سلام دوستان عزیز
من هم بر حسب اتفاق و یا شانس زیاد این سایت رو پیدا کردم و شاید بگم حدود 5 6 ماه میشه که با این سایت فعالیت میکنم هرروز میام توسایت و دردودل مردم رو می خونم و از این که افرادی پیدا میشن که به دردودل اونا گوش میدن حس خوبی بهم دست میده .
بالاخره امروز بعد از یک هفته تصمیم گرفتم یک تاییپیک درست کنم هرروز با خودم کلنجار میرفتم که از کجا شروع کنم .چی بگم ؟چه جوری حرف دلم رو بزنم ت که امروز قسمت شد حرف بزنم.
من 4ماهه پیش ازدواج کردم.وای همیشه دوست داشتم عروس شم از بس تنها و یکی یدونه بودم دوست داشتم با ازدواج تنهاییم پر شه .وقتی اون اقا به خوااستگاری من اومد احساس کردم ویژگی خای مرد ایده ال رو داره و بی صبرانه منتظر بودم که این اتفاق بیفته ومن با این اقا ازدواج کنم .اون همونطور که من می خواستم مهربون قد بلند پسر ارشد خانواده پدر مادر خوب داشت و از همه مهمتر پسر با ایمان و پاک بود...قبل از ازدواج شروع به خوردن قرص های ld کردم تا واسه روز عقد پاک باشم ووفردای روز عقد همه چیز شروع شد.....
من که یک دختر شاد و خوب و سرزنده بودم تبدیل شدم به یک دختر افسرده و بی احساس و به شوهرم هیچ احساسی نداشتم ارزوی مرگش رو میکردم هر چه قدر اون به من محبت میکرد من ازش بیشتر بدم می اومد.الان با گذشت 4 ماه احساسم رو به همسرم پیدا کردم اما هرماه یک هفته مونده به عادت ماهانم دچار افسردگی میشم .اون خیلی پسر با محبت و خوبیه و توی این 4 ماه اخلاقش یک ذره تغییرنکرده .از بس بهم محبت کرده دارم بالا میارم این رو هم بگم که من چون در خانواده کمبود محبت نداشتم هر چی همسرم بهم محبت میکنه واسم کارساز نیست.و به چشمم نمیاد.خلاصه اون رو همه دوستش دارن بعضی وقتا با خودم میگم چرا من به اندازه ی همه اون رو دوست ندارم .بعضی وقتا دوستش دارم بعضی وقتا ازش متنفرم.نمیدونم شدم یک دختر افسرده.اون هفته که دچار افسردگی شدم از رو تخت انداختمش پایین زدم تو شکمش اما اون هیچی نگفت و لبخند زد اخه اون عاشق منه اما من فقط ازش خوشم میاد بعضی وقتا هم دوستش دارماون هفته خیلی گریه کردم یعنی تو این 4 ماه همش گریه میکنم موقع افسردگیم.وقتی این جوری میشم دوست دارم بکشمش .دیگه از بس دوستم داره دارم حالم بهم میخوره .فکر میکنم از اول مال اون نبودم مال یکی دیگه بودم .نمیدونم شاید چون خیلی ها رو دوست داشتم یعنی مثلا همکلاسی پسر یا بالاخره مثل همه ی دختر های دیگه یک مرد ایده ال رو تو ذهنم ساخته بودم نمیدونم .احساس می کنم دوستش دارم ولی احساسش تو وجودم نیست فکر میکنم حتما باید نامحرم می بود با من تا دوستش میداشتم .تو رو خدا راهنماییم کنید دارم دیوونه میشمچی کار کنم تا احساس خوشبختی کنم.بعضی وقت با خودم میگم مثلا اگه این جوری بود من دوستش داشتم یا مثلا اگه موهاش لخت بود من دوستش دااشتم یا فکرای دیگه من مه چیز خوب رو دارم جز احساس خوشبختی و دوست داشتن من اینا رو گم کردم چیکار کنم؟







چی کار کنم تا احساس خوشبختی کنم.بعضی وقت با خودم میگم مثلا اگه این جوری بود من دوستش داشتم یا مثلا اگه موهاش لخت بود من دوستش دااشتم یا فکرای دیگه من مه چیز خوب رو دارم جز احساس خوشبختی و دوست داشتن من اینا رو گم کردم چیکار کنم؟

علاقه مندی ها (Bookmarks)