شوهری که تا قبل فوت بی لیاقت بود
سلام.خانم 31 ساله ای هستم. شوهرم همسنم بود ما به صور ت سنتی ازدواج کردیم.قبل ازدواج خانوادش گفتند چند مدت معتاد به کراک بوده و ترک کرده بود.و توی تحقیقات محلی هم که صورت گرفت همینو گفتن همسایه ها.من تحصیلات لیسانس دارم و ایشون تحصیلات ابتدایی داشتن.واقعا دختر زیبایی هستم.نمیخوام تعریف کنم.اما نمیدونم چرا باهاش ازدواج کردم.هنوزم نمیدونم چرا زود تصمیم گرفتم.شاید فکر میکردم مورد مناسبتری نمیاد و من شانس ازدواجو از دست میدم..برادرشون هم مثل خودشون معتاد و بی قیدوبندن.اما تمام براردوخواهرهای من همه تحصیلات عالیه و موقعیت اجتماعی بالایی در جامعه دارن. همسرم ماشین داشتن و بار میفروختن.ما ۱ سال عقدبودیم.دردوران عقد متوجه شدم شماره زن هایی که در مجردی ارتباط داشته را هنوز داردو و با اونا در تماسه.یکبار در گوشیش دیدم شماره این زنها رو.بهش گفتم پاک کنه اما اون گفت باشه پاک میکنم.درحالیکه اول رفت روی یه کاغذ یادداشت کرد بعد پاک کرد. و من متوجه شدم و درگیری داشتیم باهم.مشکوک میزد.جواب من هم از این کاراش فقط دادو بیدادش بود.از نظر قیافه.تیپ.تحصیلات وفرهنگ هم من و هم خانوادم بالاتر بودیم.چندبار به خانواده اون و خودم گفتم و جلسه گذاشتیم.جواب قانع کننده نمیدادفقط و فقططط دادوبیدادمیکرد.همیشه خانمهای دیگه رو از من زیباتر میدونس.یه بارتوماشینش ترامادول وقرص افزایش دهنده جنسی پیدا کردم بازهم حرفی نزد و فقط دادوبیداد میکرو.دوتاگوشی دیدم.گفت مال دوستمه خراب بود و یکی دیگه رو از یکی بابت بدهیم گرفتم.من باز تحمل میکردم و قربونش میرفتم.اما اون اصلا زیر بار نمیرفت اصلا به اینفکر نمیکرد ازینکه گذشته بدی داشته حالا با ازدواج و وصلت با رنی مثل من اصلاح بشه.اصلا فکرش به این چیزا قد نمیداد.زن خیلی قانعی بودم.بهترین جهیزیه رو بردم.خانوادم خیلی بهش احترام میزاشتن. خیلی دوسش داشتم.گاهی با مشتری های زن گرم میگرفت.گه گداری چشم چرونی هم میکرد.کمی دهن بین هم بود.هرچی خواهرش میگفت باییید همون میشد.حتی درمورد روسری یا شال گذاشتن من خواهرش نظر میداد و من باید اجرا میکردم.هر دردودلی که باهاش میکردم رو میرفت میزاشت کف دست خواهر و مادرش...با من صمیمی و همراز نبود.باهام دردودل نمیکرد.میگفت زن زلیل نیستم.همیشه خدا درحسرت یه عشق و علاقه یه هم رازی یه هم صحبتی باهاش بودم و به دیگران غبطه میخوردم.به خانوادش خیلی اهمیت میداد و کلی پول خرج خواهذو خواهرزاد و ...میکرد بااینکه ما وضعمون معمولی بود بحث میکردم که فکر ایندمون باش.به خودم میرسیدم و دنبال ارامش زندگیمون بودم.چیزی براش کم نمیزاشتم ازهرنظر.حرفاشو گوش میکردم.بهش محبت میکردم.خیلی رو من شکاک بود و همیشه میگفت سرفلان ساعت خونه باش .اینو بپوش ونو نپوش.درحالیکه خودششش خیلی مشکل داشت.. یه دوست کثیف و معتاد و بی غیرتی داشت و من شاکی بودم باهاش ارتباط نداشتعه باش خیلییی نصیحتیش میکردم اما همش منو دست مینداخت.بعدها متوجه شدم این اصلا همونی نیس که من میخواستم و همیشه از زمدگیم بدم می اومد متوجه شدم اصلا از گذشتش پشیمون نیس. یه روزبراخودش مشروب درست کرده بود.یه روزبا مشروب رفت پیش دوستای کثیفش.مست اومد خونه وو آخرای شب در بیمارستان به علت خوردن مشروب وترامادول دچارسکته مغزی شدو ایست قلبی شدو فوت کرد.بعدمتوجه شدم تواون جمعی که اون روز مشروب خوردن خانمها هم بودن.بعد ازچند روز از فوتش تو ماشینش وسیله جلوگیری جنسی دیدم که شکم به یقین تبدیل شد که خانمها بودن.چون ما اصلا از این وسیله استفاده نمیکردیم.ولابه لای وسایلش نامه ای پیدا کردم که مال چندماه قبل بود که برگه آزمایش خون بوده که نوشته بوده ایشون مبتلا به هپاتیت سی هستند.نمیدونم چرا به من نگفت و دنبال درمانش نرفت.هر روز راجب همه چی نصیحت میکردم با شوخی.جدی.مهربونی تهدید باهر ترفندی.چرا شخصیت خودشو عوض نمیکرد.ماتازه ۶ ماه بودکه عروسی کرده بودیم.الان خیلی داغونم از این که چرا این آدم اومد توی زندگیم از اعتماد بنفسی که ازم گرفت چرا اصلا زنش شدم آیندم چی میشه دوباره باید برم پیش پدرو مادرم و دوباره مناظر یه زندگی.نمیدونم.تباه شدم درصورتی که بیگناه بودم.