مامانم بدون من خوشه ،اینو همیشه میگه
سلام به همدردی های عزیز
من الان حالم خوبه و دلم هم نگرفته عصبانی نیستم و توی نوشته هام نمیخوام اغراق کنم و همه چیزو همونطور که هست میگم
من اخرین فرزند یه خانواده پرجمعیتم و ناخواسته بودم
حتی الان که 25 ساله هستم هنوز مامانم منو نمیخواد
خب به هر حال مامانم هست و دلم میخواست منم مثل بقیه بچه هاش دوست داشته باشه
بارها به خودم گفتم که اشتباه فکر میکنم ولی واقعا اینطور نیست
هرچی سعی کردم به سمت من جذب نشد
همیشه کلی فحش های زشت و کلی محدودیت و تبعیض از طرف مامانم بود
من نسبت به بقیه اعضای خانواده درسخون و دختر خوبی بودم همیشه
بی احترامی های زیادی مادرم به من نظر همه رو به من بد کرد
و مورد بی احترامی از طرف همه بودم و هستم و کسی برای من ارزشی قایل نیست
حتی این باعث شد مورد بی احترامی زیادی از طرف زن دادشم و حتی دختر 7 ساله خواهرم قرار بگیرم
چون مامانم جلوی زن داداشم یه بار دعوای خیلی بدی با من کرد به خاطر دادشم و کتک خوردم
حتی به پدرم هم زنگ زد که بیادو با من دعوا کنه
از نطر مامانم اگر من کتک بخورم حقمه و همیشه مقصر منم
خوبی های منو نمیبینه
و از موفقیت هام شاد نمیشه که هیچ میگه میخوام که نشی
توی یه موردم که موفق نشدم همیشه بهم میگفتش و میگفت بی عرضه هستی
حتی وقتی مریض هستم و حالم خیلی بده
از نطر مادرم چیز مهمی نیس و اگر توی اتاق باشم تا دو روز هم حالمو نمیپرسه و سراغم نمیاد
تازه مدعی هم میشه تو چته چه مرگته
من خودم وقتی که توان اینو داشته باشم که از سر جام بلند بشم میرم دکتر
برادرم اویل حاضر بودن منو تا دکتر ببرن ولی مامانم جوری رفتار کرده که منو بی اهمیت جلوه بده
من تحملم خوبه ولی الان به خاطر فشارهای روحیم هر چند مدت یه بار حالم خیلی خیلی بد میشه
وقتی رفتم پیش دکترو مغزو اعصاب فوق العاده حالم بد بود که میگفتن حالت خیلی غیرعادی هستن و نباید توی این سن این حالت ها بهت دست بده چون خانواده پرپمعیتی دارم و با توجه به اینکه گفتم مادرم ارزش منو خیلی پایین اورده
بقیه هم رفتارهای بدی با من دارن
من باز هم تحمل میکنم ولی الان دیگه منتطر محبت ازشون نیستم (یه بار که تنها بودم با مادرم با گریه و التماس از مامانم خواستم که منو اذیت نکنه
واکنش مامان این بود کلی مسخرم کرد و خندید خیلی وفته دیگه چیزی ازش نخواستم ولی بهش محبت هم کردم )باور کنید با محبت درس نمیشن
با بی محلی یه کم بهتره اوضاع
دوس ندارم دیگه باهاشون زندگی کنم کاش میشد
با پسری دوست هستم ایشون شدیدا منو دوس داشتن و دارن
و خیلی روی ازدواج پا فشاری میکنه
با توجه به شناختی که ازش دارم اصلا مورد مناسبی نیست
بهش میگم نمیخوام جنجال راه می اندازه و میخواد بیاد خواستگاری
از همون اولشم با تهدید دوستش شدم
چون یه باربرادرم ایشونو توی کافی نت با من دیدن و منم گفتم کارای کامپیوتریمو دادم انجام داده
کاملا طبیعی بود ولی ی کم شک کرد به خاطز که من رفتارم با بقیه رسمی هست ولی قتی منو میبینه رفتارم خیلی راحت تر بود ایشون با برادر دیگه ام اشنایی داره
یعنی اگر بیاد خواستگاری احتمالش زیاده که بدونن با هم بودیم و واویلا میشه
من به خاطر این با ایشون بودم چون تنها کسی بود و هست که دوسم داره
من فقط به عنوان یه دوست بودم باهاش
من اولین دوستیم بود با ایشون
میگفت من مثل برادرتم و هواتو دارم
قصدش سو استفاده از من هیچ وقت نبوده .
خودش میگه حتی اگر راضی نباشی من میام و میخواد تا یک ماه اینده عملیش کنه
تا الان 10 بار خواسته بیاد من التماسش کردم نیاد
حالا منو یه خانواده که همه جوره ازارم میدن
اینم از عاشق ما