من جرات مند.اوجرات مند. با تعارض ها چه کنم؟
سلام
اول از همه خدمت کارشناسان محترم و دوستان عزیز عرض ادب دارم.
من واقعا به کمک احتیاج دارم. مشکلات زیادی تو زندگی مشترکم دارم و قصد جدایی دارم.
لطفا خواهش می کنم Sci عزیز راهنمایی ام کنید.
مشکلاتم و سوال هام رو یکی یکی میگم امیدوارم به لطف خدا و کمک شما برطرف بشه.
من کارمند و 28 ساله و شوهرم همکارم و 30 سالشه. با هم تو اداره آشنا شدیم. باید بگم محل کار و زندگی ما و خانواده هامون فرق می کنه و ما تو شهر محل کارمون هیچ کسی رو نداریم. سه ساله ازدواج کردیم و تنش ها و اختلافات و دعواها هردومون رو به مرز طلاق و البته افسردگی من کشونده.
اول اینکه شوهرم بد دهنه. هر چی میگم می گه نه. جراتمندانه رد می کنه و در بسیاری موارد با هم تعارض داریم.
مثلا میگه باید تمام حقوقت پیش من باشه و البته همه چیز به اسم خودشه و .....
مهم ترین مشکل من اینه که میگه از ازدواج با زن شاغل پشیموه چو زن شاغل ادعاش زیاده و پول داره! ( منظورش اینه که زن شاغل قدرت داره و زیر بار هر حرفی نمیره!!!!!! البته خواهراش و عروساشون هیچ کدوم شاغل نیستن)
از طرفی تا حدودی خسیسه و همش میخواد پول جمع کنه تا بعدا که نمی دونم کی خرج کنه. حتی به من میگه چون تو شاغلی باید عوض عدم حضورت تو خونه پول بیاری تو خونه! حتی گفت اگه پولهات رو به من ندی من اخلاقم بد میشه و ...
توافق اول ازدواج ما این بودکه من هم حقوقم رو تو خونه خرج کنم ولی هرچی خریدیم به اسم هردومون باشه. حالا زده زیرش. با توجه به خساستش هم نمیذاره من خرید کنم برای خودم.و این ها باعث شد من دیگه بهش پول ندم.
حالا این ها بمونه تا بعدبیشتر توضیح بدم
RE: من جرات مند.اوجرات مند. با تعارض ها چه کنم؟
سلام رها جان
قبل از اینکه اقای sci بیان من چند تا مطلب به ذهنم رسید که امیدوارم مفید باشه
این مواردی که گفتی از اختلافات معمولی بین زن وشوهرهاست.اختلاف سر حقوق زن...خودرای بودن مرد....و...
اینها تو همه زندگیها هست.
مطمئن باش اگر از این زندگی بیای بیرون و وارد زندگی دیگری بشی مشکلات اینچنینی خواهی داشت.
ببین رها جان
برای حفظ زندگی باید تا توان داری تلاش کنی.
حتی برخی مواقع لازمه از کار و فعالیتهات بزنی تا بتونی زندگیت رو نجات بدی.
پول و کار بدست میاد در اینده.اما ایا زحماتی که در این 3 سال کشیدی به تو برمیگرده؟
نه.پس به این راحتی دم از طلاق نزن.
نوشته بودی شوهرم بددهنه.هرچی میگم میگه نه.
متوجه نشدم ایا این دو تا جمله ات بهم ربط داشتن یا نه دو تا مشکل جداگانه بود.
این رفتاری که شما داری رفتاری مردونه است.داری دقیقا مثل خودش برخورد میکنی.محکم و خشن
شما باید از راه زنانه وارد بشی و با لطافت و زیرکی زنانه مشکلات رو حل کنی.
خیلی وقتها میشه یکسری جملات و خواسته ها رو با لحن ظریف و قشنگی گفت تا اون هم رد نکنه.
من اسم این رفتار شما رو جراتمندانه نمیذارم.بلکه میذارم لجبازی کودکانه.
به همسرت اجازه بده مرد باشه و مرد بودن رو تجربه کنه.بذار حس مدیر بودن داشته باشه.
در کنارش باش نه مقابلش.
اگر اون میگه نه شما بلند تر میگی نه.
خیلی وقتهای میشه یه جوری به طرف گفت نه که هم قبول کنه و هم تنش ایجاد نشه.
به نظرم اصلی ترین مشکل شما دور شدنت از رفتارهای زنانه هستش.
این خیلی خوبه که همسرت به فکر اینده هستش.به نظرم اصلا روی این خصوصیتش گیر نده و خوشحال هم باش بابت این موضوع.
زندگی نیاز به اینده نگری داره.
شما هم کار نداشته باش که میخواد چیکار کنه.
چون در کارهای مردونه اش و مربوط به اون دخالت میکنی اون هم موضع میگیره.
یه زن زیرک میتونه به ظاهر یه زن ناز و عشوه گر باشه اما زیرکانه به مدیریت مسائل مالی به طور غیر مستقیم بپردازه.
بیشتر رفتارتون مثل دو تا کودکه.به نظرم باید به جای رفتار جراتمندانه ای که در عنوانت نوشتی بنویسی لجباز
این رفتاری که شما و همسرت دارید جراتمندانه نیست.
بهتره خودت رو از مسائل مالی و اقتصادی بکشی کنار تا اون در این زمینه بیشتر احساس امنیت کنه
موفق باشی
RE: من جرات مند.اوجرات مند. با تعارض ها چه کنم؟
با سلام اینکه گفتین همسرتون خسیسه اینه که شاید به فکر آینده هستن و افکاری در ذهنشون هست تا در اینده اون اهداف رو به وقوع بپیونده شما میتونیین در یک فضای بدون تنش و همراه با زبان نرم و مهربون با هم به گفتگو بشینین و این مشکل رو که میگین خسیسه رو در میون بذارین البته طوری نگین که به طرف بر بخوره بلکه با سیاست زنانه با ایشون در میون بذارین تا متوجه بشین که دلیل این خساست چیه ،
از تایپیکتون که نوشته بودین هرچی میگم میگه نه اینجور برداشت کردم که یعنی شوهرتون حرف اول و اخر رو خودش میزنه یا خیلی صریح خواسته ای رو رد میکنه به نظر من اگه همسرتون این رفتار و انجام میده نباید شما هم مثل اون رفتار کنید یعنی شما مقابل همسرتون میایستین نه در کنار ایشون با این کار نه تنها مشکل حل نمیشه بلکه باعث تنش و دعوا میشه اما شما میتونین خواسته تون رو طوری دیگه ای بیان کنید اول حرف اون رو تایید کنید بعد بگین که اگه مثلا این کار رو انجام بدیم به نظرت چطوره سعی کنید نظرشو بپرسین اگه قانع نمیشه روش دیگه ای رو بکار ببرین و در نهایت باید گذشت کنید.درسته سخته ولی کار شدنیه.
http://ahlekhaneh.ir
RE: من جرات مند.اوجرات مند. با تعارض ها چه کنم؟
با سلام
دوستان عزیز خیلی خوشحال شدم راهنماییهاتون رو دیدم و فکر می کنم در مورد اینکه گفتید رفتارم مردونه است درست میگید.
اولین مسئله ما این بود:
میدونید ما توی شهری جدا از والدینمون هستیم من همیشه می گفتم به طور مساوی خونه والدین بریم ، من میرفتم خونه باباش یکی دو روز می موندم و دلم برای والدینم پر میزد ولی بخاطر اینکه جدا نشیم از همدیگه اونجا می موندم تا با هم بریم. نوبت من که میشد میومد یکی دو وعده می موند و می رفت و من اون چند روز نمی دیدمش حتی زنگ نمی زد و من زنگ می زدم هم باز نمی اومد پیشم.حتی برای خوابیدن می رفت خونه باباش!. همش با دوستاش تفریح بودن.حتی برای مهمونی ها میگفت من نمیام با خانواده ات برو! من هم میگفتم پس چه فرقی با مجردیم داره؟همه میگفتن پس شوهرت کو؟ .ولی من با اون همیشه همراه بودم همه جا.
خیلی احساس تنهایی و طردشدگی می کردم. با همون ناز و ادا و یا با حرفای منطقی تو یک موقعیت خوب بهش می گفتم: من نیاز به حضورش دارم، به اینکه با هم بریم تفریح و مهمونی و با هم خوش بگذرونیم ، حداقل الان زندگیمون دست خودمونه و خودمون براش تصمیم می گیریم خوش باشیم. بیا رفیق باشیم و ... و اون براش مهم نبود!
اما! همیشه حقوقم رو ازم میگرفت. تو کار خونه هم کمکم نمی کرد و برام چیزی هم نمی خرید.
باهاش در مورد خرج کردن صحبت کردم که ما الان جوونیم به اندازه خرج می کنیم و به اندازه پس انداز.میگه من نمیتونم!
به نظر شما با حقوق ماهی 500و 400 کی می تونه طی سه سال حدود 60 میلیون پول داشته باشه ؟ فکر کنم قناعت زیاد من برام بد تموم شد.
حتی برای یک پیاده روی هم می گفت خودت برو . اونم تو شهر غریب.
همیشه هم می گفت آخر من و تو طلاق است.
در مورد نه گفتن من قبلا می گفتم باشه نیا. نریم. نمی خواهم ولی الان دارم جرات مندانه و البته با پرخاشگری برخورد می کنم که از گفته های آقای Sci فهمیدم این واکنش هام نتیجه منفعل بودنم بوده:"اما فرد تاچه زماني منفعل مي مونه؟ تا ابد؟؟ نه.. اون بعد از مدتي در بدترين شرايط تبديل به موجودي پرخاشگر مي شه و شخص مقابلش رو براي انفعال روزهاي گذشته خودش، سرزنش مي كنه و اون رو متهم و مقصر تمام بد بختي ها مي دونه... و بعد مجددا دور جديدي از انفعالهاش شروع مي شه"
بعد از کلی مسایل و راه حلها ، دعوای بدی کردم و رفتم خونه بابام وقتی کاشی به عمل اومد گفت "من از ازدواج پشیمون بودم و زود ازدواج کردم و جوونی نکردم و ... اون اندازه که تو من رو دوست داری من تو رو دوست ندارم." این حرفاش داغونم کرد! ازش زده شدم . مثل قبل دوسش ندارم.
البته بهم گفت میخواد از صفر شروع کنه ولی دارم می بینم کارهاش رو داره تکرار می کنه. البته چیزهای زیادی مونده براتون بگم تا موقعیت دقیق من رو بدونید و با بزرگواری راهنماییم کنین . فعلا تا بعد
بازم ممنون
دوستان این متن موقعیت من و شوهرم رو با توجه به مطالب بالا روشن تر نشون میده:
اگه هر کدوم از زن و مرد نیاز یا وظیفه خودشون رو درست انجام ندن یا مثلا انحرافی توی شکل ارضاء نیازشون شکل بگیره دچار مشکلات و اختلافاتی می شن. مثلا اگه مرد که خودش باید تکیه گاه زندگی باشه و بار مسئولیت زندگی رو به دوش بکشه و تصمیم گیرنده مستقل زندگی باشه و قهرمان زندگی زن و فرزندش باشه، خودش به کس دیگه ای تکیه داشته باشه؛ توی تصمیم گیری هاش همیشه به نظر مادرش متکی باشه یا توی مسائل مالی کاملا به پدرش وابسته باشه یا به خاطر هر دلیلی نتونه نقش تکیه گاه بودن خودش رو به خوبی ایفا کنه، طبعا برای نیاز به تکیه کردن همسرش مشکلاتی به وجود میاره. اینجاست که زن نمی تونه به شوهر خودش اعتماد داشته باشه یا اون رو بزرگتر و سرپرست خودش بدونه یا به حرفاش اهمیت بده یا اجازه تصمیم گیری صحیح برای زندگی رو به شوهرش بده. اون وقته که زن مجبور می شه به پدرش، به برادرش یا حتی اگه فرزند پسری داشته باشه به اون تکیه کنه. و این تکیه نکردن و اعتماد نکردن زن به شوهرش هم دوباره برای خود مرد هم مشکلاتی به وجود میاره و همینطور تا ثریا می رود...
mostafavi9090 جان این متن واقعا شرح حال من و شوهرمه!!!!!
http://ahlekhaneh.ir
خب من که از اون می خواستم تکیه گاهم باشه. حتی علنا می گفتم . پس چرا اهمیت نمی داد ؟
مثلا همین چند وقت پیش: عروسی فامیل ما توی شهر دیگه دعوت بودیم .گفت نمیام. گفتم این بار بذار تنها برم ببینم چی میشه. میدونید چکار کرد با وجود اینکه ماشین داشت. رفتیم شهر پدر مادرمون . منو رسوند اونجا و بقیه راه رو گفت از ترمینال ماشین بگیر برو. گفتم تو شوهرمی رفت و برگشت یک ساعت که بیشتر نیست .می دونم خسته ای.و زحمته.کمی استراحت کن بعد منو ببر.خودت برگرد.گفت: بله زحمته.ادعات زیاده که ببرمت. من نوکرت نیستم. اگه ببرمت من میشم شوهر تو!
ببخشید جمله آخر رو درست کنم : تو میشی شوهر من!