سلام بچه ها. من تازه دیروز عضو شدم،اما فکر کنم خیلی از تاپیک هایی که اینجا گذاشتین رو ظرف این دو روز خوندم. و برام خیلی جالب بود،جایی تو این دنیای مجازی ،آدمها برای فکر هم و آرامش هم ارزش قائلن. این خیلی عالیه و بهتون تبریک میگم بابت چنین جمعی.
راستش من مشکلی برام پیش اومده بود،که البته اول رفتم پیش مشاور، اما حرفی زد که اگر نمیتونستم خودم رو کنترل کنم،همونجا جلوش میزدم زیر گریه. کاش همه کارشون رو بلد بودن!!!!!!!!!
راستش نمیدونم از کجا بگم،ولی باید یه شناختی ازم داشته باشین که بتونین راهنماییم کنید. من تو خانواده ای بزرگ شدم که محیط پر تنشی بود و خب راحت بهم بی احترامی میکردیم . خواهری دارم که ازم بزرگتره. هنوز که هنوزه با اینکه اون ازدواج کرده و من هم حدود 28 سالمه،وقتی تو یه جمع هستیم ،بصورت ناخودآگاه تحقیرم میکنه.و فکر میکنه این طرز حرف زدنش باعث اصلاح من میشه. تصور نیست ،واقعیت زندگی منه. و مادرم هم با اینکه مهربونه و دلسوز ،اما یادم نیست حتی از روی علاقه بوسم کرده باشه. پدرم هم کلا تو دنیای خودش زندگی میکنه. میدونم خیلی ها مثل من هستن. اما همه اینها باعث شد من آدم افسرده ای بشم. یادم هست تا چند وقت پیش حتی خجالت میکشم ،اگر مهمون بیاد برم جلو ،یا خودم جایی برم. حتی یادم هست ،حتی زمانی که دانشجو بودم ،وقتی اون موقع مامان میگفت برات قراره خواستگار بیاد می ترسیدم. می ترسیدم که نتونم مورد پسند واقع بشم و نتونم برای یه مرد جاذبه داشته باشم و میگفتم حتی اگر ازدواج کنم ،نمیتونم از پس زندگی بر بیام. برای همین کلا نمیذاشتم کسی بیاد یا حرکتهای احمقانه ای انجام میدادم که طرف مطمئن میشدم دست و پا چلفتیم ،که البته بودم.
تا اینجا بد بود، اما خوشبختانه بعد از دانشگاه،شروع کردم به تدریس وکار تو محیطهای مختلف. همین باعث شد روحیه ام خیلی بهتر شد. و بعد هم که خواهرم ازدواج کرد ،تا حدود خیلی زیادی تونستم با خودم کنار بیام . همه چیز داشت خوب میشد،اما مشکلی برام پیش اومد که باعث شده دوباره همه اون خاطرات تو ذهنم بیاد. دوباره افسرده شدم و عجیب به همه اینها فکر میکنم. میدونم کاری از دستم برای زمانهای از دست رفته بر نمیاد،اما الان هم نمیدونم خودم رو چطور آروم کنم. واقعا موندم.