پسري 30 ساله،مذهبي (متعارف)،تحصیلات دانشگاهی،از لحاظ ظاهري کاملا معمولي،اقتصادی معمولی، با دختر خانمي آشنا و پس از جلسه اول ديدار ،پسند اوليه شديدا" حاصل شدبه طوریکه در آرزوی جواب مثبت بودم و پس از چند روز طي تماس جهت جلسه خواستگاري بنا به اطمينان خانواده شماره تلفن دختر خانم که دانشجوي شهر ديگري بودن و در آن زمان دانشگاه بودن داده شد تا ابتدا بعد از صحبتهاي بيشتر با ايشان و شناخت نسبي مابقي مراحل طي شود.پس از صحبت چندین و چند ساعته به اين نتيجه اوليه رسيدم که اين هماني است که ميخواستم
(شاید وابستگی فکری).پس از چند هفته جلسه دوم آشنايي حضوری اين بار نيز با همان افراد حاصل شد.در اين زمان هم همه چيز خوب و عادي بود تا اينکه کم کم متوجه ريز نقش بودن خانم شدم.اين اضطراب و فکر روز به روز به مرور بيشتر شد. هفته بعدي من باتفاق دختر خانم جهت آشنايي بيشتر ملاقت کرديم . در اين جلسه نيز دقت بيشتري کردم و البته کمي هم مقايسه! (از لحاظ فقط قد) با ديگر خانم ها و باز هم اضطراب و ترس بيشتر.طي گذشت 20 روز و باز هم صحبت تلفني علاقه و ترس و ترديد و اظطراب افزايش يافت .دايما تمامي زوجها ،خانمها انگار با يک متر در کنارشان راه ميروند انگار که کسي که زن قد بلندي دارد هيچ کم ندارد مني که تا حالا تو کوک هيچ دختري نرفتم رابطه قبلي هم نداشتم و تمام معيار هاي ديني و اسلامي را جهت انتخاب رعايت و به دليل هم کفو بودن طبقه اجتماعي اقتصادي فرهنگي و مذهبي تحصيلي به نتيجه خوبي رسيدم حالا يک معيار ظاهري تا اين حد ذهن مرا مشغول خود کرده بود و مثل یک خوره افتاده بود به جونم و همش به مدت طول آشنايي منهاي دو هفته اول ترس از اينکه پس از ازدواج خوبيها عادي و عدم تناسبها جلوه ميکنه و من دلسرد و زده ميشم .(لازم بذکر که قد من 180 و قد خانم حدود 155.البته دختر خانم از نظر تحصيلات و زيبايي از من سره).تا اينکه جلسه خواستگاري رسمي عليرغم اين ترديد و تفکرات جهت آشنايي با پدر هر دو خانواده صورت گرفت و متعاقب آن جلسه بازديد خانواده دختر پس از يک هفته و اينبار بدون پاشنه متوجه قد کوتاهترشون نسبت به مادرامون شدمو يه جورايي شاید تو ذوقم خورد. حالا ديگه اين ترس و فکر طاقت فرسا باعث شده تا عليرغم نصيحت هاي والدين و اطرافيان که همش میگند فاکتور مهمي نيست و همش مورد مشابه مثال میزنند (ولی نمیدونم چرا راضی نمیشم یا اولش میشم ولی صبح که بیدار میشم دوباره افکار و تردید سابق میاد سراغم) ،رغبت چنداني به ادامه ارتباط حتي تلفني نيز نداشته باشم ضمن اينکه علاقه فراوان به دختر و خانوادش دارم و ترس از دست دادن اين مورد و ترس از بدست نياوردن حداقل مشابه اين خانم (با توجه به سنم و شرایط مالی و ... که خیلی باید بگردم و دیر میشه تازه از کجا پیدا کنم؟)و ترس از آبرو که تا اين حد کار جلو رفته (نميگن مگه جلسه اول چشماتو نبرده بودي؟ آخه مادر و مادرش و معرف يه قد داشتن توجه جلب نشد) منو به دو دلي عجيبي گرفتار کرده و فکر هم ميکردم شايد به دليل تعداد خواستگاري کم (3مورد،هميشه تا قبل از ديدن اين خانم از ازدواج و خواستگاريو انتخاب و ... در ميرفتم) شانس بهتري نيز دارم ولي بعيد ميدونم.ضمن علاقه ای که به این خانم دارم نميخوام بعد ازدواج چشمم دنبال هر جنبنده قد بلندي بدوه و هم خودمو زجر بدم هم خدای نکرده خانمو بدبخت کنم.البته اینم باید بگم حالا که فکر میکنم در گذشته ها که جوانتر بودم تو صحبتهایی که با دوستام میکردم فاکتور قد بلندی همسر یکی از ملاکهای اصلی من بودو ولی نمیدونم چرا یادم رفت و تو این مورد اینجوری شد که من روزی صد بار خودمو لعنت کنم که چرا چشماتو باز نکردی؟ چرا یه بار قبل قرار ملاقات اول قدو سوال نکردی تا به این تردید گرفتار نشی.با توجه به این توصیفات و رضایت و پسند شدید پدر ومادرم از دختر خانم و خانوادش ونصیحت من (البته میگن تصمیم آخر با خودته چون تو میخای زندگی کنی) حالا سوال من اينه که آيا واقعا ازدواج و ادامه دادن در اين شرايط روحي با اين معياري که اين قدر نمود پيدا کرده و مخمو خورده درست است؟آیا میتونم با این موضوع کنار بیام و ادامه بدم؟ آيا اصلا عاشق شدم ؟ آياکاذب بوده و زودگذر؟آيا اصلا آماده ازدواج هستم؟به نظر شما ایده آل گرایی یا حق دارم ؟در صورت اينکه دلم يه دل نشد چيکار کنم؟چطوري رابطه را تموم کنم که به اون لطمه نخوره؟این را هم بگم ما هنوز راجع به خیلی از مسایل هنوز به صورت جزیی صحبت نکردیم چون من همچنان اندر خم یک کوچه ام.لطفا زود راهنمايي کنيد فرصتم رو به پایانه.
![]()







به طوریکه در آرزوی جواب مثبت بودم و پس از چند روز طي تماس جهت جلسه خواستگاري بنا به اطمينان خانواده شماره تلفن دختر خانم که دانشجوي شهر ديگري بودن و در آن زمان دانشگاه بودن داده شد تا ابتدا بعد از صحبتهاي بيشتر با ايشان و شناخت نسبي مابقي مراحل طي شود.پس از صحبت چندین و چند ساعته به اين نتيجه اوليه رسيدم که اين هماني است که ميخواستم
(شاید وابستگی فکری).پس از چند هفته جلسه دوم آشنايي حضوری اين بار نيز با همان افراد حاصل شد.در اين زمان هم همه چيز خوب و عادي بود تا اينکه کم کم متوجه ريز نقش بودن خانم شدم.اين اضطراب و فکر روز به روز به مرور بيشتر شد. هفته بعدي من باتفاق دختر خانم جهت آشنايي بيشتر ملاقت کرديم . در اين جلسه نيز دقت بيشتري کردم و البته کمي هم مقايسه! (از لحاظ فقط قد) با ديگر خانم ها و باز هم اضطراب و ترس بيشتر.طي گذشت 20 روز و باز هم صحبت تلفني علاقه و ترس و ترديد و اظطراب افزايش يافت .دايما تمامي زوجها ،خانمها انگار با يک متر در کنارشان راه ميروند انگار که کسي که زن قد بلندي دارد هيچ کم ندارد مني که تا حالا تو کوک هيچ دختري نرفتم رابطه قبلي هم نداشتم و تمام معيار هاي ديني و اسلامي را جهت انتخاب رعايت و به دليل هم کفو بودن طبقه اجتماعي اقتصادي فرهنگي و مذهبي تحصيلي به نتيجه خوبي رسيدم حالا يک معيار ظاهري تا اين حد ذهن مرا مشغول خود کرده بود و مثل یک خوره افتاده بود به جونم و همش به مدت طول آشنايي منهاي دو هفته اول ترس از اينکه پس از ازدواج خوبيها عادي و عدم تناسبها جلوه ميکنه و من دلسرد و زده ميشم .(لازم بذکر که قد من 180 و قد خانم حدود 155.البته دختر خانم از نظر تحصيلات و زيبايي از من سره).تا اينکه جلسه خواستگاري رسمي عليرغم اين ترديد و تفکرات جهت آشنايي با پدر هر دو خانواده صورت گرفت و متعاقب آن جلسه بازديد خانواده دختر پس از يک هفته و اينبار بدون پاشنه متوجه قد کوتاهترشون نسبت به مادرامون شدمو يه جورايي شاید تو ذوقم خورد. حالا ديگه اين ترس و فکر طاقت فرسا باعث شده تا عليرغم نصيحت هاي والدين و اطرافيان که همش میگند فاکتور مهمي نيست و همش مورد مشابه مثال میزنند (ولی نمیدونم چرا راضی نمیشم یا اولش میشم ولی صبح که بیدار میشم دوباره افکار و تردید سابق میاد سراغم) ،رغبت چنداني به ادامه ارتباط حتي تلفني نيز نداشته باشم ضمن اينکه علاقه فراوان به دختر و خانوادش دارم و ترس از دست دادن اين مورد و ترس از بدست نياوردن حداقل مشابه اين خانم (با توجه به سنم و شرایط مالی و ... که خیلی باید بگردم و دیر میشه تازه از کجا پیدا کنم؟)و ترس از آبرو که تا اين حد کار جلو رفته (نميگن مگه جلسه اول چشماتو نبرده بودي؟ آخه مادر و مادرش و معرف يه قد داشتن توجه جلب نشد) منو به دو دلي عجيبي گرفتار کرده و فکر هم ميکردم شايد به دليل تعداد خواستگاري کم (3مورد،هميشه تا قبل از ديدن اين خانم از ازدواج و خواستگاريو انتخاب و ... در ميرفتم) شانس بهتري نيز دارم ولي بعيد ميدونم.ضمن علاقه ای که به این خانم دارم نميخوام بعد ازدواج چشمم دنبال هر جنبنده قد بلندي بدوه و هم خودمو زجر بدم هم خدای نکرده خانمو بدبخت کنم.البته اینم باید بگم حالا که فکر میکنم در گذشته ها که جوانتر بودم تو صحبتهایی که با دوستام میکردم فاکتور قد بلندی همسر یکی از ملاکهای اصلی من بودو ولی نمیدونم چرا یادم رفت و تو این مورد اینجوری شد که من روزی صد بار خودمو لعنت کنم که چرا چشماتو باز نکردی؟ چرا یه بار قبل قرار ملاقات اول قدو سوال نکردی تا به این تردید گرفتار نشی.با توجه به این توصیفات و رضایت و پسند شدید پدر ومادرم از دختر خانم و خانوادش ونصیحت من (البته میگن تصمیم آخر با خودته چون تو میخای زندگی کنی) حالا سوال من اينه که آيا واقعا ازدواج و ادامه دادن در اين شرايط روحي با اين معياري که اين قدر نمود پيدا کرده و مخمو خورده درست است؟آیا میتونم با این موضوع کنار بیام و ادامه بدم؟ آيا اصلا عاشق شدم ؟ آياکاذب بوده و زودگذر؟آيا اصلا آماده ازدواج هستم؟به نظر شما ایده آل گرایی یا حق دارم ؟در صورت اينکه دلم يه دل نشد چيکار کنم؟چطوري رابطه را تموم کنم که به اون لطمه نخوره؟این را هم بگم ما هنوز راجع به خیلی از مسایل هنوز به صورت جزیی صحبت نکردیم چون من همچنان اندر خم یک کوچه ام.لطفا زود راهنمايي کنيد فرصتم رو به پایانه.

علاقه مندی ها (Bookmarks)