-
خودنویس شعر
سلام به دوستان عزیز:72:
ما تاپیک شعر از قبل داریم اما اهل این تاپیک کسانی خواهند بود که خودشون هر از گاهی شعرهایی گفتن و یه جورایی پا تو کفش شعر و شاعری کردن و یک دستی در دولت شعر دارن. :72:
خوب اولین شعر رو که خودم گفتم می نویسم امید که دوستان شاعر بیان و ادامه بدیم البته اگر فقط خودتون شعر رو سراییده اید بگذارید و از نقل قول اجتناب ورزید. حتی اگر کوتاه هم بود ولی از خودتون باشه بنویسید. ممنون
نام شعر : تطابق
کاش از این بهت جنون بگذری
دستها سوی اقاقی دراز
به سرانگشت حیاتت تو بناز
وانگهی ، ار تو همه جان و جهانت پیداست
گو در این میکده، خال کدامین ثریا پیداست؟
دمدمه بازی نکن ای مرغ سراپرده خیال
زآنکه در هجم حضورش نتوانی تو بیابی رنگ و زوال
سالها در طلبش خیزکنان، چشم چران، باده فشان ، لاف ها زدی و
ناامید از در هر افسون کده ای بگذشتی
تو امید از که میداری و جفا میداری
زان همه ثور که در صور زنند نام و نشان
پرکش از خاک جهان
نه تو اندیشه مسخ شده شهر فلان
رو بر ره رهپوی حقیقت بنشان
بوی جوی مولیانت کند از سر برون هر چه از آن من و توست!
سالها میگذرد
غم این دیده اشک
خواب در چشم ترم می شکند
صورتک باقی باش
نه نقابی بر دست
نه حضوری در جیب
صورتک صورتک صاف خزان
باغ بی برگی شاید
از افق پیدا بود
آشیانش اما
تا ابد حاشا بود
زیر این سقف بلوط
کودکی ناز کشان
میکند فریادی ز سر هر چه که در بزم جهان تاب آرد
من و این دشت نگاهی داریم
به همان لوح که گویی هر دم
به تطابق باقی است...
-
چقدر دوست دارم ایت تاپیکو
اقدامادبی در تالار همدردی واقعا ستودنیه
مرسی آقای روزانه :72:
این انسان
اگر در سایه ی دیوارهای کاهگلی قدیمی می نشست و
و با چشمانش ردپای سگ های نگهبانش را دنبال میکرد
و اندیشه ی زنانش پختن نان فردا و اب کشیدن از چاه لغزان بود
یا تنها دغدغه اش عوض کردن شلوار کودک هشتمش بود
شاید این همه فکر شومش اسیب به جا نمی گذاشت
کاش جهالت در سایه ی روستا های عقب افتاده می ماند
و به امکانات شهر نمی رسید هرگز ....
این انسان چه می دانست معنای حمام گرم که می تواند تمام غصه ها را التیام بخشد !؟
کاش در آن دورها مانده بودیم و این همه خرابی به بار نمی آوردیم
کاش می ماندی ای انسان در لابلای خرابه هایی که هر آن خطر سقوطش می رفت تورا چه به اسمان خراش ها؟
دیدی چه راحت صداقت و راستی و صمیمیت به همراه بخاری نفتی و فرش قرمز و پشتی و تلویزیون سیا ه و سفید قدیمی شدند و رفتند؟
دیدی؟
-
بارقه
دیر زمانی پیش
پند بزرگان بودی
پرسیدن
زاغ به تیرابه زدن خمک چوپانی است
که دل در گرو
دختر کدخدا بسته
بارقه های نگاه تو
اساطیر خفته را بیدار خواهد کرد
روزی که دیگر روز نیست
شاید بلای نسل ما این است
که آغوش نگران فصل بودن را
با ستودنی های پاییز وصله کنیم
تفکرات عریانم را
با ساطور بارقه مانند نگاهت
صیقل خواهم داد
پهنه پهنه این دشت مغاک
یاد تو را هر روز
که نه
هر لحظه
بر خاطر خسته ام تکرار می کند.
-
نام شعر : جنون
لطفی نیست
شاید آنجایی که نگاهی نیست
پرتو دیدگانی نیست
نیست اما
حضوری هست
خسته تر از باد نباش
آداب و ترتیب را رها کن
زیستن
به مثابه در آغوش کشیدن کودکی است
در لابلای ابدیت احساس
بگمان
سپیده دم تاریخ
در پیشگاه عظمت وجودش
تاریک خواهد شد و
ورق برخواهد گشت
سوته دلی باش رنگین چهره
آسمان را
در چشمان خودت نظاره کن
نه در دیده گان بشریت منعوف
حاصل شهر خودت باش
ناطق روزهای ابری
دمدمه مزاج بودن هایت
سوار بر موج های آبی
و نه آن آبی
شاید زیر و بم خاموشی است
که مرا تا جنون همراهی می کند
چند چندی است
که دل
برده از یاد انگار
های و هوی مردمان بیدار
زاده این بار اما
ذهنی آشفته و مغشوش
زنهار
تا شقایق رفتن نیز
من بلاتی می خواهد
که درآن
سوت زنان، پای کوبان
جام در رخ یار فشانی و
بروی
دست از این خویش فروکش
ریسمان باش و جهان را
نه به آنچه همگان دیده و دلبر کنند
بلکم از گندم روی ملکوتش
بسرا