به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 13

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 18 مهر 92 [ 21:27]
    تاریخ عضویت
    1392-4-06
    نوشته ها
    8
    امتیاز
    241
    سطح
    4
    Points: 241, Level: 4
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 9
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered100 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 5 در 4 پست

    Rep Power
    0
    Array

    New 2 زندگیم رو باختم

    خیلی سخته تو سن 29 سالگی یه لحظه تو زمان مکث کنی ببینی زندگیتو باختی.آخ چقدر سخته. بچه اول خونواده بودم از بچگی زیادتر از سنم میفهمیدم اونم بخاطربدبختیهایی که کشیدم مثلا تو خونواده فرهنگی بزرگ میشدم اما هر روز شاهددعوا و کتک کاری پدرومادرم بودم از یه طرف از مادرم مقابل پدرم محافظت میکردم از یه طرفم خواهر وبرادرم ....همیشه تو حسرت خونه آروم و بدون دغدغه بودم تا اینکه بزرگ شدم و رسیدم به سن جونی البته دانش آموز و دانشجوی ممتازی بودم همیشه تو چشم بودم هم از لحاظ قیافه و تحصیلات و مسئولیت پذیری وپختگیم .اما افسوس تو زندگی خودم به آخرخط رسیدم. خواستگارا و خاطر خواههای زیادی داشتم همشون هم درست حسابی نمیدونم چرا به تورم این شوهرم خورد.باور کنین راسته میگن آدم چشم و دهنش بسته میشه.حالا از زندگی مشترکم بگم.
    تابستون 85 باهاش آشنا شدم انقدر بهم گیر داد تا با هم دوست شدیم.من کاردانی بودم واون دیپلم یه سالی گذشت تا بهش گفتم دانشگاه ثبت نام کنیم من کارشناسی قبول شدم واون کاردانی اون ادامه نداد و من کارشناسیمو گرفتم.تو شهری که دانشجو بودم می اومد دیدنم و قرار میذاشتیم توصیم به دخترا اینه به پسرا اعتماد نکنین همشون جنبه ندارن من الان کتک اعتمادم رو میخورم پسرا یا دخترو ول میکنن یا مثل من ازدواج میکنن ولی هر دفعه سرکوب اینکه اگه دختر درست حسابی بودی تو شهر غریب به یه پسر اعتماد نمیکری .خلاصه 88عقد کردیم بگذریم که بابام نمیدادو پدر شوهرم گفت کامیون دارم یه دونگ به اسمشون میکنم ومثل کوه پشتشون وایسادم چند ماهی گذشت بگذریم تک پسری و اذیت های مادر شوهر و حسادتهای خواهر شوهر کاری کردن پدر شوهره سرد شد عروسی گرفتیم ورفتیم سر خونه زندگی با شوهر بیکار وبدقولی خونوادش مجبور شدیم زیر 20میلیون وام بریم تا شوهرم ماشین بخره باهاش کار کنه.ماشینم هم تصادف کرد مجبور شدم طلاهامو بفروشم.حالا با اینهمه مشکلات بددلی و شکاکی و تعصبی و بددهنی و دهن بینیش دست بزن هم داشت همون دو هفته بعد عروسی کتک خوردم دنیارو سرم خراب شددیگه از زندگی سرد شدم اما به روش نم آوردم تو تنهاییم گریه میکردم از یه طرفم خونوادش نمیدونم به چیم حسادت میکردن میشستن پیشش ازم بد میگفتن تازه میدونستن آدم دهن بین و شکاکیه بیشتر تحریکش میکردن نمیدونین چه بلاهایی سرم نیاورد باشکاکیش دیونم کرده دیروز یه دعوای بدی کردیم طوری که از دست کتکاش فرار کردم خونه صابخونه باز دست بردار نبود تو پله ها با لوله جارو برقی همش کتک میزد.میدونین سر چی :داشتم اسپری میذاشتم کشو که اومد گفت چی برداشتی سیم کارت بود کشو رو ریخت زمین منم از حرصم گفتم همه جارو بگرد ولی اگه سیمکارتی پیدا نکردی مرد نیستی و عصبانی شدتازه این کجاشه اگه ماجراهامونو تعریف کنم مثنوی میشه از دیروزم قهرکردم اومدم خونه بابام. اگه مایل بودین ماجراهامونو تعریف میکنم تا عبرتی بشه تا دخترا قدر خودشونو بدونن. غم جهان مخور و پند من مبر از یاد که این لطیفه عشقم ز ره روی یادست

  2. کاربر روبرو از پست مفید اشین تشکرکرده است .

    شیدا. (یکشنبه 14 مهر 92)

  3. #2
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 08 آذر 94 [ 06:20]
    تاریخ عضویت
    1391-10-04
    نوشته ها
    461
    امتیاز
    5,041
    سطح
    45
    Points: 5,041, Level: 45
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 109
    Overall activity: 12.0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger First Class5000 Experience Points
    تشکرها
    373

    تشکرشده 699 در 298 پست

    Rep Power
    61
    Array
    سلام دوست خوب.
    متأسف شدم. شما حتما اومدی که مشکلت حل بشه درسته؟ نه اینکه صرفا برای بقیه درس عبرت باشه.
    چرا باید شوهرت دنبال سیم کارت بگرده؟
    شما قبلا تماس پنهانی داشتی؟ حتی با خونوادت؟ که باعث بشه تا این حد شک کنه؟ یا اینکه فکر میکنی بی اعتمادیش به خاطر دوران دوستیتون هست.
    تو 3 سالی که دوست بودین رابطه تون در چه حد بود؟

    - - - Updated - - -

    شوهر شما تحت هیچ شرایطی حق نداره شما رو بزنه.
    ولی در اوج عصبانیتش نباید میگفتی "مرد نیستی" این جمله برای یه مرد فاجعه است. کاش میذاشتی بگرده و چیزی پیدا نکنه و شرمنده بشه...

  4. 3 کاربر از پست مفید گل آرا تشکرکرده اند .

    del (سه شنبه 16 مهر 92), heaven65 (یکشنبه 14 مهر 92), شیدا. (یکشنبه 14 مهر 92)

  5. #3
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 19 بهمن 95 [ 05:25]
    تاریخ عضویت
    1392-2-15
    نوشته ها
    229
    امتیاز
    4,356
    سطح
    42
    Points: 4,356, Level: 42
    Level completed: 3%, Points required for next Level: 194
    Overall activity: 16.0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    321

    تشکرشده 247 در 117 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    36
    Array
    سلام دوست خوبم
    عزیزم همونطور که تو دوران مجردی موفق بودی و پخته بهتره الان هم مقاوم باشی .اینو بدون فقط مرگ راه حل نداره مطمئن باش با کمک هم و توکل به خدا مشکل شما حل می شه .حالا اگه دوست داری بیشتر توضیح بده تا دوستان بهتر با زندگیت اشنا بشن.

  6. کاربر روبرو از پست مفید heaven65 تشکرکرده است .

    شیدا. (یکشنبه 14 مهر 92)

  7. #4
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 01 دی 93 [ 12:40]
    تاریخ عضویت
    1390-8-28
    نوشته ها
    41
    امتیاز
    2,170
    سطح
    28
    Points: 2,170, Level: 28
    Level completed: 14%, Points required for next Level: 130
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    46

    تشکرشده 25 در 17 پست

    Rep Power
    0
    Array
    دوست عزيز تا حالا رفتي پزشك قانوني ؟
    ايا توي دوراني كه باهم دوست بودين هم شكاك و بدبين بود؟
    همسرتون چند سالشه ؟
    ميشه يكي دو مورد ديگه از دعوا و درگيريتونو بگي ممنون

  8. #5
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 08 آذر 94 [ 06:20]
    تاریخ عضویت
    1391-10-04
    نوشته ها
    461
    امتیاز
    5,041
    سطح
    45
    Points: 5,041, Level: 45
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 109
    Overall activity: 12.0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger First Class5000 Experience Points
    تشکرها
    373

    تشکرشده 699 در 298 پست

    Rep Power
    61
    Array
    تنها وقتی به آرامش میرسه خیالش راحت بشه که شما دوستش داری، قبولش داری، بهش نیاز داری، بهش افتخار میکنی، خونوادش رو دوست داری و بهشون احترام میذاری...

    کدوم یک از موارد بالا رو شما انجام دادی ( اونم از ته دل !!!!!!! ) و شوهرت آروم نشده؟

    میشه چند مورد از تلاش هات رو که از صمیم قلب و بی چشمداشت پاسخ بوده رو بگی ؟ شاید بهتر بشه کمکتون کنیم.

    به نظرت چرا باید شوهرت بگه شما ما رو آدم حساب نمیکنید؟ مگه چه رفتارهایی ازتون سر زده؟

    شده مثلا بدون مناسبت برای مادرشوهرت یه هدیه بخری (فقط به این نیت که دل یک مادر رو شاد کنی نه به این نیت که به شوهرت نشون بدی زن خوبی هستی)
    شده تو جمع خونواده خودت بلند از شوهرت تعریف کنی تا خودش هم بشنوه ؟
    یا تو جمع خونواده خودش.

    اعتماد و علاقه قلبی خیلی از مشکلات رو حل میکنه

  9. کاربر روبرو از پست مفید گل آرا تشکرکرده است .

    بالهای صداقت (پنجشنبه 18 مهر 92)

  10. #6
    در انتظار تایید ایمیل ثبت نام
    آخرین بازدید
    دوشنبه 19 آبان 93 [ 11:18]
    تاریخ عضویت
    1392-3-26
    نوشته ها
    1,155
    امتیاز
    3,537
    سطح
    37
    Points: 3,537, Level: 37
    Level completed: 25%, Points required for next Level: 113
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Overdrive1000 Experience PointsTagger First Class1 year registered
    تشکرها
    153

    تشکرشده 2,575 در 920 پست

    Rep Power
    0
    Array
    عزیزم شوهر شما ( بیماری روانی )دارد. باید هر چه زودتر درمان شود. وگرنه خدای نکرده یا به خودش آسیب می زند ( گفتی رگ دستش را زد ) یا به شما آسیب می رساند. دقیقا نمی توانم اسم این اختلال را بگویم اما شاید ( پارانوئید ) باشد. به هر حال هر چه زودتر باید تحت نظر روانپزشک قرار بگیرد. ظاهرا وضعش وخیم است.

  11. #7
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 21 آذر 93 [ 19:29]
    تاریخ عضویت
    1392-7-17
    نوشته ها
    2
    امتیاز
    872
    سطح
    15
    Points: 872, Level: 15
    Level completed: 72%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered500 Experience Points
    تشکرها
    0
    تشکرشده 1 در 1 پست
    Rep Power
    0
    Array
    سلام دوستم منم دقیقا دقیقا شرایطم مثل توست و الانم قهرم شکاکی پدر رابطه رو در میاره به نظرم بریم مشاو ر به خدا من گاهن کم میارم

    - - - Updated - - -

    انقد میترسم که حتی جرات ندارم اسم خودمو اینجا بذارم

  12. #8
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 18 مهر 92 [ 21:27]
    تاریخ عضویت
    1392-4-06
    نوشته ها
    8
    امتیاز
    241
    سطح
    4
    Points: 241, Level: 4
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 9
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered100 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 5 در 4 پست

    Rep Power
    0
    Array

    Unhappy

    انقد میترسم که حتی جرات ندارم اسم خودمو اینجا بذارم
    سلام عزیزم: میبینی چقدر سخته زندگی با استرس؛من یه فکری به نظرم رسیده اینکه خودم به مریضی اعصاب بزنم تا به بهونه من اونم بیاد پیش روانشناس. چون با این وضع زندگی غیر قابل تحمله. بدبینی و شکاکی و فحش و کتک ،نمیدونم به چه جرمی این مصیبتا سرم میاد؟

    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط نوپو نمایش پست ها
    عزیزم شوهر شما ( بیماری روانی )دارد. باید هر چه زودتر درمان شود. وگرنه خدای نکرده یا به خودش آسیب می زند ( گفتی رگ دستش را زد ) یا به شما آسیب می رساند. دقیقا نمی توانم اسم این اختلال را بگویم اما شاید ( پارانوئید ) باشد. به هر حال هر چه زودتر باید تحت نظر روانپزشک قرار بگیرد. ظاهرا وضعش وخیم است.
    سلام :منم از همین میترسم که شوهرم یه پارانوئیدی باشه از یه طرفم فکر میکنم مشکل از اخلاق مامانش باشه اون همش به پدر شوهرم گیر میده تازه خواهرشوهرم هم به شوهرش شک داره یه بار شوهرش رفته بود ماموریت تولابی هتل بوده گوشیش انتن نمیداد یه بلایی سر بدبخت اورد.واسه همین شک دارم به نظرتون در کل قابل درمانه؟؟؟در ضمن رگشو نزد چاقو رو برداشت منو تهدید کنه دستشو برید خودشو دوست داره عمرا بلایی سر خودش بیاره هر چی بدبختیه سر منه بیچاره است

  13. #9
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 30 تیر 99 [ 14:44]
    تاریخ عضویت
    1392-5-13
    نوشته ها
    172
    امتیاز
    7,678
    سطح
    58
    Points: 7,678, Level: 58
    Level completed: 64%, Points required for next Level: 72
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    46

    تشکرشده 116 در 79 پست

    Rep Power
    32
    Array
    سلام چرا نخواستی. جدی مشکل از بین بره همسرت. فک بس زیاد شده بود اما تو فقط خواستی قسم بخوری که هیچی نیست نفهمیدی این حال اونا رو بدتر میکنه بهش. بگو منن نمیدونم چه کاری میکنم که اینقدر تو رو حساس میکنم که با وجود اینکه هیچ چیز معتبر ندیدی باز. شک دآری که هم منو هم خوذتو عذاب میده



    بگو از اینکه ترو عذاب میدمناراحت م بگو از ناراحتیت خفه میشم نمیدانم چرا کاری میکنم که شک میکنی بگو بریم پیش مشاور مه بدونم مشکلم

    - - - Updated - - -

    ببین همسرت یه اختلال. داره که انشاالله درمان میشه نگو تو مریضی از احساس خودت بگو بگو من. فک میکنم..... بگو از اینکه ناراحتت میکنم در عذابم بگو نمیخوام مشکلمون خانواده بدون. یا دوستامون..... بریم پیش کسی که بتونه به منم کمک کنه که چرا ترو. حساس کردم گرچه هیچ وقت به جز خوشحالی تو و نگاه مهربون تو هیچ چیز و نخواستم. نگو تو فلان کار کردی. مقصدتر رفتن پیش مشاور بدون و بخواه که پیش مشاور فقط اختلال همسرت درمان بشه نه اثبات حقت یا محکوم کردنش



    راحت باهاش حرف بزن و از احساس بعد از مشاجرتون بگو که شاید احساس میکنم شاید. زن بدیمذبگو

    - - - Updated - - -

    ببین تو هم شاید کمکش کردی که به اختلالش که خودت میگی یه پیش زمینه داشته. (خانوادگی) دامن زدی و من فک میکنم. خطات این بوده که اطلاعات علمی روانشناسی در مورد برخود با شخص بد دل را زیاد کسب نکردی دقیق یادم. نمیاد چه. طور باید برخورد کنی اما میگفت هی که از


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 16:52 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.