///////// ثبات احساسی \\\\\\\\\\
سلام دوستان :72:
نمی دونم چند ماه پیش بود که من اومدم راجع به موضوعی از همفکریتون استفاده کنم، چندبار هم این دکمه ایجاد تاپیک جدید رو زدم، ولی در نهایت نتونستم موضوع رو مطرح کنم. یکی دوباری هم نوشتم ولی باز ارسال نکردم.
به هرحال اینبار دیگه می فرستم، و ممنون می شم بهش فکر کنید و نظرتون رو برام بنویسید. :72:
خودم تا حدودی این مشکل رو تحلیل کردم، اما نمی دونم چرا نمی تونم در مورد علت اصلیش به قطعیت برسم. بعد از تحلیل، به راهکار هم البته نیاز دارم. هرچند این مدت کارهایی هم انجام دادم و موفقیت هایی هم حاصل شده، اما لازمه متمرکز تر بهش بپردازم.
مشکل همون مسئله کهنه ایه که چندین بار هم قبلا در موردش باهاتون صحبت کرده بودم. الان نمی خوام براش اسم بذارم، بنابراین فقط تعریفش می کنم.
اینکه گه گاه دیگران روی احساسم حسابی تاثیر می گذارن. یعنی در مورد یه موضوعی حس مثبتی دارم و مشتاق هستم، اما واکنش حسی ای که یه نفر دیگه بهم می ده کلا منو خنثی می کنه.
تعمدا از کلمات حس و احساس استفاده کردم، تا تاکید کنم که این اتفاق در سطح فکر نمیفته. یعنی من اعتقادم رو نسبت به اون موضوع از دست نمی دم، حتی در مواردی اطمینان دارم که دلیل معقولی وجود نداره که چهره طرفم مثلا اونجوری در هم بره، یا حالت تمسخرآمیز یا سرزنش آمیز به خودش بگیره.
یعنی ذهنم موقعیت رو درست تشخیص می ده، اما از نظر حسی تحت تاثیر اون فرد، یا بهتر بگم، حالت چهره اون فرد، قرار می گیرم. یه روز شاد می شه یه روز غمگین و کسل کننده، کاری که خوب داره پیش میره، فراموش می شه.
این اتفاق همونطور که اشاره کردم، در همه موارد پیش نمیاد، در مورد بعضی مسائله، اما نمی تونم دسته بندی کنم و بفهمم دقیقا در مورد چه موضوعاتی این اتفاق میفته. فعلا همین قدر می دونم که در حیطه مسائل کاری و حرفه ای بیشتر پیش میاد.
من واقعا نمی دونم مهرطلب یا تاییدطلب هستم یا نیستم. چون در خیلی از موارد نیستم. در بعضی موارد هستم. اما می دونم آدم ها برام مهمن. و می دونم که این هم جنبه مثبت داره و هم جنبه منفی. من مهربونم و نمی خوام نباشم، اما باید کاری کنم که سکان احساساتم همیشه دست خودم باشه.
انگار تو قلبم یه شیر و یه موش با هم زندگی می کنن...
شیره مسیر اصلی زندگی منو تعیین می کنه، من وارد حیطه هایی می شم که شهامت می خواد، و من شهامتش رو دارم، توانایی هاش رو هم دارم، ولی هر از گاهی موشه قلبمو قورت می ده...
یه عدم تعادل و دوگانگی.
یه دوره ای از زندگی من بود که دچار مشکلات حادی شدم. اوجش سال 93 بود. افسردگی داغونم کرد. در اون دوره این موشه رشد کرد.
از اون زمان به بعد روند کلی زندگیم مثبته و خداروشکر همه چی داره بهتر و بهتر می شه. موشه هم کوچیک شده، اما هنوز همینجا تو قلب منه. هر از گاهی یه حس مثبت رو می جوه و یه چیزی که می تونستم بهش برسم رو از دستم درمیاره.
الان در مقطعی هستم، که باید تکلیف اینو یکسره کنم. چون دیگه خودم تنها نیستم و دیگرانی هم هستند که به من تکیه دارن.
باید جدی به این موضوع بپردازم، به ثبات نیاز دارم، اگه کم باشم مشکلی نیست، اما نباید زیاد و کم بشم. این نوسانه خطرناکه.
لطفا هرچیزی به ذهنتون می رسه برام بنویسید. ممنون. :72: