به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 29
  1. #11
    مدیران انجمن آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 30 خرداد 04 [ 16:15]
    تاریخ عضویت
    1388-7-01
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    2,584
    امتیاز
    67,964
    سطح
    100
    Points: 67,964, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 97.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialRecommendation Second ClassTagger First Class50000 Experience Points
    تشکرها
    13,216

    تشکرشده 14,131 در 2,566 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    308
    Array

    RE: یک سرگذشت ....

    حتما درسا ی عزیز
    برای خودم هم خیلی آموزنده بود ....واقعا چقدر دوران کودکی میتونه تاثیر گذار باشه

    اقای دکترخلعت به اورژانس ... اقای دکترخلعت به اورژانس

    صدای پیجر منو به خودم آورد
    خانوم نیومدن ببرنت .... هنوز که اینجایی ...؟تخت و خالی کن مریض داریم....جا نداریم
    صدای پر حرارت شادی رو شنیدم. باورم نمی شدفقط یادمه مثه ادم ندیده ها پر کشیدم طرفش و محکم بغلش کردم بغضم ترکید و تنهاییمو تو بغلش گریه کردم.اینکه مادری ندارم تا برام دعا کنه و دل بسوزونه و حتی خواهری که بتونم چشم به راه اومدنش باشم یه دل نگرون دارم که نصفش کردم بین دختر کوچولوم و پیمان!!

    بعد از اومدن شادی، پیمان و سندانی هم که برای تسویه رفته بودن اومدن کاشف به عمل اومد که شادی با اونا اومده .یعنی اول میخواسته نهار بیاد پیشم دیده نیستم از صابخونه جویا شده و با اونا اومده .هزینه بیمارستان رو مهندس عسگری داده بود قرض به پیمان . ندیدمش تا ازش تشکر کنم.تمام مدت برگشت دست شادی تو دستم بود و سرم رو شونش، واحساس خوب خواهر داشتنو تجربه می کردم و خدا رو زیر لب شکر می گفتم .شادی هم اروم اروم زیر گوشم جوکای خنده دار می گفت و منو می خندوند

    فصل پنجم:


    خونه هنوز از لوازم شادی ریخت و پاش بود .گفتم همشو جمع کنه ببره چون اه در بساط نداریم .اما تعارف کرد و گفت نه پول نمی خوام فعلا هر وقت داشتی بده اما من میدونستم که حالا حالاها ندارم .خودم وسایل رو تو پلاستیک ریختم و گذاشتم گوشه در که وقت رفتن ببره . پیمان پایین بود و با سندانی حرف میزد.میدونستم خیلی خسته شده پروینم هم هنوز ندیده بودم شادی برای رفتن من من می کرد.سراغ دخترشو گرفتم با لاقیدی گفت مادر شوهره نگهش میداره تا جونش در بیاد و زد زیر خنده.اخر سر هم با زیرکی حواسمو پرت کرد و پلاستیکارو جا گذاشت و رفت
    بعد از اون روز پیمان که ترس از یه ماه دوری با من تو وجودش بود بازم چسبید به ماهواره در حالیکه منعی برا نزدیکی نداشتم اما خودم اینجوری ترس کمتری داشتم از شادی هم تا دو هفته خبری نبود نه تلفن جواب میداد نه سر میزد
    همه چی بوی شرجی و دریای پر از ماهی میداد و گرما بیداد می کرد .جلو کولر گازی ولو میشدیم و هندوونه تگری می خوردیم .وقتی برق میرفت از ترس خفه شدن تو خونه مردم میریختن تو کوچه بیشتر شبا برق میرفت کولر از کار میفتاد هوای دم کرده داغ نفس کشیدنو سخت می کرد انگار جهنم بود و انگار تمومی نداشت. ارزوی یه نسیم خنک تو دلمون مونده بود.من همچنان کار می کردم و باز کم حوصله و بد اخلاق شده بودم هیچ تفریحی نبود فقط کار،کار،کار. سر پا وایسادن و بوی رنگ و لاک و سشوار دست گرفتن و وزوز موهای زنهارو صاف کردن .دیگه اینکارا برام جذاب نبود.به وطنی زنگ زدم بچه داری حالشو جا اورده بود و شاکی بود میگفت هر وقت افسرده میشم و خسته، این بابای بچه هس که ارومم می کنه یادتو میفتم که بدون پدر بچه تو بزرگ می کردی و بغض می کرد
    : پیمان خوبه؟؟بهت میرسه؟؟بابای خوبی هس؟؟
    : اره شکر همه چی خوبه.داریم اینجا از گرما تلف میشیم دلم تنگ شده

    شادی پیداش شد.یه سری دیگه لوازم اورد و خالی کرد تو خونه. : دارم مغازه رو تخلیه میکنم. جا که ندارم خونه خودمم که اوووووووووووووووووه کلی دوره! تو اتاقات بزرگه یه گوشه بزار پیمان شاکی نشه
    : چرا؟ پول کم اوردی؟
    : نه مادر به خطا از سرو شکلم خوشش نمیاد میخواد مغازه رو بده به خواهر زادش مرتیکه!
    : وااا به همین کشکی؟؟
    و یه جوری منو پیچوند که دیگه نپرسم
    : تا کی؟؟
    : نمیدونم تا یه جا پیدا کنم دیگه گوشه خیابون که نمیتونم بساط کنم.
    تو لوازم جدید کلی لوازم برقی کوچیکم بود .من نمیدونستم شادی ازین هام میفروشه .به نظرم خیلی زرنگ و قالتاق بود . بهش اصرار کردم دخترشو بیاره پیشم اما بازم طفره رفت وقتی داشت میرفت از پله ها پایین یه دفعه برگشت و منو کشوند تو بغلش
    :نمیخام دیگه حرف دخترمو بزنی خب؟قلبم درد میگیره

    سندانی میرفت دریا هر وقت برمی گشت تورشو تو حیاط پهن میکرد و همسایه های جون جونی میومدن تماشا و خرید. خر چنگ ، ماهی ،لاک پشت و میگوهای درشت ترسناک که شاخکای بلندشون تو هوا مثه انتن میچرخوندن پروین از ترس و خوشحالی ورجه وورجه میکرد و دامن منو میچسبید و دست و پا شکسته می گفت :مایی مایی

    مرداد شد اوج خرما پزون گرما بیداد. اب تو منبع اونقدر داغ بود که دست رو میسوزوند واقعا تخم مرغ کنار پنجره اب پز میشد. اون روز مثل هوای دمکرده داغ تب داشتم یه مریضی ویروسی جدید بود .پروین رو با هربدبختی بود خوابونده بودم و جلو ماهواره دراز کشیده بودم و به دخترای رعنای مدل نگاه می کردم که با عشوه لباسهای مثه طاووس تنشون بود یه ذره شکم و چربی نداشتن و دوباره به شکم خودم نگاه میکردم که بعد از سزارین افتاده شده بود و هنوز خطهای سفید روش معلوم بود با فشار شکمم رو میدادم تو اما بازم پایینش میفتاد حالم از خودم بد میشد. به پیمان حق میدادم که از این زنها بخواد
    سر دردم بیشتر میشد .مریضی عجیب غریبی بود .زنگ زدن!
    دو تا مامور کلاه به سر پشت در بودن
    :خانوم....؟
    :بله امرتون؟
    :شما رقیه دریسی میشناسین؟
    : بله چیزی شده
    : همراه ما بیاین کلانتری معلوم میشه.
    عین این سریالای ایرانی شده بود.دلم میخاس بگم مگه چی شده ؟اما زبونم قفل شده بودم دلم هزار تیکه میشد اگر اتفاق ناجوری افتاده بود .پروین رو انداختم رو کولم و بردم پایین. وسط راه پله بیدار شد و شروع کرد به جیغ جیغ اعصابم داغون شده بود.
    دکمه های مانتوم رو بالا پایین بسته بودم دو تا مامور نیگام می کردن
    .زهراخانوم از زنگای پشت سر هم من دوید پشت در : چی شده عزیزم؟
    رنگ از رخش پرید: یا فاطمه زهرا اینا واسه چی اینجان ؟
    صدام میلرزید، چونم میپرید، میدونستم خیلی با ابرو زندگی کردن.
    : نمیدونم به خدا. فکر کنم واسه دوستم یه اتفاقی افتاده،شادی.
    : دارن میبرنت؟ زنگ بزنم سندانی بیاد ؟


    وقتی پات برای اولین بار میرسه جایی که همیشه ازش ترسیدی وقتی نگاه همه ادما روت مثه یه خلافکار یا زناکار میشه انگار هیچی واسه مخفی کردن نداری .وقتی تو رو جای یکی دیگه بازپرسی می کنن و جای یکی دیگه شکنجه روحیت میدن انگار میخای به تموم گناههای شخصیت اعتراف کنی .انگار همه میدونن تو کی بودی و بابا ننت چی
    کاره بودن و الان چی کار می کنی.وقتی اونقدر ساده باشی که نتونی بفهمی همه اونهایی که یه روز دشمن خونین یه روز دوست جونی بودن بایدم اینقد ازون راهروهای سبز و ادمای کلاه به سرو سربازای وظیفه بی تربیت بترسی.
    :روسریتو بکش جلو.....استغفرا...
    سرم بنگ بنگ می کرد و اب دهنم خشک شده بود .دلم یه لیوان اب یخ می خواست ... باز پرس رو به روی کولر بود من کنار پنجره افتاب میخوردم و از تب خیس عرق شده بودم
    : چند وقته میشناسیش؟
    :یکی دو ماه....چیزیش شده؟
    : اینجا من سوال میکنم تو جواب میدی فهمیدی؟ مال اینجا نیستی نه؟
    سر بی موش رو خاروند و عرقش رو پاک کرد.زیر لب انگار فحشم میداد
    :از کی با هم کار میکنین؟
    : کار؟ چه کاری؟ مشتریم بود فقط.و دوستم
    :پس دله دزدیا کار تو نبوده .یارو میدزدیده قاچاق میکرده و سودشو شریکی میخوردین هااان؟
    انگار یه کوه یخ روم ذوب شد. پشتم یخ کرد. انگار باد سرد پاییز تهرون پیچید توی سینه ام

    بعد از سه ساعت بازجویی و هق هق، من با دو تا مامور دیگه اومدیم در خونه . همسایه ها سرک میکشیدن و این یعنی پایان زندگی خوش یعنی خداحافظ خوشبختی کوچک من، خداحافظ دوران سخت اما شیرین کیسه های بزرگ خرت و پرتای شادیو رو پله ها می کشیدن و زنای همسایه جسورتر منو میپاییدن که تو ماشین کلانتری گریه می کردم....
    احتمالا خوشحال بودن که دختر تهرونی محلشون خلاف ملاف داره. زهره از پشت شیشه مارو دید .زهرا خانوم و پسر بچه های بازیگوشش دویدن جلو در پروین تو بغل حمید نق میزد و موهای شونه نکردش چشماشو پوشونده بود
    چه فضاحتی بود.مطمئن بودم پیمان منو میکشه.شرجی میزد تو سینم سرم اونقدر میخارید که دلم میخاس روسریمو در بیار م وپاره کنم
    : خدا مرگم بده...کتکت زدن؟؟؟ سندانی میرسه الان کلی اشنا داره تو این کلانتری . چی شده پس چرا حرف نمیزنی؟؟
    فقط سرمو به نشونه تاسف بیش از حد تکون دادم و اشک داغ ریختم.راننده مدام بهم دستمال کاغذی میداد.دیگه هیچی مهم نبود دنیای کودکانه من بازم بازیچه کثافت دنیا ی شما بزرگا شده بود.خواهری که فکر می کردم پیداش کردم و بهش دل بستم و باهاش خیال میکردم خوشحالم،هم دزد بود و هم کلی مواد جا به جا می کرد.باورم نمیشد
    مثه خواب بود چیزایی که اصلا نمیفهمیدم. .اونهمه جنس گرون قیمت رو از بار کدوم ننه مرده ای بلند کرده بود و تو خونه من نگه داشته بود ؟
    تو جعبه اون لوازم برقیای لوکس چه قدر تریاک جاساز بود؟؟؟من چه قدر ساده دل بودم خدا


    رکب خوردی؟؟
    پس رفیقت نا رفیق بوده
    رنگ و روت چرا اینقده زرده ؟حامله ای؟
    بوی گند عرقشون حالمو به هم میزد .کنده کاریای روی دیوار گچی ترکای عمیق مثه قلب من!
    موهای وز کرده و چهره های افتاب سوخته زنای معلوم الحال تزریقی منم جزو اونا بودم.خلافم خیلی سنگینتر بود .جو اونقدر سنگین و عجیب بود که چیزی نمونده بود جیغ بکشم و خودمو بزنم که من بدبخت کف دستمو بو نکرده بودم اینجوری نگام نکنین من مثه شما هاکثافت نیستم


    گاهی زندگی طومارش چنون میپیچه به هم که حیرون میمونه ادم شاید اگربه تفصیل اون پنج شب رو براتون بخوام بگم خودش مثنوی هفتاد من بشه.بگذارید بسنده کنم به اینکه هیچ کس نمیتونه فشاری رو که به من در اون پنج شب حبس اومد بفهمه حتی خودم الا ن که مینویسم نمیدونم چطوری طاقت اوردم .حتی نمیدونستم اون بیرون چی میگذره و در طول این ساعتها چند بار پیمان و سندانی و زن و بچه هاش بازجویی شدن ؟
    نمیدونستم ماشین پلیس چند بار تو کوچه ما رفت و امد کرده و مامورا چند بار خونه رو وارسی کردن ؟نمیدونستم شدیم سوژه بندر و همه پشت سر پیمان بد بخت حرف میزنن و ابروی سی ساله اقای سندانی چند طبقه زیر سوال رفته؟
    نمیدونستم به پروین چی گذشته .ایا زهرا خانوم با دل خونش از دست من بازم غذای پروینو بهش میده یا اذیتش می کنه و گذاشتتش سر راه؟
    نمیدونستم پیمان مجبور شده چند بار از سر کار بیاد کلانتری و چه قدر از سرابانی فحش بخوره؟
    از شب سوم سیگار کشیدم تا خل نشم هیچ وقت نتونستم درست و حسابی بکشم از زنهای تو اتاق گرفتم که از نگهبان می گرفتن .زمان ما تریاک جرم خیلی سنگینی بود .نزدیک به یه کیلو پیدا کرده بودن .شادی اعتراف نکرده بود
    من هر روز به عناوین مختلف باز جویی میشدم.انگار شادی گفته بود همدستشم و من هر چی گریه بیشتر می کردم اونا بیشتر عصبانی میشدن و کمتر باور می کردن .
    روز ششم دو تا سرباز بیرون بردنم تو راهرو کلانتری داشتم نور میخوردم هوا میخوردم. شادی با چشمای کمرنگ و خون افتاده، کتک خورده و نزار ولو شده بود رو شونه یه زن چادری . از اون شادی مثه دسته گل فقط یه ساقه مونده بود که داشت میشکست .قلبم لرزید ،نذاشتن وایسم.بیشتر دلم سوخت واسش اینکه از کینه منفجر شم.حتی اگه در حقم بدی کرده بود نباید یه زن اینجوری کتک میخورد.....نگام میکرد.سرش میلرزید دستاش تو دستبند بود


    دادسرا...دادگاه...کاغذ بازی....فقط دوبار پیمانو دیدم مثه سنگ بود .مستاصل،داغون. دلم کباب شد باهاش که حرف میزدم به خودم فحش میدادم
    :پیمان گه خوردم ...تو گفتی دوستی نکنم من کردم...تو گفتی مواظب باشم من نبودم... پیمان حالا همه چی خراب شده؟؟ اره پیمان؟بگووووو دارم دق میکنم؟
    هق هق گریه می کردم
    پیمان مثه یه سنگ ،زرد و پر ترک فقط نگام میکرد و گردن لاغرش میلرزید وقتی اب دهن قورت میداد سربازا هاج و واج نیگام میکردن وقتی جیغ میزدم پــــــــــــــــــــــــ ــیمان......منو بکش...ولی حرف بزن
    و اون میرفت و من سیگار می خواستم.دیگه سربازام باورشون شده بود که من اینکاره ام
    سندانی رو بیشتر میدیدم .واسه خودش برو بیایی داشت. با من مثه یه لکاته رفتار میکرد .کسر شانش بود نیگام کنه تو این مدت هر چیو که پیمان قایم کرده بود تا اروم زندگی کنه رو شد اینکه من کیم ، اول زن کی بودم، بچه مال کیه و ننه بابام کیا بودن و چی شد اومدم اینجا

    شادی زیر کتک اعتراف به همدستی با یه مرد قطری و یه مرد دیگه کرد که لنج داشت و یواشکی میبردتش اونور اب رابطه نامشروع و حمل و مواد مخدر .شوهرش ازش شکایت کرده بود.اون حرومزاده قطری رو پیدا کردن. تو روز دادگاه دخترشو دیدم. چشمام سیاهی میرفت.معلول بود.دستهای اویزون پاهای افلیج چشماش دودو میزد اب دهنش میرفت همینجوری فقط صدای شادی تو گوشمه: همش واسه خاطره دخترمه ....میخواستم خوب شه میخواستم ببرمش عمل شه
    زجر اورترین لحظه های یه زن وقتیه که میبینه برای بچه اش که داره پر پر میزنه نتونسته هیچ کاری بکنه .منم اگر جای شادی بودم میدزدیدم شاید ادم می کشتم.چون اون لحظه پروین هم بغل سندانی بود و با چشمای مهربونش داشت اون دختر ناقص رو نگاه می کرد.دلم داشت درمیومد از سینم من تبرئه شدم.شادی هم حکم سنگسار داشت هم زندان. اما یه تخفیفایی داشت انگار وکیل گرفته بود خیلی داد و بیداد میکرد و هی اون طفلک افلیجو نشون قاضی میداد.

  2. 2 کاربر از پست مفید بالهای صداقت تشکرکرده اند .

    بالهای صداقت (جمعه 21 آبان 89)

  3. #12
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 04 مهر 96 [ 01:42]
    تاریخ عضویت
    1388-9-11
    نوشته ها
    130
    امتیاز
    6,415
    سطح
    52
    Points: 6,415, Level: 52
    Level completed: 33%, Points required for next Level: 135
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second Class5000 Experience Points
    تشکرها
    650

    تشکرشده 643 در 136 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: یک سرگذشت ....

    سلام بالهای صداقت عزیزم
    پس کجایی
    من بی‌ صبرانه منتظرم

  4. کاربر روبرو از پست مفید pardis81 تشکرکرده است .

    pardis81 (شنبه 22 آبان 89)

  5. #13
    مدیران انجمن آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 30 خرداد 04 [ 16:15]
    تاریخ عضویت
    1388-7-01
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    2,584
    امتیاز
    67,964
    سطح
    100
    Points: 67,964, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 97.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialRecommendation Second ClassTagger First Class50000 Experience Points
    تشکرها
    13,216

    تشکرشده 14,131 در 2,566 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    308
    Array

    RE: یک سرگذشت ....

    پردیس جونم همین الان رسیدم ... تهران بودم .. که اون هم حکایتش بسیار طولانی است .. از سردرد دارم میمیرم
    خانوم دکترمون کجاست که سرمی چیزی بده من خوب شم

    خانوم گلم چشم یکم سرحال بیام میام مینویسم ..آخه میدونی دوتا قسمت رو باید ترکیبش کنم و خیلی جاهاش باید اصلاح بشه به همین خاطر خیلی وقت گیره
    پردیس جونی برات مینویسم


  6. 2 کاربر از پست مفید بالهای صداقت تشکرکرده اند .

    بالهای صداقت (شنبه 22 آبان 89)

  7. #14
    مدیران انجمن آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 30 خرداد 04 [ 16:15]
    تاریخ عضویت
    1388-7-01
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    2,584
    امتیاز
    67,964
    سطح
    100
    Points: 67,964, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 97.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialRecommendation Second ClassTagger First Class50000 Experience Points
    تشکرها
    13,216

    تشکرشده 14,131 در 2,566 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    308
    Array

    RE: یک سرگذشت ....

    دادگاه اون چند مرحله ای شد
    اما من همون اول اومدم بیرون .رفقای سندانی هم واسه خاطر ابروی رفیقشون خیلی کمک کرده بودن
    که ماجرا کش پیدا نکنه
    دست پیمانو گرفته بودم و پروین بغلم بود تو ماشین حس وحشتناکی داشتم انگار لجن مال بودم .سندانی مدام موعظه میکرد :
    نکنید....اعتماد نکنید.....به خدا همه خلافن...به پیغمبر همه ناتوعن..خدا رحم کرد دختره زبون باز کرد وگرنه حالا حالاها دادگاه دادگاه کشی داشتیم
    واسه پیمان داشت از مراحل دادگاه میگفت که اگر چه ها میشد و اگر چه ها نمی شد .پیمان اونقدر شرمنده بود که حتی اره یا نه هم نمی گفت.
    میخواستم دستشو فشار بدم وبپرسم تو محله چه خبر؟؟ اما رسیدیم ودیدم چه افتضاحی شده.
    انگار زنیکه ها منتظر بودن با لعن و نفرین اومدن پیشواز .در حالیکه شوهراشون همه عملی بودن، خیال میکردن ساقی محلشون منم!!
    اخه دیگه کی باور میکرد یه دختر جنوب شهر تهرون که باباش تو همین زندونا از زور خماری تلف شده اومده شهرستانو از یه زن شهرستونی بلوف خورده و اونقد هالو بوده که نفهمیده با کی داره میپره.در حالیکه همه میدونستن این دختره شادی، یه ریگی تو کفششه اما هیشکی نه چیزی گفت نه هشدار داد شایدم کسی مطمئن نبود همیشه دیگرون دوس دارن تو چاه افتادن ادما رو تماشا کنن .
    همیشه دلشون میخاد سقوط کردنو ببینن و یه نفس راحت بکشن که اخیش خوب شد ما نیفتادیم خوب شد این رفت و ما فهمیدیم چاه کجاس
    من انتظار نداشتم پیمان ازم دلجویی کنه و سرمو بگیره رو سینشو بگه عزیزکم کتکت زدن؟ خیلی سخت بوود؟ اما انتظار این همه سردی و بی مهری رو هم نداشتم .من همه چیز اون و خودمو داغون کرده بودم .اره من نمیدونم شایدم شادی.شایدم تقدیر که بازی میداد. من که نمیدونستم قراره این همه بلا یه دفعه سرم بیاد.من تنها موجودی بودم که بدمیاورد؟؟؟ مستحق سرزنش بودم اما پیمان هیچی نمیگفت .من شکستن و خورد شدنشو میدیدم .متاسفانه اونقدر قوی نبود که تاب بیاره .مینشست کنج خونه و سرشو تو دستاش می گرفت و زار میزد همه فهمیده بودن که بیوه گرفته و بچه یکی دیگه رو بزرگ میکنه جلو همکارا و دوستاش سر شکسته بود.داغون بود همون احساسیو داشتم که بعد از رفتن خالش داشتم .احساس یه فاحشه در حالیکه نبودم ، حالام احساس یه دزد و مواد فروش در حالیکه نبودم هر چه قدر جلو اینه تلقین میکردم که دختر، تو بیگناه بودی، بازم از خودم میترسیدم.از خودم می پرسیدم اگه بی گناه بودم چرا پیمان منو دوس نداره چرا زهرا خانوم دیگه نمیاد سر بزنه و پروینو ببره پایین.چرا مشتری ندارم دیگه.چرا..چرا..چرا؟؟؟؟؟

    وقتی یه خطایی کردین و میدونین اشتباه بوده خیلی دلتون میخواد به اونی که اصلا قصد ازارشو نداشتین اعتراف کنین تا طرف زجر نکشه اما اگه اونی که دوسش دارین حتی نخواد اعترافتونو بشنوه ، حتی نخواد ببینه پشیمونیتونو ، حتی نخواد دیگه نیگاتون کنه خیلی زجر می کشین دو برابر اون خطا صدمه میبینین

    کاش پیمان منو میزد و فحشم میداد ولی سر کار نرفت بعد دو روز دعوا کرد با سرابانی و همه عقده هاشو خالی کرد پای تلفن رفت کار گاه اونجا دست به یقه شدن .کتک خورد و با دست در رفته اومد خونه و از اون شرکت انداختنش بیرون.دیگه حتی نگاهش به من بی رمق بود .وقتی غرولند میکرد که خالم راس میگفت که اصالتت رو زیر سوال نبر من اتیش میگرفتم و کنج اشپزخونه کز میکردم .تا حرفاش تموم شه و کمتر بگه عجب گهی خوردم این دختره رو عقد دائم کردم

    من چیزی واسه باختن نداشتم چیزی واسه جمع کردن و رفتن نداشتم
    هرچی بود فروخته بودم داده بودم پیمان که خرج خونه و جا و زندگی کنه .
    پس حق نداشتم قهر کنم.
    حق نداشتم جواب بدم .
    حق نداشتم گریه کنم.
    چون اگه میگفت راه باز جاده دراز، من و میموندمو در به دری






    فصل ششم:

    (کل کل ممنوع)
    پیمانو که میدیدم دراز کش زیر کولر جلو ماهواره ، یاد بیکار شدن صابر میفتادمو تن و بدنم میلرزید.
    نه دیگه حوصله منو داشت نه پروین
    من که دورو برش نمی پلکیدم
    اما پروین به بغلش انس داشت که از خودش میروند دختر کوچولومو
    ، یا گاهی با عصبانیت می گفت
    : بیا بچتو جمع کن
    اینارو نمیشنیدم، اینارو نمیدیدم، فقط دلم میخواس اروم باشه میدونستم همه چی درست میشه اما
    باید صبر می کردم . دیگه تصور اینکه از پیمانم بی محبتی ببینمو نداشتم .همه امیدمو و ارزومو جمع کرده بودم و اومده بودم پیش اون باید قوی میموندم تا از پا نیفتم . طی دوهفته بیکاری پیمان، شاید بیش از چند جمله بینمون رد و بدل نشد ، اونم بنا به ضرورت .
    نمیدونستم اینقدر کینش شتریه.برای شما خوندن دو هفته اسونه شاید اصلا درکشم نکنین که یه زن حساس هر دقیقه دوری و کم لطفیه شوهرش براش یک سال می گذره اما من به خاطر پروین گریه نمی کردم حتی به خاطر اینکه جلو پروین دعوا نشه و اون شاهد داد وبیدا نباشه سراغ پیمانم نمی رفتم که ازش بخوام برا این کاراش دلیل بیاره .یه جورایی خودمو مقصر قبول کرده بودم و پا پس کشیده بودم.
    تو این مدت شبها تا خود صبح پیمان ماهواره میدید و .... واقعا قلبم درد میکشید.
    اون زمان تازه یه کانالای خاص و افتضاح ماهواره باز شده بود که شبانه روز فیلمای بد نشون میداد.من که خودم عاشق این جور فیلما بودم وقتی میدیدم شوهرم با اونا سرگرمه و مارو فراموش می کنه ازشون متنفر شده بودم.
    لااقل دلم میخواس صدام کنه تا مثه قبل با هم ببینیم .
    اما من تو تحریم بودم از همه چی محروم
    چنتا از مهندسا و فورمن های کارخونه اومدن دیدیدنش که مثلا وسط کارو بگیرن تا با سرابانی صلح کنه و برگرده اما پیمان خسته ،با چشمای پف کرده از بی خوابی یه گوشه مینشست و انگار داشت بغضش میترکید بهونه میاورد که دیگه اونجا نمیشه موند.
    دلش نمی خواس من بیام جلو همکاراش تا پذیراییشون کنم . حتی از وقتی با پیمان عقد کردم شرط کرد جلو غریبه ها حتما چادر سر کنم .
    منم با جون و دل قبول کرده بودم ولی وقتی بعد اون ماجرا بازم میگفت نمیخوام بیای جلو دوستام، من میفهمیدم که خجالت میکشه بگه این زنمه، بیوه یه مرد 50 ساله
    تو خونه همه چی ته کشیده بود من از بیرون رفتن و خرید کردنم محروم شده بودم خودشم تا بهش می گفتم یه چیزی تموم شده قاطی می کرد که شما زیاد میخورین !درست مصرف نمیکنین !کار نکردی که بدونی چه قد باس سگ دو زد واسه یه لقمه نون. و ازین جور سر کوفتا ....
    تا اینکه وقتی خودش سر یخچال میرفت و هیچی گیرش نمیومد مجبور میشد یه لیست ازم بگیره که نصفشو خط میزد و چند قلمشو میخرید
    بعد از دوهفته مهندس عسکری، رفیق اهوازی پیمان که واسطه استخدامش تو کارخونه بود خبر دارشد و یه شب گرم و شرجی در خونه رو کوبید .از شدت شرجی زنگ اتصالی داشت و خراب شده بود من چادر به سر رفتم پایین و با تعجب مهندس عسگری رو دعوت کردم بالا خونه، عین بازار شام بود از دست اسباب بازیا و مجله هایی که پروین ولو کرده بود، تازه تمام بشقابا رو ردیف چیده بود وسط حال.
    پیمان پای ماهواره دراز کشیده بود.من سریع دویدم تو خونه و پروین رو بردم تو اتاق و پیمانو از اون حالت دراوردم مهندس عسکری گفت: یاا... یاا... جناب پیمان الدوله منزلی؟
    پیمان هول شده بود. سریع لباس پوشید و تا من وسایل تو حالو جمع کنمو بریزم تو اتاق رفت دم در .
    مهندس عسکری هم نامردی نکردو یه ربع دم در حال با پیمان خوش و بش کرد تا من اوضاع خونه رو مرتب کردم ونفس نفس زنان تعارف کردم حرف سر این بود که اگه اینجا نره سر کار کجا میخواد بره
    ؟و پیمان میگفت هر کار دیگه ای جز پیش سرابانی.مهندس عسکری خیلی با منطق بود هر چی پیمان بی کله بود اون اروم و موجه بود .مدام میگفت اگه خودت تنها بودی میرفتی ماهشهر اونجام یه رفیق فابریک دارم تازه پروژش استارت خورده اما خانواده داری نمیشه که رفت و امد کنی هر روز سرویس نداره ازینجا
    من دلم روشن بود که پیمان راضی میشه بر گرده اخه لحن سر سختش نرم شده بود و شبیه گله کردن شده بود ،یه جور ناز کردن مردونه .مهندسم رگ خواب پیمانو گرفته بود و هندونه میزاشت زیر بغلش که اونجا خیلی بهت احتیاج دارن .
    سرابانی خیلی پشیمون شده .اون اخلاقش همینجوری سگ هس اما خداییش اعتراف کرده جز پیمان کسی نمیتونه کارگاهو بچرخونه و... دو روز دیگه هم گذشت.
    پیمان بر گشت سر کار من اون روز خیلی براش دعا کردم که یه وقت تحقیر نشه یه وقت به خاطر ما بهش متلک نندازن یه وقت عصبی نشه .وخدارو شکر مثه اینکه خیلی هم بد نشده بود چون حقوقشو اضافه کردن و وضع شرکت بهتر شد.پیمان اروم اروم باب دوستی رو باز میکرد باهام.
    من این دوران منت کشی مردارو خیلی دوس داشتم. وقتی نمیدونن چطوری باس شروع کنن از سوالای بیربط شروع می کنن
    : همین یه ذره هندونه تو یخچاله؟؟
    گفتم: بخر میوه تموم شده
    :قاتل هندوونه خودتی دیگه من که سر کارم از صب تا شب
    : من؟؟؟؟؟؟؟؟کی دیشب نصفشو یه تنه بلعید
    ؟ :مگه بیدار بودی تو؟
    :بله ساعت سه بود فکر کنم .

    خندش گرفت و نمیخواس بخنده و زیر بار بره اما من کم طاقت تر ازین حرفا بودم . همونجا رفتم تو بغلشو غرق بوسش کردم. اونم تو اشپزخونه بغلم کردو به اندازه اون دو هفته بوسم کرد




    تا اومدن جواب دانشگاهه پیمان اوضاع اروم بود .همه چی خوب بود رفت و امد با سندانی دوباره برقرار شده بود و پیمان مثه قبل دوسم داشت پروین بازیگوش بود و من مشتری داشتم.شبی که جواب کنکور پیمان اومد ما تو تنها پارک بندر بودیم با خونواده سندانی .هوای اواخر شهریور بود.یه کم خنک شده بود اما بازم گرم بود .مهندس عسکری زنگ زد به موبایل پیمان و این خبر خوش رو داد پیمان به هممون شیر موز دادو واقعا شیر موزایی به خوشمزگی شیر موزای بندر تا الان نخوردم. من اونقد خوشحال بودم که جلوی سندانی و زن و بچش پیمانو ماچ کردم کلاسای پیمان شروع شد به هر بدبختی بود دوروز کلاس گرفته بود که از صبح تا شب دانشگاه بود.
    من براش نهار میزاشتم تا ببره و اون دوروز اجازه داشتم هر چی میخام رنگ و مش بکنم تا کار نکردن پیمانو جبران بکنه .هر چند دیگه شادی نبود تا جنس قسطی بهم بده اما من تصمیم گرفته بودم که پیمانو کمک کنم واسه همینم گردنبندمو فروختم و یه مقدار جنس ریختم تو خونه تا کارم زودتر بگیره و خدارو شکر چون دستم خوب بود مشتری دائم زیاد داشتم. پروین جشن تولد دو سالگیشو گرفت و همه بچه های کوچه اومدن خونمون با پول خودم خرجشون کردم و از دخترم عکس گرفتم که مثه دسته گل شده بود با اون دندونای موش موشیش و موهای قهوه ای نرمش وچشمای تیله ای روشنش مثه عروسکای پشت ویترین شیرین و دوس داشتنی بود .وقتی من و پیمان و پروین به هم چسبیدیم تا زهره ازمون عکس بگیره تو دلم غوغایی بود صدای قلب دوتاشون میشنیدم مثه اولین شبی که زن عقدی پیمان شدم .بغض کرده بودم که زهره شمرد 1..2...3 حاضر؟


    فصل هفتم:
    اینبار برای عید نوروز برنامه ریختیم که بریم تهران
    بلیطارو زودتر گرفتیمو به خانوم وطنی زنگ زدیم که ما اواخر اسفند میایم.
    من و پروین یه هفته تو بازار می گشتیم تا سوغاتی بخریم.تو این مدت یه قرون از پیمان نه خرجی گرفتم نه خوراک و پوشاک از جیبش خرج شد.پول اب و برق و تلفنم خودم دادم.پیمان ترم اول و دوم رو گذروند .بسیار سخت کوش بود و احتمالا باهوش چون خیلی درس نمی خوند ولی همه رو پاس می کرد.و کم کم زمزمه می کرد که دوس ندارم سیکل باشی برام افت داره.من هر چند خیلی ناراحت میشدم که ارزش ادما به درس خوندنشون باشه اما میدونستم درس خوندن خیلی خوبه منم میخواستم اما به خاطر پیمان و بچه نمیتونستم.میخواستم با خانوم وطنی مشورت کنم و پیمان که دانشگاش تموم شد من شروع کنم هر چند ادمی که بیفته تو کاسبی زیاد راغب به ادامه تحصیل نمیشه برای اولین بار سوار هواپیما شدیم.
    اولین مسافرت خانوادگی.من ،پیمان و پروین با دو سه تا چمدون .چه احساس بی نظیری بود بدون ترس از نگاه مردها ،بدون واهمه از پچ پچ زنها،دست دخترم رو بوسیدم که بغل پیمان بود .محکم بازوشو چسبیدم زیر گوشش گفتم: پیمان میپرستمت به خدا





    دیدن وطنی برام مثل دیدن مادر مثل دیدن یه حامی پر از خاطره بود صورتش جا افتاده شده بود .
    خوشگلتر و مهربونتر شده بود.
    شایان کوچولو بازار پروین رو کساد کرده بود گل مجلس بود هر چند پروین اونقدر نمک داشت که حد نداشت .
    دو سه روز قبل عید خیلی خوش گذشت.
    بوی تهران ، کوچه هاش درختای بلندش،هوای نیمه خنکش ،بوی عید، این شهر با این همه دود و دم بازم برام مثه بهشت بود چون ما از جهنم میومدیم پیمان پرو بال باز می کرد. رفت دیدن رفقاش و فقط موقع شام و نهار میومد خونه . من و خانوم وطنی بساط هفت سین میچیدیم .
    هر چند پسرش هم دست کمی از شیطنت پروین نداشت اما با همدیگه که مشغول میشدن خیلی کاری به کارمون نداشتن. من دلشوره دیدن خاله سمی رو داشتم فقط همین.
    روم هم نمیشد بگم و از حالش جویا بشم. هر چند میدونستم ازدواج ما براش درداور بوده اما همون موقعها فرشته رو شوهر داده بود اما نمیدونستم که فرشته بارداره سال تحویل در کنار خانواده شوهرم ،بچه های شیطونمون و دستهای من و پیمان و پروین و وطنی که با عشق به هم پیوند میخوردن.
    وطنی خوشحال از قبولی پیمان تو دانشگاه و سرو سامون گرفتن من ، خوشحال از اینکه برادرش راضیه و من دیگه چشمام از ترس دو دو نمیزنه.
    من خوشحال از داشتن پیمان و پروینم و خواهر شوهر مهربون دانایی چون وطنی .
    اون روز بعد سال تحویل هممون نماز خوندیم و دسته جمعی راه افتادیم به طرف خونه عمه بزرگه پیمان ،که منو واسه اولین بار میدیدن .اما فامیلای طرف مادری پیمان همه منو قبلا دیده بودن عمه بزرگه مثه شاهزاده ها مثه ملکه های قدیمی با جبروت بود حرکاتش و حرف زدنش ادم رو یاد خانم هابیشان مینداخت .
    همونطور اشرافی و با شخصیت .من که واقعا تحت تاثیر قرار گرفته بودم و یه کلمه هم حرف نزدم.اما اون از من و پیمان به خوبی استقبال کرد و خیلی بهمون عزت گذاشت.بهمون عیدی هم داد من هنوز عیدی عمه جان رو دارم یادگاری های قدیم بود یه جفت شمعدون نقره خیلی قشنگ که هنوز همچون طرحی تو بازار ایران ندیدم .هنوز تو هوای خونه عمه جان بودم که رفتیم خونه خاله سمی.
    پاهام میلرزید اما چاره ای نبود وطنی دستمو فشار داد
    : عصبی هستی؟ نفس عمیق بکش! تو با مایی دیگه تنها نیستی. هیچکس نمیتونه اذیتت کنه
    اما من دندون قروچه گرفته بودم و انگار حالم بد بود.میخواستم به یه بهونه ای جیم بشم.
    وقتی دست پروین رو فشار میدادم بیشتر به خودم مسلط میشدم.
    خونه اش شلوغ بود .دامادش هم بود و فرشته که دیگه چادر نداشت و لباسش ازاد بود اونجا فهمیدم حامله هس خاله سمی یک سر از دامادش تعریف می کرد .
    پسره هم مدام هندونه زیر بغل خاله میذاشت دیگه حال همه رو به هم زده بود با این اش بازیا از نظر تیپ و قیافه از پیمان سرتر بود مدیر یه دبیرستان بود و خیلی ادعای فضل میکرد اما من حس میکردم چشمای هیزی داره.
    فرشته با افتخار جلو پیمان مانور میداد و پسر خاله، پسر خاله میگفت و از جنوب میپرسید.
    میخواس سکه منو بی رونق کنه .چون خاله سمی که اصلا منو ادم حساب نکرد که سلام و روبوسی کنه و در تمام مدت یه نگاهم بهم نکرد و هر چی خواست دخترمو هم ندید بگیره پروین اونقدر شیرین زبونی کرد که مردای فامیل از جمله داماد خودش عاشق پروین شدن ،
    مردا تو ابراز احساسات صادق تر از زنهان لا اقل اگه از یکی خوششون بیاد طفره نمیرن یه جوری حالی میکنن به طرف، اما زنها از خاله سمی حساب میبردن و مارو زیاد تحویل نمی گرفتن اگه وطنی با من حرف نمیزد در حقیقت من اصلا عددی به شمار نمی رفتم.
    کسی مهم نبود براش که من چطوری تونستم دووم بیارم ولی همه با اه و ناله از شرایط سخت جنوب و فلک زدگیهای پیمان می گفتن .
    من با اینکه دلم میشکست چون طبق معمول دوس داشتم دیده بشم ولی نمی شدم اما از اینکه پیمان خوشحال بود راضی بودم وقی با فرشته بگو بخند میکرد حسودی می کردم وقتی فرشته به شکل خیلی تابلویی با پیمان بلند بلند می خندید تا منو حرص بده ،میخواستم پیمان رو خفه کنم اما خودمو با پروین مشغول می کردم . نگاههای فرشته که خیره میشد بهم و تا سر بلند می کردم رو بر میگردوند برام عجیب بود من چه چیز جالبی واسه اون زن داشتم اخه؟
    تا روی سخن به من میفتاد خاله سمی بحث رو عوض می کرد.
    تا تعریف پروین رو می کردن خاله سمی حاملگی فرشته رو به رخ می کشید.
    حتی شنیدم با اشاره یکی از زنهای فامیلشون از وطنی پرسید این زنه از پیمان حامله نیس؟ و وطنی هم با احتیاط جوری که من مثلا نفهمم با چشم و ابرو گفت نه و من دیدم که خاله سمی دستاشو برد بالا و نفس عمیق کشیدوگفت خدایا شکرت.
    نهار و چایی بعد از نهار ، من کمک کردم و ظرفهارو شستیم .خاله سمی از همه تشکر کرد جز من. بازم دلم شکست چون بقیه خوب میفهمیدن که داره له میکنه منو.
    اینا چیزای کوچولویی برا شمای خوانندس و برای من که زن جوون بودم چیزای بزرگی بود.وقتی حتی قدرت ابراز وجود نداشتم تا پیمان رو به خودم متمایل کنم. و توجهی نمیدیم حتی قدرت ترک اون مجلس رو نداشتم و شوهرم جای اینکه به من وابسته نشون بده به فرشته چسبیده بود. خیلی شکنجه شدم
    کم کم دختر دایی ها و چنتا از زنهای دیگه فامیلشون دور از چشم خاله سمی باهام احوالپرسی کردن و ازدواجم با پیمانو تبریک گفتن کم کم گفتن که چه قدر دلشون واسه من سوخته که با یه بچه کوچولو رفتم تو غربت.
    کم کم بهم اشاره کردن که یه خورده چاق شدم و جا افتاده شدم، انگار خوشگل شدم،شبیه مامانا شدم !!
    کم کم خوشحالی اومد سراغم و فهمیدم خدا حواسش بهم هس .
    وطنی شایان رو سپرد دست من و با خاله سمی خلوت کرد دلم پیش اونا بود که دارن چی می گن .پروین مثه فشنگ از دستم در میرفت و تو بغل بقیه جا خوش میکرد.
    وقت میوه خوردن صدای گریه پروین بلند شد و تو بغل شوهر فرشته دیدمش که دستش رو بریده و جیغ می کشه اون مرد هم هول شده و داره سعی می کنه دستشو بشوره . خاله سمی سعی کرد پروینو از بغل دامادش جدا کنه و بزاره زمین اما دامادش با بد اخلاقی خاله سمی رو پس زد و رفت تو اشپز خونه . منم دنبالش دویدم
    : چی شده مامانی؟ لطف کنید بدین به من پروینو شما برید تو مردونه
    : نه...بی احتیاطی من بود خودم درستش می کنم .شما چسب بیار
    وطنی اومدو چسب بهمون داد و پروینو ازش گرفت .
    برا ساکت کردن پروین فقط پیمان میتونس کمک کنه اما اونم یه ذره بغلش کرد و دوباره پسش داد به خودم، منم مجبور شدم ببرمش تو حیاط و با گل و گیاه گولش بزنم تا ساکت شه دلم میخواس بلند شیم بریم .خسته بودم میخواستم پاهامو دراز کنم و روسریمو در بیارم .
    دلم میخواس برم تو کوچه هوا بخورم.فیلم نگاه کنم.کارتون ببینم.دلم میخواس بچگی کنم اما یه بچه تو بغلم بود که باید واسش مادری می کردم بعد از اون مهمونی ، پیمان چند باری حرف فرشته رو زد که چقدر بلا شده و بعد ازدواج، حجاب مجابش تعطیل شده و چه لباس خوشگلی پوشیده بود و ازین دست تعریفای اعصاب خورد کن.
    کم کم زمزمه بچه دار شدن رو شروع کرد
    .من با اینکه جلوگیری نداشتم اما بازم تو حامله شدن دچار مشکل بودم انگار،
    در حالیکه مشکلم با پیمان مثل مشکلم با صابر نبود من، پیمان رو میخواستم و دلم میخواست ازش یه بچه داشته باشم
    تا اینکه وطنی یه روز با احتیاط سر حرف رو باز کرد و گفت که فامیل سراغ بچه پیمانو میگیرن مخصوصا خاله سمی که منتظر بهونه بود تا ما رو بچزونه .منم مجبور شدم مریضی و بستری شدنم توی بیمارستان رو بگم هر چند خیلی رفت تو فکر اما برام وقت دکتر متخصص گرفتو قرار شد یک هفته بعد از تعطیلات هم بمونیم تا من برم پیش متخصص .

    تصمیم داشتم سه روز اخر عید برم شمال پیش مامانم ،
    از وطنی که باهاش در تماس بود ، شنیده بودم ، مریض شده
    اما ای کاش نرفته بودم و ندیده بودمش

    (یادآخرین عیدی افتادم که با مامان بودم)

    یادم میاد:
    بعد از اینکه مامان با دست شکسته اومد بیمارستان و ترخیصم کرد سهیل تعمیر کار اورده بود و شوفاژها را درست کرده بود. از بابا خبری نبود شاید سه هفته می شد . من بهتر شده بودم ، گچ دست مامان رو هم باز کردن.
    کم کم مامان صبحها به ارایشگاه می رفت و ظهر می اومد خونه و کار بعد از ظهر تعطیل بود.
    با هم حرف می زدیم.
    مامان خوشحال بود. من اینو می فهمیدم.او مدتها بود که نخندیده بود. به خاطر سهیل خوشحال بود.عشق ادمها رو جوون می کنه واونها رو به زندگی امیدوار می کنه.من هم او رو همین جوری می خواستم.
    از اون روز که من راهی بیمارستان شدم دیگه پدرم رو دیدم.خلا نبودش رو حس نمی کردیم. انگار هیچ وقت نبود انگار هیچ وقت پدری نداشتم،دیگه دعوایی نبود،فحش نمی شنیدم دود سیگار خفم نمی کرد،هیکل مچاله بابا رو گوشه حموم و توالت خمار و منگ نمی دیدم. اعصابمون اروم بود.
    منم به ارایشگاه می رفتم .خونه گرم بود مامان ارامش داشت زیاد خسته نمی شد. زیاد سیگار نمی کشید،سهیل بهمون سر میزد ..من با سهیل خوب بودم اما محبت نسبت بهش نداشتم گاهی سیگار تعارف می کرد و خاطرات بی مزه تعریف می کردمن لبخند می زدم.
    من علیرغم میلم باید تنهاشون می ذاشتم و دربه در کوچه ها می شدم یا می رفتم خونه دوست مامان، یا ارایشگاه. ارایشگاه دیوونم می کرد حالم گرفته بود ....... علنا من دیگه نمی تونستم هر وقت که می خواستم تو خونه خودمون برم!!!
    جای من بد بخت کجا بود پس؟؟
    پس تو کجا بودی خداااااااااااا؟
    اصلا بودی خدااااااااا؟
    هق هق نفس واسم نزاشته بود. من هزارتا خواب واسه خودم دیده بودم اما... خونه ما جای یه مرد غریبه شده بود. اون واسه مامانم هر چی که بود واسه من نبود خدایا تو اینو می فهمی؟؟؟؟؟؟؟
    : شاید سوز هوا عامل اصلی برگشتنم بود یا اون پسرک
    پسر سیگار فروشی بود که کنج چهارراه روی یخها چمباتمه زده بود.اشکش از سرما رو گونش یخ بسته بود. کنارش وایسادم
    :خب حالا برو اونورتریه ذره،.صاف اومدی رو این همه برف.
    نگام کرد انگار اب دماغش یخ زده بود
    : کجا برم جام اینجاس
    :قحطی جا اومده مگه؟؟؟برو اون سر چها راه! خشکه زمین ..افتاب می زنه گرم میشی
    : این جا جای منه ....میدونی سرش با چنتا بچه گدا دعوا کردم؟حالا به همین کشکی برم
    با پشت دست دماغشو پاک کرد
    : تو که نمی فهمی این جا ،تو بهار و تابستون بهترین جااااااست...مشتری خوره نمی فهمی که!!
    من به طرف خونه می اومدم.... من....فکر می کردم.... من به حرفهای اون پسرک فکر می کردم.

    گاهی ادمهای کوچیک چه حرفهای بزرگی می زنن چه کلیدهایی از تو زندگی پیدا می کنن اون جای خودش رو پیدا کرده بود با زحمت با دعوا با سرما.حاضر نبود از دستش بده...حتی اگه می مرد

    من؟؟ نباید خونه رو ترک می کردم ...من هم باید می جنگیدم من نمی تونستم به این اسونی از کاشونه خودم دست بکشم .من هم حق داشتم که محل زندگیمو حفظ کنم . حالا گیرم که یه غریبه ناخونده می اومد اون خونه رو قفس میکرد،من اگه جا می زدم اینده مو از دست می دادم.شاید اینده ای در کار بود،خدا رو چه دیدی! اما توانم رو متمرکز کرده بودم تا جای خودم رو تو خونه تثبیت کنم. اولین بار بود که احساس قدرت می کردم.
    گاهی بعضی کلمات اونقدر انرژی دارن که ادم می تونه به پشتوانه شون یه حکومتو عوض کنه!
    من در شرف شونزده سالگی بودم....
    سلام سردی رد وبدل شد،سهیل به سرعت بو برد که من سر سنگینم و جول و پلاسشو جمع کرد ،سیگارشو نصفه خاموش کرد و رفت.
    مامان هم کم کم فهمید که من حق به جانب نشستم وکانال تلویزیونو خیلی هیستریک عوض میکنم رفت تو اتاق و داد زد
    : چته برج زهر مار شدی امروز؟طلب کاری از اون بد بخت؟؟یه سلام بهش نکردی؟ نمک به حروم اینهمه واسه تو من و این خونه صاب مرده دوندگی کرده.
    برای اولین بار اینجوری صدامو بردم بالا شاید به اینخاطر که جلو روم نبود تا ببینمش و بترسم یا شرم کنم
    :واسه تو شاید دوندگی کرده،اما من و خونه بهوونه ایم خر که نیستم!فکر کرده اینجا خونه عمشه هر وقت دلش خواس میاد توش
    برخلاف تصورم جوابی نیومد جری تر شدم.
    مامان اومد روبه روم با چشمای از حدقه بیرون زده از شدت غیض کبود شده بود
    : این گ..ه خوریا به تو نیومده.اینجام خونه منه،زر زر زیادی نکن!اگه میاد، چون من می گم بیاد ربطی به تو نداره! چی شده ؟زبون وا کردی دو روز لی لی به لالات گذاشتم، دم در اوردی ؟اره؟
    دیگه داشت داد می زد. هفت بند بدنم می لرزید
    :اینجا من میگم کی بره کی بیاد. تو هم اگه دیگه گنده تر از دهنت حرف بزنی دمتو می گیرم پرتت میکنم مثه بابات تو جوب.
    من شنیدم اما مثل همیشه گریه نکردم نیرویی بود که می گفت برای نگه داشتن اونجا که مال توعه باید جنگید.
    من اخرین میخ رو کوبیدم در اتاق رو بستم در حالیکه بغض داشت گلومو پاره می کرد همه زورمو جمع کردم
    : به این مرتیکه می گی که یه دختر بزرگ داری، اونم حق ارامش داره،بهش می گی این دفعه بیام خونه ببینمش خفش می کنم فهمیـــــــــــــــــــدی ؟ فهمیـــــــــــــــــــــ ـــــــــــدی؟ و بغضم تر کید...
    مامان داغون شد،من نمی خواستم اینو بگم .....از بوی سیگارای مامان که پشت هم دود می شد فهمیدم که دیوونش کردم صدای هق هقش می اومد، داشت چمدون می بست و مدام می گفت
    : تف به من!تف به تو سهیل کثافت! تف به اون بابای بی شرفت!وقتی دخترت برگرده تو روت تف کنه بهت بگه کثافت بهت بگه ....!
    باید برم بمیرم منم گریه می کردم به خدا قصدم این نبود که ابروشو ببرم ، می خواستم بگم منم هستم ...
    می خواستم بگم مامان مال منه ... من دخترشم ...می خواستم بگم می خوام توی خونمون با ارامش هر موقع خواستم بیام و برم ... بین ما دیگه پرده ای وجود نداشت.
    اون شب عذاب اور انگار نمی خواست تموم شه .هر چی بیشتر می گذشت بیشتر پشیمون می شدم اماحتی نمی دونستم مامان کجا رفته،مدام پلکم می پرید تو عالم بچگی هزار فکر میکردم .نکنه خودشو کشته باشه نکنه رفته باشه یه جایی خودشو گم و گور کنه.
    زنگ زدن.....اصلا موقعیتشو نداشتم کسی منو ببینه،جواب ندادم .دوباره و سه باره زنگ زدن .سهیلا خانوم دوست پرستار مامان بود.
    دستپاچه شدم خونه به هم ریخته بود .درو باز کردم سهیلا خانوم داخل نیومد فقط گفت حاضر شم برم پایین .من سعی کردم طفره برم حوصله مهمونی نداشتم مخصوصا با اون دخترای فیس و افاده ای که اون داشت، اما اون حتی منتظر جواب نشد من کاپشن پوشیدم.
    شوهرش تو ماشین منتظر بود.سوار شدم.شوهرش مجروح جنگ بود پاش می لنگید وکم حرف بود.
    وارد خونه که می شدیم احساس بدی داشتم با این اعصاب ناجور اصلا نمی تونستم اون دخترا رو تحمل کنم اگر چاره داشتم همونجا در می رفتم ، بر خلاف تصورم دخترها کلی تحویلم گرفتن... مامان اونجا بود با چشمهای پف الود از اتاق اومد بیرون معلوم بود کلی واسه سهیلا گریه کرده.
    من روم نشد حتی سلام کنم. جو سنگین بود. شوهر سهیلا به تلویزیون خیره شده بود و اخبار گوش می داد من صدای نفسهای مامانرو می شنیدم قلبم درد گرفته بودمن بد جوری احساس ضعف می کردم فشار عصبی به قدر ی روم زیاد بود که یه دفعه حالم به هم خورد و هر چی خورده بودم تو دستشویی بالا اوردم این بهونه ای شدتا بزنم زیر گریه و یه دل سیر گریه کنم .
    سهیلا بردم تو اتاق و بهم دستمال داد،دختراش با ترحم و ترس به من که مثل گچ سفید شده بودم زل زده بودن،انگار روح دیدن ،حتی پلک نمی زدن.
    اب قند رو سر کشیدم.روی تخت افتادم و دوباره گریه کردم .
    مامان و سهیلا توچار چوب در اتاق وایساده بودن .مامان هم اشک می ریخت و باز هق هق میکرد صدای دورگه از سیگارش مثه جیغ جیغ یه جوجه شده بود.
    من می دیدم که سهیلا دخترارو بیرون کرد از اتاق و بغضش تر کید
    :تورو خدا تو هم رعایت کن بابا دیگه این بچه نیس خب میفهمه .خودتو اینجوری داغون میکنی بچه رو ایجوری روانی میکنی اخه تا کی؟؟؟؟
    شب جهنمی بود.
    شوهر سهیلا صبح مامان رو برد ارایشگاه و سهیلا هم رفت بیمارستان .دخترها مثل پروانه دورم می چرخیدن. البوم عکسهاشون رو اورده بودن و با من شوخی می کردن من حس چندش اوری داشتم احساس می کردم اون دوتا عتیقه تا صبح به وضعیت مضحک من خندیدن.




    اوضاع دوباره عادی شد عید نزدیک بود.
    بوی اسفند که می اومد.من انرژی می گرفتم
    بابا اول اسفند مرد!! .
    بعدا فهمیده بودم که همون موقع که من بیمارستان بودم مامان وبابا دعواشون می شه و کتک کاری مامان دستش میشکنه . همسایه ها زنگ می زنن پلیس
    پلیس میاد و بابارو میبره و چون کل ساختمون از دست دود ودم بابا و دعواها شاکی بودن زندون می مونه تا از بی موادی می میره کتاب زندگیش بسته شد.
    اول اسفندمن یتیم شدم.
    اما نه جای خالیش حس شد نه غمی منو مچاله کرد .احساس ازادی میکردم انگار بار سنگینی از دوشم برداشته شد
    روزهای پر هیجان اسفند و شور و حال عید چیز دیگه ای بود تقریبا با هیچ شادی قابل مقایسه نبود. با مامان زیاد دمخور نمی شدم رابطش با سهیل کمرنگ شده بود و من خیلی کم می دیدم زنگ بزنه.
    تقریبا اواسط اسفند ماه که سرمون خیلی شلوغ بود بعد از دعوای من و مامان دیگه کمتر انگولکم می کرد و تحقیر می شدم اما مامان بود و هیچی قابل پیش بینی نبود

    یه روز دم دم های غروب بود آخرین مشتری رو راه انداختم رفت ... تلفن زنگ زد ... یه مشتری واسه مش بود ... عجله هم داشت .. بهش گفتم دیر وقته و داریم تعطیل می کنیم ... کلی اصرار که فردا عقدکنان داریم و الان دم عیدی همه سرشون شلوغه و خواهش و التماس... آخرش قبول کردم و گفتم صبح ساعت شش بیاد تا ظهر آمادش کنم بره
    در آرایشگاه رو بستم .. جارو زدم وسایل رو جمع کردم ....
    اَه مواد مش تموم شده .. کاش صبح زود وقت نمی دادم باید میرفتم می خریدم ... چیزی به غروب نمونده بود ...

    شال و کلا کردم برم بخرم که صبح لنگ نمونم و مامان هم غر نزنه که چرا وقت دادی
    ماشین گرفتم ...
    وارد مغازه شدم ، داشتم پودر دکلره و رنگ می خریدم که ستاره رو دیدم ... با باباش اومده بود عطر و لاک بخره ...
    چقدر توی دلم حسرت پدرش رو می خوردم ...
    خوش به حالش ....
    ستاره کجا و من کجا ...
    از ترک تحصیلم یکی دوسالی می گذشت و ستاره الان دبیرستانی بود
    می خواستم زود حساب کنم و برم تا چشمم به چشمای ستاره نیفته ...
    ولی از بد روزگار منو دید و شروع کرد به سلام احوال پرسی و چه خبر و ... کجایی و چی کار می کنی ....
    توی دلم به خودم لعنت می کردم ... احساس بدی بود ... له می شدم ... من ترک تحصیلی اخراجی و الان اون یه دختر دبیرستانی
    هم سن بودیم ولی روزگار و دنیایی که من دیده بودم با اون دنیایی که اون داشت زمین تا آسمون فرق می کرد باباش منتظرش بود
    :ستاره جون خریدت تموم شد بابا؟
    اقای ساغری اومد به طرفمون دوباره غم بی پدری منو گرفت
    :سلام
    :سلام خانوم .... یه نگاهی به سر و وضع من کرد و بعد با تعجب رو به ستاره کرد... داشت توی ذهنش زیر رو می کرد ببینه منو دیده یا نه ...
    سر و وضع من به بچه محصل ها نمی خورد
    ستاره گفت که از هم کلاسی های دوران راهنمایی اش بودم و الان ترک تحصیل کردم
    آقای ساغری گفت برسونمتون با اینکه دیروقت بود و هوا هم تاریک شده بود و راه من هم دور بود ، اما دلم نمی خواست همراهشون برم و حرف های ستاره رو در مورد بقیه بچه ها بشنوم از اینکه فلانی تجربی می خونه و داره از الان میره کلاس کنکور و اون یکی رفته مدرسه غیر انتفاعی و ...
    به بهونه ی اینکه کلی خرید دارمو منتظرم که بعد از اینجا با مامانم باید بریم یه جای دیگه پیچوندمشون
    از مغازه اومدم بیرون ... مسیرم رو کج کردم تا یه کم ازم دور بشن
    سوز نه چندان سردی میومد نفسای آخر زمستون بود
    پشت سرم صدای پا شنیدم ترسیدم برگردم سرعتم رو تند کردم صدای پا و همراه با نفس های بریده بریده پشت سرم تندتر شد
    اگه همه اون داستانها راجع به دختر بلند کردن و تجاوز بهشون ..کشتن دخترای بیگناه درست از اب درمی اومد چی؟؟؟؟
    چه خاکی باید به سر بد بختم می ریختم
    جیغ کشیدم، کوچه خلوت بود و از خیابون اصلی دور بود دستش رو دراز کرد که منو بگیره .. یه مرد جا افتاده بود ... :ولم کن عوضی می خوام برم خونمون!!
    خوردم زمین
    : من گریه می کردم و التماسش می کردم یادم نیست چی می گفتم
    این اوقات اونقدر واسم دردناکه که الانم دارم گریه می کنم
    قاه قاه خندید...
    من افتاده بودم روی زمین و اون با اون هیکل درشتش بالای سرم وایساده بود
    وقتی داشت دولا می شد که بیفته روم هر چی فحش بلد بودم ردیف کردم و فریاد کشان دست و پا می زدم دستش رو گذاشت رو دهنم من اونقدر ضعیف بودم که حتی نتونستم دستش رو جدا کنم .
    قیافش وحشتناک شده بود با تمام قوا با پاشنه پام کوبیدم به وسط پاشو اخرین صدایی که ازش یادمه یه ناله سوزناک بود
    اونقدر دویدم که نفسم درنمیومد از شدت ضعف و اظطراب حالم به هم می خورد
    یه ساختمون نیمه کاره ته کوچه بود که مثه یه فانوس دریایی تو طوفان به من چشمک میزد با اونکه از شدت ضعف و ترس نمی تونستم بدوم به زحمت خودمو پشت دیوارش قایم کردم .
    دهنم خشک شده بود و قلبم داشت از سینه در می اومد اصلا نمی دونستم چه اتفاقی افتاده ولی فکر می کردم همش خواب بوده.. صدای قلبم تا یه ربع مثه پتکی که به سینم می کوبید شنیده می شدهر چی زور زدم تا یه کم اب دهن جمع کنم تا بتونم نفس بکشم ،تازه ولو شده بودم رواجرها و نخاله های کف ساختمون که صدای چنتا کار گر افغانی به گوشم خورد با مشقت خودمو پشت گونیهای سیمان مخفی کردم.تا رد شدن
    وقتی خیالم راحت شد اومدم بیرون اصلا نمی دونستم کدوم جهنم دره ای هستم،باد می اومد و هر چی خاک تو ساختمون بود می کوبید تو دهن و چشمای من ،هر چی فحش بلد بودم به بخت و خدا و خودم دادم.
    تا ته خیابون متروکه رفتم خیابون اصلی رو گم کرده بودم هر چی به مغزم فشار می اوردم یادم بیاد کجام نمی تونستم ..
    دلشوره دیر رسیدن ودروغ سر هم کردن واسه مامان به جونم چنگ میزد
    صدای ماشین.....بوووووووووق....و من بدون اینکه بر گردم مثله گوله تفنگ ناپدید شدم پیچیدم تو کوچه....نفس نفس.......تاکسی رد شد..!!! .
    تا اونجا که می تونستم لباسامو تکوندم تا خاکی نباشن.روسریمو جلو اوردم و محکم گره زدم . پاک خل شده بودم دعا می کردم کسی منو ندیده باشه دنبال مسیر تاکسی رفتم.. یه میدون یه عده ادم دیدم
    توشون چنتا زن بودن ...بارقه امید بودن واسه من حدس زدم صف تاکسیه .....کنارشون وایسادم بعضی هاشون چادری بودن چنتا مردهم ده بیس متر انورتر وایساده بودند
    دیگه فهمیده بودم حاشیه زنها همیشه امنتر از مردهاس یه تاکسی اومد زنها تکون نخوردن مردها سوار شدن جایی که مردها وایساده بودن جای بهتری بود دید داشت به خیابون روبه رو. اما زنها خیلی جای پرتی بودن .اما بازم جرات نکردم جای مردا وایسم.
    یه پراید مشکی یه ذره جلوتر وایساد.یک از خانوما به گمونم رفت مسیرو پرسید سریع برگشت به بقیه گفت
    : شما می رید؟؟
    ؟من فضولی کردم پرسیدم: اره .کجا میره؟
    خانوم قد بلند کناریم خندید و رو به اون یکی
    گفت: چند می گه؟؟
    : هفت تومن
    : اوووووووووووووووه..........نه ....شما می ری؟؟؟ به من نیگا کردن کجا باید می رفتم؟؟؟
    پراید عقب اومد من داشتم تحلیل می کردم که کرایه هفت هزار تومنه یا چیز دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟ که پسر کم سن و سالی از تو ماشین گفت: کدومتون میاد؟؟ مکانم دارم!!!
    من انگار سرم گیج رفت. رو به اون زنای هرزه گفتم: خاک بر سرتون اشغالا. واسه پول کثافتاااااا ؟؟؟
    تا می تونستم دور شدم اما می شنیدم که به مادرم و خودم فحش دادن
    تاکسی اومد من خلاصه سوار شدم که برگردم خونه
    توی مسیر ببرگشت دروغ می بافتم که جواب مامان رو بدم دعا می کردم فقط دعا
    خدا خدا می کردم مامان گیر نده و فحش و فحش کشی نشه چون اصلا توانش رو نداشتم به اندازه کافی اعصاب و روانم به هم ریخته بود هر چند که هیچی قابل پیش بینی نبود



    [b][color=#800000]
    دم در ساختمون یه ماشین مدل بالا پارک بود
    جلو در که هر چی بالا پایینشو نگاه کردم نفهمیدم چیه نه اینکه سواد حسابی ندارم نه از اینکه بقیه همسایه هامونم همشون ادمای بدبختی بودن که ماشین نداشتن نهایت ماشینی که پارک می شد یه پیکان سبز رنگ بود مال داداش طبقه بالایی
    راه پله هارو دویدم هوا تاریک شده بود از تو خونه بوی غذا می اومد بوی زعفرون.......چایی سرو صدا بود صدای خنده چنتا مرد وزن...فهمیدم مهمون داریم
    از وقتی سهیل نمی اومد دیگه ما کمتر مهمونی می رفتیم و مهمون داشتیم دوستای مامان هم خیلی کم می اومدن
    از طرفی خوشحال بودم که بالاخره یکی اومد توی این خونه و دیگه اینکه کسی به دیر اومدن من توجه نمی کنه از طرفی از بابت سر و وضع و لباسام کلی ناراحت بودم.
    در باز شد سهیل بود با لبخند دست داد و من و برد تو حال
    :اوووووو به به چه بزرگ شده ماشالله دخترت
    : اره!!خانومی شده
    :تا این وقت روز طفلک تو ارایشگا کار می کنه؟؟
    ؟ مامان تو اشپزخونه چایی می ریخت سر مست بود. لپاش گل انداخته بود اشاره کرد رفتم کنارش پذیرایی دوباره شلوغ شد زیر چشمی اقایون رو دید می می زدم
    : تا الان کجا بودی؟؟مشتری بعد ساعت ۷ قبول نکن اینهمه کار داریم
    : نگاش کن بنایی می کردی؟؟؟
    سر و وضعشو ببین سریع یه دوش بگیر حاضر شو بیا.اون پیرهن سبز رو بپوشیا
    : کدوم؟؟ : همون که عروسی نازی پوشیدی
    ترش کردم: اونکه کوتاه شده !!دو سال پیش بود و با دلخوری پیچیدم تو اتاق....
    حتما خبری بود تولد مامان بود یا سهیل؟؟!!! هر چی بود من قصر در رفته بودم .حتی نفهمیدن ارایشگا نبودم
    قطره های اب مثل همیشه کم فشار و اعصاب خرد کن رو صورت و بدنم می پاشید و من همونطور که زیر دوش گریه می کردم صلواتهای نذریمو می فرستادم


    مامانم دوید تو اتاق داری چکار می کنی؟؟ بیا دیگه وایسا ببینم !! یه چرخ بزن!! موهاتو جمع ک
    ن رفتم مستقیم تو اشپز خونه...مامان یه پک محکم به سیگارش زد و زیر کتری رو زیاد کرد
    : همینجا وایسا جوش اومد دوتا چایی واسه دوستای سهیل ببر تازه رسیدن حواسم رفت به گوشه اتاق به جز شوهرای دوستای مامان و سهیل یه مرد میان سال و یه پسر جوون هم به پشتی تکیه داده بودن پسرک چشمهای درشت سیاهی داشت متوسط القامت...عضلانی و گندمی....نمی دونم به چه چیزی اونقدر با دقت تو ویترین عهد دقیانوس ما چشم دوخته بود
    چایی رو گرفتم طرفشون همش نگران کوتاهی دامن بودم زیاد خم نشدم بیچاره ها مجبور شدن یه ذره رو پا بلند شن تا استکان رو بردارن؟
    : به به! سهیل نگفته بودی دختر به این نازی داره!!
    : خوبی خانوم؟؟
    پسرک یه لحظه چشم از ویترین بر داشت به گلهای رنگ و رو رفته قالیمون نگاه می کرد من خجالت می کشیدم حتما اون ماشین خوشگله مال اینا بوده دویدم پیش خانومها همون حرفهای مسخره همیشگی
    : کارو بار چطوره؟؟؟ شنیدم دست مامانتو از پشت می بندی البته تو ارایشگری و صدای قهقهشون بلند شد
    سهیل گیلاسای مشروب رو پر کرد یه چیز جدید بود من نخورده بودم تا حالا به سلامتی خونه دار شدن شهناز خانوم

    گیلاسا به هم خورد من گیج شده بودم
    مامان خونه دار شده بود؟؟؟ کی؟؟ چطوری؟؟
    صدای تبریک و ولوله الکی نمی ذاشت از مامان جزییاتو بپرسم البته خو دشم اونقدر پاتیل بود که درست حسابی جواب نمی داد
    اما از سوالایی که زنها از سهیل پرسیدن فهمیدم که سهیل کمک کرده تا تنها ارثیه پدری پدرم تو شمال فروخته بشه و مامان با پولش یه اپارتمان تو یه محله ابادتر بخره
    برام همه چی تازه شده بود یادم رفته بود همین دم غروبی داشتم می مردم
    سرم گرم می شد یکی از دوستای مامان با شوهر شکم گندش داشتن وسط حال می رقصیدن مامان صدای ضبط رو برد بالاتر و دست سهیل رو گرفت کم کم همه داشتن می رفتن وسط و الان بود که به من گیر بدن که برقصم
    پسر چشم سیاه گیلاس دوم رو سر کشید و از ته اتاق به چشمهام زل زده بود اروم بود شاید مثل خودم خجالتی!!
    بدنم داغ شد یواش جیم شدم تو اتاق ودرو بستم به چشم سیاه غریبه فکر می کردم چه اتفاقهای غریبی می افتاد در یک ان همه چیز به هم میریخت
    خیلی خدا رو شکر می کردم که از توی اون کوچه نجاتم داده و دومین لطفش خلاصی از مستاجر نشینی غصه رسیدن سر موعد تخلیه این بنگاه اون بنگاه....
    در زدن
    : کیه؟
    پسرک درو باز کرد و اومد تو
    من دستپاچه از رو تخت قیز قیزو پاشدم...اونقدر اتاق به هم ریخته بود که نتونستم یه جای با ابرو بهش تعارف کنم کنار تخت نشست من از خجالت وضعیت زندگیمون سرخ و سفید می شدم
    تو هم مثل من اهل این برنامه ها نیستی؟؟نه؟؟
    :نه زیاد
    : جرات پیدا کردم و گفتم: شما چرا خوشتون نمیاد؟
    لبخندی زد و سیگار روشن کرد.اتاق از دود سیگار پر شد بهم تعارف کرد منم چنتا پک زدم.اما به سرفه افتادم و چشمام پر از اشک شد
    : بابا ومامانم هردو سیگار ی بودن اما من هیچ وقت نتونستم سیگار بکشم البته بابام مرده
    : میدونم سهیل گفته . مامانت اما خیلی زرنگتر از بابای منه ها!
    : چطور؟
    : هیچی!خب سهیل می تونه پدر خوبی باشه واست اما بابای من نتونست مامانم رو نگه داره.من مامان ندارم خیلی وقته،میدونی بابام خیلی جوون بود که زن گرفت، اون موقع وضعمون زیاد عالی نبودمن که به دنیا اومدم بدبختی زیاد کشیدم.جدا شدن اخر سر مامان الان داره ترتیب رفتنمو میده،خارج زندگی میکنه،طفلکی بابام دلم واسش می سوزه

    مامان در اتاق رو باز کرد ،مسعود رفت بیرون.
    مامان موهاشو تو ایینه درست کردخیس عرق شده بود : چرا نیو مدین؟؟ بدون اینکه منتظر جوابم باشه رفت بیرون.
    شام خوردیم
    تمام مدت چشمم به مسعود بود که انگار از کینه و نفرت دلش پره .غافل از اینکه در تموم این مدت پدر مسعود منو می پایید و هر بار که نگاهم بهش می افتاد با لبخند نگام می کرد من پیش خودم فکر می کردم که مسعود چه پدر مهربونی داره دیگه مامان می خواد چیکار؟؟
    اونا رفتن موقع خدافظی پدر مسعود به سهیل گفت شهناز خانوم و دختر گلش رو بیار خونه ما بیشتر اشنا بشیم بعد از عید ما به خونه جدید رفتیم. بلوار پر از درختهای سبز بود و من عاشق این بودم که تو کوچمون قدم بزنم و نفس بکشم از اون کوچه ها تو در تو تنگ خبری نبود.
    مردم لبلاسهای خوبی تنشون بود، خونه بوی تازگی می داد. سر مستی بهاری به ادم بال میداد .کم کم زمزمه ازدواج توارایشگاه شروع شد. مامان مدام از کسایی می گفت که شرایط منو داشتن و با یه معتاد مثل باباشون ازدواج کردن و بد بخت شدن،اوایل فکر می کردم شک کرده که دوست پسر دارم، داره منو می ترسونه .ب
    عدها فهمیدم اینا همش مقدمه بوده .
    مامان من که سر سوزن منو قبول نداشت حالا همچین ادای مادرای دلسوز رو در می اورد که اصلا باورم نمی شد.
    : درسته پدر نداری اما من نمی زارم هر اشغالی دست تو رو بگیره ببره تو خونش کلفتیشو کنی،باید یه ادم مطمئن باشه و...و....و
    این حرفها ادامه داشت به قول یکی از مشتریهامون
    :مامانت حتما اون ادم مطمئن رو پیدا کرده .
    و من فکر همه ادمها رو می کردم جز پدر مسعود!!







    اون روز که به خونشون دعوت شدیم من چیزی نمی دونستم
    مامان برام یه دست لباس خرید که خیلی خوشگل بود زیباترین پیراهنیکه تا حالا پوشیده بودم
    به امید دیدن مسعود، ولی خبری ازش نبود فهمیدم رفته پیش مامانش.
    ادمهای زیادی تو اون خونه بزرگ و قشنگ مهمون بودن اون مهمونی برام معنی نداشت دیگه به امید چشمای کی لوندی کنم؟؟؟
    من با حسرت به در ودیوار اون خونه و حیاط سر سبزش نگاه می کردم.
    پدر مسعود یه گیلاس مشروب بهم داد وگفت می خوای تو باغ قدم بزنی؟؟
    با خوشحالی قبول کردم.درختها اونقدر بلند بودن که ادم یاد جنگل می افتاد...
    صابر خان از خیلی چیزا برام حرف زد،اونقدر مهربون حرف می زد که خیال می کردم سالهاس میشناسمش.از بی وفایی زنش، مریضی مسعود که من بی خبر بودم وتنهایی خودش که وقتی کسی تو خونه نیس دلش داره می ترکه. که من گفتم
    :چرا زن نمی گیرین؟؟
    کنار حوض نشست و گفت
    : می خوام.اما خب من نمی تونم با هر کسی زندگی کنم. و هر کسی هم نمیتونه با من بسازه،مثلا خود شما حاضر میشی با ادمی مثل من زندگی کنی؟؟
    این سوال مثل زنگ ساعت که یه ادمو از خواب بیدار می کنه منو تازه برد تو باغ!! تمام حرفای مامانو و نگاههای صابر خان رو واسم معنی دار کرد. خیلی چیزا معنی داشت حتی اون ویسکی تو گیلاس حتی اینکه من و صابر خان کیپ هم وایساده بودیم دیگه چیزی نمی شنیدم،اون می گفت
    :من همه چیز واست مهیا می کنم از اون سگ دونی که بودی میارمت پیش خودم ،نمی زارم اذیت بشی،خواهش می کنم عزیزم

    الان که فکر می کنم می بینم یه دختر ۱۵ یا ۱۶ ساله تو زمان من نمیتونست هیچ وقت ازدواج رو درک کنه نمی تونست بفهمه که ازدواج یکی از پله های صعود می تونه باشه برای من با معیارهای کج و کوله مامان و محیط اشغالی که توش بزرگ شده بودم ازدواج با صابر خان یه موفقیت محسوب می شد و من بیش ازاین که به خود

  8. 4 کاربر از پست مفید بالهای صداقت تشکرکرده اند .

    بالهای صداقت (یکشنبه 23 آبان 89)

  9. #15
    مدیران انجمن آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 30 خرداد 04 [ 16:15]
    تاریخ عضویت
    1388-7-01
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    2,584
    امتیاز
    67,964
    سطح
    100
    Points: 67,964, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 97.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialRecommendation Second ClassTagger First Class50000 Experience Points
    تشکرها
    13,216

    تشکرشده 14,131 در 2,566 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    308
    Array

    RE: یک سرگذشت ....

    رفتیم شمال دیدن مامان
    پرسون پرسون ادرسش رو پیدا کردیم .پسرش دوید تو حیاط .قلبم ازرده شد وقتی دیدمش یاد بچگی مزخرف خودم افتادم. ناخونای دست و پاش لاک داشت،معلوم بود کلی تو دست و پای لخت زنها تو ارایشگاه میلوله چشماش بیشتر از سنش میفهمید کنجکاوی مردونه داشت
    همون کنجکاوی زنونه من تو بچگی، همون بلوغ زود رس،همون شهوتی که زود بیدار شد و دیر خوابید.
    دلم میخواست نجاتش بدم یا به مامان بگم بلایی که سر من اورد سر اون پسر نیاره اما ،اونقدر رنجور و تکیده بود
    که من و پیمان جا خوردیم.
    سیگار کاری شده بود
    دوباره عفونت ریه و اینبار نمونه برداری تست سرطان . مامان حسابی خودشو باخته بود .سرفه های خلط دار وحشتناک و طولانی که داشت خیلی مارو هراسون میکرد
    از دیدن پروین غرق تعجب شده بود.یه نگاه به من میکرد و یکی به پروین
    : کپی خودت شده ،ولی بلبل زبونیش فکر کنم به اونا رفته
    مامان اعصاب نداشت ، زیاد نمیتونست حرف بزنه و کار کنه، من نهار پختم و پیمان بچه هارو برد بیرون تو هوای ازاد تا من خونه زندگی رو مرتب کنم که انگار نه انگار تو اون خونه عید اومده بود
    همه جا پر از گرد و غبار و کثافت بود.
    مامان همش غر میزد که که وسایل خونه رو جابه جا نکن پیدا نمی کنمشون، اما من گوشم بدهکار نبود .
    ناخونای پسرشو پاک کردم و التماسش کردم بزارتش مهد کودک و با خودش نبره ارایشگا اما سرم داد کشید که
    : به زندگیم کاری نداشته باش ،عید دیدنی تو بکن و شرتو کم کن
    شب سهیل اومد ،خیلی تحویلمون گرفت .از بیماری شهناز خیلی میترسید .همش به من می گفت شما دلت پاکه براش دعا کن اگه یه چیش بشه این بچه رو چطوری بزرگ کنم، خیلی مامانی شده اصلا با من جوش نمی خوره

    شب که شد مامان صبرش تموم شد و غر زدناش شروع شد،اول وقتی از شدت سرفه خون بالا میاورد تو دسشویی، همونجا به من فحش میداد که چرا رفتم ارامش زندگیشو به هم زدم .
    من و پیمانم ،خودمونو میزدیم به نشنیدن اما بعد شام علنا بد و بیراه می گفت که برم گم شم چون فکر میکرد اومدم خوشبختیمو به رخش بکشم و بیماریشو نگاه کنم
    اما من واقعا زجر می کشیدم که میدیدم مامانم روی ارامش رو ندیده و هنوز هم با زحمت زنده هس و تازه یه انسان دیگه رو هم به وجود اورده که سرنوشتش بازم براش مهم نیس.
    من درد می کشیدم وقتی میدیدم سهیل مامانو دوس داره اما مامان انگار نمیبینه،نمیفهمه.
    به اون بیچاره هم لیچار می گه.پسرش هم که اصلا حالت طبیعی نداشت میترسیدم پروین رو باهاش تنها بزارم.
    تا تنها میشد میرفت رژ میزد به صورت و لباش و میگفت من عروسم
    سفری که قرار بود سه روز طول بکشه یک روز بیشتر طول نکشید و من با قلب دردمند صبح زود اونجارو ترک کردم تا مامان بیشتر ازین اذیت نشه.
    سهیل که تا ترمینال رسوند مارو از شرمندگی نمیدونس چی بگه
    اما من مادرمو بهتر از همه میشناختم.میدونستم همین که فهمیده من حالم خوبه خوشحاله






    سیزده در شد .باز فامیل جمع شده بودن.باز فرشته و شوهرش و خاله سمی و باز همون عذاب همیشگی.پیمان بعد از نهار با اتوبوس رفت جنوب من تو مدتی که تنها پیش خانم وطنی بودم تونستم چنتا ارایشگا سر بزنم و چنتا از دوستامو ببینم، برم یه روز کامل پبیش مرضیه و دختراش و کلی باهاشون بگم و بخندم تا حال و هوام عوض شه،تا روزیکه رفتیم دکتر ، خانم وطنی هم با من اومد تا خجالت نکشم و بتونم مشکل رو بگم .
    چنتا ازمایش نوشت و دو روز بعد با جواب ازمایش و یه کیسه قرص و امپول برگشتیم خونه.
    سر یک هفته منه و پروین راهی بندر شدیم
    گرمای بهاره ،بوی ماهی زنده،دریای داغ و امونیاک تصفیه نشده دیگه عادت میکردم

  10. 4 کاربر از پست مفید بالهای صداقت تشکرکرده اند .

    بالهای صداقت (یکشنبه 23 آبان 89)

  11. #16
    مدیران انجمن آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 30 خرداد 04 [ 16:15]
    تاریخ عضویت
    1388-7-01
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    2,584
    امتیاز
    67,964
    سطح
    100
    Points: 67,964, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 97.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialRecommendation Second ClassTagger First Class50000 Experience Points
    تشکرها
    13,216

    تشکرشده 14,131 در 2,566 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    308
    Array

    RE: یک سرگذشت ....



    فصل هشتم:

    ما برای تمدید قرار داد با سندانی دچار تردید نبودیم چون میدونستیم که صاحبخونه خوبیه و خونوادش هوامون رو همه جوره دارن. هر چند مثل همه شهرستانیها به اصول و رسوم خودشون پابند بودن و براشون مهم بود که چه کسی رو مستاجر خونشون می کنن. اما با خوب و بد ما کنار اومده بودن و یه جورایی به هم وابسته شده بودیم.
    ا اینکه پیمان درسهای سنگین تری داشت تو ترم بهار،اما بازم همون دو روز میرفت دانشگاه و روزای گرم و بلند بندر رو تو کارخونه میگذروند و به قول خودش،امیدش اون دو روز دانشکده بود که کلی دلشو وا می کرد .همیشه دلم میخواس بدونم این دانشکده چه شکلیه؟
    چی میگذره مگه توش ؟چه فرمیه اگه پسرا با دخترا تو یه کلاس باشن؟ واسم که تعریف می کرد خیلی کیف می کردم و فکر می کردم مگه میشه این جوری درس خوند؟ ادم همش حواسش پرت میشه!
    اما فقط رویاش مال من بود. من اونقدر خودمو از ارزوی درس خوندن دور میدیدم که وقتی به از نومدرسه رفتن و متفرقه امتحان دادن و بچه بزرگ کردن و کار کردن و بچه تازه اوردن فکر می کردم سرم سوت می کشید.برای من محال بود که به اونجا برسم .
    انگار پایین یه کوه بلند بودم و همیشه واسه رسیدن به قله کوه له له میزدم .در حالیکه حتی نمیتونستم قدم
    از قدم بر دارم.گاهی خیلی حرصم می گرفت که چرا باید اینجوری بشه اخه؟
    این در حالی بود که هر بار که پیمان از دانشگا میومد، خوش و خندون بود و به من ایراد میگرفت که چرا ادامه تحصیل نمیدم
    من ،همه هنرم رو به کار میبردم که این نقص رو بپوشونم، هر چه قدر غذامو خوش مزه تر می کردم و بیشتربه خودم میرسیدم ،انگار اون کمتر میدید ، واسش عقده شده بود تحصیلات من گاهی گله می کرد که نمیشه من مهندس بشم وتو یه بی سواد بمونی که؟
    خب من خجالت می کشم جلو چارتا مهندس بگم زنم......من حاضرم تو اشپزی بلد نباشی و خوشگل نباشی
    و ارایشگریم ندونی، اما حد اقل دیپلم باشی
    من به همه حرفاش معتقد بودم چون خیلی قبولش داشتم خوب میدونستم راس می گه .اما انگار گیر وگرفتار بودم .به پروین که نگاه میکردم دلم میسوخت براش که فردا میخواد جلو دوستاش خجالت بکشه که مامانم بی سواده. اما کار می کردم وقت نمی شد هوا خیلی کثیف بود .نمیتونستم پروین رو ببرم مهد کودک ،موقعی که من بندر بودم مهد کودک نداشت اونجاها.
    دو تا بود، اونم نزدیک بازار و مرکز شهر ،کنار مدرسه ها بود که کلی ازمون دور بود.خیلی سخت بود برام که پروین رو چند روز بزارم پیش زهرا خانوم و برم مدرسه ،چون خودشم بچه مدرسه ای داشت ،تازه پسراشم کم کم بزرگ میشدن ،من میترسیدم که پروین چشم و گوشش باز بشه.اینا همش میشد دغدغه های یه مادر جوون و بی سواد
    که دنیاش به کوچیکی شجاعتش بود نه به بزرگی ترساش
    از طرفی گوشه کنایه های گاه و بیگاه پیمان منو حسابی تحقیر می کرد .خون به جیگر میشدم وقتی موقع افطاریهای شرکت میرسید و همه با زنهاشون تو مراسم شرکت میکردن حس بدی داشتم انگار همه میدونستن من بی سوادم .خیلی اعتماد به نفسم کم شده بود گوشه گیر و ترسو شده بودم و نسبت به کار کردنم بی رغبت. چون حس میکردم زحمتی که دارم واسه راحتی پیمان میکشم یه پنی هم نمی ارزه چون به قول خودش نه پولمو میخواس نه
    کدبانوگری ،انگار همه ابرو شده بود دیپلم و دانشگا و من چه قدر باید صبوری میکردم
    دستم کوتاه بود، میدونستم پیمان به قول امروزیها جو گیر میشه و هر چی به زبونش میاد میگه اما خوب میدونستم که حقیقت تلخه و هر چه قدرم که ازم دلجویی میکنه من خودم میدونم که این منم که پیشش کم میارم و باعث سر شکستگیشم.

    به وطنی زنگ زدم از بغضم فهمید یه چیزی شده ،از اشکم فهمید دلم چه قدر شکسته ،اما ازم دلجویی نکرد. به من حق نداد و مثه همیشه نگفت غصه نخور همه چی درست میشه. بر عکس ،محکم حرف میزد و بهم ایراد میگرفت که بیخود خودمو مسوول زندگی کردم ،سرزنشم کرد که چرا جوونیمو دارم اینجوری میگذرونم،برا درس خوندن همیشه ادم جوون نیس همیشه انگیزه نیس همیشه توان نیس.من مثه همیشه گوش دادم و گاهی سعی کردم بگم به خاطر داداشت بود که نخواستم حس کنه تنهاس .اما اون انگار میدونس داره با یه ادم مستاصل حرف میزنه و باید کجارو نشونه بگیره، فقط من گریه کردم.
    گفت محاله با پیمان حرف بزنه درین مورد ، گفت مشکل خودته که داری بیخودی مایه میزاری،گفت کمتر بخورین کمتر بپوشین،کمتر بخوابین،تا بتونین درس بخونین،گفت اون بچه اگه بزرگ شه نمیگه مامان جون مرسی که برام از جوونیت مایه گذاشتی تا من لباس خوب بپوشم اما حتما سرکوفتت میزنه که چرا واسه خاطر اون، دو کلاس باسوادتر نشدی

    حرفاش خیلی تلخ اما منو حسابی بیدار کرد .گرچه اوایل تیر بود و هرم گرما میزد تو بندر و کلا انگیزه حرکت رو از ادم میگرفت، اما من مثه یه مرده که تازه زنده شده خیلی دلم میخواس دست و پا بزنم تا باور کنم هستم
    کتابای زهره رو گرفتم و بدون گفتن به پیمان شروع کردم به خوندن .خیلی سخت بود بدون راهنما، نمیدونستم از کجا شروع کنم ؟ روزی چه قدر بخونم؟ من باید کلاس میرفتم شبانه ، تجربش رو داشتم باید تا مهر صبر میکردم و چقدر ازین صبر کردن متفر بودم. تا تیر سال بعد اگر خیلی خوب پیش میرفتم تازه یه کلاس بالاتر میرفتم. واااااااااااااااااای
    وقتی به مسیر نگاه میکردم و میدیدم چقدر طولانیه دلم میخواس کتابا رو پاره کنم اما انگار راهی برا برگشتم نبود .باید زندگی میکردم و درس میخوندم تا تثبیت بشم. تا پیمان منو ترک نکنه. تا دخترم منو دوس داشته باشه. تا فردا روش بشه بگه این مامانمه که اومده مدرسه درسمو بپرسه

    تا کنار اومدن با این اتفاق تازه زمان زیادی گذشت. تا درس و کار و زندگی رو غلطک افتاد و برنامه منظم شد،پیمان با تعجب و انگار ناباوری منو تحسین کرد ولی انگار ته دلش میدونس من نمیتونم اینکارو بکنم چون وقتی سعی میکرد ریاضی و امار بهم یاد بده با تاسف سر تکون میداد وحتی گاهی ازاینکه چرا همزمان با اون میخوام بخونم شاکی میشد که: لا اقل میزاشتی من مدرکمو بگیرم دوباره تو میرفتی میشدی بچه محصل

    اما من فکر میکردم حرفای وطنی حجته و چون اون گفته الانم دیر شده حتما دیره علی رغم جرو بحثای فراوون سر این موضوع تابستون داغ بندر به اخر رسید.
    من تونستم یه جای کوچولو برا ارایشگا اجاره کنم که سر همین کار هم با پیمان سه شب قهر کردم چون اون میگفت من بازم گند بالا میارم اما من میگفتم دیگه یاد گرفتم و با هیشکی جیک تو جیک نمیشم.اون میگفت مگه نمیخوای بری مدرسه ،من میگفتم صبحها میام ارایشگابعد از ظهر میرم مدرسه،اون میگفت پس پروین چی؟ و من در میموندم که چی بگم و به ناچار میگفتم
    مهد کودک، تازه دو سه روز میرم ارایشگا بقیش پیشش میمونم .میگفت : اجاره مغازه رو از کجا در میاری ؟ من بازم میموندم چی بگم .اما یه جوری جواب میدادم و سعی می کردم قانعش کنم که بار اضافه و خرج اضافه ای نباشه درس خوندنم .هر چند خیلی برام سخت بود
    اما پیش خودم میگفتم یکی دو سال سختی داره برا پروین و خودم اما به جاش مامانش با سواد میشه

    سندانی تو اموزش وپرورش اشنا داشت من از مهر کلاسهای شبانم دوباره شروع شدو کلی سفارش که با هیشکی صمیمی نشم کلی سفارش که از زندگیم به هیشکی نگم و درس بخونم.هفته اول پروین رو زهرا خانوم نگه داشت و من بعد از ظهر ها رفتم مدرسه تو پاییز کار ارایشگا کساد بود .از اجاره ارایشگا خیلی پشیمون بودم اما به خاطرش با پیمان دعوا کرده بودم پس نباید غر میزدم.مگس میپروندم و زود برمیگشتم خونه تانهار بپزم و واسه شام غذا داشته باشم بپزم . که پیمان شاکی نشه چون باهام شرط کرده بود که اگه به خودم و
    بچه و خونه نرسم نمیزاره نه کار کنم نه درس بخونم.
    اوایل اونقدر با انگیزه بودم که نگو .انرژیم دو برابر شده بود مثه فرفره میچرخیدم .و همه چی مرتب بود.اما کم کم که درسا زیاد شدن،سنگین شدن، نمیتونستم کلاسها رو بپیچونم زود برم دنبال پروین. تا به خودم میومدم تاریکی شب میزد تو کوچه های تاریک بندر و من پیاده میمودم از مدرسه تا پروین رو بردارم. مدرسه من تا مهد راهش نزدیک نبود مسیر ماشین خور هم نبود. الافای عرب با موتور ویراژمیدادن فقط . مهدکودک که نیم ساعت زودتر از مدرسه من تعطیل میشد و دخترم سرگردون میموند پیش سرایدار مهد و کلی گریه می کرد وقتی دوون دوون خودم به مهد میرسوندم و چشمای خیسشو میدیم که تو اتاق سرایدار از پشت شیشه منتظرمه و تا منو میبینه هق هقش بلند میشه قلبم اتیش میگرفت ،محکم بغلش میکردم
    و میگفتم: ببخشید مامان؛ تنها شدی؟؟ ترسیدی؟؟ قول میدم دیگه زود بیام.من اینجام گلم از هیچی نترس
    وصدای قلب کوچولوشو میشنیدم که مثه گنجشک تند تند میزد و خودشو تو بغلم مچاله می کرد.
    هر چی از زن سرایدار میپرسیدم که خیلی گریه کرده بچم ؟ هیچی جواب نمیداد انگار زبون نمیفهمید فقط یه بار هر چی فحش بود بهم داد که این بچه هلاک میشه از تنهایی من نمیتونم زر زرشو تحمل کنم.اینبار میزارمش پشت در! و من اونموقع احساس خطر کردم بازم پشتم تیر کشید انگار جیگرمو داشتن از تو سینم می کشیدن بیرون .اخه چطوری دلش میمود اون فرشته معصومو بندازه بیرون
    :من که دنبال الواطی نمیرم خانوم .مدرسه دارم نمیشه زودتر بیام .تازه من از بقیه زودتر میزنم بیرون.چی کار کنم روز کوتاهه .تا برسم اینجا تاریک میشه .میگی چی کار کنم ....ببرمش سر کلاس .یه نیم ساعت نگهش دار تا من برسم
    :من وظیفم تا همین ساعته .تازه من که مربی نیستم حوصله داشته باشم.شوهره میخواد بیاد خونه من باید کارامو برسم نمیتونم بچتو نگه دارم
    تا با اون کفشای پاشنه لق لقو میرسیدم خونه پیمانم یه ربع بعد من میرسید و مجبور بودم بهوونه بتراشم که چرا بچه گریه کرده و من درب و داغونم
    تازه اون موقع فهمیدم خیلی سخته .
    روزای کوتاه پاییز فرصت جم خوردن رو ازم می گرفت.از طرفی باید اجاره ارایشگا رو میدادم.از طرفی باید درس میخوندم و استراحت کافی میکردم چون سر کلاس چرت میزدم و معلمها بیدارم میکردن.زهرا خانوم خیلی اصرار می کرد پروین رو بزارم پیشش تا مجبور نباشم این همه راه برم دنبالش تا مهد کودک اما من کله شق بازی در اوردم و قبول نکردم. فشار زیادی بهم میومد،نگران پروینکم بودم ،نگران اینکه اون زن سرایدار یه وقت دخترمو نندازه بیرون اینکه نمیتونستم دیگه تنهایی دخترمو ببینم.خیلی شرایط سخت و وحشتناکی بود برای من. یک ماه اجاره ارایشگاه رو ندادم
    .صاحب مغازه شب دیر وقت اومد دم در خونه و با پیمان سنگاشو وا کند. ازون عربای قالتاق بود که میدونس پیمان تازه اومده تو بندر و به هیچ قیمت نمی پذیرفت که ما دستمون تنگه اون شب بین من و پیمان برای اولین بار یه دعوای حسابی شد و من صبح از بس چشمام پف کرده بود از گریه شب پیش، مدرسه نرفتم. به خاطر پروین سعی می کردم جوابشو ندم و فحش ندم بهم بیشتر فشار میومد . و تنها راه گریه بود.
    نمیتونستم بگم خسته شدم و درسام رو نمیفهمم و دلشوره پروین و کار ارایشگاهو هزینه های مدرسم داره منو دیوونه میکنه غرورم و شاید ترسم منو وادار به سکوت می کرد .فکر میکردم شرایط همینه و باید بگذره فکر می کردم اگر وطنی بفهمه بازم منو مقصر جلوه میده شاید فکر کنه من بی عرضه بودم که نتونستم.نمی خواستم اینجوری بشه . میترسیدم جلو پیمان اعتراف کنم چون میدونستم
    همونجور که اون شب گفت ارایشگا رو تخلیه می کنی یاخودم فردا درشو گل میگیرم حتما میگه مدرسه بازی رو هم جمع میکنی . ومنو دوباره به خاطر بی سوادیم شکنجه میده.تازه پیمان اگه میدونس که چند شبه پروین رو با گریه از مهد میارم خونه و تموم راه بغلش میکنم تا نق نزنه و خورد و خمیر میرسم خونه. از ترس مسافر کش های عرب و عجم سوار هیچ ماشینی نمی شم و مجبورم از کوچه پس کوچه بیام تا مزاحم نداشته باشم .حتما منو تحریم می کرد.
    خیلی بده که ادم نتونه دردهاشو با کسی شریک بشه ،با کسی که باهاش زندگی میکنه ،به کسی که قراره حامیش باشه خدا باید کمکم می کرد

  12. 4 کاربر از پست مفید بالهای صداقت تشکرکرده اند .

    بالهای صداقت (سه شنبه 25 آبان 89)

  13. #17
    مدیران انجمن آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 30 خرداد 04 [ 16:15]
    تاریخ عضویت
    1388-7-01
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    2,584
    امتیاز
    67,964
    سطح
    100
    Points: 67,964, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 97.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialRecommendation Second ClassTagger First Class50000 Experience Points
    تشکرها
    13,216

    تشکرشده 14,131 در 2,566 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    308
    Array

    RE: یک سرگذشت ....


    فصل نهم:


    برای بودن بهانه میخواهم!
    برای نماندن پر از بهانه ام!


    تا اون شب که اون دیوونه دنبالمون کرد پیمان نمیدونس که پروین رو با چه مصیبتی میارم خونه که سوار ماشین نشم
    تو بندر دعواهای ناموسی زیاد می شد من اون موقع ها فکر می کردم رو تهمت و این حرفا سر زنشون رو میبرن اما تازگیها فهمیدم که اون زنها بیشترشون خطا کار بودن.
    اون شب هم مثه چند شب گذشته دیر رسیدم و پروینو با چشم گریون تو بغلم چسبوندم و در حالیکه پتوشو دورش محکم پیچیده بودم تا سرمای سوزناک اون شب استخوناشو نترکونه دویدم تو تاریکی فحش میدادم به شب که اینقد زودپهن میشه و سکوت که اینقد ترسناکه.چند وقتی بود یه دعوای ناموسی شده بود و یه زن فرار کرده بود و برادراش یه قبیله رو بسیج کرده بودن که بکشنش.
    بین اعراب هنوزم زن بی ارزشه واسه دفاع از ناموسشون کل قبیله بسیج می شدن که مثلا فلون دختری رو که رفته پیش دوست پسرش سر ببرن یا مثلا اگه زنی رو با کسی ببینن خبر میدن تا شوهرش بکشتش .یه همچین جریانات وحشتناکی سالی دو سه بار اتفاق میفتاد
    و تازه بعد از کشتن طرف مثلا همه برادرا یا خونواده شوهر،قتل رو گردن میگیرن تا ازاد بشن و کسی اعدام نشه.من تاون شب با این ذهنیت که اون زن بیچاره چه مرگ بدی در انتظارشه ترس تو وجودم بود و انگار میدونستم یه حادثه هم در کمین منه
    همیجور که تو کوچه دراز و تاریک میدویدم و فقط صدای کامیونهای باری طنین مینداخت صدای پای برهنه یه نفر سنگین وزن رو پشت سرم احساس کردم که داره نفس نفس میزنه.نفسم تند شد، نه برگشتم نه نگاه کردم فقط تندتر دویدم .صدا نزدیکتر میشد ومن بلندتر صلوات میفرستادم و اماما رو صدا میزدم.پاشنه کفشم خلاصه در اومد و من لنگ لنگون به ته کوچه نگاه میکردم که ماشینها رد میشدن و چنتا مغازه روشن بود و خدا خدا میکردم بتونم تا اونجا سالم برسم .
    اون صدا قطع نمی شد نفس یه مرد بود که احتمالا خیلی چاق بود من در حالیکه دهنم خشک شده بود ومیدویدم زیر چشمی به خونه های اطرافم هم نگاه میکردم که اگر در خونه ای باز بود بپرم توش.اما سیاهی بود و سوت و کوری کوچه های پهن بندر، .از نفس افتادم و پروین جیغ جیغش شروع شد .منتظر یه قیافه وحشتناک قمه به دست بودم
    تاتیکه پارم کنه به دیوار چسبیدم قلبم داشت میترکید محکم دهن پروینو به سینم چسبوندم
    : یا خدا.....به بچم رحم کن
    مرد لاشه سنگینشو به تنم کوبید جیغ زدم با تمام ترسم و تنهاییم .کوچه پر شد از صدای گریم دستاشو تو تاریکی دنبال سینه هام میچرخوند با لگد کووبیدم بهش، قیافشو نمیدیدم اما بوی اب جو میداد و بوی گند. انگار از سطل زباله میومد.فقط با تمام قدرتم جیغ کشیدم میترسیدم کارد داشته باشه داشتم قالب تهی می کردم اگر پروین نبود از خودم دفاع می کردم ولی اون مثه یه سگ هار منو چسبوند به دیوار، بو میکشیدم،لیسم میزد .تو اون مدتی که داشتم از وحشت بیهوش می شدم هیچ کس در خونش رو باز نکرده بود یا از پنجره سرک نکشیده بود.
    من بلندین بلند فریاد میزدم: کمک بیاین.........
    تو همین تقلاها صدا بیای بوق یه ماشین اون مرد دیوونه مست رو بی حرکت کرد و من از فرصت استفاده کردم و با اون کفش بدون پاشنه در رفتم گریه امونم نمیداد کنار خیابون اصلی اولین ماشینو سوار شدم .در رو که بستم به امنیت فکر کردم به اینکه وقتی از پشت شیشه به کوچه تاریک نگاه میکنم چقدر قدرتمندم و چقدر خیلم راحته که تو ماشینم
    وقتی رسیدم پیمان اومده بود خونه .تیز کرده بود که غر بزنه اما حال پریشون منو پروین، دهنشو بست .تب و لرز کردم شب و تا صبح هزیون گفتم .زیر فشار پیمان ماجرا رو گفتم و تو هق هقم ازش خواستم که بزاره برم مدرسه .
    به سینش چسبیدم تا بدونه من فقط اونو دارم


    گرچه پیمان خودش ازم خواسته بود تا پول خونه و بقیه داراییمو تو بانک نگه دارم چون معتقد بود اون سهم پروینه .اما بعد از اون ماجرا وادارم کرد تا یه ماشین قسطی بخریم که راحت رفت و امد کنیم.شبها با وجود خستگیمون هردو با ذوق و شوق تو خیابونای کوتاه و خلوت بندر تمرین میکردیم .نه چراغ قرمزی بود نه ترافیکی به دنده سه نرسیده طول خیابون تموم میشد و باید دور میزدیم یا میپیچیدیم.پیمان گواهینامه داشت اما من تا سه سال بدون گواهینامه رانندگی کردم تو بندر و بعد گواهینامه گرفتم

    ارایشگاه رو تحویل داده بودم و تا تابستون و امتحانا فقط درس میخوندم دست و بالم بازتر بود ماشین ارامش بهم میداد و انگار برای خودم کسی بودم دیگه نگران پروین نبودم .
    روزهای بلند بهار و تابستون شروع میشد پیمان اخر تابستون درسش تموم میشد چنتا واحد افتاده داشت و
    گاهی از شیطنتاش با دخترای دانشگا میگفت عکساشونو نشونم میداد و منتظر واکنش من بود
    : خوشگلن نه؟؟
    :اره . ...میدونن زن و بچه داری؟
    : اره بابا اما کسی باور نمیکنه
    :چرا حلقتو دستت نمیکنی؟
    :میترسم بیفته گشاد شده ، نترس!میترسی شوهرتو بدزدن؟

    من به فکر فرو میرفتم . گاهی به شوخی میگفت هول شدم زود زن گرفتم .من میفهمیدم دلش میخواسته دختر بازی کنه.میفهمیدم جو مذهبی خونه این فرصتو ازش گرفته و اون الان داره ازادی رو بو میکنه و اینکه موقعیتهای بهتری نصیبش می شده.اون فکر میکنه که میتونس منو فقط صیغه کنه و بعد یه دختر باکره رو زن خودش کنه.میدونستم
    فکرشو از حرفاش و رفتاراش می خوندم.اما به روی خودم نمیاوردم یا اگه میاوردم نمیزاشتم ازش سوء استفاده کنه و خوردم کنه.من پروین رو داشتم و نمیخواستم باهاش دعوا کنم تا جو خونه مسموم و نا امن بشه.
    من میدونستم که دعواهای خونگی چقدر وحشتناکه برای بچه ها .من میدونستم که اگه پروین حس کنه بین ما محبت کمرنگ شده زود بازیچه محبت بقیه میشه .من درک میکردم که باید فداکار باشم و مادر باشم.
    میدونستم که تنوع دخترها تحریکش می کنن و اون ادم چندان محکمی نیست چون اعتقادات مذهبی رو با اجبار بهش دیکته کرده بودن.هر چند مطمئن بودم نامردی تو کارش نیس و اینو از از اولین تماسهامون مطمئن شده بودم



    فصل دهم:
    بعد از پایان امتحانهای اخر سال من بعد از سه ماه پریود نشدن شک کردم به حامله بودنم.خوشحال و شادان جواب ازمایش رو بوسیدم و پیمان رو غرق شادی کردم اونقدر خوشحال بود که نگو.انگاردنیا تازه داشت چیزی میشد که من میخوام .دیگه ادکلن زدنهای پیمان موقع رفتن دانشگا برام مهم نبود دیگه عکسای دخترای همکلاسیش حسودیمو تحریک نمی کرد دیگه زنگا و تماسهای شک برانگیزش کلافم نمی کرد میدونستم پیمان الان صد برابر دوسم داره و داشت.من حامله بودم و اولین کسی که بعد پیمان خبر دار شد وطنی بود که از خوشحالی گریه میکرد


    پروین دچار عفونت ریه شد و دکتر گفت باید ازون منطقه الوده دور شیم.حتی اگه همش تو خونه باشه بازم عفونت خوب نمیشه.من و پروین اوایل مرداد راهی تهران شدیم شب بیداریهای من ومریضی پروین پیمان رو عصبی کره بود وقتی بلیط رفت با قطارو داد دستم انگار بار سنگینی از دوشش برداشته باشم نفسی به راحتی کشید
    و گفت : برین تهرون خوش بگذرونین منم تو این جهنم تنها بزارین اما نگران نباشین حد اقل میتونم یه شب بدون گریه بچه بخوابم تا صبح


    به محض بهتر شدن پروین من دوباره خونریزی کردم و بدون هیچ دلیلی ظرف سه روز بچه سقط شد .دکتر نه از عفونت اثری دید نه دهانه رحم مشکل داشت نه سابقه سقط داشتم وطنی و من هیچکدوم جرات نکردیم به پیمان بگیم.من خودخوری میکردم و این اتفاق تازه و ترسناک رو با خودم مرور می کردم .لخته های خون سیاه درد مثل زایمان مثل شکستن کمر پروین توی بغلم بود که از درد زانوهام سست شد و افتادم زمین مثل مار پیچیدم به خودم .شوهر وطنی دوید تو حیاط و پروینو از تو باغچه بلند کردو منو رسوندبیمارستان خاله سمی خبر دار شد.نمیدونم چطوری.اما از اومدن بی موقع و بی مناسبتش به خونه وطنی فهمیدم اومدم فضولی کنه و منو تو رختخواب ببینه.و به نوه تپل مپل خودش بنازه

    خبر دادن به پیمان همون و شروع جر و بحثای ما همون
    یکهفته مرخصی پیمان به تهرون فقط جر و بحث بود .انگار من از قصد اون بچه رو سقط کرده بودم و درک نمیکرد که یه زن چقدر پریشون میشه بعد از سقط یه بچه که تو شکمش نفس می کشیده.دیدن فرشته و بچش و انتریکهای خاله سمی ،روزهای خوبی رو برامون رقم نزد.روزها و شبهایی رو که بدون انگیزه و محبت در کنارش صبح میکردم .منتظر بهانه هایی برای جدایی از من بود .من اینطور برداشت می کردم
    با خاله سمی تلفنی حرف میزد و فراموش کرده بود که چه بلایی سر زنش اورده میگفت گذشته ها گذشته حق مادری به گردنم داره.تو نمیتونی منو از خونوادم جدا کنی من باز هم سایه خاله سمی رو میدیدم و ترس از حاملگیهای بعدی و این خونریزیهای مشکوک لا علاج،دردای زیر دل ،رنگ پریدیگیها، بی اشتهاییها و درد موقع نزدیکی باید برای پیمان بچه میاوردم


    من قبول شده بودم .پیمان باز هم 4 واحدافتاد و تقصیر من انداخت که تمرکزش رو ازش گرفتم. کم کم زمزمه کرد که اگه هوای اونجا برای پروین خطرناکه شما بمونید تهرون من ماهی یه بار سر میزنم باورم نمیشد.ماهی یک بار خیلی دیر بود

  14. 4 کاربر از پست مفید بالهای صداقت تشکرکرده اند .

    بالهای صداقت (سه شنبه 25 آبان 89)

  15. #18
    مدیران انجمن آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 30 خرداد 04 [ 16:15]
    تاریخ عضویت
    1388-7-01
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    2,584
    امتیاز
    67,964
    سطح
    100
    Points: 67,964, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 97.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialRecommendation Second ClassTagger First Class50000 Experience Points
    تشکرها
    13,216

    تشکرشده 14,131 در 2,566 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    308
    Array

    RE: یک سرگذشت ....

    فصل یازدهم:
    دوباره پاییز من سر کلاس نشستم . علوم انسانی ،هر چند عربی فوق العاده سخت و زبان و امار طاقت فرسا بود، اما نمیتونستم جا بزنم. دخترها و زنهای دیگه توی کلاسمون به کل خنگ بودن.بازم من از بقیه بهتر بودم.اما دیگه اون انگیزه ای رو که زمان وطنی داشتم نداشتم وکج دار و مریض می خوندم
    پروین بهونه گیر شده بود و از پسرای سندانی حرفای بد یاد گرفته بود که معنیشو نمیدونس و من خیلی ناراحت بودم . روم نمیشد که دیگه نزارم پروین بره خونشون چون پروینم به اونا اخت شده بود. از طرفی هر چقدر دعواش میکردم اون بیشتر دلش میخواس اون حرفا رو بگه با ماشینی که خریده بودیم تو خیابونای بندر می گشتیم .طوفان خاک زیاد بود.نزدیک بازار غوغا بود .نصفی برای خرید قوت زندگی و نصفی برای چشم چرونی و بازار گردی من و پروین روزها که بیکاری بهمون فشار میاورد میرفتیم اطراف بازار می گشتیم تو تنها پارک اونجا تاب سوار میشدیم ومسابقه میذاشتیم. پسرای جوون رو نیمکتای سنگی مارو تماشا می کردن و با تعجب نگاهمون می کردن که بلند بلند می خندیم
    پروین به مهد کودک خو گرفت. سر وقت میرفتم دنبالش ، با ماشین دور میزدیم خرید می کردیم و میومدیم .خیلی کیف داشت اعتماد به نفسم زیاد شده بود هر چند برای گواهینامه اقدام نکرده بودم البته تو بندرپلیسی هم گیر نمیداد اصلا پلیس نمیدیدیم خیلی کم تصادف می شد اگرم میشد تو جاده های خارج شهر.اونقدر ماشین کم بود که گاهی با پروین تعداد ماشینای تو خیابونو میشمردیم بیشتر از بیست تا نمیشدن جو مدرسه زیاد یادم نمونده چیز خاصی نداشت. برام غریبه موند تا اخر. برام سنگین موند ترسهای من از اشنایی با غریبه ها و خو گرفتنهای دوباره اونقدر منو منزوی کرده بود تو کلاس، که اگه میز اول نمی نشستم و تو چشم معلما نبودم محال بود درس بخونم.

    من دوباره حامله شدم نزدیک امتحانای ثلث اول ،حول و حوش تولد پروین.از ترسم و نگرونی اون اتفاق به پیمان چیزی نگفتم.پیمان همچنان دلش میخواس دانشگاهو کش بده .بعد از اینکه از پول و ارث صابر ماشین خریدم و یه سری دیگه لوازم برا زندگی، انگار خیالش از بابت پول راحت شده بود و عجله ای برا بیرون اومدن نداشت.تو این مدت متوجه تماسهای گاه و بیگاهش می شدم .برام گفته بود که با یکی رفیق شده و طرف نمیدونه متاهله.اما به من قول داده بود که بهش بگه و به قول خودش بیشتر ازین سر کارش نذاره.اما همچنان اون یارو بیخبر بود و پیمان انگار این دختر بازی بعد متاهلی خیلی بهش میچسبید .بعدها که اوقات تلخی و سین جیمای منو میدید کمتر برام تعریف می کرد و گوشیشو کم صدا می کرد تا کمتر بهش گیر بدم در حالیکه وقتی یه مرد داره پاشو کج میزاره. اولین نفری که متوجه میشه زنشه .لازم نیس سوتی بده یا تابلو کنه.زن از طرز نگاه اون مرد، طرز لباس پوشیدن ،حرف زدن، حتی خوابیدنش بازن میفهمه تو دل مرد یه خبریه .دوستی، چیز خوبی بعدها بهم گفت که الان که فکر می کنم میبینم حتی از نفس مردا میشه فهمید تو دلشون خبرایی هس.منم زیرک تر از اونی که پیمان فکرشو میکرد خودم بارها دستخوش این حادثه ها شده بودم و خوب میدونستم چه موقع داره ادای مردای متعهد رو در میاره!!تموم کش و قوسای روحیشو قبلا خودم رفته بودم و اون بی خبر گمون میکرد خوب داره منو میپیچونه!حتی روزی که به بهونه گرفتن نمره از استادش شیک و پیک کرد و دروغ بافت که میره مخ زنی استاده ،من مثه روز برام روشن بود که با دختره تنهاس اما مطمئن بودم کارش از چهارچوب جلوتر نمیره ...
    روابط عاطفی ما به خاطر وجود اون دختر عمیق شده بود.پیمان واسه خاطر راضی نگه داشتن من مجبور بود با من خوب تا کنه .من روزگارم خوب بود ولی میدونستم این کارایی که میکنه حق السکوتیه که داره بهم میده که از الاف بازیاش نپرسم.با اینکه همه چی خوب بود.زندگی ،ماشین ،پروین ،مدرسه،هم خوابیهامون اما وقتی میدونستم یکی دیگه هس که پیمان واسه خاطر نگه داشتنش داره واسمون خیلی کارا میکنه که قبلا نمیکرد حرصم در میومد .

    مثلا ظرفا رو میشست یا شبا اصلا پای ماهواره نمی نشست .همش تو بغل من بود به من عاشقانه هایی می گفت که قبلا هرگز نمی گفت .نگاههای عمیق مینداخت .پروین رو زیاد میبرد بیرون.این کارا برای یه زن بدبین با ذهنیت خراب فقط نشونه اینه که اون مرد میخواد یه غلطی بکنه.این افکار اونقدر ازارم میداد که برای اینکه تمام حواسشو به خودم بر گردونم بهش گفتم باردارم.انگار شوک بهش داده باشن لقمه غذا را نیمه جویده داد پایین و انگشتاشو
    محکم کرد تو موهاشو شروع کرد به خاروندن زیر لب می گفت: جدی حامله ای؟؟وااااااااااای
    : خوشحال نیستی؟ یا میترسی بیفته؟
    :نه . ..نه اصلا امادگیشو نداریم الان تازه داریم پول جمع می کنیم
    میدونستم این خبر براش یعنی قطع ارتباط با اون یارو دختره .اما باز دلم اروم نمیشد دلم میخواس یه بار که زنگ میزنه گوشیو ور دارم و پته پیمانو بریزم رو اب ، اما صبوری کردم .چند بارم ازش پرسیدم که هنوز با هم دانشگاهیت در تماسی یا نه که اونم با اوقات تلخی میگفت تماساش در حد درس و جزوه بوده و هیچ ارتباطی مدتها با هم ندارن
    فقط ارزوم بود دانشگاش تموم شه تا دیگه بهونه برا ماهشهر رفتن نداشته باشه هرچند مردها به ندرت زیر بارارتباطات غیر شرعیشون میرن اما من و پیمان داستانمون فرق داشت.من یه جورایی خودمو نزدیک و مونسش حس می کردم .اون بیشتر از احساس همسری نسبت به من حس خواهری داشت . این حس از اولین برخوردهامون شروع شد
    اونجاییکه منو به عنوان یه زن بیوه خواستگاری کرد حس اینکه من خیلی با تجربم و اون خیلی ناشی توش موند تا اون زمان
    بیشتر و راحت تر از مردای دیگه با من درد دل می کرد یعنی خودم می خواستم.حرفایی بین ما گفته میشد که کمتر زن و مردی با هم میزنن.البته من دلم میخواس بیشتر اون بگه و می گفت. از خصوصیترین حالتهاش، از جزیی ترین خیالاتش ،اما اون هیچ وقت ازم نمی خواس .نمیدونم چون شاید تحمل شنیدنش رو نداشت اما من همیشه استقبال می کردم .در حالیکه اون موقع نمیدونستم این همه حس اعتمادی که به پیمان دادم تا اون به راحتی متلک گفتنای دوستاشو به دخترا یا شوخیهای مردونشون رو نسبت به زنهاشون برام بگه،یه روزی حریمها رو بینمون کمرنگ میکنه و من دیگه نمیتونم مثه زنهای دیگه حسادت و غیرت به خرج بدم.
    اما این اتفاق افتاد.
    اون موقع بود فهمیدم که تشویق من برای رویا پردازی و خیال پروری باعث شده اون به راحتی رویاهاشو عملی کنه و اصلا از من نترسه و احساس واقعیشو بروز بده اون موقع فهمیدم که یه زن هر قدر احساسات و عواطف جنسیش محرک و قوی باشه نباید بذاره شوهرش تو وادی ازادی بیفته و ازین همه انرژی اون به نفع خودش استفاده کنه

    اما خب مثه بقیه خطاهام مثه بقیه اشتباهاتم تاوون پس دادم و وبرای نجات پیمان چندین روز قهرو دعوا داشتیم .پروین کم کم به این جر و بحثا عادت می کرد .اما خودم رو قانع می کردم که دعواهای ما معمولیه مثه مال مامانم اینا نیس


    این شر هم خوابید و توبه کردم ازینکه دوباره خام هیجاناتم بشم و پیمان رو درگیر افکار خودم بکنم.بعدها پیمان برام گفت که هیچ وقت قصد نداشته باهاش رو هم بریزه چون دختره عرب بوده و اونم میدونسته عربا چه بلایی
    به روز گارش در میارن اگه بفهمن با ناموسشون لاس زده

    عید نزدیک بود.رفتیم بندر گناوه .اجناس ته لنجی .بوی شامپوهای خارجی و هر چی دلت بخواد از کفش و لباس تا دوربین فیلمبرداری و ابزارکشاورزی ریخته بود تو بازار .جنسای باقی مونده ته لنجا با قیمتای خیلی مناسب.کلا خرید کردن اعصاب زنها رو اروم میکنه خوش گذشت چون حسابی خرید کردیم و ریختیم تو پیکانمون و با پروین خوش و خرم
    برگشتیم.من هنوز اسبابی رو که از بندر خریده بودم رو نگه داشتم .منتظر بهار بودم.خوشحال از داشتن یه فسقلی تو شکمم.



  16. 4 کاربر از پست مفید بالهای صداقت تشکرکرده اند .

    بالهای صداقت (شنبه 08 بهمن 90)

  17. #19
    مدیران انجمن آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 30 خرداد 04 [ 16:15]
    تاریخ عضویت
    1388-7-01
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    2,584
    امتیاز
    67,964
    سطح
    100
    Points: 67,964, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 97.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialRecommendation Second ClassTagger First Class50000 Experience Points
    تشکرها
    13,216

    تشکرشده 14,131 در 2,566 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    308
    Array

    RE: یک سرگذشت ....


    فصل دوازدهم:

    هفته دوم عید اومدیم تهران
    دید و بازدید اما نه اینبار طرف خاله سمی نرفتیم چون پیمان باهاش دعواش در اومده بو قبل از عید ،مثل اینکه زیاد رو مخش راه میرفت و اعصابشو خورد میکرد من اون موقع نفهمیدم خاله سمی هدفش از فضولی تو زندگیمون چیه
    ارتباط پیمان با همکلاسیشم بعد از تموم شدن دانشگاش قطع شد یا ظاهرا قطع شد چون دیگه بی خیالT موبایلشو میذاشت توخونه یا تو کیف من. وتماس مشکوک نداشت. عروسی دختر مرضیه خانوم بود و نامزدی اون یکی دخترش من موندگار شدم یه هفته از مدرسه مرخصی گرفتم.با مامان تلفنی حرف زدم. بهتر شده بود اما نگران پیام پسرش بود ،فکر میکرد داره میمیره و کسی بهش چیزی نمی گه. و اینکه بدون اون پیام رو کی میخواد بزرگ کنه؟ من از حرفاش اینطور فهمیدم که میخواد من پیامو بزرگ کنم اما اصلا نمیتونستم به این موضوع فکر کنم که مامان داره میمیره.تو عالم خودم بودم عروسی.نامزدی کلی بزن و برقص بدون ترس، بدون تحقیر، با خیال جمع ،تو خانواده خوب مرضیه خانوم که همه با شخصیت و معقول بودن. چه قدر زندگی کردن تو همچین محیطهای امنی رو دوس داشتم .ادمها به هم احترام میزاشتن حدودشونو میدونستن ،اینجوری ادم کمتر به فکر گناه میفتاد .به پروینم خیلی خوش
    گذشت.خانم وطنی هم فعال و پر جنب و جوش شده بود و با پسرش میرفت مدرسه و اونو میذاشت مهد کودک. تعطیلات عید خیلی خوش میگذشت چون سفر می کردم از یه شهر به یه شهر دیگه ،همه چی عوض میشد ادمای تازه میدیدم.به وطنی گفتم امسال اگه قبول شم ارایشگا رو راه میندازم.پیمان درسش تموم شده من نگرانیهام کمتره .پروینم بزرگتر شده و خودش تقریبا کاراشو میکنه .وطنی هم استقبال کرد.اون موقع نمیدونس حامله ام. منم بهش
    نگفتم ترسیدم نگران بشه اون سال خیلی گرم بود.کلاسای مدرسه پنکه داشت پنکه های بیجون پر سر و صدا که کفر ادمو در میاورد و اصلا هوا رو جابه جا نمی کرد.به رغم تصمیمم برای ارایشگاه اینقدر حجم درسها زیاد و سنگین بود که اصلا نتونستم بهش فکر کنم. اواخر اردیبهشت دوباره درد زیر دلم شروع شد و ترس و نگرونی اونقدر از خود بیخودم کرد که گریه کنون رفتم خونه زهرا خانوم و پروین رو گذاشتم پیشش تا برم دکتر.ماما چیزی نفهمید ولی چون سابقه سقط داشتم گفت اگه لک بینی داشتی یا دردت زیاد شد برو پیش متخصص اهواز

    ازون روزای افتضاح و گرم بود .گرما زده شدم و سر کلاس حالم بد شد.فشارم افت کرد و تا معلمها منو برسونن به دفتر از هوش رفتم.عرق شورم رو داشتم مزه مزه میکردم.معلم تاریخ جلوم وایساده بود و من حرفای مبهم میشنیدم فقط پنکه رو میدیدم و صدای زنهای جا افتاده و چاق انگار میشناختمشون یکیشون دوست مامانم بود فکر میکردم اون زن اونجا چیکار میکنه چطوری منو پیدا کرده ،پس چرا من تا به حال ندیدمش .بازم صداهاشون گنگ بود انگار تو یه فرغون داشتن منو میبردن به ده بابا اینا تو شمال، گیلان قشنگ ،سنگا زیر چرخ ترق ترق صدا می کردن و من کمرم درد می گرفت وقتی این ور واون ور میشدم.هر چی سعی کردم رابطه اون زن و ده بابا اینا رو بفهمم نتونستم انگار مغزم فرمون نمیبرد من حتی یادم نمیمد چند سالمه و انگار یکی میپرسید چند سالته؟ اسمم رو سعی کردم بگم صدای معلم کلاس اول بود فکر کنم.فشار اوردم به مغزم اسمم چی بووود: اها
    چشم که باز کردم تو بیمارستان اهواز بودم و پرستار داشت اسمم رو میپرسید تا مطمئن شه به هوش اومدم.منگی بیهوشی کرخت و بیحالم کرده بود
    :اب میوه...کمپوت....همه چی هس .من برم پذیرش رفیقم پایینه
    پیمان رفت و زهرا خانوم در کمپوت رو باز کرد
    : عه...تو بیدار شدی....همین الان پیمان اقا رفت پایین
    : چی شده زهرا خانوم چرا اومدیم بیمارستان

    صورتش سیاه شد غم گرفت چشمای روشنش رو
    : حالت یه کم به هم خورد از گرمای بندره به گمونم .وامونده امسال چه جهنمی به پا شده اقا پیمان میگفت امسال هر طور شده برتون میگردونه تهرون بس که اذیت شدین تو پروین
    : حالا چرا اینجا اومدم؟ بهداری نبود مگه؟
    درد پیچید تو شکمم تا بالای نافم.تیر کشید .خواستم جابه جا شم که فهمیدم اش و لاش تر ازین حرفام که بتونم تکون بخورم اشک و بغض به هم گره میخورد . سرم گیج میرفت .از بازی سرنوشت که نمیدونستم داره کجا میبره منو.دیگه دلداریا برام معنی نداشت دیگه لبخندا برام تسکین نبود.دیگه غصه هام زیاد بودن دیگه ترسام اوار میشدن تو تنهاییام دکتر باهامون حرف زد
    هزینه بیمارستان و عمل و ازمایشها خیلی زیاد بودن. اون چند روز همش با ماشین مهندس عسکری این بیمارسان اون بیمارستان میرفتیم.اخر سر هم معلوم نمیشد چی بوده پیمان اعصابش به هم ریخته بود و سیگار می کشید.گرما دامن میزد به تشنجهامون به کلافگیامون به بدبختیامون
    : شما که یه بچه دارین بهتره ریسک نکنین .حاملگیهای شما پر خطره با استراحت مطلق باید باشه تازه باز هم تحت نظر پزشک و چکاپ هفتگی
    :اقای دکتر باید بچه دار شم .این همسر دوم منه .ازش بچه ندارم
    : باریکلا با این سن و سال دو تا شوهر
    چی میشد گفت یا باید داستان زندگی رو می گفتم یا باید سکوت میکردم سرخ میشدم و میگفتم اولی فوت کرده.فرقی هم نداشت چون در اصل ماجرا تغییری حاصل نمی شد.اقدام دوباره برای بارداری تا6 ماه قدغن بود.

    پنج تا درس رو تجدید شدم سخت ترین هاشونو.پیمان دوران سخت افسردگی منو تحمل می کرد حتی حاضر شد یه جا اجاره کنه تا کار کنم و از فکرش در بیام.اما نشد که نشد من حساستر و کم توانتر از اونی بودم که با واقعیت کنار بیام .بد خلق و شلخته شده بودم حس میکردم زنی که نتونه بچه نگه داره تو شکمش به هیچ دردی نمیخوره. نمیخواستم پیمان سر کوفت فامیل رو بخوره اونقدر نسبت به تغییر احوالم بی توجه بودم و خودمو تو تنهایی و انزوا حبس کردم که دیگه
    خو گرفتم به این جریان.درس هم کم می خوندم. اون سال سال سختی بود ،چون امتحان شهریور ندادم و یک سال هدر رفت. کلی ازمایش دیگه هم داشتم که همه رو پاره کردم و نرفتم انجام بدم.هزینه سر سام اور بیمارستان و قرض و قوله هامون از مهندس عسکری بهمون فشار میاورد.پروین هم بود .دختر بی گناهی که داشت قربانی خودخواهی مادرش میشد
    انواع فحشها رو به پروین میدادم وقتی اعصابمو خط خطی می کرد .چند بار کتکش زدم و از شدت گریه اون، خودم فرار کردم تو حیاط تا اگه یه وقت داشت خفه میشد من نبینمش.یه دیوونه تمام عیار بودم که نه کسی رو به خونم راه میدادم نه به خونه کسی میرفتم .جز به ضرورت از خونه بیرون نمیرفتم.ماشین خاک میخورد تابستون لعنتی ، با روزهای درازش کش میمود و تا پاییز جون مارو گرفت. هر چه قدر وطنی اصرار کرد که برم تابستون اونجا تا احوال روحیم مساعدتر شه شاید دکترهای اونجا کاری بکنن .قبول نکردم .حس یه ادم بدبخت رو داشتم که همه میدونن نمیتونه بچه بیاره و دلسوزی می کنن براش . کاری که همه حیوونها هم قادر به انجامش بودن اما من نمیتونستم و چه آتویی بود دست خاله سمی و از ترس اون زن جرات نکردم برم پیش وطنی

    پاییز قرصها رو قطع کردم و تصمیم گرفتم مدرسه نرم و استراحت مطلق کنم و دوباره حامله شم ..بدون اینکه پیمان متوجه بشه داروها رو قطع کردم و دوباره همون موقع پارسال حامله شدم.از وقتی که فهمیدم فقط تو خونه اروم راه میرفتم و بیشتر دراز می کشیدم و روزها رو میشمردم. دو ماه.....سه ماه ....سه ماه و یه هفته.... به
    چهار ما
    تا خودمو برسونم به ماشین.ولو شده بودم رو پله ها و زار زار از خدا گله میکردم یکی دو روز خوابیدم .حالتی مثه غش داشتم، افسردگی شدید همراه با تشنج های عصبی .پیمان گاهی با ترس پروین رو باهام تنها میذاشت. داشت مجابم میکرد که پروین مثه بچه خودش میمونه و فرق نداره
    : بابا جون من،اصلا بچه نخوام باید کیو ببینم؟ هااااان؟نمیخوااام اقاجون همین یکی رو با هم بزرگش می کنیم.جون پروین جون هر کی میپرستی نکن با خودت اینکارو. دیگه به قران باهات نمیخوابما......نذار بدنم بلرزه هر بار که میخوام بیام طرفت
    وطنی اومد بندر و بعد سه روز من و پروین رو برد تهرون.نمیدونم اگر نبود چی میشد چی کار میکردم با خودم. با پروین که ازش متنفر شده بودم چون دختره صابر بود و من میخواستم پیمانم یکی ازین دخترا داشته باشه

    برای برگشتن به دنیای عادی زمان لازم بود زمانی که وطنی به من روانی داد تا با حوصله اون و شوهرش و مهربونی جفتشون خودمو پیدا کنم. پیمان بعد از سه هفته اومد تهران و خبر داد خدا رو شکر کارخونه شون داره یه کارگاه توی اطراف تهرون میسازه و به زودی منتقلش می کنن اینجا. من بر نگشتم بندر. از لحاظ روحی اونقدر به ریخته و شکسته
    بودم که دوری پیمان رو اصلا احساس نمیکردم پیمان اخر هر ماه 5 روز مرخصی میومد.اواسط تابستون پیمان منتقل شد و با کار گراش اثاثیه رو جمع کردن و خودش با ماشین اومد تهرون
    تواین مدت من از دیوونگیام کمتر شده بود یه کم قوی شده بودم.قبول کرده بودم شرایطو.پروین رو دوس داشتم ولی در روز سه بار یا چهار بار یه دفعه با صدای بلند گریه میکردم
    با مقدارپول جمع شده و پول تو بانک من ، یه اپارتمان خریدیم من خوشحال ازینکه دوباره پیش وطنی و چنتا دوست قدیمی هستم.پیمان پیشم بود و گرما دیگه بیمارمون نمی کرد.ولی نزدیکی به خاله سمی دردهای تازه ای رو بلند میکرد



    فصل سیزدهم:

    با کمک خانوم وطنی دوباره ثبت نام کردم و فقط برای امتحانهای اخر سال میخواستم برم مدرسه و تقریبا تو خونه بودم. مدام رویا می بافتم که امسال تابستون کلاس دوم تموم میشه ومن سال دیگه میرم سوم و حتما قبول میشم و سال دیگش چهارم نظری و حتما قبول میشم هرچند امتحان نهایی دارم و خیلی سخته و ورقه ها میره تو استان تصحیح میشه و ارفاق نداره و پارتی بازی نمیشه کرد اما من شگفتی خلق میکنم .واسه خودم تموم این سه سال
    رو یه ضرب میگذروندم و خودم رومیدیدم که تو اوج جوونیم دیپلم گرفتم و مثه هم سن های خودم که مدرسه میرفتن میخوام برم دانشگا ، که کلی واسه من هم کلاس داشت هم افتخاری بود.همین دیپلم گرفتنش هم ارزو بود . به خودم میومدم میدیم یکی دو ساعته این سه چهار سال رو تو روهام دیدم و رو کتابا ولو شدم .می دیدم که هنوز اول این سه سال سختی هستم و کلافه می شدم که چرا نمی گذره چرا زود سال دیگه نمیشه!چرا نرفتم امتحان بدم چرا یه سال عقب افتادم و حرصم در میومد.
    چون باید نق نق پروینو ساکت می کردم که دلش میخواس همش بره بیرون باز ی کنه یا با من کلنجار بره.اعصابشو نداشتم .گاهی فکر میکردم چه خوب شد که بچه افتاد وگرنه برنامم بازم عقب می افتاد تا بچه بزرگ شه
    ولی کافی بود تا یادش بیفتم و به شکمم دست بزنم و خودمو تو اینه ببینم . دوباره غمباد میگرفتم و کز میکردم..باید موهامو رنگ می کردم مش میکردم تا ازین حالت افسردگی در بیام .اینا دستورات خانوم وطنی بود من با بی میلی اطاعت میکردم
    من دیگه یه دختر 15 ساله نبودم .من یه زن شده بودم یه مادر بودم اصلا باورم نمیشد ولی رویاهام مثل همون دوران، کودکانه بود هنوز همونجوری عصبانی میشدم همونجوری میترسیدم همونجوری خوشحالی میکردم .وهنوزم به سرعت و شدت افسرده میشدم و تو انزوای خودم فرو میرفتم.پیمان هم مرد شده بود دیگه اون جوون خام پر حرارت نبود . اونقدر درگیر کار و مسوولیت های سنگین شده بود که گاهی تا یک هفته هم احساس نیاز نه به من میکرد نه به فیلم های زیر شونزده و هیجده


    من مشتریهای خودمو داشتم .دوستای خانوم وطنی،همکاراش،مرضیه خانوم و دختراش، دوستای اموزشگاهها و کلاسهای ارایشگریم . کم کم همه اینا دورم جمع شدن و باعث شدن تا با یکی از دوستام شریکی یه ارایشگا بگیریم.نزدیک خونه و جای بزرگ.چه قدر شوق و ذوق داشتم .چه قدر احساس خوبی داشتم .چه قدر از خدا به خاطر اون همه کفری که میگفتم معذرت خواستم.فتانه هم دستش تو ارایشگری خوب بود . با هم توافقاتمونو کردیم
    و مثه دوتا ادم حرفه ای کار رو شروع کردیم .پروین میرفت مهد کودک صبح با پدرش میرفت و بعد از ظهر میرفت خونه خانوم وطنی .خودمم گاهی دو سه روز مرخصی میدادم به خودم به سرعت تبلیغات خانوم وطنی تو دبیرستان و مدارس دیگه جواب دادو من بعد از دومین هفته کاریم ارایش عروس گرفتم برای نامزدی و عروسی و حنابندون .من و فتانه اونقدر خوشحال بودیم که نگو .فتانه همه قیمتهای روز رو از صنف می گرفت و بهترین لوازم و میخرید.یه دختر تهرونی زرنگ بود که از من 8 سال بزرگتر بود و طلاق گرفته بود کلا مخالف مردها کلا مخالف شوهر .اما من یاد گرفته بودم زیاد وارد جزییات زندگیش نشم .زیاد کنکاش نکنم. به تلفناش به رفت و امداش گیر ندم.هر چند به خاطر پول بیشتری که من گذاشته بودم میتونستم رئیس بازی در بیارم اما چون خودم دوران سخت بیوگی رو گذرونده بودم .خوب درکش می کردم یک سالی بود که جدا شده بود .شوهرش معتاد بود
    کاش مادر منم از بابام جدا میشد قبل از اینکه اونهمه مارو تو بدبختی بندازه و گذشتمو سیاه کنه.وقتی فکر میکردم میدیدم واقعا با یه معتاد نمیشه زندگی کرد حتما مادرم دستش جایی زیر سنگ بود که جدا نمیشد نمیدونم شاید حتی داشتن اسم یه مرد بالاسر یه زن خودش غنیمته. خواه اون مرد یه نامرد باشه یا یه عملی بی خاصیت. لا اقل میشه اعتماد به نفس داشت که مردها و ادمای عوضی نقشه نمی کشن تا تنها گیرمون بیارن چون میتونیم داد
    بزنیم سرشون که هوووووی مرتیکه من شوهر دارم
    من هیچ وقت با فتانه جوش نخوردم کم حرف میزدیم .اون خیلی خوشگل و ناز بود و من چون پیشش کم میاوردم خیلی باهاش قاطی نمیشدم فقط مثه دو تا همکار حرفای معمولی رد و بدل می کردیم.حتی خیلی بهش خیره نگاه نمیکردم که نفهمه خیلی از تیپش خوشم میاد.سرم به کارم گرم بود عروس رو من درست کردم و ارایش حنابندون رو فتانه کم کم کارمون اونقدر اوازه پیدا کرد مجبور شدیم شاگرد بگیریم من به کل از درس غافل بودم.فتانه هم درس نخونده بود تا دوم نظری خونده بود و رفته بود پی رفیق بازی و ارایشگری.بعدشم که مدتها مجردی کرده بود و بعد یه سال تاهل جدا شده بود فکر میکردم اون چون زن خوشگل و زرنگیه و این همه خاطر خواه داره حتما همه کاراشم
    درسته دیگه .با اینکه هیچ وقت تبلیغات منفی نمیکرد ولی یه جوری با اطمینان و کرشمه حرف میزد که فکر میکردم دیگه حرفش حجته
    : میدونی عزیزم درس خوندنم خوبه ولی من اعتقادم اینه ادم هر جوری که پیشرفتش توشه باید مسیرشو تغییر بده.این همه ادم درس خونده بیکار فایده نداره که.من رفتم دنبال علاقم و پشیمون نیستم
    :حالا تو هم هرجوری صلاحته عزیزم .اما تو این کار خیلی دستت خوبه ولش نکن ...خب درستم بخون ولی فکر کنم مسیر تو روشنه تو باید یه اوستای ارایشگری بشی
    و لبخند میزد.من باورم میشد که درس خوندن فقط وقت تلف کردنه.فقط گول زدن خودم که منم باسوادم.در حالیکه من بیشترین وقتم روی صورت مشتری و لای موهای اونها می گذشت.من با دیدن گردی یا درازی صورت زنها ارایش مورد نظر رو طراحی میکردم و به عینه رو صورتشون میدیدم.من خیلی خبره شده بودم
    من. همین منم کردنها و غرور بی جا منو سرد کردوخانوم وطنی فهمید که دیگه کتابا رو کنار گذاشتم .خیلی باهام کلنجار رفت،اما من حرفا و توجیههای فتانه رو تحویل میدادم و مطمئن بودم کارم درسته . حتی نمیخواستم به یه سالی که داشت تلف میشد فکر کنم چون یه ندایی تو وجودم میگفت که درس رو ول نکنم و من دلم نمیخواست تو شرایط فعلی که پیشرفت و کارم رونق داشت به چیزی جز ارایشگاه فکر کنم. پیمان تا دیر وقت کار خونه میموند
    و وقتی خسته از راه میرسید حوصله من و پروین رو نداشت.گاهی غر میزد که زندگی یکنواخت شده و دوباره برای بار داری اقدام کنم اما به سرعت از پیشنهادش پشیمون میشد و فراموش میکرد. خاله سمی ارتباطش رو دوباره بر قرار کرده بود و از ماجرای من و پیمان خبر دار شده بود انگار خود پیمان بهش گفته بود.اما پیمان زیاد بهش رو نمیداد تا زنگ بزنه و مهمون بازی راه بندازه.گاهی خلوتی خونه وطنی همدیگه رو میدیدن. اوایل اردیبهشت وقتی کار و بار سکه بود.وقتی من تو کف اون همه مشتری و اون همه پول بودم که داشت سرازیر می شد وقتی کم کم معنی مشهور شدن رو میفهمیدم تو محلمون تو خیابونمون تو چنتا محله اونورتر ،به تصمیم خودم افرین میگفتم و تو دلم از فتانه تشکر میکردم .از محله های خیلی دور تر هم میومدن یا عروسهامونو دیده بودن یا تعریف شنیده بودن.خوش لباستر میشدم غمهام کمرنگ میشد خلا نداشتن بچه برای پیمان با پول پر میشد.

    با صداهای گوشنواز تمجید زنهای با کلاس با قربون صدقه رفتنهای مشتریهای دائمی با چشمای خواهانه کاسبهای مایه دار که به این زن جوون که جیرینگی خرج می کرد و گرونترین کرم پودرها رو انتخاب میکرد خیره میشدن.مثه سگهای گرسنه که دم تکون میدن و زبونشون اویزونه یه تیکه نونه یا یه دست نوازش گرم.
    همه اینها اومدن تا من افسردگیهام تسکین پیدا کنه و چشمهای همیشه غمناک پیمان یادم بره یادم بره تا امتحانها یه ماه بیشتر نمونده .یادم بره که بی سواد باقی میمونم یادم بره پول و شهرت شخصیت نیس.یه جورایی داشتم حقمو از زمونه میگرفتم داشتم غصه نداریهامو بد بختیهامو اوارگیهامو خاک می کردم.می خواستم اونقدر پولدار بشم که محتاج هیچ مردی نباشم مجبور نشم لیچار نره خرهای طلبکارو بشنوم .مجبور نباشم بچمو دندون بگیرمو ازین خونه به اون خونه اثاث بکشم
    اگه وطنی به زور و تهدید وادارم نمی کرد من امتحان هم نمیدادم. اما دو هفته ای که مونده بود تا امتحانها خوندم با بی قیدی اما احترام به وطنی .بازم همون درسای پار سال رو تجدید شدم.وطنی برام پارتی بازی کرد و من شهریور خلاصه قبول شدم .اما حجت رو برام تموم کرد
    : تا الان اگه بالا سر کارت بودم و جوش درست رو زدم چون خودت عاشق بودی خودت راهتو انتخاب کرده بودی ومن باید بهت کمک می کردم اگه برات نمره نمی گرفتم تو میبوسیدی این کتابا رو میذاشتیشون کنار نه؟؟؟؟
    :دلت میخواس رد شی تا بهونه واسه تن پروری داشته باشی.میدونم پول وسوست میکنه چون میدونی که میتونی بیشتر در بیاری من نمیفهمم حالتو چون همیشه حقوقم ثابته.اما میدونم یه جایی ازش سیر میشی و میبینی هنوز راضی نیستی پس به خاطر دخترت تا دیپلم بخون
    حتی با تجدیدی امکانش هس بری بالا .تمام حواست پی ارایشگاس....چرااااااا؟؟؟کی تو گوشت خونده؟ تو رو خدا راهو عوضی نرو
    من سرم پایین بود .پروین شیرین زبونی میکرد .فکر می کردم داره حسودی میکنه من وضعم خیلی خوب شده بود .انگار گوشام هم نمی شنید


  18. 4 کاربر از پست مفید بالهای صداقت تشکرکرده اند .

    بالهای صداقت (شنبه 08 بهمن 90)

  19. #20
    مدیران انجمن آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 30 خرداد 04 [ 16:15]
    تاریخ عضویت
    1388-7-01
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    2,584
    امتیاز
    67,964
    سطح
    100
    Points: 67,964, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 97.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialRecommendation Second ClassTagger First Class50000 Experience Points
    تشکرها
    13,216

    تشکرشده 14,131 در 2,566 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    308
    Array

    RE: یک سرگذشت ....


    فصل چهاردهم:

    یه خاصیته ادما فراموشیه،گاهی خیلی خوبه گاهی خیلی بد.گاهی که یادمون میره از کجا به کجا رسیدیم خیلی بده ولی گاهی که غمها فراموش میشن معرکه هس .میگن عشق چشم عقل رو کور میکنه اما من میگم پول بدتر از عشقه،اونم واسه منی که همیشه تو حسرت پول یه قرون دوزار کرده بودم و هیچ وقت نتونسته بودم بگم تو کیفم یه عالمه پوله واسه منی که هر چی با مغز کوچیکم فکر میکردم میدیدم همه بدبختیهام از بی پولی بوده.
    دعواهای ننه بابام از بی پولی بوده نداشتن بابا از بی پولی بوده ازدواج تو سن پایین از بی پولی بوده و...و ...
    واسه یه زن جوون با شرایط من پول خیلی قدرت داشت ادمی که یادش رفته بود اون دخمه پایین شهرو اون افکار کوتاه بی ارزش رو و تموم حساب بانکی ناچیزشو که مثه یه گنج بهش نگاه میکرد.
    فتانه بعد از یه مدت قیمتها رو برد بالا به من گفت تعرفه صنفه .من اهمیت ندادم اما از دو برابر شدنش تعجب میکردم اما چون ما مشتریهامون کم نمیشدن و پول بیشتری میرفت تو جیبمون ذهنمو مشغول نکرد.من تمام وقت تو ارایشگاه بودم .وطنی پروین رو از مهد می برد خونه خودش .پیمان چند روزی شام رو اونجا خورد اما با نزدیک شدن به اعیاد کار ما خیلی زیاد میشد و من گاهی یکسره تا 11 شب ارایشگاه بودم .کلا پیمان و پروین رفته بودن تو حاشیه .
    من و فتانه میرفتیم بازار نهار تو چلو کبابی های باحال بازار میخوردیم .شب برامون غذا میاوردن وکلا به قول شما امروزیها عشق و حال بود تا خستگی امونمون رو نبره.
    تو این مدت من و فتانه گرچه خیلی صمیمی شده بودیم وولی همیشه یه پرده ای، حجابی بینمون بود و زیاد وارد معقولات هم نمی شدیم. یعنی راه نمی داد من دلم میخواست.
    کم کم متوجه رابطش با مردای مختلف شدم اما سر در نمیاوردم. زبون اعتراض پیمان دراز شد .دیر وقت رفتن من مصادف با خوابیدن پیمان بود.من که اینقدر همبستر شدن باهاش برام اهمیت داشت ترجیح می دادم راحت تو رختخواب جدا بخوابم و به برنامه های فردا فکر کنم .پیش خودم میگفتم: دختر ....کی فکرشو میکرد!! چطوری افتادم
    رو چرخ شانس خداکنه اخرش ختم به خیر شه . خودمو توجیه میکردم که نبودنم یعنی پول بیشتر و کمک به پیمان و پروین .امامی دونستم دارم براشون کم میزارم . دلم نمی خواست نصیحت بشنوم .فکر میکردم وطنی و امثالهم
    نمی تونن موفقیت منو ببینن.همیشه میخوان من یه زن بدبخت تو سری خور باشم که از همه جا رونده و مونده شده .فکر میکردم میخوان همیشه منو خوار نگه دارن.بنابراین رابطم با وطنی کم شد.و به همون نسبت پای خاله سمی بیشتر باز شد تو دل پیمان من سرگرم بودم.
    من روزها عاشق میشدم و شبها توبه میکردم من با ماشین خودم تو خیابونها می چرخیدم.لذت رو تجربه میکردم.به خودم خیلی میرسیدم ارایشهای غلیظ که حتی اوایل خجالت میکشیدم برم بیرون. ولی چون فتانه اینکارو میکرد منم جرات پیدا میکردم موقع اومدن به خونه پاکشون میکردم.اگه پیمان می فهمید خیلی ناراحت میشد.این دوران سخت
    امتحان داشت به روزهای سخت تر نزدیک می شد .دعواهای من و پیمان شروع می شد شبهای خسته برگشته از سر کار با چشمای قرمز پیمان و غر غر پروین مواجه میشدم و تا یک دو نیمه شب با هم کلنجار می رفتیم.اون تقصیررو می نداخت گردن کار من و منم می نداختم تقصیر خاله سمی و جو سازیهاش. اخرش میزدم زیر گریه که تو واسه بچه دار نشدنم دوسم نداری.طفلک پیمان به اینجا که می رسید ازم معذرت میخواست و ارومم میکرد

    اما من فردا شب باز همون موقع میومدم و باز هم همون ماجرا.از خودم خجالت میکشیدم شده بودم عین مامانم.با این فرق که من خوب می پوشیدم سیر میخوردم و سرمو بالا میگرفتم که شوهر دارم یه مدت فیلمبردار یکی از عروسهام که تو ارایشگاه با هم اشنا شده بودیم مدام به تلفن ارایشگاه زنگ میزد و میخواست با هم بریم بیرون.فتانه زیرک هم تحریکم میکرد که یه نهار مجانی میفتیم و هیچی نمیشه.شکاف من و پیمان عمیق تر میشد.من وا داده بودم،غرق شده بودم .کور بودم کر بودم. مثه ادمای ندید بدید افتاده بودم تو دیگ حلیم و میرفتم تهش.جاذبه های زندگی مرفه منو بی مغز کرده بود .هم نشینی با زن عیاشی مثل فتانه که خوب میدونست باید چی بگه تا واسه ولگردیاش پایه پیدا کنه،منو نسبت به پیمان سرد میکرد..
    هر چند وقتی تو تنهاییم می نشستم میدیدم این زندگی که میخواستم نیست، میدیدم روزهای تنگ دستیمون با پیمان تو سختی جنوب رو بیشتر دوست داشتم .همیشه تو بغلش بودم .همیشه فشار دستهاش دو کمرم به من قوت میداد همیشه مثه یه بچه کوچولو، شبها که پروین بی خوابم میکردتو سینش راحت می خوابیدم.
    اما حس برتری جویی من تحریک میشد. فتانه از اون پسره فیلمبردار تعریف میکرد از ژستاش، از تیپش ازینکه اگه پا بده میره باهاش میخوابه ومن ازینکه میدیدم اون پسره منو خواسته، تو دلم فتانه رو شکست می دادم و پوزشو به خاک میمالیدم.واسه ثابت کردن قدرتم باهاش نهار بیرون رفتیم یه بار با فتانه،دو بارم تنهایی نهار خوردیم.
    .پیمان نفهمید.هیشکی نفهمید تو شهر دراندردشتی مثه تهرون که میلیون تا سوراخ سنبه و کوچه تنگ و پهن داره کی میتونه زاغ اون یکی رو چوببزنه اخه! برای اولین بارها حرف طلاق زده شد .حرفی که هنوز پشتمو میلرزونه .پیمان بچه رو بهونه میکرد با اینکه می دونستم و از غم تو چشماش میخوندم که واسه بچه دار نشدنم نمیگه
    .میدونستم میخواد توجیهش قاطع باشه وگرنه از بی اعتنایی من به زندگیم رنجیده .من جدی نمی گرفتم . میگفت اگه ادامه بدم میره خودشو گم و گور میکنه .من می خندیدم بهش.



    نوروز نزدیک بود.
    اونروز من و فتانه کلی کار داشتیم و شاگردامون داشتن صورت بند مینداختن و ما لم داده بودیم و هایده گوش میدادیم: که امشب شب عشقه...همین امشبو داریم......
    در باز شد، وطنی ،گرفته و برافروخته منو با همون ارایش کذایی کشوند بیرون سوار ماشین شدیم
    : راه بیفت!
    : کجا بریم؟ چی شده؟
    :حرف بزنیم تکلیف خودم و داداشمو روشن کنم و تکلیف توعه نمک به حر.......
    حرفشو خورد من مقاومت میکردم.
    : در مورد چی؟ من و پیمان حرفامونو زدیم.میگه نرو سر کار بشین بچه داری کن و منتظر من باش تا بیام شامم رو بده و سرویس بده.منم میگم نه حرف بدیه؟؟
    :مگه شوهرت نیس؟ مگه واسه صابر نمی کردی اینکارو.مگه دوستت نداره؟ مگه واسه خاطر تو خونوادشو چند سال ترک نکرد تو اون جهنم سگ دو زد؟ مگه تو رو با بچت مثه گل نگه نداشت؟ مگه زن باره اس؟ معتاده؟ مشروب خوره؟ازت چی خواسته جز اینکه ارامش بهش بدی؟؟؟؟؟
    :دارم کار میکنم منم سگ دو میزنم که اون وپروین راحت باشن...
    فریاد زد: اما نیستن....پروین مادر میخواد نه خاله نه پسر خاله نه مربی مهد کودک صداش بالاتر میرفت من هنوز نمی خواستم قبول کنم که مقصرم.
    : میفهمی ؟مادرت هنوز زندس سند زنده.چه بلاها میتونس سرت بیاد ؟؟!خدا باهات بود نکن اینکارو با پروین! پیمان به درک به قول تو شاید اونم کاستی داره.بچتو بزرگ کن. پول نمیخواد این طفلک اغوش تو رو میخواد.
    :عید بگذره کارم کمتر میشه..یعنی کمترش میکنم .
    :نمیخوام خاله سمی پیمان رو سست کنه. نذار تحقیر شه واسه خاطر زنی که همه چیشو گذاشته براش و اینجوری پشت کرده بهش.دوس داری نگاههای سنگین خاله سمی رو ببینی رو پیمان؟
    : خب نیاد خونه شما که خاله سمی مخشو کار بگیره. بمونه خونش اخه ...
    : ببند دهنتو!
    فریاد خانم وطنی رو با این عصبیت نشنیده بودم.قلبم تاپ تاپ میکرد .کم کم بغض فشار میاورد

    : کدوم خونه؟خونه ای که بوی زن توش نیس لونه سگه میفهمی.زن یعنی همه چیزه مرد

    بغضم ترکید. رو فرمون سرمو گذاشتم و یک ساعت دیگه داد وبیداد شنیدم و گریه کردم

    :میخواد جدا شه واسه خاطر خودت.تو دیگه اون زن قبلی نیستی.دلش خیلی پره
    :من به خدا به این چیزا فکر نمی کردم......کمکم کن من چیکار کنم اخهههههههه
    : خودت خرابش کردی و فکر کردی من بدت رو میخوام که غریبه شدی باهام اره؟
    گریه فایده نداشت .اون روز بعد از رفتن وطنی رفتم خونه تو حموم حسابی گریه کردم . دلم میخواست غذاهایی رو که با اون پسره الدنگ خوردم رو بالا بیارم خودمو زدم حسابی.
    دلم خنک نمی شد .از کثافت شدن خودم حالم به هم میخورد ازین همه عقده که خالی نمیشد از اینکه فکرم سالم نمیشد ازینکه تو این مدت همه چی رو داشتم به فنا میدادم.اینقدر زود خودمو گم کرده بودم.
    رفتم مهد دنبال پروین اوردمش خونه.بعد از ظهر بردمش بازار و برا پیمان هم کلی لباس خریدم.پیمان شب نیومد. فردا سر کار نرفتم تا به زندگیم برسم به قول وطنی .
    به کابینت هایی که مدتها دستمال نکشیده بودم روشون به ظرفهایی که مدتها توشون غذا نپخته بودم .
    به وطنی زنگ زدم سراغ پیمانو گرفتم .خبر نداشت.موبایلش خاموش بود .من احساس خطر می کردم.عصبی بودم لبهامو رو میکندم و هی شمارشو میگرفتم .می ترسیدم یه بلایی سر خودش بیاره و به خاندانم فحش میدادم.
    :خدایا ...تورو خدا این دفعه رحم کن برگرده دیگه ادم میشم دیگه اصلا سر کار نمی رم. غلط کردم.
    دو روز دیگه گذشت و از پیمان خبری نشد فکر کردم رفته جنوب به دوستش عسگری زنگ زدم بی خبر بود .رفتم خونه وطنی و زار زار گریه کردم . وطنی خوشحال بود انگار امید وار بود به پیاده شدن من از خر شیطون. اجازه میداد من هق هق کنم و اعتراف کنم .بغلم میکرد و من با سوز اشک میریختم.
    : ایشالا پیداش میشه.بی تابی نکن.
    : اخه میگفت میره و دیگه بر نمیگرده.میگفت یه بلایی سر خودش میاره.من چه خاکی تو سرم بریزم
    :من بی لیاقتم .من احمق.....
    و صدام به جیغهای کوتاه منتهی میشد.
    یک هفته گذشت.فتانه چند بار اومد در خونه که منو ببره ارایشگا. میگفت پول در اوردن وقتش قبل از عیده .میگفت اگه نرم کلی پول می پره.میگفت پیمان داره ناز میکنه بر میگرده . ولی من نمی تونستم . داشتم دیوونه می شدم .بار اخر هم نه تلفن فتانه رو جواب دادم نه در رو باز کردم.
    بعد از یک هفته به پیشنهاد خانوم وطنی هم که کم کم نگرونیش خیلی زیاد شده بود.نذر کردیم تا پیمان بر گرده و من به خودم قول دادم اگر برگرده اصلا سر کار نرم تا خودش بخواد.
    هر چند برای من تازه به دورون رسیده ،گذشتن از اون همه پول خیلی خیلی سخت بود


  20. 4 کاربر از پست مفید بالهای صداقت تشکرکرده اند .

    بالهای صداقت (شنبه 08 بهمن 90)


 
صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 18:13 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.