از این دنیای نامرد خسته شدم
یکساله ازدواج کردم قبلش با همسرم آشنایی دو ساله داشتم.در تمام مدت که قبل ازدواج با هم بودیم همسرم و خانوادش ارتباط زیادی باهم نداشتند (در حد تلفن خیلی کم و گاهی هم یک ارتباط 2 ساعته در آخر هفته) .ایشون کلا دله خوشی از خانوادش نداشت و همیشه از تبعیضهاو فرقهایی که پدرشوهرم بخصوص مادرشوهرم از بچگی بین او و 4 پسر دیگرش گذاشتن مینالیدو میگفت انگار من بچه این خانواده نیستم اونها هم هیچ سعیی برای بهتر شدن ارتباط با همسرم نمیکردن.همسرم بمن میگفت بخاطر من حاضر است با خانواده اش ارتباطه بهتری برقرار کند و من به این امید به این رابطه ادامه دادم.بالاخره همسرم و خانوادش به خواستگاری من اومدن (با اخم تخم مادرشون که من نمیدونستم واسه چیه چون در ظاهر میگفتن راضین اما بعدها همسرم بین حرفاش گفت مادرشون به این وصلت راضی نبودن و دختر دیگه ای را براشون در نظر داشتن)مهریه ما در جلسه دوم خواستگاری بدون حضور خانوادش ایشان تعیین شد(خانواده همسرم فقط در مراسم بله برون بصورت صوری حضور داشتن).تمام کارها و مقدمات عروسی را خودمان دو نفر به تنهایی انجام دادیم و تمام مدت هیچ خبری از خانواده ایشان یا حتی دعوت کردن من به منزلشان نبود(بمنظور آشنایی با فرهنگشون حداقل) حتی ما هم دعوت میکردیم به بهانه های مختلف رد میکردن.شاید باور نکنید من حتی یکبار هم قبل از عروسی منزل خانواده همسرم نرفتم و تا امروز که بیش از یکسال از ازواج ما میگذره حتی برادر بزرگ همسرم را هنوز ندیدم.تو همه عیدها همسرم تنهایی میومد با هدایایی که خودش خریده بود مثلا شب یلدا یک هندونه ساده و چندکیلو میوه داخل پلاستیک اومده بود و میگفت من خواهری ندارم بهم یاد بده چجوری تزیین کنم(الهی بمیرم):54::54:.مراسم عروسی ما باز هم با حضور صوری خانواده همسرم انجام شد و باز هم بعد عروسی خبری از خانواده همسرم نبود.متاسفانه به فاصله کوتاهی بعد از ازدواج متوجه رفتارهای خیلی عجیب همسرم شدم.. ایشان مصرف شیشه داشتند...خدا میدونه چه ها کشیدم جهنمو جلوی چشمام دیدم همسرم دچار توهم وجنون بدبینی شده بود از خدا میخوام هیچ آدمی این روزهایی که من دیدمو نبینه که واقعا از حده توان خارجه چه کتکهایی که در حده مرگ نخوردم چه چیزها که با چشمم ندیدم.از خانواده ایشان کمک خواستم حاضر به کمک به پسرشون نشدن و گفتن تو همسرش هستی خودت یکاریش کن به ما مربوط نیست(با وجودی که میدونستن همسرم تو وضعیت واقعا اسفباریه).میدونیم الان پیشه خودتون میگید همون موقع باید ولش میکردی و طلاق میگرفتی اما من وجدانم قبول نمیکرد تو این شرایط ولش کنم چون اعتقادم براینه تو سختیها باید کنار هم بود وگرنه تو خوشیها که همه هستن و به احتمال زیاد اگه کمکش نمیکردم الان زنده نبود.بهرحال موندم و بار هزار مکافات همسرم را بیمارستان بستری کردم (بماند که مجبور شدم یکشب با شوهرم تو خیابون بخوابم چون موقعی که بردیمش بیمارستان جمعه بود و بیمارستان گفت باید تا فردا نگهش داری تا شنبه پذیرش بیاد حتی اینجا هم به خانوادش زنگ زدم گفتم شب بیایم خونه شما بخوابیم شما چند تا مرد دارید اگه حالش بد بشه مرد هست که گفتن نه اینجا نیارش و پیشنهاد دادن یک آمبولانس بگیر شبو تا صبح جلو بیمارستان بخواب که البته من آمبولانس نگرفتم و شبو تا صبح با چشم گریون بالا سرش تو ماشین نشستم تا فرار نکنه:54:...بعد از بستری بازهم از خانواده ایشان کمک خواستم حتی حاضر نشدن خرج بیمارستان را بدن و طبق معمول گفتن ما نداریم از سکه هایی که بهت عروسی دادن خرج کن هرچند پدرم من بزرگواری کردن و خرج بیمارستان را دادند..التماس کردم حداقل بیمارستان بیان ملاقاته پسرتون گناه داره اما بازم به بهانه اینکه اگه بیایم چون دلمون نمیاد تو اون وضع ببینیمش ممکنه دلمون بسوزه و از بیمارستان مرخصش کنیم و اینجوری از ملاقات فرزندشون سربا زدند و حتی فهمیدم همون موقع برای عوض شدن حال و هواشون به ییلاقهای اطراف تهران رفتن چند روز اما من هر روز میرفتم ملاقات همسرم تا دلش نشکنه و انگیزه داشته باشه...همسرم بعد 2 هفته از بیمارستان مرخص شده با بهبودی نسبی یعنی دیگه توهم و جنون و... برطرف شده بود منم تصمیم گرفتم فرصت دوباره به وی بدم چون ظاهرآ خوب بود .همسرم ازم خواست بریم دیدن خانوادش منم قبول کردم(برای اولین بار خونشون رفتم!!!!).رفتن همانا و برقراری ارتباط دوباره همسرم و خانوادش همانا.منم واقعا خوشحال بودم که همسرم دوباره با خانوادش ارتباط نزدیک برقرار کرده(همسرم 17 سال بود پیشه خانوادش زندگی نمیکرد چون همسرم تهران کار میکرد و آنها کرج بودن).به پیشنهاد مادرشوهرم قرار شد ما مدتی در طبقه بالا منزل مادرشوهرم زندگی کنیم تا همسرم بهبودی کامل پیدا کنه و ایشان بتونن در راه بهبودی همسرم به من کمک کنن.اما چه کمکی!!!!!...مادرشوهرم با تمام قوا سعی کرد من را از چشم همسرم با محبتهای بی جا بندازه(همسرمنم که بخاطر بچگی بدی که داشته گدا محبت بود و خام شد).....با گریه های الکی برای همسرم سعی میکرد محبتشو بندازه تو دله همسرم اونم آدمی که من هرچی التماس میکردم حاضر بکمک به پسرش نبود ولی الان دایه مهربانتر از مادر شده و ظاهرسازی میکرد ...با وجود اینکه من خودم تو خانه غذا میپختم بازهم هر روز برای همسرم غذا می آورد که همسرمو سیر کنه تا غذا منو نخوره..به همسرم میگفت این دختر فقط میخواد پولای تورو بگیره و تو را ول کنه بحدی که همسرم تمام مال و امواله خودش حتی حساب بانکی خودشو به نامه مادرش کرد(آخه من اگه میخواستم طلاق بگیرم خیلی زودتر از اینا میکردم اونم با مدارک بیمارستان و اعتیادو:54:)...منو با تحقیراز خونش بیرون کرد...اجازه نداد هیچکدوم از پسراش منو پاگشا کنن...به قول خودش جلوی من میگفت به هیچ کدام دوستام نگفتم واسه پسر آخرم زن گرفتم(احتمالا از اول نقشش همین بوده که باعث جدایی ما بشه تا بتونه کسی که دلخواهه خودشه برای پسرش بگیره) ...غیر مستقیم میگفت از وقتی تو وارد این خانواده شدی ما همش بد میاریم حتی اومدن موش تو خونشونو از بد قدمی من میدونست و...کار را به جایی رسوندن که همسرم دیگه بدون اجازه آنها آب هم نمیخوره و الان میگه همه این سالها اون بد بوده و خانوادش خوب بودن و راجبشون اشتباه میکرده اما من بدیهایی که یکروز همسرم از خانوادش میگفت با تمام وجودم لمس کردم .با همه تلاشهایی که من برای همسرم و حفظ زندگیم کردن کردم و آنها در تمام مدت خودشونو کشیده بودن کنار حالا **بد قصه** من شدم و این انصاف نیست.
تلاشهای مادرشان نتیجه داد و الان مادر شرف طلاق توافقی هستیم اونم بدرخواست همسرم (محضر فقط مونده کارهای دادگاه تموم شده) منم چاره ای جز قبول ندارم الان همسرم منو دوماهه گذاشته خانه پدرم و خودش خانه مادرشون هستن حتی اجازه تلفن بمن هم نداره.میدونم باید جدا شم و خانوادم هم کاملا حمایتم میکنن و متوجه کارهای پلید اونا شدن اما من با این قلب شکستم که هزار تکه شده چیکار کنم دیگه به کسی اعتماد ندارم