با سلام خدمت مشاورین محترمازتون خواهش میکنم قبل ازینکه دیر بشه بهم جواب بدینمن تو این سایت هر چی تاپیک میزارم کسی درست نمیتونه بهم مشورت بده و خواهش میکنم قبل ازینکه دیر بشه بهم جواب بدینمن یه خواهر بزرگتر از خودم داره که چهار سال ازدواج کرده و تو این چهار سال هر روز هفته میاد خونمون. صبحا به بهونه پایان نامش بچشو میزاره خونمون و شبا هم به بهونه اینکه خستس میاد خونمون و میخوابه و منم واقعا ازین وضعیت خسته شدم بچش سه و نیم سالشه و من خیلی دوسش دارم ولی دارم کم کم ازش متنفر میشم و امروز که تا 5 عصر بچشو نگه داشته بودیم دوباره اومدن خونمون و بدون اینکه من بتونم حتی یه ذره استراحت کنم دوباره اومدن خونمون و ااالان برخورد خیلی بدی با خواهرم و این بچه معصوم داشتم بینهایت خستم و دلم میخات گریه کنم . بعضی وقتا ارزو دارم زودتر ازدواج کنم ولی خانوادم هم بسیار تو این زمینه سختگیر هستن و منم نمیخام به خاطر فرار ازین وضعیت ازدواج کنم و دوس دارم انتخابم براساس عشق و شناحت باشه ولی حتی وقت و فرصت یه ثانیه اینکه به خودم برسم ندارم . مادرم به شدت تعارفی حاظر نیست بگه حداقل شب بهمون اجازه استراحت بدن و من ده ساله مسافرت نرفتم و احساس افسردگی شدید دارم .من باید چکار کنم وقتی خواهرم بی موقع و بی وقت میان خونمون چجوری ارامش خودمو حفظ کنم چکار کنم عصبانی نشم چهارساله که دارم با خودم مبارزه میکنم که برخورد بدی حداقل با بچش نداشته باشم ولی ایندفعه دعوای بدی شد و الانم بچش ازم ناراحت شد و منم واقعا ناراحتم .در ضمن حس میکنم خواهرم عمدا داره اینکارو میکنه که منم ازدواج کنم یا سواستفاده میکنه از ارامش من . و دلش میخوات منو درگیر مشکلات زندگی خودش کنه و یا اینکه عجله کنمو زودتر ازدواج کنم .وگرنه هر کسی میدونه وقتی صبح بچتو نگه داشتیم دیگه چرا شب مزاحم میشی ؟
