من عشق را در تو ؛
تو را در دل ؛
دل را در موقع تپیدن ؛
و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم ؛
من غم را در سکوت ؛
سکوت را در شب ؛
شب را در بستر ؛
و بستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم ؛
من بهار را به خاطر شکوفه هایش ؛
زندگی را به خاطر زیبایی اش
و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم ؛
من دنیا را به خاطر خدایش ؛
خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم ؛
تنها یک روز فرصت باقیست..........
تمام زندگی من سرشار از این یک روز ها بوده است....یک روز کسی را دوست داشتم ..یک روز او را از دست دادم...و چون روزی دیگر شد و عشقی دیگر فهمیدم من سنگ شده ام.....
قصدم نوشتن نبود به خصوص اینکه نمی توانم پیگیر باشم ببینم چه شد؟؟؟
تنها یک روز فرصت باقیست.....
::.گل ها را تقسيم كردند،گل سرخ نصيب خارشد::.
همیشه از ایتدایی که جوانتر بودم با خودم می اندیشیدم که هر شغلی هر منشی داشته باشم نخواهم گذاشت سنگ شوم ولی روزگار نمی گذارد ما انسان ها مهربان باشیم....دیر زمانی بود که زندگی من سرشار از یک تکرار بود...تکراری که امروز که به ان می اندیشم ارامشش را دوست داشتم....تکرار سکوت سکوت بود و مجالی نه برای عشق ورزیدن نه برای دوست داشتن نه هزاران هزار کاری که این روزها کردم....
امروز که به آن می اندیشم آن روزها را بیشتر دوست دارم....دنیای ارامش..کار..درس....
تمام ذهنم ساکت ساکت بود ..دور یک محور هدفدار که با افتخار به سویش می شتافتم ..و امروز بعد گذشت 5 ماه از زمان عضویتم می دانم یکی از ارزوهایم این خواهد بود که کسی ..هیچ کسی مرا دوست نداشته باشد.....
این بار خوب که فکر می کنم خود را نمی شناسم ...
از زمانی که سعی کردم کسی را دوست بدارم 8 ماه می گذرد و من بزرگترین ارزویم این است کاش هیچ گاه او را نمی دیدم..اگر او را نمی دیدم..هیچ 2 فروردینی در این پروفایل ثبت نمی شد و هیچ سارایی وجود نداشت....
سارا!!!!!
خدایا من اصلا نمی دانم سارا کیست؟؟؟ از چه زمان نامم سارا شد..منی که عاشق اسم خودم بودم....
برای حل یک مشکل هزاران مشکل برای خود رقم زدم...
داشتم باور می کردم که دنیای خالی از عشقی که در آن زندگی می کردم اشتباهی بیش نبوده است ولی....
من از زمانی که عشق..دوست داشتن ومحبت ....همدردی را شناختم خود را گم کردم....
من به واقع کیستم؟
پس کجا رفت آن دختری که هیچ قدمی در آن وادی های ممنوعه نداشت..چرا روحم ازرده شد.....
اخر چه دارد این عشق و دوست داشتن که همه ما اسیرش هستیم....
جز دردسر برای من هیچ نداشت....پایم را با تکیه بر او در وادی هایی گذاشتم که در زندگیم ممنوع ترین کارها بود..خود را در عشق رها کردم شاید من نیز بتوانم درک کنم ولی من نتوانستم...
نه نه نه.....
من خواستم ..ولی هیچ کس عقل را درک نمی کند....
روزی گمان می بردم آن همه عقل غلط است و باید مجالی به احساس بدهم..ولی اشتباه کردم....
عقل باید پیشه همیشگی امثال من باشد....
امثال منی که دست در سخت ترین کارها دارد را با عشق چکار؟؟؟
نمی دانم کیستم ولی خوب می دانم من عاشق ان دختر 8 ماه قبلم..دختر قبل از او.....قبل از تالار ....قبل از دنیاهای ممنوعه....
هرجا پاک عشق ورزیدم خبیثانه رها شدم..پس بهتر است عشق نورزم تا نه هجرانی باشد نه دردی نه عذابی...
من به واقع کیستم؟
کجا دختر قبل از این روزگار را بیابم؟
چه کنم با زخم های روحم.....مهم نیست..مهم این است که من هیچ گاه عشق نخواهم ورزید..
شما هم عشق نورزید......
من به واقع کیستم؟؟؟چه شد مرا؟؟؟؟دلم تنگ است......تنگ روزهایی که دختر ساده و درسخوانی بودم و هیچ محبت انسانی در دلم نبود..دلم تنگ است..
من چه کنم؟؟؟








::.گل ها را تقسيم كردند،گل سرخ نصيب خارشد::.

علاقه مندی ها (Bookmarks)