب تکرار می شه . همسرم هم فعلا ماشین نداره . واقعا بهمون سخت می گذره . از اون طرف من کلاس می رم ، کارای خونه هست و واقعا جسمم نمی کشه اما این نه گفتن همانا و کم محلی ها همانا و دل خوری ها هم همانا . همسرم هم با من هیچ مشکلی نداره و روابطمون عالیه و تنها ناراحتی و مشکل مون همینه :((
من نگرانی ام همسرمه که از برخوردای خانوادش حس بد داره و بهش کم محلی می شه و بی محبتی :(
RE: توقع خانواده همسر برای رفت و آمد
[align=justify]ظاهرا نوشته های بعدی این موضوع حذف شده . می خواستم بگم من امروز نشستم همه چیزهایی که می خوام به مشاور بگم رو نوشتم و خوب فکر کردم . تصمیم گرفتم سفت و محکم برم جلو و اجازه ندم کسی سبک زندگی برام تعیین کنه و توقعات بی جای دیگرون رو ملزم نیستم انجام بدم و در عین حال به عواقب این تصمیمم هم آگاه باشم و آماده باشم از حساسیتم وقتی کم محلی و طعنه و آشوب به پا می شه کم کنم .
من یک بار زندگی می کنم و دلم می خواد این یک بار رو در مسیر رشد و اون چه که فکر می کنم درسته قدم بردارم. برام دعا کنید دوستان مخصوصا امیدوارم مشاور بتونه تو حل این مشکل بهم کمک کنه . شاید اونا هم پی بردن که استقلال ما رو دارن زیر سوال می برن و فهمیدن که برای تنهایی خودشون نباید متوسل به ما و دیگران باشن . برای من دعا کنید . ممنون
[/align]