سلام.من 27سالمه.دو ساله با يكي از آشنايان دورمون ازدواج كردم.ما واقعا با هم خوشبخت بوديم .ولي من دارم همه چيو خراب ميكنم.يه اخلاق خيلي بدي كه دارم زود عصباني ميشم و كنترلم رو از دست ميدم . متاسفانه اين برخورد رو چند بار جلو همسرم كردم و هر دفعه قول دادم كه تكرار نكنم ولي به قولم عمل نكردم . و اين موضوع باعث شده كه هميشه همسرم ازم ايراد بگيره كه فلان حرف يا كارت يا طرز برخوردت درست نبود . اولا قبو ميكردم و لي چند وقتيه نه . تو دلم عقده شده بود . از اين سر كوفتها خسته شده بودم . دنبال بهونه بودم كه منم ازش ايراد بگيرم و گير بدم .احساس كوچيك بودن ميكردم . احساس ميكردم هميشه حق با اونه نه من و خيلي احساسات بد ديگه كه منو بيشتر عصبي ميكرد . خيلي با هم صحبت ميكرديم و هميشهبهم ميگفت ما بايد دوست باشيم و اگه من ايرادتو بهت ميگم واسه اينه كه درست بشي من قبول ميكردم ولي يه چيزي تو وجودم انگار با من حرف ميزد و ميگفت كه ديدي باز ضايع شدي و حق با اون بود . ديدي باز تو مقصر شدي ديدي اون بيشتر از تو ميفهمه .همش فكر ميكنم و تو ذهنم با خودم حرف ميزنم . احساس ميكنم ديوونه شدم . ديگه واقعا نمي دونم چه حرفي رو كجا بزنم يا نزنم يا طرز برخوردم درسته يا نه ... يه چيزي تو وجودم ميگه كه خيلي بدم . و الكي دارم خودمو جلو ديگرون خوب نشون ميدم. قبل ازدواج اصلا اين حس رو نداشتم و واقعا آدم خوبي بودم همه از من تعريف ميكردند و همه به همسرم ميگفتند كه خوشبحالت كه اين دختر ازدواج كردي البته الان هم همه اينو ميگن ولي خودم واقعا ديگه خودمو قبول ندارم .از اين همه اشتباهم خسته شدم و از خودم بدم مياد كه همسرم رو ميرنجونم . اون واقعا مرد خوبيه و قشنگ حرف ميزنه . من در حقش دارم بدي ميكنم.
متاسفانه هفته پيش بحثمون به اوجش رسيد. همسرم به علت مشكلات و مرضي پدر و مادرش و طلاق خواهرش به اونها خيلي رسيدگي ميكنه . من قبول دارم چون جز اون كسي نيست كه كمك كنه ... ولي من بدجنسي كردم و با وقاحت تمام بهش گفتم كه تو 4 تا زن داري .مامانت .خواهرت.خواهرزادت و آخريش من . خيلي ناراحت شد . خدا وكيلي هميشه به من ميرسه ولي من اولا چون دنبال ايراد ازش بودم اين حرف زشت رو گفتم و بعد اينكه خودمو آروم كنم و تو دلم بگم كه ديدي اين دفعه تو مقصري نه من ... خيلي اشتباه كردم مثل هميشه . از دست خودم خسته شدم...
شوهرم اين دفعه ديگه واقعا از دستم خسته شده و گفته ديگه من مثل قبل نميشم يعني ميخواد فقط جلو ديگران فيل بازي كنه كه ما خوبيم ولي در واقعيت اينجوريه كه ديگه نميخواد محلم بزاره .... دارم دق ميكنم . تپش قلب گرفتم . كلي التماسش كردم كه من خودمو درست ميكنم و هزاران حرف خوب ديگه بهش زدم وليعمرا قبول نميكنه ميگه تو هميشه اينو ميگي و زير حرفت ميزني . ... ايندفعه فرق ميكنه و من ميخوام واسه هميشه نسبت به تو بي تفاوت باشم ...
دارم از ناراحتي ميميرم . ميدنم مقصرم و مثل هميشه اشتباه كردم ايندفعه بچه بازي در آوردم و اون حرف هارو زدم مخصوصا جلو بابا و مامان و خواهرم هم كه گفتم بيشتر ناراحت شده و ميگه آبروي منو بردي و كلي فكرهاي بد ميكنه كه ما آينده خوبي نداريم ...
خواهشا كمكم كنيد ... احساس ميكنم خودم خودمو با بچه بازيام بدبخت كردم . هميشه حرفه هاي عاقلانه ميزدم ولي عمل نكردم ...








علاقه مندی ها (Bookmarks)