انچه هستيم و انچه مي خواهيم باشيم!
وقتي به مقبره بزرگان مي نگرم ,هرگونه احساس رشك در من مي ميرد.
هنگامي كه به سنگ نوشته زيبارويان مي نگرم,هرگونه ارزوي اغراق اميز را از دست ميدهم .
وقتي اندوه پدران و مادران را را مي بينم,بيهودگي اندوه بر رفتگاني را مي بينم كه چندي ديگر خودمان بايد از پي انها برويم.
وقتي پادشاهان را در كنار انان كه معزولشان كردند خفته مي بينم -رقيبان هوشيار- يا رهبراني كه با ستيزه ها و جدالهايشان جهان را دچار تفرقه كردند,با اندوه و حيرت به رقابتها و نفاقها و مشاجره هاي حقير ادمي پي مي برم.
وقتي به تاريخ مقابر مي نگرم -چه انها كه ديروز مردند و چه انها كه ششصد سال پيش- به روز عظيمي مي انديشم كه همه ي ما معاصراني خواهيم بود كه با هم به پا خواهيم خواست.
"ژوزف اديسون"
RE: انچه هستيم و انچه مي خواهيم باشيم!
....
در جست و جوی توانی هستم که "پیش آمد" ها را به چنگ آرد.
که ابر و باران را در درونم به فرمان آرد…
نگذارد که سیلاب هر کجا را که خواست با خود ببرد و زمین لرزه هر دم که خواست بناهای روشن قلبم را فرو ریزد…
در جست و جوی آن "نیرو" هستم ، آن "توان"، آن "قدرتی " که باز می دارد و جلوی ویرانی را می گیرد.
چیزی فراتر از بینش…
فراتر از دانستن، فراتر از آگاهی …
جغرافیای قلبم را خوب می شناسم… پیر و بلد این راهم!...
سپری می خواهم که در برم گیرد و سرزمین قلبم را از گزند "آمدنی های ناگهان" در امان نگه دارد.
سرچشمه ای که رویین تنم کند.
این " نیرو " را ، این "توان" را، این "سپر"را، این "سرچشمه " را نمی شناسم!
هنوز پس از اینهمه سال که از فوران آگاهی می گذرد می بینم که بسیار "ناتوانم"!
بسیار بیشتر از بینشی که دارم…
بسیار دردناک تر از "آگاهی" ای که بدان می بالم…
با چشمان جغرافیادانم ناتوانی ام را روشن می بینم. اما درمانش را نمی شناسم.
از چه جنس است؟
از کدام سو می آید؟
چگونه می آید؟
می آید؟
RE: انچه هستيم و انچه مي خواهيم باشيم!
- آشنایی قطعه گم شده با دایره بزرگ -
قطعه ی گمشده تنها نشسته بود... منتظر کسی بود که بیاید و او را با خودش ببرد.
بعضی ها با او جور می شدند...
اما نمی تونستند قل بخورند.
بعضی ها می تونستند قل بخورند اما با او جور نبودند.
یکی چیزی از جور درآمدن نمی دونست.
و دیگری اصلاً چیزی نمی دونست...
یکی خیلی نازک بود................ و ترکید......
یکی او را روی چهارپایه گذاشت........... و پی کارش رفت.
بعضی ها هم، خیلی قطعه گم شده داشتند.
بعضی لبریز از قطعه بودند...... پرِ پر ! ....
بعضی ها خیلی نکته سنج بودند.
بعضی ها آنقدر در عالم خودشان غرق بودند که بدون توجه به او، از کنارش می گذشتند.
سعی کرد خوش را جذابتر نشان دهد.................. اما فایده ای نداشت....
آخر سر یکی آمد که با او کاملاً جور بود.
اما ناگهان......... قطعه ی گمشده رشد کرد.... !
و باز هم رشد کرد....
- « فکر نمیکردم تو رشد میکنی »
قطعه گمشده گفت :« خودم هم نمی دانستم ! »
- « من بدنبال قطعه ی گمشده ی خودم میگردم، یکی که بزرگ نشود...... خداحافظ...»
....
....
....
تا یکروز که یکی آمد که با همه فرق داشت.
قطعه ی گمشده پرسید :« از من چه می خواهی ؟»
- « هیچ چیز. »
- « از من چه انتظاری داری ؟»
- « هیچ. »
- « اصلاً تو کی هستی ؟ »
دایره بزرگ گفت :« من دایره بزرگ هستم.»
قطعه گفت :« فکر کنم تو همانی که مدتهاست بدنبالش میگردم. شاید من گمشده ی تو باشم.»
دایره گفت :« اما من قطعه ی گمشده ای ندارم. اصلاً جایی ندارم که تو با آن جور شوی. »
قطعه ی گمشده گفت :« چه بد ! .... ای کاش می توانستم با تو قل بخورم....»
دایره ی بزرگ گفت :« نمی توانی با من قل بخوری. اما شاید بتوانی خودت به تنهایی قل بخوری. »
- « تنهایی ؟؟؟.... قطعه ی گمشده که تنهایی نمی تواند قل بخورد. »
دایره ی بزرگ پرسید :« تا حالا سعی کرده ای ؟»
قطعه ی گمشده گفت :« اما من گوشه های تیزی دارم. اصلاً برای قل خوردن ساخته نشده ام.»
دایره بزرگ گفت :« گوشه ها ساییده می شوند و شکلها تغییر میکنند. دیگر باید بروم خداحافظ.... شاید باز هم همدیگر را ببینیم......»
و قل خورد و رفت....
قطعه ی گمشده باز هم تنها شد.... مدتها یکجا نشست.... بعد..... آهسته، آهسته.... از یکطرف خود را بالا کشید......
تالاپ !
دوباره خود را بالا کشید.... باز هم افتاد..... همینطور به جلو رفت.... بلند شد، افتاد.... بلند شد، افتاد.... تا گوشه هایش شروع کردند به ساییده شدن........................... و کم کم شکلش عوض شد.....
حالا بجای اینکه تالاپی بیفتد، تلپی میفتاد... بجای اینکه بالا پایین بپرد، جست و خیز می کرد... و بعد بجای جست و خیز کردن، قل می خورد......... می رفت.... اما نمی دانست به کجا... اهمیتی هم نمی داد...... همینطور قل می خورد.....
( آشنایی قطعه گم شده با دایره بزرگ- شل سیلور استاین)
RE: انچه هستيم و انچه مي خواهيم باشيم!
از دید بنده سر و پا تقصیر،آنچه که هم اکنون هستیم و واقعیت ماست،دقیقاً *تصویر مجسم آن فکری* است که تا پیش از
*لحظه اکنون*،در سر ما بوده است و به زبان دیگر آنی که *می خواستیم* باشیم؛
برای دستیابی به وضعیت مطلوب باید چند مورد را باور و به آنها عمل کرد:
1-دیدن و اندیشیدن درباره واقعیات محیط پیرامون خود
2-تأثیراتی که محیط بر ما دارد
3-ناخودآگاه جمعی فرهنگی که در آن هستیم
4-ویژگیهای موروثی خود
5-تواناییها و استعدادهای فردی
6-عدم غلتیدن به ورطه ایده آلیسم
7-درجه تصمیم سازی و برنامه ریزی ذاتی
8-چگونگی تعامل با جهان و دیگران
9-ارزشها،اهداف و تعریف و تفکر ما درباره نحوه دستیابی به آنها
10-پدید آوردن نگرشی هدفمند و امیدوارانه به زندگی در خود
11-تعدیل و تلطیف واکنشهای ما نسبت به شکست
.
.
.
.
.