سلام دوستان .. وقت بخیر
در ابتدا عذر می خوام بابت اینکه مشکلم را جزئیات و طولانی بیان می کنم.
---
من حدود چند ماه پیش مشکلم را در این تاپیک مطرح کرده بودم :
http://www.hamdardi.net/thread-33332.html
---
به طور خلاصه بگم با دختری بودم دو سال از خودم بزرگتر و از شهری دیگر که از طریق فیسبوک آشنا شدم .. تا به امروز رابطه مان حدود دو سال و چند ماه طول کشید .. قصدمان دوستی نبود بلکه بسیار به هم نزدیک و رابطه ی عاطفی شدیدی بین ما بود و قصد ازدواج داشتیم. یک مرتبه در این دو سال به مدت یک روز حضوری در کنار همدیگر بودیم. نه تنها من عاشقش بودم که عشق او هر از گاهی از من هم بیشتر نمایان می شد.
بخاطر مشکلی که چند ماه پیش بوجود آمد و در تاپیک قبلیم به تشریح بیان کردم قصد جدایی داشتیم یعنی من می خواستم جدا شوم اما چنین اتفاقی به علت اصرار این خانوم نیفتاد و به قولی من را به رابطه برگرداند. چند ماهی به خوبی و خوشی گذشت.
تا اینکه در طی دو سه هفته ی پیش ما سر چیزهای خیلی کوچیک و جزئی با همدیگر بحث کردیم اما تعداد بحث ها بسیار زیاد شد به طوری که انگار نمی توانستیم بدون بحث کنار هم بمانیم. اما به نظرم بحث ها بسیار بچگانه و فاقد اهمیت بود فقط هر دویمان را خسته کرده بود.
تا اینکه این خانوم حدود یک هفته و نیم پیش به من گفت من آدم ضعیفی هستم روحیم داغون شده مشکلات خانوادگی دارم برادرم ( که تازه زادواج کرده ) با خانومش مشکل پیدا کرده و جو خونمون بسیار بد شده و روی من هم تاثیر گذاشته دیگر لذتی نه از خودم و نه از رابطه نمی برم و از من یک الی دو هفته زمان خواست که تنها باشد و بعد با انرژی بیشتر برگردد که من عصبانی شدم و گفتم نه اگر میری برای همیشه برو و ما با این بحث ها همینقدر از هم دورتر شده ایم چه نیازی به دوری بیشتر هست ! که سر همین هم بحث شدیدی بین ما درگرفت و من حتی قصد رفتن کردم و دیگر جوابش را ندادم که تا فردا ظهرش بگویم بیش از 50 بار با گوشیم تماس گرفت اما جوابش را ندادم و در آخر مجبور شدم جوابش را بدهم و باز قرار شد ادامه دهیم و کم کم دوباره به همدیگر نزدیک شویم. چند روزی گذشت تا اینکه یک شب من هرچقدر خواستم بهش مثل گذشته نزدیک شوم حرف بزنم آن اشتیاقی که باید را درش ندیدم و باز گیر دادم بهش که چرا اینجور هستی چرا خوب نمشی چرا عادی نمیشی که او خیلی ناراحت شد که تو اشتباه فکر می کنی. فردایش نیز حس کردم که حالش از شب قبل خراب هست باز تماس گرفتم و باهاش صحبت کردم و عذرخواهی کردم. دو سه روزی گذشت اما رفتار بسیار سردی داشت تا اینکه ظهر پنجشنبه ی هفته ی قبل گفت قصد تمام کردن رابطه را دارد. بسیار عذرخواهی کرد و گفت خودم میدانم مقصر هستم و ببخشید که خاطره ی تلخی در زندگیت به جا گذاشتم .. گفت ما خانوادتا عشق ورزیدن بلد نیستیم و حتی برادرم به خاطر اخلاق سردش با خانمش اختلاف پیدا کرده و کارشان تا جدایی هم دارد می کشد.گفت که آدم بسیار ضعیفی هست و دیگر تحمل یک رابطه ی دور را ندارد و نمی تواند سختی به هم رسیدنمان را تحمل کند و دیگر کاملا بریده است و به عشق خودش شک کرده است . و من هم بسیار بد برخورد کردم حتی تهمت خیانت بهش زدم با اینکه میدانستم دختر پاک و خوبیست و خلاصه حرف های بدی بهش زدم که بعدا خودم از خودم شرمنده شدم و در آخر جدا شدیم. چهار روز به این منوال گذشت و من حالم خوش نبود. دو روز اول خوب بودم اما بعد حالم خراب شد تا اینکه دیروز بهش اسمس دادم و گفتم می خواهم تلفنی باهاش صحبت کنم که او گفت حرفی ندارد و همه چیز برایش تمام شده و فقط آرامش می خواهد اما من خواهش کردم که به حرف هایم گوش کند او هم قبول کرد. دقیقا یک ساعت و نیم برایش صحبت کردم پشت تلفن از ویژگی های منفی خودم گفتم از اشتباهاتی که کردم از تقصیراتی که داشتم از گیر دادن های الکی و در آخر گفتم شرایطی جور می کنم که ماهی یکبار همدیگر را ببینیم و ازش خواستم که یک هفته زمان به خودمان بدهیم تا او آرامش از دست رفته اش را پیدا کند و بعد دوباره برگردیم سر رابطمه مان اما ناباورانه گفت که موافق نیست و نظرش منفی هست. التماسش کردم و و خودم و غرورم را جلویش شکستم و گفتم چقدر حال بدی دارم و گفتم من به خاطر تو چند ماه پیش که جدا شده بودم برگشتم حتی یک هفته پیش که اینقدر با من تماس گرفتی در آخر جوابت را دادم تو هم این بار به خاطر من بیا اما قبول نکرد و گفت بیشتر اصرار کنم تلفن را قطع می کند. خیلی دلم شکست و تلفن را قطع کردم. از اعماق وجودم شکستم انگار له شدم. باورم نمی شد و نمیشه دختری که یکی دو ماه فقط یکی دو ماه پیش می گفت من بدجور اسیرت و حتی اگه ولم کنی باز میام سراغت اینجوری سنگ شده باشد. کاملا مانند یک تکه سنگ بود. به قدری دلم شکست که از ته دل از خدا خواستم تقاص پس دهد. بعد یک ربع هم اسمس داد که : "منو ببخش .. بعدا میرسی به اینکه نبودنم برات بهتره" ! که من هم جواب دادم به هیچ عنوان نمی بخشمش و دیگر چیزی نگفت و واقعا تا آخر عمر چنین شب و چنین رفتاری که کرد را نمی توانم ببخشم .. شبش حتی یکی از دوستان مشترکمان در فیسبوک را واسطه کردم که برود با او صحبت کند اما به او هم گفته بود من خودم داغونم اما تصمیمم را گرفتم و مطمئن هستم ... .
دوستان من واقعا الان در شرایط بدی به سر می برم .. حدود یک سال و نیم هست لیسانس گرفتم و مدتی هم دوره ی حسابداری دیدم اما بیکار هستم . بیکاری فشار زیادی رو چند ماه گذشته بهم وارد کرده و الان هم که این اتفاق افتاده . ذاتا آدم تنهایی هستم و دوست نزدیک شاید یکی دو تا داشته باشم که آنها هم مشغول زندگی خودشان هستند و دیر به دیر انها را می بینم و تنها دوستانم در فضای مجازیست. خانواده ام هم از رابطه م باخبر نیستند و کلا با انها در آن حدی راحت نیستم که بتوانم از جدایی ام با آنها صحبت کنم . همه چیز را تو خودم ریختم از یک طرف درد بیکاری از یک طرف تنها بودنم و این درد سنگین جدایی . همیشه فکر می کردم توی جدایی محکم تر از این حرفا باشم و کم نیارم اما ... .
منطقا ما شانس کمی برای وصال و رسیدن و بهم داریم ولی من عمیقا وابسته بودم به این دختر به خصوص در این شرایطی که داشتم وابسته تر شده بودم. تنها دلخوشیم بود.
بارها در طول این چند روز سراغ خدا رفته م و ازش خواستم کمکم کند ..
دوستان شما برای این شرایط بحرانی من چه نظری می دهید ؟ آیا امیدی هست به بازگشت دوباره اش با این تصمیم قاطعانه ای که گرفته ؟
آیا باید زندگیم را از عکس ها و یادگاری هایی مثل ساعت و کارت پستال و دست نوشته که ازش دارم پاک کنم ؟ خواستم این کار رو بکنم اما ترسیدم بعد ها حسرت بخورم که چرا نگهشان نداشتم ..
واقعا پاک خودم را باخته ام .. انگیزه ام حتی برای چک کردن آگهی های استخدام و شروع به کار هم بسیار پایین آمده .. در طول روز چند ساعتی خوبم و چند ساعتی یاد و خاطره ش بیچاره ام می کند به خصوص که پروفایلش رو توی فیسبوک و واتس اپ و .. میبینم و انلاین می بینمش.
خواهشمندم شما مرا راهنمایی کنید .
با تشکر.








علاقه مندی ها (Bookmarks)