به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 35

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 19 تیر 93 [ 15:26]
    تاریخ عضویت
    1393-3-28
    نوشته ها
    16
    امتیاز
    112
    سطح
    2
    Points: 112, Level: 2
    Level completed: 24%, Points required for next Level: 38
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class7 days registered100 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 16 در 8 پست

    Rep Power
    0
    Array

    Tavajoh ادامه زندگی بعد طلاق

    با سلام خدمت دوستان در این تالار

    من الان 32 سالمه و 10 سال پیش با همسرم که هم سن هم یودیم عقدکردیم اون موقع هردومون دانشجو بودیم و بعد از گذراندن مشکلات مالی و... و اتمام درسم در سال 85 ازدواج کردیم و در همان سال ایشان ارشد قبول شدن و من بادار شدم ایشان به تهران رفت و آمد میکرد و من در شهرستان خانه داری و بچه داری میکردم به امید روزی که ایشان تحصیلاتش تموم بشه و من هم ادامه تحصیل بدهم و هم مشکلات مالی و ... تموم بشه ولی انگار خیالی بیش نبود!
    با گذشت زمان متوجه شدم که همسرم رفتارش تعقیر کرده دیگه انگار دوسم نداشت و تحویلم نمیگرفت دیر به دیر به خونه میومد دیگه انگار براش مهم نبودم هرچند ما مشکلات زیادی از قبیل دخالت خانواده همسرم در زندگی مشکلات مالی رعایت نکردن بهداشت فردی همسرم و ... داشیم ولی خب به امید روزای خوش تحمل میکردم تا اینه یه شب اتفاقی از اس ام اساش متوجه شدم که دوست دختر داره و بهش قول ازدواج داده و بهش گفته من دارم از زنم جدا میشم و دادم مراحل قانونیو طی میکنم!!!!
    اون موقع دخترم 6 ماهه بودبا علنی شدن این موضوع کار بالا گرفت و اختلافمون بیشتر شد با گذشت دو سال و کشمکشهای فراوان و اصرار ایشان به جدایی با بخشیدن کل حق و حقوقم که آرزوش بود ما از هم جدا شدیم و قرار شد دخترمو که دو سالو نیم تنها بزرگ کرده بودم آخر هفته ها ملاقات کنم چون شرایط نگهداری از قبیل مسکن و منبع درآمد نداشتم پدرمم در سن 6 سالگی از دست داده بودم و باید با مادرم زندگی میکردم نتوانستم حضانتشو تا 7 سالگی داشته باشم ولی ایشان هم همینو میخواست و از فرصت استفاده کرد و چون میخواست ازدواج کنه و محل کارشم اونجا بود رفت یه شهر دیگه و اجازه دیدن دخترمو هم به من نداد.
    الان حدود یک ساله که با یه خانمی از شهر خودمون ازدواج کرده و اون خانم 4 سال از خودش بزرگتره و یه دختر داره که دخترش مریض هم هست و کل هزینه های فرزندشو هم قبول کرده و مادرش اجازه دیدن فرزندشو به پدرش نمیده و با دو تا بچه که والد دیگه اجازه دیدن بچه رو نداره دارن زندگی میکنن!!!!

    الان نزدیکه 4 سال از طلاقم میگذره ولی من هنوز نتونستم خاطرات اون زندگی و شوهرمو فراموش کنم در زمان حالم ولی در گذشته زندگی میکنم همش خاطرات رو مرور میکنم به حدی که تمرکزمو از دست دادم تو سن جونی فراموشی گرفتم حساس و پرخاشگر شدم احساس میکنم هیچکی دوسم نداره و لیاقت یه عشق واقعی و یه زندگی خوبو ندارم اعتمادمو نسبت به همه از دست دادم داغونم چندین بارم سعی کردم که دخترمو ببینم ولی موفق نشدم.
    وقتی میبینم شوهرم انقدر تو زندگی با این خانم داره گذشت میکنه و میسازه دلم میخواد بمیرم آخه من چه مشکلی داشتم که شوهرم منو دوس نداشت بهم خیانت کرد و با بهانه های واهی طلاقم داد ولی برای این زندگیش با این همه مشکل داره این همه ایثار میکنه من از جوونیم و فرصتام از قبیل ادامه تحصیل و کار گذشتم به امید روزی که برام جبران کنه و الان نتیجه زحمتام که به بار نشسته یکی دیگه داره استفاده میکنه
    نمیدونم چیکار کنم دوستدارم تعقیر کنم زندگی گذشتمو فراموش کنم و مثل بقیه آرامش داشته باشم دوس دارم دخترمو ببینم ولی خیلی میترسم که نتونم از پس مشکلات و درگیر شدن با پدرش بر بیام الان که دخترم 7 سالشه آیا پذیرش منو داره یا نه چطور میتونم با مشکلاتم کنار بیام چیکار کنم لطفا راهنماییم کنید.
    ویرایش توسط چیچک : چهارشنبه 28 خرداد 93 در ساعت 18:22

  2. 3 کاربر از پست مفید چیچک تشکرکرده اند .

    maryam240 (یکشنبه 03 اسفند 93), parsa1400 (پنجشنبه 05 تیر 93), دختر بیخیال (چهارشنبه 28 خرداد 93)

  3. #2
    در انتظار تایید ایمیل ثبت نام
    آخرین بازدید
    دوشنبه 19 آبان 93 [ 11:18]
    تاریخ عضویت
    1392-3-26
    نوشته ها
    1,155
    امتیاز
    3,537
    سطح
    37
    Points: 3,537, Level: 37
    Level completed: 25%, Points required for next Level: 113
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Overdrive1000 Experience PointsTagger First Class1 year registered
    تشکرها
    153

    تشکرشده 2,575 در 920 پست

    Rep Power
    0
    Array
    شما می روید و دادخواست می دهید که خواهان دیدار دخترتان هستید. دادگاه هم پدرش را ملزم به این کار می کند. دخترتان هم چرا نباید مادرش را قبول کند ؟
    من نمی دانم شما از چه چیزی می ترسید. شما کارها را از طریق قانونی انجام میدهید. مگر قرار است با پدر بچه کشتی بگیرید که می ترسید. برو به بچه ات رسیدگی کن و مادرش باش. هیچ کس جای مادر را نمی گیرد.
    عزیزم اگر در این چند سال مشکلات روحی دارید یک دلیل عمده اش این است که حس مادری تان ارضاء نشده است. دلیلش دوری فرزندتان است. شاید اول فکر می کردید این طوری شرایط آسانتری خواهید داشت. اما حالا می بینید که آرامش مادر در رسیدگی به فرزند است.
    وقتی همسرت دادخواست طلاق داده بود چرا حق و حقوقت را بخشیدی ؟ مگر شما دادخواست داده بودی ؟
    چرا دخترت را به او دادی ؟ خوب خانه مادرت می رفتی و سه نفری با هم زندگی می کردید. مثل خیلی های دیگر که مادر و دختر و مادربزرگ با هم زندگی می کنند. پدرش هم موظف بود خرجی دخترش را بدهد. شما هم با آرامشی که کنار فرزندتان داشتید به دنبال کار می رفتید.
    علت همه اینها هراس و انفعال است. اما اینها وضعیت را بدتر می کند . پس نترس و مادر بچه ات باش. برو فرزندت را ببین و دادخواست بده.

  4. 9 کاربر از پست مفید نوروزیان. تشکرکرده اند .

    Amir_23 (چهارشنبه 28 خرداد 93), pasta (چهارشنبه 28 خرداد 93), فرشته اردیبهشت (سه شنبه 03 تیر 93), کاغذ بی خط (سه شنبه 03 تیر 93), هوای صبح (چهارشنبه 28 خرداد 93), الهه گلستانی (دوشنبه 16 تیر 93), بابک 1369 (سه شنبه 03 تیر 93), دختر بیخیال (چهارشنبه 28 خرداد 93), صبا_2009 (چهارشنبه 28 خرداد 93)

  5. #3
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه 17 آبان 95 [ 15:15]
    تاریخ عضویت
    1391-2-26
    نوشته ها
    2,672
    امتیاز
    25,995
    سطح
    96
    Points: 25,995, Level: 96
    Level completed: 65%, Points required for next Level: 355
    Overall activity: 3.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    6,844

    تشکرشده 7,555 در 2,378 پست

    Rep Power
    354
    Array
    می خواستم یه مدت پست نذارم ولی پست شما رو دیدم نتونستم جلو خودمو بگیرم

    شما برین روانشناس مشاوره و اگه نیاز بود روانپزشک. که یه وقتی خدای نکرده افسرده نشده باشین. اونایی که طلاق می گیرن یه مدتی می رن روانشناس که روحیاتشون به هم نریزه زیاد. الانم عیبی نداره برین.

    حقوقتونو بشناسین. حقوقتونو اگه قدرتشو ندارین که بگیرین (منم ندارم) حداقل می تونین در ارامش طلب کنین. حداقل بگین چه چیزایی حق شماست. از لحاظ قانونی هم در ارامش حقوقتونو طلب کنین.

    اینو می خواستم بهتون بگم. اینکه شما از کجا می دونین شوهر سابقتون راضیه از همسر فعلیش؟ از کجا می دونین؟؟ شما توی زندگی اونا نیستین. خیلی سال پیشا یادمه یه خانم جوون بودن که خیلی هم خوش سیما و خوش قد و بالا بودن یعنی از ظاهر هیچ مشکلی نداشتن. ادم خوبی هم بودن. حالا جزییات رفتاری با شوهرشونو من نمی دونم. اما ادم خوبی بودن. ایشون بعد از یه مدت از شوهرشون جدا شدن از بس اذیت شدن. دو تا بچه کوچیک داشتن که شوهرشون اونا رو ازشون گرفته بود. شوهر سابق ایشون رفته بود با زنی ازدواج کرده بود که خودش یادم نیست چند تا بچه داشت. انقدر یادمه که جا واسه دو تا بچه های این خانم نبود. یکیشون اتاق نداشت. شوهر سابق می شه گفت تو فلاکت بود با زن دومی. دو تا بچه هاش هم بدتر از خودش. خرج و مخارجشون هم بالا. این خانم یه مدت که یادم نیست چقدر بود بیشتر از یه سال بود شایدم بیشتر از این گذشت. بعدش یه خواستگار پیدا شد که سنش البته خیلی زیاد بود برای ایشون. بیشتر از 20 سال ازشون بزرگتر بود. حتی بیشتر. واقعا یادم نیست. اما توی کانادا زندگی می کرد. این خانم ازدواج کرد رفت. بعد از مدتی خود شوهرش دیده بود ناراامه بهش گفته بود هر دو تا بچه هاشو بیاره. هی هم بهش می گفت صبور باشه محبت کنه و اینا تا بتونه دل همه رو به دست بیاره تا دو تا بچه رو از دست اونا بگیره بیاره پیش خودش. بهش می گفت با همه با همسر دومی با بچه های همسر دومی با همسر سابقش با هر کسی که مرتبط به دو تا بچه اش بود همش خوش رفتار باشه محبت کنه هی محبت کنه هدیه ببره خوب رفتار و صحبت کنه که یه وقت خدای نکرده کدورتی پیش نیاد در دل اونا! بهش می گفت فقط به این فکر کنه که می خواد بچه هاشو بیاره.
    اون خانمم خیلی صبوری کرد تازه یادمه می گفتن بچه بزرگترش اصلا حاضر نبوده ببینه مادرشو تا یه مدت طولانی. انقدر که مادره می رفته مدرسه بچه هر بار از یه فاصله ای فقط یه کم نزدیک تر میشده به بچه. انقدر که این دو تا بچه هاش عذاب کشیده بودن توی اون خونه ی شلوغ واسه بزرگه غیر قابل ببخشش بود رفتن مادرش.
    بالاخره دو تا دختراشو برد با خودش. حالشونم اخرین باری که خبر داشتم خوب بود.

    چیزی که می خوام بهت بگم اینه که نترس. نگران نباش. فکر نکن تو عیبی داشتی. فکر نکن اون یکی بهتره. فکر نکن واقعا اونا راضین از زندگیشون. تو نمی دونی ممکنه باشن ممکنه هم نباشن. سعی کن خودتو قوی کنی. اگه نیاز داری کمک تخصصی بگیر اگه افسرده شدی برو از متخصص کمک بگیر. همه تلاشتو بکن که خودتو بهتر و بهتر کنی. هر چی گذشته گذشته. تو می توی یه مادر خوب مهربان و قوی باشی. نشین تو غصه. واسه خودت و بچه ات هر روز سعی کن شادتر و قدرتمندتر بشی. فکرم نکن تو مشکلی داری.

    این بار که خواستی ازدواج کنی غصه ها نو بریز دور. از گذشته ات فقط درس بگیر.
    اینم بدون که هیچی همونطوری که به نظر میاد نیست.
    دنیا هم اساسش تغییره.
    تو هم بهتر و بهتر شو.

    امیدوارم خوشبخت شی.

  6. 3 کاربر از پست مفید meinoush تشکرکرده اند .

    m.reza91 (چهارشنبه 28 خرداد 93), کاغذ بی خط (سه شنبه 03 تیر 93), دختر بیخیال (چهارشنبه 28 خرداد 93)

  7. #4
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 09 فروردین 94 [ 13:32]
    تاریخ عضویت
    1392-9-16
    نوشته ها
    26
    امتیاز
    1,144
    سطح
    18
    Points: 1,144, Level: 18
    Level completed: 44%, Points required for next Level: 56
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    24

    تشکرشده 38 در 15 پست

    Rep Power
    0
    Array
    خیلی قسمت های زندگیت شبیه منه.ولی من با هر سختی بچمو از خودم جدا نکردم.بچه مادر می خواد.برو سراغ دخترت.

  8. کاربر روبرو از پست مفید مهسانه تشکرکرده است .

    کاغذ بی خط (سه شنبه 03 تیر 93)

  9. #5
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 02 آذر 94 [ 10:10]
    تاریخ عضویت
    1392-8-09
    نوشته ها
    227
    امتیاز
    2,683
    سطح
    31
    Points: 2,683, Level: 31
    Level completed: 56%, Points required for next Level: 67
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    1,932

    تشکرشده 348 در 164 پست

    Rep Power
    35
    Array
    چیچک بانو سلام
    والا خیلی دلم گرفت مطلب شما رو خوندم ....به نطرم اگه واقعیت رو می خوای از همون اول باید اجازه ملاقات می گرفتی از دادگاه....حالا هم دیر نشده...ببین تو همه افسردگیت برای اینه که یه مادری ...اگه می بینی که بچت اذیت میشه و الان تو خونه حال و روزش خوبه و اون زن بهش می رسه....برو بچت رو از دور ببین.....و به این شرز که هیچ وقت سراغش رو نگیری...ولی اگه می بینی واقعاا نیازش داری و به خاطر خود خواهی خودت نیست برو از هیچی نترس برو بجنگ برای سرنوشتت و سرنوشت اون...از چی می ترسی..؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    مادری رو می شناسم که بچش رو از زمانی که از شکمش متولد شد ازش گرفتن و اون حتی نمی دونست بچش کجاست و اون الان دخترش که 20 سالشه رو تازه پیدا کرده و دخترش قبولش نمی کنه...ولی می دونی حس مادری رو نمیشه از آدم گرت....
    تصمیمت رو بگیر....برای دوری یا سر و کله زدن با سرنوشت

  10. #6
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 19 تیر 93 [ 15:26]
    تاریخ عضویت
    1393-3-28
    نوشته ها
    16
    امتیاز
    112
    سطح
    2
    Points: 112, Level: 2
    Level completed: 24%, Points required for next Level: 38
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class7 days registered100 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 16 در 8 پست

    Rep Power
    0
    Array
    مچکرم از دوستانی که نظر دادن

    دوس ندارم فعلا ازدواج کنم نمیتونم با این وضع روحی تصمیم برای تشکیل زندگی بگیرم زندگی دیگه هیچ لذتی برام نداره من دو سال پیش با یه آقایی آشنا شدم 10 سال ازم بزرگتر بود و دیپلم بود و یه دختر هم داشت 11 ساله تا مرز عقد هم رفتیم ولی ایشون معتاد از آب دراومد اونجا هم ضربه خوردم شوهرمم فکر کرد من ازدواج کردم شاید میخواست برگرده ولی چون فکر کرد که من ازدواج کردم دیگه برنگشت ولی هیچ وقت با من تماس نگرفت و بپرسه اگه تماس میگرفت من اگه ازدواج هم کرده بودم طلاق میگرفتم اون فقط از دور شنیده بود شایدم بخاطر عذاب وجدان دروغ گفت که میخواست برگرده نمیدونم ..من هم بخاطر اعتیادش و هم بخاطر این حرف اون آقارو گذاشتم کنار ولی دیگه دیر شده بود زمانی که من اون آقارو ترک کردم شوهر سابقم ازدواج کرد و الان دیگه اصلا دوست ندارم با مردی آشنا بشم و ازدواج کنم شاید یه روز برگشت.
    من اصلا دوس نداشتم طلاق بگیرم و بشم یه زن مطلقه و بچمم بشه بچه طلاق ناامید ناامیدم چطور شوهرم تونست به همین راحتی ازم طلاق بگیره و پشت سرشو هم نگاه نکنه ما با هم زیاد مشکل نداشتیم اون عاشق شد و دیگه منو ندید تنها انگیزه ای که دارم میخوام اگه بتونم و بشه ادامه تحصیل بدم (من فارغ تحصیل کارشناسی دانشگاه ملی هستم )و اگه اجازه بده بچمو ببینم...
    اون زمانی که باید دنبال کار و ادامه تحصیل میرفتم تو خونش خونه داری و بچه داری کردم بهترین سالهای زندگیم تو زندگیش گذشت من با خودم چیکار کردم چرا اینطور شد
    نمیدونم چرا انقدر به شوهر سابق و زندگیم وابستم و نمیتونم حتی یک لحظه فراموشش کنم فکر میکنم با هیچ کس دیگه نمیتونم زندگی کنم الان هم 32 سالمه و هیچی ندارم به چی امیدوار باشم اون به همین راحتی ولم کردو فراموشم کرد و رفت ازدواج کرد الان بابای دوتا بچست و زندگیشم خوبه خستم دیگه بریدم از این وضعیت هیچکس دوسم نداره لیاقت هیچیو ندارم میدونید من از بچگی بدون تکیه گاه بزرگ شدم اون موقع بی پدر الانم بی شوهر خستم دوستان خستههههه و غمگینننننن
    ویرایش توسط چیچک : سه شنبه 03 تیر 93 در ساعت 18:22

  11. کاربر روبرو از پست مفید چیچک تشکرکرده است .

    khaleghezey (پنجشنبه 05 تیر 93)

  12. #7
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 19 تیر 93 [ 15:26]
    تاریخ عضویت
    1393-3-28
    نوشته ها
    16
    امتیاز
    112
    سطح
    2
    Points: 112, Level: 2
    Level completed: 24%, Points required for next Level: 38
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class7 days registered100 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 16 در 8 پست

    Rep Power
    0
    Array
    دوست خوبم دختر بیخیال مرسی از پستی که برام گذاشتی

    دیشب که داشتم فکر میکردم تصمیم گرفتم که برم محل کار همسرم بخش حراست براشون توضیح بدم که این آقا چه بلایی سرم آورده و دخترمو هم نمیذاره ببینم شاید رسیدگی کنن.
    یه فکر دیگه هم دارم همسر سابقم هیچ وقت حرف منو گوش نمیداد و تو اون مدت زندگی من واقعا سختی کشیدم و تحمل کردم و الانم بعد طلاق دیگه بدتر!میخوام نامه ای براش بنویسم و از رنجهایی بگم که تو زندگیش کشیدم و زحمتایی که بی ثمر موند از کاراش و حرفاش که زندگی رو برام تلخ کرد منم تقصیر داشتم ولی اون مرد زندگیم بود تکیه گاهم بود امیدم بود....باید تلاش برای حفظ زندگیمون میکرد نه اینکه عاشق بشه و تیشه به ریشه زندگیش و من و دخترمون میزد!!!!!! و الانم که به عنوان یه زن مطلقه دارم روزگارمو سپری میکنم شاید یه کم وجدادن درد بگیره و بفهمه با زندگی یه دختر بی پدر که مادر بچشه چیکار کرد و تا اخر عمرم هم درگیر مشکلاتش خواهم بود.میخوام بفهمه کارش نامردی بود و من دارم چقدر عذاب میکشم و گناهم این بود که دوسش داشتم و باهاش ازدواج کردم و خواستم باهاش زندگی کنم و همه موفقیتاش با من و نتیجه زحمتا و تنهاییا و صبر من بود ولی اون خیلی راحت عاشق شد و هیچیه منو دیگه ندید و خیلی راحت طلاقم داد و زندگی 7 ساله رو گذاشت کنار بخاطر هوس خودش و من اگه تو خوشبختی غرق هم بشم هرگز خاطرات زندگی اونو فراموش نمیکنم و الانم که نمیذاره بچمو ببینم به چه گناهی من مگه چیکار کردم که مستحق این عذابم و اینه اون خوشبختی که بهم قولشو داده بود؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!.....

    آن
    گاه که غرور کسی را له میکنی
    آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری
    آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی
    آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی
    آنگاه که حتی گوشت را میبندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی
    آنگاه که خدا را میبینی ولی بنده خدا را نادیده میگیری
    میخواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز میکنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی......... (سهراب سپهری)
    ویرایش توسط چیچک : سه شنبه 17 تیر 93 در ساعت 09:12

  13. #8
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 09 بهمن 95 [ 23:48]
    تاریخ عضویت
    1392-7-15
    محل سکونت
    کره زمین
    نوشته ها
    1,532
    امتیاز
    20,970
    سطح
    91
    Points: 20,970, Level: 91
    Level completed: 24%, Points required for next Level: 380
    Overall activity: 10.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialOverdrive10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    4,584

    تشکرشده 5,213 در 1,375 پست

    حالت من
    Khoshhal
    Rep Power
    252
    Array
    شما دارین میگین از اینکه قبلا تمام تلاشتونو برای حفظ زتدگیتون نکردین ناراحت هستین.
    شاید اون موقع هم بفکر جور کردن شرایط بهتر بودین مثه الان

    اما یادتون باشه هرچی بیشتر بگذره برای برگشت پیش فرزندتون بدتر میشه. و فرزندتون بزرگتر میشه.
    از طریق قانون خواهان دیدار همون چند ساعته و چند روزه باشین

    تا وقتی شرایطتون بهتر شد اگه تونستین حضانتشو بعهده بگیرین.

    فعلا اگه صبر کنین تا شرایط بهتر بشه ممکنه فرزندتون فراموشتون کنن.
    بعدشم شما مطمعنین فرزندتون پیش نامادریش راضی هستن
    بهتر نیست دیداری داشته باشین.

    پدر اون فرزند عاشق شده شاید خیلی مسایل و رفتارارو نبینن.
    شما هم.که تو خواب غفلت به امید شرایط بهتر گیر کردین.

    اون دختر بچه اس احساساتیه، هیچکی براش مثه مادر واقعیش نمیشه.
    هرچند سخت اما بخاطر بچه ات تلاش کن.
    شما قبلا نه ماه تمام سختی حمل کردن و بدنیا اوردنش و کشیدی.
    اون‌وقت این سختی که در برابر اون شرایط و دردا هیچه.

    وقتی اون همه درد و رنج و تحمل کردی تا دخترت جون بگیره و بوجود بیاد، الان بخاطر سختی دادگاه رفتن و... مردد شدی؟؟!!!

    چرا ترسیدی و شل شدی؟
    تو چه کار اشتباهی کردی؟
    کسی که زیر تهعداتش زده
    کسی بی وفایی کرده
    کسی که خیانت به بچه اش و زندگیش کرده که شما نبودی
    کسی که اومده زندگیشو روی یک زندگی دیگه ساخته شما نبودی
    برو و با اعتماو بنفس کامل و بدون هیچ ترسی فرزندتو پس بگیر.

    مادر اون بچه شما هستین. فرض کن دوباره میخوای بهش جون بدی چقدر بار اول سختی کشیدی پس دوباره هم میتونی.

    حداقلش اینه که بچه ات فردا میفهمه که مادرش برای بدست اوردنش خیلی تلاش کرد.براحتی رهاش نکرد.

    امید و توکلت بخدا باشه.، خداوند جواب دلتو میده. مطمعن باش.

    از اون بالا همه چیو میبینه.
    کسی که ظلم میکنه رو میبینه
    کسی که آزار و اذیت میکنه میبینه.
    نا حق و مبینیه
    حق و میببینه
    خداوند طرفدار حق و عدالت هستش.
    پس امیدت فقط به خداوند باشه.
    توکل کن بخدا و شروع کن.

    اعتماد بنفس داشته باش.
    محکم و قاطع برو جلو.
    بذار قاطعیت و محکم بودنتونتو و راسخ بودنتو ببینن.
    اگه هم شوهرتون گفتن میخواد صیغه اش کنم، بگین من پایه های زندگیمو رو یک زندگی دیگه نمیسازم.
    بگین من یک زندگی دیگه رو خراب نمیکنم
    بگین اون زمان که همسر اول و قانونیشون بودم خیانت کردن و خیری ندیدم.
    چرا باید صیغه بشم؟
    پس نگران نباشین فقط فرزندمو میخوام.
    **برخی آدم ها درست مثله بادبادکهای دنیای کودکیم هستند،
    فقط یه یک دلیل از مسیر زندگیم رد میشند، تا به من درسهایی بیاموزند
    که اگر می ماندند؛ شاید هیچوقت
    یاد نمیگرفتم .....! **

    ویرایش توسط دختر بیخیال : سه شنبه 03 تیر 93 در ساعت 15:05

  14. #9
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 24 آذر 00 [ 21:47]
    تاریخ عضویت
    1391-2-29
    نوشته ها
    421
    امتیاز
    12,188
    سطح
    72
    Points: 12,188, Level: 72
    Level completed: 35%, Points required for next Level: 262
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    662

    تشکرشده 635 در 275 پست

    Rep Power
    70
    Array
    چی شد بعد از این همه مدت یاد دخترت و غریزه مادری ات افتادی ؟!!!!!!
    وقتی پدر دخترت هنوز با این خانم ازدواج نکرده بود داشتی چی کار میکردی ؟
    میدیدی و می دونستی که یه مرد تنها با یه دختر بچه چطوری زندگی می کنه؟
    اون موقع کجا بودی ؟ مادر نبودی ؟ احساس تنهایی نمی کردی ؟

    الان می خوای چی کار کنی ؟
    عین یه بختک بیفتی رو زندگی شون حالا که سر و سامان گرفتند ؟
    به شما ربطی نداره که با کی ازدواج کرده و چی کار می کنه و چقدر کوتاه میاد و..... ؟
    وقتی ازش جدا شدی و بچه ات را پیشش گذاشتی اینو پذرفتی که ازاده که بره با هر کی دلش می خواد زندگی کنه پذیرفتی که بچه ات را نبینی


    الان نمی دونم دقیقا چی کار کنی
    ولی می دونم که نباید ارامش زندگی دخترت را به هم بزنی


    اگه تلخ نوشتم اگه ناراحتت کردم منو ببخش
    باور کن اصلا دوست ندارم کسی را ناراحت کنم
    من فقط سعی کردم واقعیت را بنویسم
    خدایا کمکم کن تا ایمان، نام و نان برایم نیاورد

  15. #10
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 19 تیر 93 [ 15:26]
    تاریخ عضویت
    1393-3-28
    نوشته ها
    16
    امتیاز
    112
    سطح
    2
    Points: 112, Level: 2
    Level completed: 24%, Points required for next Level: 38
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class7 days registered100 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 16 در 8 پست

    Rep Power
    0
    Array
    با سلام و تشکر فراوان از دختر بیخیال و کاغذ بی خط و نازنین 2010

    درسته حرفهای همه شما درسته ولی من اون زمان همه تلاشمو کردم من شوهرم تو کل مدت زندگیم دانشجو بود زندگی من با اون به سختی گذشت و چون محل تحصیلش تهران بود هفته به هفته خونه نبود و من با اون شرایط دوریشو تحمل میکردم و بار زندگی و بچه روی من بود دوران سربازیشم که تو یه شهر دور من با بچه تنها میموندم چون اون باید برای تحصیلش همش رفت و آمد میکرد من حتی رفتم دوست دخترشم دیدم بهش گفتم من از شوهرم جدا نمیشم ولی کار از کار گذشته بود و اینا عاشق هم شده بودن من تو تنهایی تو خونه با بچه اشک میریختم اون تو تهران با دوست دختر همکلاسیش میخندید حتی غذایی که من براش درست میکردم با هم میخوردن با هم خرید میرفتن و....من دیگه از چشش افتاده بودم ازم خیلی دور شده بود.
    منم دیگه بریدم و خسته شدم چون اونا تو خونوادشون چندین طلاق داشتن دادشش و خواهرش داییش و...قبح عمل براشون از بین رفته بود و میدونست از چه راهی وارد شه زودتر به هدف میرسه ولی من تجربه کافی رو نداشتم.
    دو سال بعد طلاق خانواده دختره اومدن تحقیق و همه چیو متوجه شدن و با ازدواجشون مخالفت کردن و ازدواج به هم خورد و چند تا خواستگاری هم رفت جور نشد و اونم با یکی از همشهریام که یه بچه هم داره ازدواج کرد .
    من نمیگم که من مقصرم نه میگم من همه تلاشمو کردم ولی نشد میگم شاید راهی بوده که من نرفتم همش خودمو مقصر میدونم نمیگم هم مقصر نیستم ولی من اونقدر براش بد نبودم که بره عاشق بشه و منو ترک کنه و یکی دیگه رو لایق مادری بچم بدونه .
    اون تو این چند سال اون تنها نبود اولش با اون دوست دخترش بود بچمم هم پیش مادرش بود و برا ازدواجشون نقشه میکشیدن بعدشم که ازدواج کرد الانم که باهمن اون هیچ وقت تنها نبود .
    من وقتی باهاش ازدواج کردم سال دوم کارشناسی بود و لاغیر هیچی هم نداشت وقتی جدا شدیم اون کارشناسی ارشدشو داشت دفاع میکرد سربازیشم تموم شده بود بچمون هم دوساله بود الانم استخدام شده ولی وقتی من جدا شدم فقط لیسانس داشتم دیگه هیچی نداشتم منفی شدم ولی تلاش کردم تا خودمو دوباره بسازم از نو شروع کنم تمام این سالها جسته گریخته کار کردم تا محتاج کسی نشم و راه رو بیراهه نرم و همش غصه خوردم تو این سالها اون هیچ وقت سراغی ازم نگرفت نگفت این زن با این شرایط داره چیکار میکنه چطور زندگی میکنه!!!!!!ولی من چند بار باهاش تماس گرفت وقتی نزدیک ازدواج با دوست دخترش بود باهاش تماس گرفتم بهم گفت که تو هم ازدواج کن و منو فراموش کن من دارم ازدواج میکنم !!!!!دیگه باید چیکار میکردم که نکردم هر موقع هم رفتم بچمو ببینم با یه بهونه ای ردم کرد صیغه و از این حرفا مگه من اون موقع زنش نبودم که با دوست دخترش رفت و آمد میکرد من دل نداشتم من زن نبودم من چه گناهی کردم آخه با این مشکل دچار شدم
    من همه این چیزایی رو که شما میگید میدونم و هر روز با خودم تکرار میکنم حالا الان باید چیکار کنم که بتونم قدم بردارم لطفا راهنماییم کنید
    یعنی من با دیدنشش آرامشش رو به هم میزنم ......!!!!؟؟؟؟؟
    ویرایش توسط چیچک : سه شنبه 03 تیر 93 در ساعت 16:11

  16. 2 کاربر از پست مفید چیچک تشکرکرده اند .

    کاغذ بی خط (جمعه 06 تیر 93), دختر بیخیال (سه شنبه 03 تیر 93)


 
صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 08:22 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.