
نوشته اصلی توسط
شاپرک جون
سلام دوستان نمیدونید چقد خوشحال شدم از این همه را هنماییتون امیدوارم خدا بهترینارو براتون بخاد
راستش من خیلی هول هولکی نوشتم داستان از این قراره که چند ماه پیش حدودا 4ماه شوهرم خیلی دیر میاومد خونه خیلی وقتی هم علتو ازش میپرسیدم میگفت سرم شلوغه منم باور میکردم ولی بعدا شدیدا بهش شک کردم خلاصه شب وروز ما فقط دعوا بود که چرا دیر میای و اونم در جوابم کارشو بهونه میکرد خلاصه خودم دست به کار شدم و رفتم تعقیبش ولی چیز زیادی دستگیرم نشد چون یه بار دیر به محل کارش رسیدم و رفته بودم یه بارم وسظ راه ازانس ماشینشو گم کرد مرتب بهم دروغ میگفت دیگه خسته شده بودم از ادمایی که باهاشون میگشت متنفر بودم چندین بار گفته بودم از دوستاش خوشم نمیاد ولی گوش نمیداد......
تا اینکه تا تقریبا 2ماه پیش که تاپیکی زدم که شوهرم یهو اومد خونه و گفت که پلیسا دنبالشن و رفت (من پلیسو تو تاپیکم نگفتم ولی الان برای راهنمایی درست تر بیان میکنم) تا چند روز پیشم همیشه فراری بود چند روز بود چند روز نبود...
پلیسا ریختن خونمون و به دلیل طراحی مسلحانه یک دزدی گرفتنش
نمیدوم چی بگم فقط در جواب دوستان عزیزم کارش به نظرم انقد بد بوده که حتی نشه وکیل گرفت
من چطور میتونم نشون بدم که ناراحتم چی بهش بگم
وقتی ریشه یابی میکنم مشکل از خوشه نه من که تا وقتی خونه بابام بودم یه نون حروم نخوردم
چشم گوش به حرف زمان میدم و صبر میکنم
من زندگیمو دوست دارم نمیتونم به طلاق فکر کنم
کاش میتونستم حمایتش کنم ولی کارش خیلی بد بوده (هنوز دادگاه حکمی نداره من مطمئن نیستم اون.....)
یعنی این کار حمایت میخاد؟
خیلی دلم از زمونه گرفته بعد خدا از شما کمک میخام
علاقه مندی ها (Bookmarks)