شاید بزرگترین اشتباهی که کردم سکوتم دربرابر کارها و رفتارهای اقا بود نباید اجازه میدادم که اون همه گستاخ بشه و اول کار باید اعتراض میگردم نه وقتی که دیگه دیر بود
و نگفتن مشکلات پیش امده به خانوادم و تنهایی به دوش گشیدن اون همه ناسازگاری بود تا اینکه طاقتم تمام شد و کم کم بعضی از رفتارها و اخلاق هاشو خانوادم گفتم (میترسیدم خانوادم دخالت کنن و همه چیز بدتر از اونی که هست بشه)
کمک کردن به کسایی که به کمکش نیاز داشتن چه کمک مالی و چه کاری که میتونست انجام بده و چه وقتی که میتونست صرف کنه
با صحبت هاش میتونست به تنهایی یک مجلس ساکت رو گرم کنه
تعریف هایی که کرده بودند دروغ نبود!!!
عمه ام هر درخواستی داشت تو چند دقیقه براش انجام میشد از تعمیر سینک ظرفشویی گرفته تا رسیدگی به امور مستاجرای عمم
حاج اقاهم دروغ نگفته بودن !
هر کمکی که ازش بر میومد برای حاج اقا انجام میداد (اخه همسر حاج اقا سرطان گرفته بودن و همه ی فرزندانشون خارج زندگی میکردن و ایشون همه ی وقتش رو صرف درمان و رسیدگی همسرشون میکردن و اقای همسر براشون مثل پسر بودن)
(میتونست همسر جوانش رو تو یک روز تعطیل تو دانشگاهی که بیست کیلومتر بیرون شهر بود و سرویس ایاب و ذهاب نداشت با پوتین پاشنه بلند تو دانشکده ی ته دانشگاه ول کنه بره و همسر دوستش رو به یکی از روستاهای اطراف شهر برسونن چون دوستش ازش تقاضا کرده بود و همسر خودش بعد نیم ساعت راه رفتن توی برفها خودش رو از دانشکده ی اخر دانشگاه برسونه به سر جاده و درب ورودی دانشگاه و سوار یه ماشین شخصی بشه )
من زیاد مشاوره گرفتم و البته تنهایی چون قبول نمیکردند که به مشاور بیان به نظرشون فقط دیونه ها به مشاور می رفتن (ولی دیونه ها هر کاری که میخوان میکنن و نیاز به مشورت ندارن! به نظر من)
سه دوره مختلف مشاوره رفتم دوره ی اول حدودا یک ماه بعد از عقدمون بود که موضوع رو به همسرم نکفتم فقط دو جلسه و چند بار هم مشاوره اینترنتی گرفتم
دفعه ی بعدی با هزار بار التماس و من بمیرم چند ماه بعد پیش یک مشاور رفتیم فقظ یک جلسه اومد ولی من چند بار دیگه رفتم پیش همون مشاور و اون بار تصمیم جدی طلاقم رو گرفتم
و بار اخر چهار جلسه ای بود که از طرف دادگاه خانواده رفتیم برای گرفتن برگه ی عدم سازش
پدرم فوت شدن و مادرم عقیدش اینه که زن باید بسوزه و بسازه !میگه مردا همشون اینجورین
مامانم معتقد مشاورهام قولم زدن جدا بشم !
دستاوردها ، چ سوال سختی !!
خب فهمیدم ادم ها رو نمیشه شناخت و تعریف و تمجید بقیه هم فقط بستگی به تجربه شخصی اون افراد و منفعت هایی که میبرن داره
تنها راه شناخت بودن با هم هستش (طرف مقابل رو عصبانی کردن حرص دادن خوشحال کردن دعوا کردن حداقل شاید خود واقعیش رو نشون بده )
بیرون رفتن و صحبت کردن به منظور اشنایی در قالب رسمی خاستگاری پوچ و بی اساسه چون کلا طرفین بیش از اندازه محافظه کارانه و با احترام بیش از حد برخورد میکنن و قول هایی که میدن صرفا حرفیه که گفتن و قابل اعتماد نیست یه نمایش مسخره !!
کلا هیچ رفتار یک جانبه ای موثر نیست (و هیچ تضمینی هم نیست که طرف مقابل هم رعایت کنه )
احترام باز هم احترام و باز احترام
تعریف و تمجید کردن و شنیدن (حداقل اعتماد به نفس رو نگه میداره و تلاش رو بیشتر میکنه )
رعایت کردن حریم زندگی و دخالت ندادن بی خودی خانواده ها
چشم پوشی از بعضی از رفتارهای ناخوش ایند البته نه همشون
به زبون اوردن نارحتی ها (البته در بعضی موارد هر قدر هم ملایم و اروم و با مقدمه چینی قشنگ هم باشه فاجعه به بار میاره ولی حداقل نمیمونه ته دلت)
بخشیدن (البته نمیشه همیشه بخشید )
ولی اینا کارهایی که یک جانبه انجام دادنشون فقط شکستگی دل رو عمیق تر میکنن همین
با خودخواهی و یک رایی نمیشه زندگی کرد ولی با ایثار و سکوت و از خود گدشتگی محض (کاری که کردم) هم نمیشه ساخت، سازه میشکنه!!!
و سوال بزرگ از کجا میشه مطمئن بود که طرف مقابل معیار های حداقلی رو داره؟؟؟؟ و صرفا به خاطر بدست اوردن شخصی که یک لحظه دیده و حالا به چه دلیل خوشش اومده تظاهر نمیکنه و دروغ نمیگه !!
خوب اگه رو راست باشیم خیلی زود این تصمیم رو گرفته بودم با اینکه میدونستم برای شروع یک رابطه ی عاطفی دیگه و حتی اشنا شدن با یه نفر دیگه باید چند ماه به خودم استراحت بدم تا زخم های قلبم جوش بخورند ولی این کار رو نکردم و بعد از یک ماه از طلاقم خیلی سریع با یکی اشنا شدم و همون فکر کنم باعث وابسطه شدنم شد سخت ترین روزهای زندگیم با انرژی که اون به من میداد تبدیل شد به یک دنیای رویایی (یکی دو ماه بعد طلاقم به جای گریه کردن بالا پایین میپریدم انرژی وصف ناپذیر خنده های ته دل خوش اخلاق خوش برخورد و.....کسی بود که جادو میکرد هجی مجی غم برو شادی بیا)
البته خب سوای سردرگمی که به وجود اومده یه سری تاثیرات هم تو اخلاقای خودم به وجود اومده هم منفی و هم مثبت ولی در کل به سمت مثبت