به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 17

Threaded View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 15 خرداد 96 [ 09:33]
    تاریخ عضویت
    1396-3-10
    نوشته ها
    4
    امتیاز
    126
    سطح
    2
    Points: 126, Level: 2
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 24
    Overall activity: 44.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class100 Experience Points
    تشکرها
    10

    تشکرشده 8 در 4 پست

    Rep Power
    0
    Array

    Unhappy احساسم پایمال شد، درست وقتی که قرار بود خوشبخت بشم

    سلام
    من نیومدم اینجا که بگم فرشتم و دیگری غول
    قطعا هر انسانی یه جاهایی اشتباه میکنه و نقص داره.
    من ۲۸ سالمه و یه دخترم.
    قبل از عید امسال با آقایی آشنا شدم ۲۸ ساله، ایشون بمن ابراز علاقه کرد. گفت درس خوندم.. ثروتمندیم و کارخونه کوچیکی داریم و من سهم دارم و خارج رفتم و ... (آشناییمون اتفاقی از یه مرکز خرید بود که فایملمون اونحا مغازه داشت)
    من همیشه یه دختر سنگین و مؤقری بودم و بسیار خونگرم و مهربان. از نظر قد خوب، از نظر اندام متوسط، از نظر قیافه خوب ... خانواده با فرهنگ، کم جمعیت، سرشناس و ...
    مدرک کارشناسیمو نگرفتم یعنی اون وسطای تحصیل از دانشگاه انصراف دادم. همیشه درسم ضعیف بود و حس کردم در درس خواندن نمیتونم موفق باشم، اما عاشق هنر و هنر ورزیدن بودم.
    تو زندگیم رنج زیادی کشیدم، روزهایی پر از تنهایی و خستگی ...
    داشتم میگفتم اون آقا امسال با کلی آرزوهای خوب که فکرشم نمیکردم بطرفم اومد..
    اینم بگم، من موقعیت مالی خیلی خوبی ندارم که بخاطر پولم بیان طرفم، هیچ وقت هم با هیچ پسری و حتی این آقا حتی یکبارم بیرون نرفتم....
    ایشون و من زیر نظر خانوادمون صحبت میکردیم، اخلاق، ایمان، شخصیت ...خانواده و فرهنگ... همه چیمون درست بود.. مشکلی نداشتیم .
    ایشون قرار شد بیاد خواستگاریم،خانوادمم در جریان بودن. گفت ما با هم هیچ وقت قبل خواستگاری بیرون نرفتیم، چرا؟ دیدم حق داره حرفای ما همش از پشت گوشی و پیامک بوده. به خانوادم گفتم.. اونا گفتن همه با هم میریم رستوران و شما دوتا برین یه طرفی حرفاتونو بزنین. هر چی ما قرار گذاشتیم ایشون هی گفت مشهدم، اصفهانم، مامانم بیمارستانه ... یعنی روز قرار رو بهم میریخت..
    از مدتها قبلش رفتارش تغییر کرده بود، خیلی شک کرده بودم، تنهام میذاشت، گوشیشو خاموش میکرد. من اعتراض میکردم هم خانوادم و هم اون فرد میگفتن تو حساسی، پدرم میگفت اگه بخوای ازدواجتو با حرفای ساده و بچگانه خراب کنی دیگه جایی تو این خونه نداری.
    دوست داشتن من از سرشون باز بشم...
    قبلا وقتی باهام حرف میزد کلی حرفای عاشقانه میگفت، مدتی بود دیگه سرد شده بود بهم و خودم دنبالش میرفتم..
    خسته شده بودم اما تحمل میکردم میگفتم شاید زیادی گیر میدم.
    بهش گفتم دنبال کسی هستی؟ عاشق کسی شدی؟ میگفت تهمت نزن و نه و از این بحثا..کار میکنم.
    میگفت به همه گفتم تو زنمی، حتی تو تلگرامش به تموم فامیل و دوستاش گفت این زنمه.الان خیلیا منو میشناسن..
    خلاصه من لباس و یکسری چیزا میخواستم که گرون بود ، از دستم النگو دو تا درآوردم رفتیم زرگری گذاشتم روی پیشخوان. گفتم میفروشمش میرم یکسری چیزا میخرم... رفتم لباس خریدم، چادر سفید، یکمی لوازم آرایشی و بهداشتی، ملزومات دیگه و ...
    قرار بود هفته پیش بیاد خواستگاری ... اما نیومد... با توجه به اینکه سر قرارشم حاضر نمیشد دیگه خودشو گرفت و بدون عذر خواهی اصلا باهام حرف نزد، فقط یه جوک فرستاد برام که جوابشو ندادم..
    الان چند روزه میگذره..‌خیلی ناراحتم..سراغمو نمیگیره و خودشو زده به اون راه.

    بهم میگفت خوشبختم میکنه، هر روز میگفت برات فلان چیزو خریدم گذلشتم کنار، میگفت تو عروسمونی، میگفت خوشبختت میکنم، میگفت و میگفت...
    میگفت پدر و مادرم خیلی دوستت دارن...
    باعث تأسفه این احساس پایمال شدم، این روزگارم
    لباسمو آویزون کردم هر روز میرم میبینمش ، هر روز گل نگینی موهامو میبینم، کیف و کفشمو، از هیچکدوم استفاده نکردم... غصه زیاد میخورم زیاد...
    من هیچ وقت خواستگار نداشتم چون تو خونه ی خیلی کوچیکی بودم و فامیل و مردم منو برای پسرشون انتخاب نمیکردن. فکر کردم دارم خوشبخت میشم... حالا همه چی انگار تموم شده .. انگار که اصلا هیچ وقت هیچی نبوده.
    /(فقط یکی بود گفت ظاهرا تو پادگان دیدتش....)/
    لطفا کمکم کنین ....
    ویرایش توسط گل تنها : چهارشنبه 10 خرداد 96 در ساعت 07:12

  2. 2 کاربر از پست مفید گل تنها تشکرکرده اند .

    Forgotten (چهارشنبه 10 خرداد 96), Ramin231 (چهارشنبه 10 خرداد 96)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. مدتی است از زندگی ام لذت نمیبرم و ناامید و بدون هدف شدم و.....
    توسط bichare22 در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه 16 آبان 94, 18:47
  2. پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: چهارشنبه 02 اردیبهشت 94, 20:15
  3. چگونه مشکلاتی که مربوط به گذشته است را حل و فراموش کنم ؟
    توسط نیلوفر 21 در انجمن ارتباط دختر و پسر(عشق)
    پاسخ ها: 10
    آخرين نوشته: دوشنبه 31 مرداد 90, 15:27
  4. چگونه مشکلاتی که مربوط به گذشته است را حل و فراموش کنم ؟
    توسط نیلوفر 21 در انجمن سئوالات ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: یکشنبه 23 مرداد 90, 12:15

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 17:19 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.