-
مخالفت خانواده
سلام.خواهش می کنم منو کمک کنید دیگه کم آوردم.نمی دونم جی کار کنم.الان همه رو توضیح میدم
من یه دختری هستم 24 ساله اهل اصفهان.یک سال ونیم پیش وقتی رفته بودم مشهد با یه پسری آشنا شدم که به هم علاقه مند شدیم.لازمه بگم من با عمه ام رفته بودم مشهد.این آقا هم فروشنده یک مغازه بود. واقعا پسر منطقی وخوبی است.بعداز اینکه فهمید من مجردم از طریق تلفن با هم ارتباط برقرار کردیم وپس از یک ماه آشنایی مادرش واسه خواستگاری تماس گرفت ولی نگفتیم که ما با هم رابطه داشتیم گفتند که من از مغازه خرید کردم و اون از من خوشش اومده واز طریق هتلی که بودیم شماره منو پیدا کردند .اولش همه جیز خوب بود ولی بابام گفت باید استخاره کنم که بد اومد و بدبختی های ما هم شروع شد.کم کم بهم شک کردند و فهمیدند که ما با هم رابطه داشتیم .خلا صه هرجه بدوبیراه بود به اون گفتند.تو همون زمان من یه خواستگاری داشتم که جزو فامیلای دور بود و از نظر مالی کم نظیر.اول مخالفت کردم ولی بعد قبول کردم که با اون آقا صحبت کنم .3ساعت باهاش حرف زدم ولی به نتیجه نرسیدم.خانواده ام کاملا راضی بودند ومن می ترسیدم جواب منفی بدم.تا اینکه تصمیم گرفتم بگم نه .وگفتم .اونا هم گفتند تو هم باید اونو (جواد)رو فراموش کنی .موبایلمو ازم گرفتند ولی من نمی تونستم قانع بشم آخه اونا اصلا نمی خواشتند حتی درموردش تحقیق کنند.ما رابطه مونو قطع نکردیم وتصمیم کرفتیم صبر کنیم.یکی از ایرادای خونواده ام به جواد کارش بود که درامدش پایینه.اونم شغلشو عوض کرد.خلاصه امسال تابستون دوباره یه خواستگار دیگه برام اومد واصرار خونواده ام.منم گفتم من فقط جوادو می خوام.کلی باهاشون حرف زدم وقانعشون کردم که بذارند اونا بیاند.خلاصه اومدند و بازم اونا مخالف بودند ولی من کوتاه نیومدم دوباره باهاشون حرف زدم که ما هم بریم اونجا.بابام کم کم راضی بود حتی به فامیل گفتند که می خایم دخترمونو بدیم راه دور.ما رفتیم مشهد 1روز خونشون بودیم داداشام مخالف بودند ولی بابام میگفت هرجی من بگم.دیگه باور کردم که همه جیز تمومه.قرار شد وقتی برگشتیم جواب بدیم.ولی یه شبه همه جیز عوض شد دوباره استخاره کردندو بد اومد وهمه جیز بهم ریخت.ایراد گرفتنا شروع شد حتی از گنجشکاشونم ایراد گرفتند.وقتی خونواده اش زنگ زدند جواب بگیرند تلفونو جواب نمی دادند.اصلی ترین مخالفتشون اینه که سربازی نرفته.لازمه بگم بابام دیابت داره و وقتی مشهد بودیم قندش بالا رفت وقتی مریض می شه یه آدم دیگه می شه.ولی نمی دونم جرا من نا امید نمی شم آخه کاملا به جواد اعتماد دارم ولی نمی تونم این اعتمادو تو خونواده ام بوجود بیارم .یعنی نمی خواند بفهمند.ما تصمیم گرفتیم بازم صبر نیم.ولی من می ترسم.آخرین بار که با خونواده ام صحبت کردیم تقریبا راضی شدند ولی الان 2هفته است هیچ حرفی زده نشده .فقط سکوته.منم به خاطر بابام چیزی نمگم آخه دکتد گفته نباید استرس داشته باشه.تورو خدا یکی بگه ما چی کار کنیم.خونواده ام منطقی اند ولی نمی دونم یه شبه چی شد.به نظر من همه اش به خاطر مریضی بابامه.ما تصمیم گرفتیم بازم صبر کنیم .تورو خدا راهنمائی کنید
-
RE: مخالفت خانواده
سلام دوست عزيز
فعلا با اين وضعيت صبر كردن بهترين كاره
منم موضوعي شبيه تو دارم
مادرم ديابت داره و بي دليل مخالفت ميكنه و بيشتر به خاطر وضع مالي طرفم غير مستقيم گير ميده.
ما 2ساله با هم ارتباط داريم و 1ساله كه درگير راضي كردن مادرم،در كل 3ساله
ميفهمم كه كسي كه ديابت داره چه حالي مشه
خانواده طرف من 3بار آمدن اما از 3بار 2بارش را مامانم دعوا راه انداخت
منم نميدونم چرا نا اميد نميشم!
اما يكي از دلايلش اينه كه طرفم را خيلي دوست دارم و بچه سالم و كاملا قابل اعتماد و آرومه
شما كه رفتين مشهد يا اونا آمدن جهر و بحث دعوايي هم شد؟
خانواده ي آقا جواد نظرشون چيه؟
اگر مطمئني كه ميتوني باهاش زندگي كني نا اميد نباش
البته بگم كه ما هم استخاره كرديم و كاملا خوب آمد اما بازم مادرم ...
-
RE: مخالفت خانواده
وقتی میبینم که خانواده طرف شما ها همه موافقن و خانواده خودتونه از خدا واسه اینکه خنده به لبتون بیاد دعا میکنم
گل ارکیده اگر واقعا دوسش داری و فکر میکنی این میتونه خوشبختت کنه خانوادتو راضی کن سردرگمی بد دردیه
راستی تو چطور شناخت پیدا کردی از کجا میدونی این همون فرد ایدعالته--- یکی نیست این حرفارو به من بگه--
فتانه جان ایشالا حال مادرت بهتره میشه
سعی کن خانوادتو راضی کنی من میفهمم انتظار چقدر سخته
-
RE: مخالفت خانواده
سلام فتانه جان
من هم مشکلی مثل تو دارم و سردرگمم. منتها مخالفت خانواده من به خاطر شغل طرفم هست و در حال عوض کردن شغلش هست و کاملا می تونم درکت کنم که چه احساسی داری. منتها من کسی نیستم که کم بیارم و تا حالا هم کم نیاوردم و مطمئن هست خدا عاشقه و عاشقها رو دوست داره پس وایسا و هرگز با کسی که بهش علاقه ای نداری ازدواج نکن. همه چی درست میشه فقط از خدا کمک بگیر و از اون بخواه که همه چیز و رو به راه کنه.