-
نکنید .. این کارو نکنید
سلام خیلی وقته می خوام با یکی حرف بزنم اما نمی تونم - خیلی داغونم فکر کنم تنها راهم نوشتن باشه -.کدوم کار و نکنید تا زندگیتون مثل من داغون نباشه میخوام از زندگی خودم بنویسم . می دونم اخرش همتون می خواهید لطف کنید و راه کار بدید اما من زندگی من داغون تر از ایناس . پس اونایی که راه منو دارن میرن بخونن و عجولانه تصمیم نگیرین .الان 36 سالمه 8 ساله متاهلم و بچه ندارم . اما میخوام برگردم به چند سال قبل - بچه جنوب تهرانم - خانواده خیلی معمولی و رو به پایین از اول جوونی کار می کردم هیچ عشق و حال و تفریح و ماشین و .... نداشتم .تقریبا 22 ساله بودم با دختری اشنا شدم (دانشجو بود و منم محل کارم نزدیک دانشگاه) همونی که میخواستم همه چی خوب و زرنگ و خوش صحبت و .... بعد از یک سال بد جور عاشقش شدم چهار سال از دوستی مون گذشت اونم می گفت منو دوست داره اما نظرش این بود که زندگیهایی که با دوستی و عاشقی شروع می شن فایده ای ندارن خلاصه منو تو بدترین حالت ممکن ولم کرد - من ادمی تقریبا خجالتی و خیلی احساسی چند بار تلاش کردم از طریق خواهرم باهاش صحبت کردم و ... چند ماه بعد از طریق خواهرش اب پاکی رو ریخت رو دستم و بعد نامزد کرد .... حالم من بد بد بد بود داشتم معتاد می شدم (احمق نبودم . داغون بودم) با فشاره های خانوادم ازدواج کردم فقط به خاطر اینکه فرار کنم نفهمیدم چی شد که با دختر عموی هشت سال کوچیکتر از خودم ازدواج کردم بدون احساس بدون عشق و ...
چند سال گذشت اما هیچ احساسی نسبت به زنم نداشتم حتی رابطه ماهیی یکبار . اونقدر خانواده گیر می دادن که چهار ازدواج کردید و ... بچه دار شید و ... رفت و امد با فامیل و خانواده ازدیتم می کرد .. بازم میخواستم فرار کنم - خواستم زنمو طلاق بدم دیدم اون بدبخت تر از منه تو 17 سالگی شوهرش دادن - فکر کنید تو این زمونه تو تهران همچین خانواده های هنوز هستن .
کجا فرار کنم - چیکار کنم - با زنم صحبت کردم بالاخره تونستم راضیش کنم از ایران بریم وقتی به خانوده ها گفتیم شری به پا شد که نگو - بالاخره از ایران به زور اومدیم بیرون یه راهی پیدا کردیم
رفتیم ترکیه (با جنگ و قهر و تهدید از طرف خانواده زنم و ...) قرار شد یکی ما رو ببره اروپا هر چی داشتیم و فروخته بودیم و پس انداز و پول پیش خونه و همه چیز و . پولشو دادیم . یک ماه . دو ماه ... و خبری نشد راه برگشتی نبود و پولی نبود با کمک یکی از دوستان یه راهی پیدا کردیم موندیم ترکیه تا بعد ببینیم چی میشه مجبور شدم برم رستوران و کارگاه و الان هم تو ساختمان سازی کارگری کنم (عملگی) تو یه ساختمون خونه گرفتیم به شانس تو ترکیه پول پیش در حد یه ماه کرایس و خونه گرفتن اون سخت نیست البته الان گرون تر شده .
یه همسایه داشتیم تود اپارتمان که یه زوج ایرانی ان با هم دوست شدیم تو یه کشور غریب یه همسایه هم زبون خیلی خوبه الان سه ساله که اینجاییم و با هم دوست خانوم همسایه خ با خانوم من دوست شد و رفت و امد هر شبه داشت به خونه ما - من همیشه شاکی بودم به خانومم می گفتم چرا هر شب میاد و دو - سه ساعت می شینه و من سر کار اومدمو میخوام راحت باشم و ... خانومم می گفت عیبی نداره و اونم تنهاس و میره سرکار و بعدش میاد پیش من و منم تنها نیستم و در دل می کنیم و .....
زندگی تکراری و بدون شادی و بلاتکلیفی تو ترکیه داغون ترم کرده بود یه شب دیدم ساعت شد ده شب و دوست خانومم(خانم همسایه) نیومد نمی دونم چرا اما نگران شدم و تا اخر شب بیدار بودم و به زور خوابیدم .
فردا شبش که اومد وقتی دیدمش کلی خوشحال شدم .... و چند شب و چندین شب دیگه همین عادت کرده بودم ببینمش (منی که ازش خوشم نمی اومد) اگر یه شب دیر میومد قاطی می کردم چند بار تصادفی باهاش چشم تو چشم شدم و بدون اینکه حالیم باشه چیکار می کنم بهش زل می زدم .... وقتی می دیدمش قلبم تند و تند می زنه جوری که تند تند نفس می کشم و دوست دارم تو چشماش نگاه کنم (من همیشه رو زن رفیق و فامیل و ناموس و این حرفها حساس بودم)
ارم عاشق شدم .....الان پنج شیش ماهه بد جور عاشق شدم دارم میتکرم .. نه میتونم بهش بگم (البته شاید از رفتارم چیزی فهمیده و به روی خودش نمیاره .. نمی دونم) نمی دونم چیکار کنم خودمم می دونم که نمی تونم چیزی رو عوض کنم و فقط و فقط دارم عذاب می کشم خیلی سعی کردم زنمو دوست داشته باشم اما اصلا نمی شه - شوهرش خیلی بداخلاقه وقتی باهم دعوا می کنن صداشون میاد خونمون دل میخواد برم شوهرشو بکشم .. قاطی می کنم اما هیچ کاری نمی تونم بکنم .... نمی دونم اخر کارم می شه اینکه فکرشو بکنم ماله من بشه امکانش زیره صفره خودم می دونم ... حالم بده بد
اگر همون موقع عجولانه تو سن بیست و شیش سالگی بدون فکرزن نگرفته بودم الان اینجا نبودم و وضعیتم این نبود باید صبر می کردم با خودم کنار میومدم .. باید قوی می بودم تا بالاخره حالم بهتر می شد و عاشق کسی دیگه می شدم یا اصلا ازدواج نمی کردم چی بگم که حالم خیلی خوب می شد اگر یه کم فکر می کردم .
نکنید این کارو نکنید .. لطفاً بدون فکر و عجولانه اصلاً ازدواج نکنید هم خودتونو هم طرف و بدبخت نکنید این مزخرفات و که عشق بعدا میاد و بچه دار شو درست میشه مزخرفه خودخواه نباشید به خاطر ضعیف بودن خودتون بقیه رو بدبخت نکنید .
خیلی ممنونم که همچین جایی هست که بشه حرفامونو بزنیم .(بابت املای بد معذرت می خوام.)
شاید باورتون نشه بعضی موقع ها که دلم می گیره (تقریبا هر شب که میره) دوست دارم فقط و فقط بمیرم اما جراتشو ندارم ...
-
سلام خدمت شما، سال نو مبارک:72:
شما نوشتین و گفتین دیگران تکرار نکنن ... اما این ازدواج علت ناراحتی امروز شما نیست . علت رو اشتباه نوشتین!
علت ناراحتی های امروز شما به دیروز برمیگرده...
به سال هایی که علی رغم مشکل مالی در سن پایین وارد رابطه ی دوستی شدین. رابطه ای بی تعهد که هر لحظش بی مویی بند هست.
از اونجا بود که آیندتونو دستخوش تغییرات نامبارک کردین.
بله شکست عاطفی و داستانهایی که پشتش پیش اومد و فرار از این حالت.
تمامی این ماجراهایی که براتون پیش اومده علتش دوستی بی تعهد، نداشتن برنامه و هدف درست برای زندگی و درک نکردن معنی حقیقی شرایط و عشق هست.
۱. توصیه میکنم مقدمات خارج شدن از این آپارتمان رو فراهم کنین و سعیتون بر این باشه به ایران برگردین. ایران فقط تهران نیست... اصفهان، شیراز، تبریز، مشهد و ...
۲. هر زنی ویژگی های مثبت خودش رو داره ، شما دنبال آنچه که دلتون میخواد نگردین. بالاخره همسرتون هم یکسری گذشت ها و زحمات در زندگیتون داشته.
با این تفاسیر شما قطعا تابحال فهمیده که خیلی دوستش ندارین اما باهاتون راه اومده.
ببینین برادر محترم؛
الان برخی در جامعه ی ما زندگی میکنن که از نظر خانوادگی و رفاه در سطح بالایی هستن و روابط خوبی دارن اما متأسفانه زندگیشونو رها میکنن یا مسایلی نظیر خیانت و ... براشون پیش میاد. اما همسر شما اینچنین نیست و داره باهاتون راه میاد. شاید کمتر زنی قبول میکنه که خارج از کشور بره اونم با شوهری که دوستش نداره و رنج دوری از خانواده رو متحمل بشه اما همسر شما پذیرفت.
( بالاخره همسرتون هر چیم که باشه اون زمان (قبل شما) یه کارگری پیدا میشد که حداقل عاشقش باشه و باهاش ازدواج کنه
. اینطور نیست؟)
آره بعضی ها خوشحال میشن مهاجرت کنن اما نه برای سختی و کارگری و ... برای یه زندگی خوب و عالی میرن.
شما هرگز فکر نکنین با دیگری خوشبخت تر میبودین.. اگر بنا بر خوشبختی بود اون دختر اولی که عاشق و دلباختش بودین رهاتون نمیکرد و بعد از پیگیری حداقل جوابی به پاس چند سال دوستی میداد.
این خانم همسایه هم همینطور...( این در حالیه که شوهر داره و اونم خدایی ناکرده اگر یکروزی بخواد کار نادرستی انجام بده دقیقا مثل خودتون برای فرار رو به جلو هست نه عشق بشما!)
در پایان اینکه بجای کارگری و شرایط سخت در کشور غریب به کشور خودتون برگردین و در اینجا زندگی کنین. معیارهای خودتونو تغییر بدین و خواسته های خودتونو رؤیایی پیش نبرین
-
سلام
اگه شما از اشتباه خودتون درس نگیرید، چطور انتظار دارید ما از اشتباه شما درس بگیریم؟
برای ازدواجتون تو شرایط روحی بد و از روی احساسات تصمیم گرفتید. این بار این کار را نکنید.
خودتون هم می دونید کارتون اشتباهه، پس تسلیم نشید.
اگه امکانش هست خونه را عوض کنید.
شهرتون را عوض کنید.
یه جا برید که این ارتباط برای شما به صفر و برای خانمتون به حداقل برسه.
-
سلام
دوست من ببین هر عملی که شما انجام میدید از کودکیتون سرچشمه میگیره از پیش نویس هاتون
یه خورده بیشتر از روابطتون برامون بنویسید
ارتباط عاطفیتون با همسرتون چگونه است ؟؟
حدسی که در مورد شما میزنم شما با عشق همسرتون مشکل ندارید شما با خودتون مشکل دارید
شما عاشق میشید تا از دست بدهید یا عاشق چیزهای دست نیافتنی میشید تا از دستشون بدید
اینجوری روحتون ارضا میشه
دوست دارید در عشق شکست بخورید و بعد با خودتون بگید دیدی شکست خوردی دیدی درست فکر می کردم
در حقیقت شما عاشق نمیشید شما عاشق شکستید می خوان به خودتون ثابت کنید که درست فکر می کردید
و اصلا جذب شکست میشید
و اگر در مهار ها می خوان مهار نادیده گرفتن دارید
اگر اینگونه اید لطفا هر چه سریع تر رفعش کنید چون ممکن اسیب های سخت روانی به شما وارد کند