-
عاشق بلاتکلیف و درمانده
سلام من یکسال و 7 ماه است که ازدواج کرده ام .خودم 21 سال و همسرم 27 ساله است.:305:
قبل از ازدواج هم 7 ماه همدیگرو می خواستیم که خانواده شوهرم مخالف بودن و اونا که دلیلشون رو نمی دونم ولی حدس زدم همسر چشم رنگی برای پسرشون می خواستن ولی با پا فشاری های همسرم ما ازدواج کردیم... :semi-twins::semi-twins:پدر شوهرم از لحاظ مالی هیچ مشکلی نداره .و شوهرم دانشجو بوده و الان دانشگاهش تموم شده و به خدمت سربازی رفته البته اعزام مجدده....
و اما اختلاف ما:اینکه همسرم هیچ درآمدی نداره و من برای نیازهای خیلی جزئی هم باید از خانواده تامین مالی بشم و چون اینجا رسم بر این است که همسر و خانواده همسر زوجه از لحاظ مالی عروسشون رو تامین کنند سبب نارضایتی خانواده من وایجاد مشکلات حاد کند...
اونا معتقدن که خانواده همسر من بسیار خسیس هستند و اینکه من رو خوشبخت نخواهند کرد تا جایی که مادرم پیشنهاد داده قبل از عروسی جدا بشم و یک عمر زجر نکشم که البته من مخالفت شدید کردم
دوم اینکه همسر من بسیار به خانواده ها وابستست جوری که اجازه دخالت بی جا به هر دو طرف می دهد و هر وقت من اعتراضی می کنم می گویید احترام خانواده واجب است مخصوصا بزرگتر اما بزرگترهایی که دردسر ایجاد می کنن:54:من واقعا سر این مسئله شاکی هستم...
شوهر من انتظار داره با او درد دل کنم و حرف بزنم اما اون آدمی نیست که بشه باهاش درد دل کرد چون کم طاقت و صداشو بلند می کنه...
خلاصه فشار از طرف هر دو خانواده روی منه، چون شوهر من به شدت خون سرده و به عبارتی ککش هم نمی گزه ... و اصلا براش مهم نیست که علاف و بیکار و هزار القاب بهش بزنن
خلاصه ما همیشه با هم دعوا می کنیم اون میگه حرف دیگران برات مهم نباشه ... و من میگم خودت که نیستی همه فشارها روی منه:(به نظر شما من باید چیکار کنم ؟؟؟؟؟شوهر من به شدت حرف گوش نکونه.. البته خانوادش هر چی بگن میگه چشم ولی وقتی من میگم اعتراض میکنه
-
سلام
به نظر من مردی که ازدواج کنه و بعد هم خیلی راحت و بی خیال واسه خودش بگرده مرد زندگی نیست ! و جالب اینکه بهش هم بر نخوره هر چی بهش تیکه بندازن !!!
من کاملا با نظر مادرتون موافقم !
برام فقط سواله که چطور شما راضی شدی با پسری ازدواج کنی که هیچ برنامه ای واسه آینده ی شغلیش نداشته !!! و خانوادت چطور راضی شدن !
جلوی ضرر رو هر وقت بگیری منفعته ! :305:
-
سلام زهراخانم،شوهرت به قول خودت دربرابرخانوادش به خاطرتو پافشاری کرده پس نمیشه صددرصد گفت که وابستگی فکری به خانواده هاداره.اون اعزام مجددهست و الان نمیدونم تقسیم شدن وشهرخودش خدمت میکنه یاجای دیگه واینکه وقت آزادروزانه حین خدمتش چطوره؟که بخاد شغل اصلی زندگیش روشروع کنه.وقتی میگه باهام درد دل کن روش بیانت مهم هست که صداش بالا نره.به نظرم تشویقش کن وبهش اعتباربده برای ایجاد شغل مناسب.بعضی پستهای این تایپیک میتونه کمکت کنه بحثهاتون بدون تنش باشه چگونه منفعل نباشیم:http://www.hamdardi.net/thread19883.html
- - - Updated - - -
سلام زهراخانم،شوهرت به قول خودت دربرابرخانوادش به خاطرتو پافشاری کرده پس نمیشه صددرصد گفت که وابستگی فکری به خانواده هاداره.اون اعزام مجددهست و الان نمیدونم تقسیم شدن وشهرخودش خدمت میکنه یاجای دیگه واینکه وقت آزادروزانه حین خدمتش چطوره؟که بخاد شغل اصلی زندگیش روشروع کنه.وقتی میگه باهام درد دل کن روش بیانت مهم هست که صداش بالا نره.به نظرم تشویقش کن وبهش اعتباربده برای ایجاد شغل مناسب.بعضی پستهای این تایپیک میتونه کمکت کنه بحثهاتون بدون تنش باشه چگونه منفعل نباشیم:http://www.hamdardi.net/thread19883.html
-
شوهرم منو فریب داد ،اون گفت از لحاظ مالی برات کم نمیزارم اگه من به خاطر سربازی نتونم کار کنم پدرم هزینه تو رو میده و البته میدونم همه این دروغا رو داد تا به من برسه آخه من میدونم
چقدر دوستم داره ،اما پدرش سر لج بازی با من شانه خالی کرده و طعنه و کنایه میزنه و خانوادش نسبت به من بی تفاوتن :54:
شوهر من در شهری با فاصله 9 ساعت مشغول خدمت سربازی هستند.... متاسفانه هزینه های اون شهر خیلی بالاست و شوهر من میگه کار نیمه وقتی که هم به من بدن کفاف هزینه تاکسی من رو هم نمی کنه... و راست میگه خودشم میگه از بلاتکلیفی خسته شدم...
اما من دیگه بهش اعتماد ندارم و نمی تونم بهش تکیه کنم برای همین خودم دست به کار شدم و دارم شرایط زندگیم رو به طرف مثبت هل میدم...
اون میگه اصلا درباره خانوادم حرف نزن،تو هر وقت پول می خوای زنگ بزن هر چقدر باشه برات می فرستم ولی حق نداری بپرسی از کجا شاید بخوام دزدی کنم و اسلام این حق رو نداده به تو که از شهر بپرسی پول از کجا آوردی ، من هم قبول نمی کنم حتی توی بدترین شرایط هم که باشم زجر میکشم و چون می دونم بیکاره زنگ نمیزنم که بهش فشار بیارم...
اما نگرانی های من خیلیه اینکه پدرش خونه رو به نامش نمی کنه و قراره همکار پدرش بشه در آینده و با اون شناختی که از پدرش دارم میدونم باید دائما در تنگدستی باشم ولی شوهر من میگه زن اگه عاشق باشه میسازه ولی من میگم این زن هیچی که نخواد هر ماه وسایل بهداشتی که می خواد لباس زیر که می خواد این زن اصلا سالی یبار گوشت سر سفرش بود کوه هم که باشه کم میاره....
میگه نگران نباش تا اون حد بدبخت نمیشی ...ولی میدونم وقتی پیرمرد سر به زمین گذاشت ورثه ادعای ارث میکنن همین خونه و مغازه هم از دست میده بدون هیچ ... بازم شوهرم میگه مسائل من به تو ربطی نداره .. تو فقط سر ماه بعد از عروسی خرجیت رو بگیر...
من الان یه لباس می خرم زیر 30 تومن باباش النگ شنگه راه میندازه من میدونم اگر قراره از باباش حقوق بگیره دخالت های بیجاش شروع می شه، وهر من از من توقع های بیجایی داره میگه یک شب در میون باید بری خونه مادر من، هر روز صبح زنگ میزنی به پدرم که بیاد خونه خودمون براش صبحونه آماده می کنی ...
وقتی به این مسئولیت ها فکر می کنم اصلا دلم نمی خواد عروسی کنم... ولی دوسش دارم خیلی عاشقشم...