حرف دلتنگیست دلتنگی حرف است شاید میان فاصله ها ایستاده ایم و تمنای وجود کسی را داریم که دیر زمانی پیش رخت از دیدگان ثریا صفتان بربست شاید اندیشه خوابی بس عظیم ذهنمان را مخدوش و عریان ساخته که می داند فردا چه خواهد شد پرنده ای قاصدک به دست به بالینت خواهد آمد؟ گو اینکه خاطرت از خاطرش مملو و زبانت قاصر از بیان اندیشه ات باشد گناه دیگری هم داری؟ میان بارقه های احساس خواهم تاخت شاید گم شده ام در میان پرستوهای مهاجر باشد با جبینی سرخ از طفولیت صدای یک نوزاد. لیک واژه ها خود اندیشه اند و اندیشه میانشان رقص کنان به جولاصفتان دشت مغاک می نگرد حالیا وهمی بیش نیست اینکه بگوییم توهم خیالمان برنزه احساسی است بر پهنه دریای ژرف اندیشان جبهه خاکیان. خاکیان درت را دیده ام گاه با نوای موسیقی شان از خواب می پرم و لیک باز هم اندیشه ام از خیالت تازه می شود تو را آنچنان مست و مدهوش دوست دارم گویی بر یالهای ابر نقش بسته ای و سوار مرغکان زیبا پیشه به پرواز اندیشه هایت مشغولی. باش تا طراوت نگاهت را با قسم یادمان داد رفته دودمان ام نقش بندی کنم. لیک با زهم وهمی بیش نیست بودنت در ذهنی آشفته به نبودنت در کنارم توفیق یافته. تو را چون سبز می پندارم من در این دشت جهانم باش خدایم باشو پاکی را بر این خاکی نوازش کن.







پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)