به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 50

Hybrid View

  1. #1
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 10 فروردین 93 [ 12:48]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    نوشته ها
    1,249
    امتیاز
    16,138
    سطح
    81
    Points: 16,138, Level: 81
    Level completed: 58%, Points required for next Level: 212
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    8,122

    تشکرشده 8,125 در 1,482 پست

    حالت من
    Vaaaaay
    Rep Power
    143
    Array

    Question احساسات زجر آور

    سلام دوستان عزیزم:

    به فکر افتادم تا عنان زندگیم از دستم در نرفته بیام و با دوستان مشورت کنم و از تجربیات همگی شما استفاده کنم...پیشاپیش از راهنمایی هاتون ممنونم....
    خب ..
    دوستان قدیمی تر که من رو می شناسند و تا حدودی می دانند خصوصیات اخلاقی منو و مطمئنم تعجبی از این پستم نمی کنند..ولی به احترام دوستانی که تازه اشنا شدیم می گم که من دختری کاملا احساساتی در امور عشقی البته و زندگیم هستم و برونگرام...
    راستش شخصیت داخل اجتماع من شامل یک دختر جدی..منطقی...باوفا و ..است که تازه برخی گاهی منو بی احساس هم می دونن ولی در باطن بسیار حساس ..زودرنج ...احساساتی و عشقولانه هستم ..هیچ وقت اون وجهه داخلیمو اجازه تبلور بهش ندادم در اجتماع و برای همین حتی خانواده خودم هم منو پسر خونه می دونن و معتقدند تا حدی من خونسرد و منطقی هستم ولی راستش الان در زندگی مشترکم اون وجهه های درونی ام داره بدجور هم خودم هم همسرم رو آزار می ده...

    من و همسرم خیلی همو دوست داریم و همسرم عشق خودشو شدیدا بهم ثابت کرده و اصولا پسری هست که منطقی..خونسرد..با احساسات متعادل..عدم پرخاشگری بسیار کاری و فعال و مهربان...و من خیلی از انتخابم خدا رو شکر راضیم ولی دارم با دست خودم اذیتش می کنم..خیلی تلاش می کنم و از راهنمایی دوستان به خصوص یار قدیمی ام فرشته جان استفاده می کنم ولی متاسفانه در ادامه مسیر باز مشکل دارم..
    راستش من چون احساساتیم زود می رنجم ..بارها رو این موضوع کار کردم و خیلی خوب شده بودم جوری که همسرم باورش نمی شد ولی الان یک ماهی شده دیگه هر هفته سر چیزهای بی خودی که از طرف من ایجاد میشه داریم یک بحث کمی کنیم که خداییش بدون قاضی برم دادگاه من بیشتر مقصرم ...
    مثلا:پریشب چون تو بیمارستان کارش خیلی سنگین بود منم دو شب شیفت بودم و خسته وقتی خوابیدیم با عرض پوزش از دوستان فقط گفت شب بخیر ...و بر خلاف همیشه که حتما منو می بوسید می خوابید این کارو نکرد..باورتون نمیشه اگر بگم در حالی که از خستگی داشتم می مردم 1 ساعت داشتم هق هق گریه می کردم تازه همسرم خواب بود بیچاره که یکهو پاده دیده من دارم گریه می کنم..مات مونده بود..به زور از زیر زبونم کشید چی شده من تا گفتم چی بود علتش انقدر خندید بهم که از خجالت آب شدم!!!من اون دختر مغرور بیرون از خونه در کنار همسرم عین یک کوچولو بی منطق رفتار می کنم...اونم گاهی..یعنی تمام مشکل ما شده همین موضوع های کوچیک..می ترسم روزی بزرگ بشن چون مدام همسرم میگه اگر ادامه بدی من دیگه یک روزی میشه کار به کارت ندارما!!!
    و دیگه اینکه همسر من الفاظ عاشقانه زیاد می گه ولی وای به روز که بگم فلان کار و نکنه ..به قول خودش همه دست و دلم می لرزه که حالا اگر مثلا موبایلم آنتن نداد دعوا داریم ..چرا؟چون بنده از نگرانی تا زمان آنتن دهی راه می رم و گریه می کنم و 100 تا اس ام اس می دم خوبی؟زنده ای؟و ...
    بعدم اونقدر گریه می کنم که چشمام پف حسابی می کنه .همسرم ازار می بینه ..می گه آخه چرا ؟می گم بسکه دوست دارم می ترسم از دستت بدم( با توجه به شغل ما بسکه مرگ و میر و تصادف دیدیم منم همش می ترسم)...
    و مورد دیگه:
    http://www.hamdardi.net/thread-13325-post-120573.html#pid120573

    لینک بالا پست 4 که مال مدیر همدردی ست بی زحمت مطالعه کنید...شرمنده مدیر محترم ولی همسر من میگه اینا مال تو فیلم هندیه و اعتقادی نداره و اصلا هم من هرچی بگم می گه این کارها خوشم نمیاد ..من ندیدم مردا از این حرفها بزنن...هرچی هم من بگم بابا اینا روانشناسی جدیده منم بهشون احتیاج دارم میگه اصلا و ابدا این کارا خوب نیست..من همین که می گم دوستت دارم و ..کافیه ..حتما باید این طوری حرف بزنم؟
    خلاصه...به نظرم هم مطالعه بیش از حد من داره کار دستم می ده و انتظار برام ایجاد شده...و هم کنترل احساسم از دستم حسابی در رفته و آسیب رسون شده...حالا من چکار کنم؟بلد نیستم احساساتمو درست کنترل کنم..منطقم فوری کار می افته و می گه غلطه ها ولی وای از این احساس که امانم رو برید....
    شرمنده خیلی صحبت کردم....
    خوشحال میشم نظرات دوستان رو بشنوم...

  2. 11 کاربر از پست مفید سارا بانو تشکرکرده اند .

    fahimeh.a (سه شنبه 05 مرداد 95), ویدا@ (شنبه 25 خرداد 92), رها68 (پنجشنبه 30 بهمن 93), سارا بانو (شنبه 02 بهمن 89)

  3. #2
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 05 تیر 91 [ 18:24]
    تاریخ عضویت
    1388-11-09
    نوشته ها
    198
    امتیاز
    3,644
    سطح
    37
    Points: 3,644, Level: 37
    Level completed: 96%, Points required for next Level: 6
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    472

    تشکرشده 490 در 114 پست

    Rep Power
    36
    Array

    RE: احساسات زجر آور

    سارا بانو چرا یه کم به خودت و ذهنت استراحت نمیدی سعی کن روحیه ات رو تغییر بدی کمی وقت به تفریح خودت اختصاص بده. شاید به خاطر شرایط کاریت که با دردها و آلام آدما سر کار داری کمی خسته شدی و واسه همین به همسرت پناه میاری .اون هم شرایط و لحظات سختی در محل کار داره و خودت اینو درک میکنی پس اگه اون شب بعد از یه شیفت خسته کننده استراحت کرده کاملا طبیعیه.چون گفتی همسرت منطقی و خونسرده احساستتو بروز بده و نذار درونت بمونه به همسرت این احساستتو نشون بده واونو سر ذوق بیار .

  4. 4 کاربر از پست مفید saint mary تشکرکرده اند .

    saint mary (جمعه 01 بهمن 89)

  5. #3
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 10 فروردین 93 [ 12:48]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    نوشته ها
    1,249
    امتیاز
    16,138
    سطح
    81
    Points: 16,138, Level: 81
    Level completed: 58%, Points required for next Level: 212
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    8,122

    تشکرشده 8,125 در 1,482 پست

    حالت من
    Vaaaaay
    Rep Power
    143
    Array

    RE: احساسات زجر آور

    سلام دوستان عزیزم:
    راستش خیلی درگیر بودم و حسابی هم مریض شدم ..ولی با این وجود تقریبا هر روز پست های همه دوستان رو خوندم و حلاجی کردم و دوست داشتم تک تک به پست های دوستان بازخورد بدم و بیان کنم تو این مدت چه کارها کردم:
    ممنونم که حوصله می کنید و می خونید و به من کمک می کنید...



    نقل قول نوشته اصلی توسط saint mary
    چون گفتی همسرت منطقی و خونسرده احساستتو بروز بده و نذار درونت بمونه به همسرت این احساستتو نشون بده واونو سر ذوق بیار .
    **سلام ماری عزیزم...ممنونم از نقطه نظری که بیان کردید ...بله خوشبختانه یا متاسفانه من دختری هستم که اونقدر برون گرام که بلد نیستم حرفمو نگم و بازخورد می دم و البته قبلا ها که تازه عضو تالار بودم بازخوردام شدید بود الان نه ..اکثرا سکوت می کنم..فکر می کنم ..تحلیل می کنم و منطقم می گه فلان درسته و بهمان ولی باز این احساسم می گه اگر نگی تو دلت می مونه و آخرش می گم و البته همسرم هم خوب گوش میده و خداییش همش سعی می کنه بها بده و واقعا میده ..ممنونم از نظر خوبت..

    نقل قول نوشته اصلی توسط سرافراز
    سلام سارا جان...اول يه نگاهي به امضاي خودت بنداز ببين چي گذاشتي؟ الا بذكر الله تطمئن القلوب... در طي تمام سالهايي كه زندگي كردم نيرويي بالاتر از نيروي خدا نديدم كه منو آروم كنه...يه روز با خودت خلوت كن و از منبع انرژي ابدي بخواه كه بهت آرامش بده تا با گيردادنهاي بيجا همسر محبوبتو نرنجوني...تا قدر داشته هاتو بدوني تا توكل كني و انقدر افكار منفي به سمت خودت و همسرت نپاشي...
    **ممنونم سرافراز عزیزم..خیلی ممنونم ..این تلنگری بود که بازم بهش نیاز داشتم و سرافراز عزیز من خیلی با خدا بعد جریاناتی در گذشته خودمو مانوس کردم و الان هم تا چیزی ناراحتم می کنه اولین کارم اینه که تسبیحات اربعه بخونم و فاتحه می خونم برای مادربزرگ و پدربزرگم و خودمو خیلی آروم می کنم و خوشبختانه صبور شدم و بازخورد های آتشین و فوری اصلا ندارم و اکثرا مثلا فرداش چون تو دلم مونده مطرحش می کنم اونم آرام می گم با جانم و عزیزم ولی همسر من چون خداییش خیلی پرورش یافته هست و این نقص ها رو نداره و پسخوراندش خوبه من خجالت می کشم که من مثل اون نیستم و از این چیزهای کوچولو ناراحت می شم .می خوام کاری کنم که تو دلم هم خودمم ناراحت نشم و این چیزهای کوچولو برام بی ارزش بشن..

    نقل قول نوشته اصلی توسط آویژه
    البته یه جورایی تقصیر مهربون منم هست!!
    اونقدر خوب و کاملا ایده آل واسه من، رفتار کرده که هیچ وقت به خودم نگفتم کاش اینجا رو یه جور دیگه بود یا کاش فلان کار رو می کرد.
    به خاطر همین وقتی یه موجک ریز پیش میاد خیلی نا آروم می شم ...

    آویژه عزیزم مشکل منم همینه ....انگار اونقدر چون اون خوبه من پرتوقع شدم ....


    نقل قول نوشته اصلی توسط blue sky
    سارا جان فکر می کنم شما به سبب فشار کاری یا روزمرگی یا ... دچار خستگی و حساسیت شده ای. بخودت استراحت بده. اگر می توانی ترتیب یه سفر رو بده. انشاءا.. به حالت عادی برمی گردی.
    خب بلو اسکای عزیزم ...من مسافرت هم رفتم..3 روز عالی هفته قبل..یک مسافرت 2 نفره عالی پر از خاطره های عاشقانه و عالی...خیلی تو روحیه هردومون اثر گذاشت و خیلی عالی بود ..اممیدوارم اثرش مقطعی نباشه و اون 3 روز همیشه یادم بمونه....

    نقل قول نوشته اصلی توسط negar1362
    اما یه چیزی رو یواشکی بهت بگم همه عاشق این رمانتیکی تو هستم فقط به شرطی که یکمی کمش کنی
    اگه باور نداری یه مدت رمانتیک نباش و بی تفاوت باش
    وای اون وقت می بینی همسرت میادو میگه سارا جونم چرا تو عوض شدی
    چرا دیکه مثل قبل نیستی
    و.....
    اما واسه کنترل این حس قشنگت هر روز دعای نادعلی رو بخون
    خیلی خوبه بهت آرامش میده
    خدا کنه درست راهنماییت کرده باشم
    ** ممنونم نگار جان..مممنونم که با من همدردی کردی دوست خوبم...از راهنمایی شما برای دعا هم ممنونم امتحان کردم و خوب اثر داره ..ولی خب من دنبال حل ریشه ای و عملی این موضوع هستم چون واقفم که احساساتم باید کنترل بشه و این زمان لازم داره و الان تو این 2 هفته حدودا عالی عمل کردم که در نهایت می گم...دقیقا همینه کافیه فقط نخندم یا عشقولانه نباشم فوری همسرم ناراحت میشه اونم غمبرک می زنه یک گوشه میشینه و هی می گه چی شد؟چرا نمی خندی؟ و تازه یک چیز کوچیک این طور بزرگ میشه چون متاسفانه یا خوشبختانه ما بعد عقد پدرم به همسرم گفت که سارا گل سر سبد خونه ماست و همه سر و صدا و خنده خونه مال اون بوده و حالا دست تو هست نباید بذاری حتی یک روز نخنده و این شده یک معضل من که تا نارحت می شم همسرم می گه بابات گفته نباید تو نخندی ..!! حالا یکی نیست بگه بابا شاید دلم بخواد نخندم...به بابام گفتم این چی بود گفتی حالا تا من قهر می کنم اونم غمبرک می زنه انگار چی شده !!!

    نقل قول نوشته اصلی توسط reihaneh
    سلام بر سارای عزیز.

    راستش من در مواقعی که می دونم کارم اشتباهه، اما احساسات رو نمی تونم کنترل کنم، "به شدت" خودم رو دعوا می کنم و در اون مورد یک قید روی زندگیم می گذارم.
    ** ریحانه جان ممنونم..این کارو کردم و واقعا تو این 2 هفته خوب بود ..جالبه بازخورد خوبی داشتم فعلا خدا کنه بتونم ادامه بدم..این در واقع همون روش توقف فکر فرشته مهربان هست که استفاده می کردم از قبل ولی گاهی زیاد موثر نمیشه چون احساسم در حال فوران شدید میشه!!!

    ** پاییز خزان عزیزم..تجربه جالبی بود ولی خب من دوست دارم اینو قبل از بچه حل کنم به خصوص اینکه ما تا بعد تخصص قصد بچه دار شدن نداریم و من دوست دارم خودمو اصلاح کنم همسرم هم بهم گفته من همه جوره کمکت می کنم و این 2 هفته خیلی کارای جالبی برام کرده....

    ** تسوکه خان:خیلی پست های شما با نمکه....ببین آقای تسوکه خیلی نترس اینجانب همیشه این شکلی بودم نه اینکه به خاطر همسرم..تازه همسر من خیلی عاشق پیشه هست ولی چون من همان طور که فرشته جان گفت خیالاتم خیلی فعاله و کلا دختری خیلی رمانتیک و عشقولانه هستم همسرم با وجودی که خیلی رمانتیکه بیچاره کم آورده ...اشکال از منه که خیلی احساساتم و فانتزیم قویه دوست خوب ..شما نترس!!

    ** دل عزیزم و بالهای صداقت عزیزم عالی بود..خیلی ممنونم دل عزیزم حرف هایی که نکته بندی کردی پرینت کردم و همراهمه و می خونم هر روز تا ملکه ذهنم باشه ازت ممنونم که راهکارهای تجربی و عملی خودتو آنقدر قشنگ بهم گفتی و ازت ممنونم ..خیلی ممنونم..به مرور تو این 2 هفته رابطمون عالی که همیشه بود منم عالی تر رفتار کردم...
    بالهای صداقت عزیزم مممنونم برای تلنگرهات و اینکه یادم انداختی روزهای نبودنش را...راست می گی ..هنوزم بهش می گم می گه من از غرورت خوشم میومد...منم تصمیم دارم مغرور تر رفتار کنم و آنقدر لوس نباشم...


    نقل قول نوشته اصلی توسط فرشته مهربان
    حالا با این همه توجهی که نسبت به کارت و بیمارانت داری و خودت خوب می دانی چقدر انرژی صرفشون می کنی ( خرجشون می کنی ) در مقابل توقع داری اونام جواب بدن ؟؟ اونطور که گفتی حتی پول در درجه بعد است برات . پس خوب دقت کن ببین چیه که وادرات می کنه بی توقع و انتظار این همه انرژی صرفشون کنی ؟؟!!!!، و چطوره که ازشون انتظاری در قبال کاری که براشون می کنی نداری ...... ؟؟؟!!!! اونوقت همون عاملی که اینجا تو را اینجوری انگیزه فعالیت و خدمت و محبت بی توقع میده را که پیدا کردی ، بدان برای این که در مقابل احساسات و محبتی که خرج همسرت می کنی عوض اونرا انتظار نداشته باشی و بی توقع باشی همین عامل را نیاز داری . و توقعت نشونه اینه که این عامل را نداری حتی اگر تصور کنی داری . من می دونم اون چیه اما می خواهم خودت پی ببری .
    فرشته جان خیلی فکر کردم ..راستش آدم توقعاتش از بیمار و همسر حتی پدر و مادر متفاوته ..من این توقعاتی که از همسرم دارم حتی از پدر و مادرم هم نداشتم خیلی...و اونا از این احساسات زیاد من تا این حد اطلاع ندارند چون همیشه تو مشکلات من حلال بودم و غم و شادیشون با من بود و مثل یک مرد تو خونه بودم حالا برای همسرم دوست ندارم مرد باشم دلم می خواد یک زن باشم...یک زن..
    من از بیمارام توقع ندارم چون هرفم خدا بوده تو این شغل ..من همیشه به رضایت اون فکر می کردم و می کنم ..چون هرچی دارم از خدا دارم..احساس می کنم که من آفریده شدم برای اینکار ..برای محبت کردن و همین منو خیلی ارضا می کنه ...وقتی می بینم مریضی بار دوم میاد و می گه خوب شدم احساس می کنم نقش موثری دارم..ولی توقعاتم از همسرم افراطی هستن..
    نمی دونم اون عامل دقیقا چیه ..ولی من از بیمارانم توقعی ندارم چون شغلم چنین شغلیه و من قسم خوردم که این طور باشم...و فرو نشادندن آمال و غم اونها اولویت کارم باشه...برای همسرم قسم خوردم تو غم و شادی کنارش باشم ...نمی دونم اون راز که می تونه عملا منو بی توقع کنه چیه....

    دوستان بعد مسافرت 3 روزه و اینکه همسرم از هیچی برام کم نذاشت و اونقدر منو گردوند و برام خرید و عصر ها و شب های عاشقانه ای خودش ترتیب می داد فهمیدم که خیلی بله حتی از منم بیشتر ..خیلی سور و سات ترتیب می داد و من فهمیدم که بیشتر مشغله کاری مانع این موضوع می شده که خودشو بروز بده چون و اقعا کارش سخت تر از منه..من تو مطبم ولی اون تو اورژانس ..همین سخته چون اون هر رروز با مرگ های زیادی..روبروست و من چون کارم سرپایی ست از اون محیط دور شدم..اون از اون شب هر شب منو می بوسه و صبح ها هم همین طور..حتی اگر خسته است..حتی همین چند روز قبل دیدم من مطب بودم اون خونه اومدم دیدم رو آینه برام نوشته دوست دارم یادت نره..هنوز رو آینه دارمش با این کارش دیدم که اونم خیلی بلده فقط باید فرصت کنه...و من باید صبور باشم تا اون تبلور پیدا کنه...
    و دیدم چون من خودم هی به توقعاتم دامن می زنم و صبر نمی کنم تا اون پیش قدم بشه این طور ده بود تو این دو هفته صبر می کنم می بینم پیش قدم میهشو ابتکار نشون میده...اونم ابتکارای خیلی جالبی..این بارم وقتی می رفت خیلی بغلم کردم و اشک تو چشماش بود...فهمیدم خیلی دوسش دارم عملا باید خودمو کترل کنم..سخته ولی توقعاتمو باید کم کنم تا اون تبلور پیدا کنه...
    فهمیدم باید درک کنم که بابا اون مرده و البته دوستان من در درون عذاب میشم برای توقعات بیجام...باید خودمو کنترل کنم...دارم تلاش می کنم ..بازم از راهنمایی شما استفده می کنم..
    فرشته جان اون راز چیه؟

  6. 7 کاربر از پست مفید سارا بانو تشکرکرده اند .

    سوده 82 (چهارشنبه 02 مهر 93), سارا بانو (جمعه 01 بهمن 89)

  7. #4
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 02 اسفند 89 [ 16:24]
    تاریخ عضویت
    1388-1-18
    نوشته ها
    519
    امتیاز
    5,952
    سطح
    50
    Points: 5,952, Level: 50
    Level completed: 1%, Points required for next Level: 198
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    1,677

    تشکرشده 1,685 در 458 پست

    Rep Power
    69
    Array

    RE: احساسات زجر آور

    [align=justify]سلام


    نقل قول نوشته اصلی توسط سارا بانو
    و البته دوستان من در درون عذاب میشم برای توقعات بیجام...باید خودمو کنترل کنم...دارم تلاش می کنم ..

    تحول نتیجه ی تهوعه.


    من این حالت رو خیلی تجربه کردم. می شه گفت هر تغییر پایداری که موفق شدم در خودم ایجاد کنم، نتیجه ی لحظاتی بوده که با همه ی وجودم از آنچه بودم ناراضی بودم.

    و فکر می کنم انسان همیشه مدیون این لحظات سخته، لحظاتی که انرژی و انگیزه حرکت رو درش تولید می کنند.


    سارا من فکر می کنم حالا که به اینجا رسیدی و این همه میل به تغییر درت ایجاد شده، احتمال موفقیتت خیلی زیاد هست.


    اما برای رسیدن به موفقیت قطعی:


    هیچوقت مورچه ها رو فراموش نکن.


    اگه صد بار زمین خوردی، صد و یک بار پاشو.

    می دونم بار تو خیلی سنگین تر از بار یه مورچه ست، اما هدفت اونقدر زیبا و خواستنی هست که ارزش استقامت رو داشته باشه.

    موفق باشی.[/align]

  8. 5 کاربر از پست مفید THEN تشکرکرده اند .

    THEN (یکشنبه 07 آذر 89), سوده 82 (چهارشنبه 02 مهر 93)

  9. #5
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 01 اسفند 95 [ 19:50]
    تاریخ عضویت
    1389-3-16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    792
    امتیاز
    10,009
    سطح
    66
    Points: 10,009, Level: 66
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 41
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second Class10000 Experience Points
    تشکرها
    4,528

    تشکرشده 4,871 در 817 پست

    Rep Power
    97
    Array

    RE: احساسات زجر آور

    سلام سارا جان...اول يه نگاهي به امضاي خودت بنداز ببين چي گذاشتي؟ الا بذكر الله تطمئن القلوب... در طي تمام سالهايي كه زندگي كردم نيرويي بالاتر از نيروي خدا نديدم كه منو آروم كنه...يه روز با خودت خلوت كن و از منبع انرژي ابدي بخواه كه بهت آرامش بده تا با گيردادنهاي بيجا همسر محبوبتو نرنجوني...تا قدر داشته هاتو بدوني تا توكل كني و انقدر افكار منفي به سمت خودت و همسرت نپاشي...اصلا كاري نداره فقط يه كم بايد حواست به كارهات باشه...اين چيزي كه بالا نوشتي به قول دكتر آزمنديان مشكل نيست، مسأله هست و مسأله هم حل شدنيه...از هين امروز با اطمينان به كمك و ياري خدا روز نويي رو آغاز كن...به شما هم مثل دوستمون Mr.aram توصيه مي كنم سخنراني دكتر آزمنديان رو كه در سايت http://audiobook.blogfa.com قابل دانلود هست حتما گوش بدي

  10. 10 کاربر از پست مفید سرافراز تشکرکرده اند .

    ویدا@ (شنبه 25 خرداد 92), سوده 82 (چهارشنبه 02 مهر 93), سرافراز (جمعه 01 بهمن 89)

  11. #6
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 07 شهریور 99 [ 23:27]
    تاریخ عضویت
    1389-5-21
    نوشته ها
    679
    امتیاز
    18,628
    سطح
    86
    Points: 18,628, Level: 86
    Level completed: 56%, Points required for next Level: 222
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocial10000 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    3,951

    تشکرشده 4,314 در 675 پست

    Rep Power
    117
    Array

    RE: احساسات زجر آور

    سلام

    منم همین مشکلو دارم. گاهی بدجور می رم تو فاز احساسات اشتباه(!) و دلبندمو خیلی اذیت می کنم :(

    دقیقا مثل همین مثالی که سارا بانو زد، از یه هم چین جاهایی، جرقه اش زده میشه و هی توی ذهنم می چرخه و عین یه بهمن، بزرگ و بزرگتر میشه ... نه اینکه فکر کنید دلخوریای قبلی بهش می چسبه ها. نه. ما دو تا عادت کردیم، هر ناراحتی رو همون موقع حل و فصل کنیم ... نمی دونم شاید همین تکرارش توی ذهنمه که بزرگش میکنه ...

    بعد هم گریه و ...

    براش توضیح دادم که خودمم می دونم باید یاد بگیرم احساساتمو کنترل کنم، باید این بچه بهانه گیر بزرگ بشه ... خداییش پا به پای من تا حالا راه اومده و صبر کرده و نازمو کشیده ...
    ولی ...

    البته یه جورایی تقصیر مهربون منم هست!!
    اونقدر خوب و کاملا ایده آل واسه من، رفتار کرده که هیچ وقت به خودم نگفتم کاش اینجا رو یه جور دیگه بود یا کاش فلان کار رو می کرد.
    به خاطر همین وقتی یه موجک ریز پیش میاد خیلی نا آروم می شم ...
    دیدید چه قشنگ نتیجه گرفتم!

  12. 8 کاربر از پست مفید آویژه تشکرکرده اند .

    fahimeh.a (سه شنبه 05 مرداد 95), ویدا@ (شنبه 25 خرداد 92), آویژه (چهارشنبه 25 اسفند 89), سوده 82 (چهارشنبه 02 مهر 93)

  13. #7
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 19 آبان 89 [ 13:55]
    تاریخ عضویت
    1389-7-04
    نوشته ها
    10
    امتیاز
    1,879
    سطح
    25
    Points: 1,879, Level: 25
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 21
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    10

    تشکرشده 11 در 2 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: احساسات زجر آور

    سارای عزیز باید مواظب باشی که اشکات واسه همسرت عادی نشه. متاسفانه ممکته با ادامه این روند با این مشکل روبرو بشی. پس تا دیر نشده و همسرت تحمل دیدن اشکاتو نداره سعی کن احساساتتو به خوبی کنترل کنی.
    آخه واسه من این مشکل پیش اومده و همسرم یه جورایی سردتر از قبل با اشکام کنار میاد

  14. 10 کاربر از پست مفید mitra20 تشکرکرده اند .

    mitra20 (شنبه 02 بهمن 89), رها68 (پنجشنبه 30 بهمن 93)

  15. #8
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 10 فروردین 93 [ 12:48]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    نوشته ها
    1,249
    امتیاز
    16,138
    سطح
    81
    Points: 16,138, Level: 81
    Level completed: 58%, Points required for next Level: 212
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    8,122

    تشکرشده 8,125 در 1,482 پست

    حالت من
    Vaaaaay
    Rep Power
    143
    Array

    RE: احساسات زجر آور

    سلام به همه دوستان خوبم:

    ممنونم از پاسخ دوستاان ..صحبت های همه دوستان کاملا صحیح است و من خودم به واقع واقفم که مطالب همه شما دوستان صحیحه ...و واقعا اونقدر در این لحظات به خداوند پناه می برم و همونم تا حدی ارومم می کنه که موجب میشه قضیه بزرگ نشه ولی این کودک درون لوس و احساستی من !!!
    البته من بالاخره با کمک دوستان رامش می کنم....منتها یکی از دغدغه هام که موجب شد این پستو بزنم اینه که منم همه اینها رو می دونم و درک می کنم ولی متاسفانه بلد نیستم کنترل کنم...یعنی می دونم غلطه ولی راه شو بلد نیستم..تو تالار خیلی مقاله انفجار احساسات و ..خوندم و می دونم چطور عمل می کنه ولی راه عملیش وقتی این مشکلات رخ میده چی هست رو نمی دونم ؟
    مثلا عملکرد توقف فکر که فرشته مهربان رو اون تاکید دارند اثر می کنه فرشته جان ولی مقطعی و اون غصه اش تو دل آدم می مونه ..حس می کنی اگر رفلکس ندی یعنی تحت سلطه در اومدی..یا یک همچین حسی..من خیلی از این رفلکس استفاده می کنم ولی نتیجه اش میشه همسرم فکر می کنه همه چیز خوبه ..خودم از یک چیز کوچولو رنجیدم و تو دلم اذیتم...مشکل همین حس خودمه..من می خوام اصلا اصلا این چیزهای کوچولو برام بی ارزش بشن ولی نمی شن چون خیلی رمانتیکم..حالا چطور من این فاز احساسمو عملی کم کنم....؟

  16. 6 کاربر از پست مفید سارا بانو تشکرکرده اند .

    رها68 (پنجشنبه 30 بهمن 93), سوده 82 (چهارشنبه 02 مهر 93), سارا بانو (جمعه 01 بهمن 89)

  17. #9
    سرپرست سایت

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    8,092
    امتیاز
    169,059
    سطح
    100
    Points: 169,059, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Blog entryVeteranOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    4
    تشکرها
    27,744

    تشکرشده 36,137 در 7,447 پست

    Rep Power
    1105
    Array

    RE: احساسات زجر آور

    سارا جان

    اول از هر چیز باید بهت تبریک بگم به خاطر روحیه ای که داری که دنبال تحلیل رفتارهات هستی و وقتی احساس می کنی جایی مشکلی داری در صدد رفع اون هستی و پشتکاری عالی برای یافتن راهی جهت رفع مشکل داری ، این ویژگیت رو همیشه تحسین کرده ام ، اینجا هم تحسین می کنم .

    عزیزم همونطور که مستقیم هم بهت یک بار گفتم . یکی از عمده ترین راه های کنترل احساسات ، کنترل خیال است ، قوه تخیلت به سمت فانتزیهای رمانتیک اونم به شکل توقع از طرف مقابل خیلی فعاله ، طوری که نیاز به تمرکز ویژه نداری و در حال فعالیتهای عادی هم ناخودگاهت مشغول این فانتزیهاست ، نیازه قوه خیالت رابه شدت مهار کنی و به سمتی هدایتش کنی که فانتزیهای اون در مسیری قرار بگیره که شما در اون نقش خودت رو ایفا کنی و مهر رسان باشی ، نه دریافت کننده و برای طرف مقابلت به میل خودت و حتی بدون در نظر گرفتن تفاوتها فانتزیهایی طراحی کنی که دریافت کننده اش هستی ، این موضوع توقعت را بالا میبره ، ترسها را هم از خودت دور کن که یکی از آفتهای خانمها در زندگی که موجب در پیش گرفتن رفتارهای به دور از تعادله ، ترسهای موهوم و ذهنیتی هست ( ترس از این که رفلکس سلطه دریافت کنی و.....)

    سارا جان یاد بگیر و تمرین کن که خودت عشق ورزی کنی و از اون لذت ببری ، و نشاط و رضایت و شادابیت از نقشی باشه که خودت ایفا می کنی . در این صورت رنجت فقط وقتیه که دستت برای محبت و عشق ورزی کوتاهه نه وقتی که از همسر یا هر کس دیگر احساسات محبت آمیز و عاشقانه نمی بینی .

    چرا از کارت و شغلت لذت می بری ؟

    جواب این رو به من بده تا نکات دیگری رو بهت بگم .


  18. 11 کاربر از پست مفید فرشته مهربان تشکرکرده اند .

    فرشته مهربان (جمعه 01 بهمن 89), ویدا@ (شنبه 25 خرداد 92), رها68 (پنجشنبه 30 بهمن 93), سوده 82 (چهارشنبه 02 مهر 93)

  19. #10
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 10 فروردین 93 [ 12:48]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    نوشته ها
    1,249
    امتیاز
    16,138
    سطح
    81
    Points: 16,138, Level: 81
    Level completed: 58%, Points required for next Level: 212
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    8,122

    تشکرشده 8,125 در 1,482 پست

    حالت من
    Vaaaaay
    Rep Power
    143
    Array

    RE: احساسات زجر آور

    سلام:

    ممنون فرشته جانم که شما هم وارد شدید واقعا قصدم اینه این مسئله رو برای همیشه حل کنم دوست خوبم و خوشحالم بازم شما مثل همیشه کنارمی ..واقعا دوستت دارم.
    خطاب به دوستان می گم و ایضا فرشته جان...درست می گی فرشته جان من این نقش دهنده رو خیلی خوب بازی می کنم چون فانتزیم و خیالاتم خیلی قویه و کلا همیشه دختری بودم که خیلی رمانتیک بودم بین دانشجویان کلاسمون من تنها کسی بودم که همیشه اول دفاتر واحدهام شعر می نوشتم و همیشه همه متعجب بودند که من با این روحیه چطور پزشکی می کنم و تازه انقدر بداخلاقم!!
    و همیشه این فانتزی ها رو چون اهل دوست شدن با جنس مخالف هم نبودم برای همسرم نگاه داشته بودم و حالا که می خوام خرج کنم همسرم معتقده خیلی زیاده..
    یک چیزی بگم نخندین ها؟

    مثلا من دو تا دسته چک عشق گرفه بودم از قبل که با همسرم به هم بدیم حالا همسرم دفعه اول که دیده بودشون فقط می خندید می گفت تو رو خدا سارا انتظار نداری که من تو اینا بنویسم!!!
    مشکل همینه ..من حتی به دوستان دخترم که گاها می گم خندشون می گیره...و این در عینی هست که خداییش همسر من از اون دسته مردهاست که مدام ابراز محبت می کنه کلامی و جسمانی و اصلا عاشق این کارهاست ولی از بس خواسته های من جور واجور شده می گه ای خدااااااااااااااااااااااا ااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!
    و من فرشته جان چون خیلی دهنده ام و به اندازه ای که احساسات خرج می کنم نمی گیرم سرخورده میشم هرکار هم می کنم انتظار نداشته باشم این تفکر سالیان سالم بوده ولی می خوام کنترلش کنم...پس کمکم کنید...



    نقل قول نوشته اصلی توسط فرشته مهربان
    چرا از کارت و شغلت لذت می بری ؟
    فرشته جان این شغل تنها شغلیست که منو ارضا می کنه..همیشه از غم و غصه دیگران زجر می کشم و دلم می خواد کمکشون کنم..اینکه برای پول کار نکنم و واقعا به حرف پدرم باشم که دلم می خواد دکتری باشی که اول فکر جان مردم باشی بعد جیب خودت..خوشبختانه همسرم هم همین طوره مثلا بابای همسرم به هردو ما گفت اگر روزی تخصص گرفتید و زیر میزی !! که خیلی هم رایجه گرفتید من حلالتون نمی کنم...من و همسرم با همچین تفکری وارد شدیم...من عاشق لبخند مریض هام هستم وقتی خوب می شوند..عاشق لبخند مادری هستم که بچه اش آرام و بدون تب خوابیده تو بغلش..من عاشق پیرمردی هستم که تو لحظات اخر زندگیش امید به خدا تو چشماشه..من لذت می برم از گریه ای که خنده میشه..از ناراحتی که لبخند میشه ..از اشکی که نمی باره..از سرفه ای که می ایسته..از درد قلبی که ارام میشه تا روزی عاشق بشه..از مادربزرگی که دعام می کنه..از خدایی که کمکم می کنه که بتونم قدری از محبت هاشو با کمک به بنده هاش جبران کنم و حتی توقع تشکر ندارم...فقط خوشحال می شم که موثرم و دلی شاد می کنم...
    همین....

  20. 12 کاربر از پست مفید سارا بانو تشکرکرده اند .

    ویدا@ (شنبه 25 خرداد 92), سوده 82 (چهارشنبه 02 مهر 93), سارا بانو (سه شنبه 18 مرداد 90)


 
صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 18:50 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.