به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 19 از 23 نخستنخست ... 91011121314151617181920212223 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 181 تا 190 , از مجموع 229
  1. #181
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 26 اسفند 90 [ 01:46]
    تاریخ عضویت
    1388-9-01
    نوشته ها
    262
    امتیاز
    4,329
    سطح
    41
    Points: 4,329, Level: 41
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 21
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    876

    تشکرشده 872 در 206 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: نمیخوام از دستش بدم

    به نام خدا
    قسمت خلاصه سوم - بخش دوم
    عید فطر هم شد و ما شب عید فطر قهر بودیم . به خانمم گفتم صبح میای نماز ؟ یادم هست با پشت کردن به من اعلام قهر کرد و خیلی غصه خوردم اون لحظه ، مثل چند مرتبه قبل توی عالم خودم اشک ریختم و گریه کردم .
    توی همه ماه رمضون ها نماز عید فطر رو میخوندم ، اما صبح بیدار شدم دیدم وای نماز عید هم تموم شده و من خواب هستم هنوز ، خیلی دلگیر شدم و اصلا از دست خودم خیلی ناراحت شدم .
    روز عید خانمم تا 11 خواب بود و برای اینکه یه خورده شادش کنم ، اومدم گفتم حاضر شو بریم خونه مامانت اینا عید دیدنی .
    اینطوری آشتی کردیم و رفتیم و برگشتیم .
    دیگه فهمیده بودم که بحث کردن فایده نداره و روال زندگیمون همینه ، با اینکه دیگه زن و شوهر بودیم ولی هنوز حتی یک رابطه کامل انجام نشده بود و امتناع میکرد از این کار و بهونه اش هم ترس بود .
    دیگه حتی خسته شده بودم از این که اصرار از طرف من باشه و بی میل شده بودم .
    توی مطالب خانم آنی یه مطلبی بود به عنوان بازی های زناشوئی که یکی از بازیها دقیقا نوع عملکرد خانم من رو نوشته بود .
    بر اثر فشار خانواده خانم و خود خانمم دیگه باربری رو تصمیم داشتم ترک کنم و دنبال یه شغل خوب بودم .
    همین فکرا تو سرم بود که از موسسه قبلی که توش مدیر بودم و زمانی بده بستونی داشتم و کار خیلی خوب و با شخصیت کاری خوب و قابل قبولی بود با من تماس گرفتن .
    علت استعفای من از اون کار این بود که اولا مدیر کلمون اختلاس کرد و دوما به ما قول شراکت داده بود ولی بعد فهمیدم که اسمی از ما در مجوز ذکر نشد و همینطور اینکه به شدت داشت توی کار دزدی میشد و از حق مردم خورده میشد که من معترض شدم و استعفا کردم . اون زمان هم خیلی موقعیت ها رو از دست دادم .البته من قبلا تدریس هم میکردم و معلم هم بودم .
    این ماجرا رو هر وقت به خانمم تعریف میکردم میگفت پس دروغ میگم و برای خود شیرینی و اینکه قبلا کسی بودم تعریف میکنم.
    به هر شکل تماس گرفتن و منم رفتم دفتر موسسه و اونجا صحبت کردیم و تصمیم گرفتم کار کنم و اون موقع قول حقوق ماهی 500 هزار رو به من دادند .
    وقتی اومدم به خانمم گفتم : گفت واقعا تو قبلا اینجا کار میکردی ؟ گفتم چطور ، گفت هر وقت میگفتی میگفتم آخه چطور ممکنه یه پسر 20 21 ساله به اونجا رسیده باشه . گفتم خب خدا رو شکر که دیدی و ثابت شد بهت .
    دیگه من فکر و ذهنم شده بود اون کار تا هم از دستش ندم هم اینکه درست انجامش بدم و بتونم پیش ببرمش و از زیر این همه فشار که بخاطر شغلم دارن بهم میارن نجات پیدا کنم .
    یه هفته نشده بود که پی بردم علت اینکه با من تماس گرفته شده اینه که موسسه بخاطر نداشتن نیروهای درست داره نابود میشه و من کلا به عنوان مثلا به اصطلاح منجی دارم تلاش میکنم تا با آموزش و پرورش قرارداد ببندم و اگه نتونم این کار رو بکنم نه تنها حقوقی نیست بلکه این کار هم با دوام نیست و باید فکر چاره ای دیگه بود .
    هر روز میگذشت و من به هر منطقه ای مراجعه میکردم با شنیدن اسم رئیس موسسه و البته شناختی که در سال هایی که بنده در موسسه نبودم و نمیدونم چی بود به دست آورده بودن متوجه شدم عملا هیچ منطقه امسال حاضر به همکار ی نیست .
    وقتی گزارش کار دادم اقای رئیس گفت که چیکار کنیم و ... خلاصه هیچی به هیچی الکی یه ماه دویدم و به هیچی نرسیدم و گفت که فعلا که دستم خالیه و پولی نمیتونم بدم .
    متوجه شدم که بازی چند سال پیش دوباره داره سرم پیاده میشه و البته تنها دلیل اینکه راضی شدم پیش اون اقا برگردم فشارهای خانمم بود که اینقدر اذیت نکنه ، توی همین روزا که هنوز انصراف نداده بودم از رفتن و به کسی هم چیزی نگفته بودم و به فکر چاره بودم ، توی دفتر نشسته بودم که از یه پیک تبلیغاتی اومدن جهت معرفی کار تبلیغاتیشون و البته گرفتن سفارش تبلیغ .
    من در مدت بیکاری 4 ساله ام هر شب به بحث تبلیغات و اینا فکر میکردم و مطالعه زیادی هم کرده بودم اما هیچ وقت نمیدونستم از کجا و چطوری شروع کنم .
    اون روز با رفتن ویزیتور ، رئیس به من رو کرد گفت حاضری همین کارو با هم انجام بدیم و تو مدیر اجرایی شو و من پشتیبان مالی تو میشم و مطمئن هستم با استعدادی که تو داری موفق میشی توی این کار . و من گفتم مشکل اینه که مجوز نداریم گفت خیلی ها مجوز ندارن تو شروع کن به مجوز گیر دادن اون با من .
    من دلم قرص شد و نشستم یه برنامه ریزی درست حسابی کردم و ظرف دو روز بهش گفتم که چه چیزهایی لازم داریم چه چیزهایی لازم نداریم .
    همین موضوع رو با خانمم هم کم و بیش در میون گذاشتم و دیگه نمیخوابیدم و شب ها هم بیدار بودم و صبح ها هم همینطور اما مشکل اینجا بود که من برای شروع نیاز به کلی طرح گرافیکی با ساخت خودم نیاز داشتم و برای همین میموندم خونه و با کامپیوتر کار میکردم .
    دیگه با فکر اینکه موفق میشم و این کار همون کاری هست که من براش کلی برنامه دارم و اینا همیشه تلاشم بیشتر میشد .
    حتی برای اینکه خانمم هم معترض جدی من نشه و توی ذوق من نزنه شروع کردم از او هم کمک گرفتن و بهش گفتم توی طراحی ها کمکم کنه و کم و بیش یادش میدادم .
    اصلا دیگه حواسم نبود که مادرش میاد میره چیکار میکنه ، قهر میکنه نمیکنه ، دیگه شغلم رو باید به مرحله اجرا در میاوردم و زنده نگهش میداشتم ، اینجا دیگه خودم بودم و خودم .
    طرح ها رو که زدم شروع کردم به بازاریابی کردن و کلی مشتری جذب کردم ، اگه خانمم میخواست بره خونه پدرش میبردم میذاشتم و میومدم دوباره به کارم میرسیدم و دیگه کامل میتونم بگم هفته اول شروع کار واقعا سنگ تموم گذاشتم . توی همین حال و هوا بودم که اقای رئیس یه روز زنگ زد گفت چرا به من گزارش کار نمیدی ؟ گفتم یعنی چه اولا که هنوز هیچ خرجی نکردی و دوما من مدیر اجرایی هستم و نیازی هم نیست هی بیام به شما گزارش بدم و اینا ، که گفت نه تو کارمند منی و باید برای من گزارش بدی ، نشستم با خودم فکر کردم و گفتم ؟ همه کارا رو من میکنم و خودم هم طراح هستم و هم بازاریاب و هم همه چیز اون وقت جواب هم باید پس بدم ؟ زنگ زدم و از اینکه با ایشون باشم انصراف دادم و کلا قطع رابطه کردم باهاش . و کل سفارش هایی که گرفته بودم رو عودت دادم و اقدام اول کنسل و منحل شد .
    از طرفی شب همون روز رفتم به یکی دیگه از دوستان نزدیکم پیشنهاد کار دادم و گفتم که این کار هست و حاضرم به عنوان شریک بهش 50 درصد کار رو بدم و هم برای او اینده بشه هم برای من . و او هم قبول کرد .
    پس با همون جدیت شروع کردیم به ادامه دادن اما باز هم فقط توی بخش بازاریابی شرکت میکرد و باقی چیزها به عهده خودم بود .
    همینطور خانمم هم داره میبینه که من دیگه دارم تلاش میکنم و اینا و طی این مدت من دیگه به برنامه هایی که در میاره کاری ندارم و هر راهی رو برای تحریک من آزمایش میکنه به در بسته میخوره ، هر وقت میگه میبرمش و هر وقت جایی میخواد میبرمش و اینا . حتی یادم هست که یه هفته قهر کرد و کامل جدا خوابید و من هم اصلا جیک نزدم و عین یه هفته سرم توی کار خودم بود تا اینکه اومد سر حرف رو خودش باز کرد و منم خیلی اروم قبول کردم برگشتش رو فقط گفتم خودت هم خندت گرفته نه ؟ گفت چطور ؟ گفتم واقعا از خودت نپرسیدی برای چی اینجایی ؟ گفت چرا پرسیدم واقعا برای چی اینجام ؟ گفتم فکر کنی میفهمی !
    اما این اشتی بازم دوام نداشت فقط برای این بود که سر از کارای من در بیاره و بفهمه دارم چیکار میکنم ( البته دیدگاه من اون موقع این نبود ها الان اینه ، اون موقع وقتی آشتی میکرد براش سنگ تموم میذاشتم و مثلا اصلا نمیرفتم سرکار یا میرفتیم بیرون و اینا ، الان که نگاه میکنم اینطوری میفهمم به قول بعضیا تازه دوزاریم میفته )
    آخر مهر بود و من باید یه حقوق 500 تومنی نشون میدادم ! پس یا باید راستشو میگفتم یا حقوق میگرفتم .
    پس راستشو به خانمم گفتم و اما اگه خاطرتون باشه توی خونه پدری طبقه سوم زندگی میکردم برای همین واسه اینکه پیش برادر و خواهرم ضایع نشم و مثلا حقوق گرفتم از دوستی 100 هزار قرض کردم و آوردم دادم به پدرم که مثلا این کمک مالی من به شما یا میشه گفت مثلا کرایه خونه غیر رسمی .
    اتفاقا توی خیال خودم مطمئنم حتما خانمم هماهنگ شده و برای همین جلوی ایشون اینکار رو کردم که هم لذتی که من میبرم رو ایشون هم ببره و هم بدونه که مفت خوری نمیکنم و دستمو توی جیب خودم هست و مشکلی نیست .
    اما ایشون دیگه راضی نشد که راضی نشد و گفت تو حقوق گرفتی و به من دروغ گفتی و حتی گفت چرا اون 100 تومن رو به من ندادی مگه من میخواستم ازت بدزدم یا ...
    فردای اون روز که مادرش طبق معمول هر روز برای سر زدن به دخترش اومده بود این ماجرا فورا انتقال داده شد به مادرش و اونا هم در جریان قرار گرفتن .
    در واقع قشنگ یه ماجرای خیلی کوچیک رو کردن یه ماجرای بزرگ و مشکوک .
    خدایا چیکار کنم با این اوضاع ؟ من که دارم مثل آدمای عاشق واسه خاطر این میدووم حالا چرا اینطوری میکنه ؟
    بی تفاوت موندم و تحمل کردم .
    دوباره ادامه کار رو گرفتم .
    اومدم گفتم خانم میخوام یه کامپیوتر بخرم ولی پول ندارم که سیستم نو بخرم ، یه سیستم دسته دوم دیدم که راضی شده 100 تومن بهم بده ، به نظرت بخرم ؟ گفت نه اصلا حرفشم نزن ، بیا برو طلاهای سرویس من رو بفروش و یه لپ تاپ بخر و اگه اون کامپیوتر رو بخری اولین کاری که میکنم میندازمش بیرون و حاضرم سرویس طلام رو بفروشی لپ تاپ بخری ولی اون دسته دوم رو نخری .
    سبک سنگین کردم دیدم این بخاطر 100 تومن اونطوری فشار اورد روی من اگه سرویسش رو بفروشم همه جا جار میزنه که این بی عرضه هست و سرویس طلای من رو فروخته تا خرج خونه بده ، پس کاملا با فروش سرویس طلا مخالفت کردم و گفتم اصلا راه نداره ، من سرم بره هیچ وقت سرویس طلای زنم رو نمیفروشم و اینا .
    گفت باشه از بابام برات قرض میگیرم و یک میلیون تومان قرض میکنم برات .
    * یادتون هست در قهر جدی دفعه قبل با پدر خانمم رفتم بیرون ؟ اون شب پدر خانمم گفت اگه پول لازم داشتی به من بگو و منم گفتم من بخاطر 100 تومن 200 تومن دهن باز نمیکنم ولی اگه میلیون لازم داشتم بهت میگم و پدر خانمم گفت نه میلیون نمیتونم بهت بدم و در همون حد 100 ، 200 میدم .
    وقتی دیدم خانمم گفت از بابام میگیرم گفتم نه نمیخواد بگیری اصرار کرد که چرا میگی نمیخواد ؟ گفتم من نمیخوام بابات رو خراب کنم ولی قبلا خودش گفته که نداره همچین پولی ، گفت بابای من گفته ؟ گفتم اره ولی خواهش میکنم مسئله رو بزرگ نکن و بهشون چیزی نگو ، گفت نه نمیگم ولی بابای من نمیگه اینطوری
    اون قضیه مسکوت موند و منم هنوز اقدامی نکردم .
    یادمه باز هم قهر کرده بودیم اون روزا
    توجه داشته باشید که دو هفته از زندگی ما باقی مونده و بعد از دو هفته خانم من میره خونه پدرش
    باقی ماجرا رو بعد مینویسم
    ببخشید که طولانی شده ولی خب فردا تمومش میکنم
    خدانگهدار
    یامولاعلی


  2. 7 کاربر از پست مفید m25teh تشکرکرده اند .

    m25teh (یکشنبه 19 دی 89)

  3. #182
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 29 شهریور 96 [ 22:02]
    تاریخ عضویت
    1389-9-06
    نوشته ها
    1,077
    امتیاز
    14,205
    سطح
    77
    Points: 14,205, Level: 77
    Level completed: 39%, Points required for next Level: 245
    Overall activity: 1.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    3,300

    تشکرشده 3,560 در 934 پست

    Rep Power
    123
    Array

    RE: نمیخوام از دستش بدم

    خسته نباشی دوست عزیز
    واقعا تحسین می کنم که در این سن کم اینقدر برای زندگیت زحمت کشیدی و با جان و دل کارکردی
    امیدوارم این زحمت هات نتیجه بده
    مطمئنم شما یه روزی خوشبختی رو در آغوش خواهی کشید
    فقط مثل الانت قوی باش و مصمم
    The Happiness of Your Life Depends on The Quality of Your Thoughts

    [SIGPIC][/SIGPIC]

  4. 3 کاربر از پست مفید نیلا تشکرکرده اند .

    نیلا (یکشنبه 19 دی 89)

  5. #183
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 26 اسفند 90 [ 01:46]
    تاریخ عضویت
    1388-9-01
    نوشته ها
    262
    امتیاز
    4,329
    سطح
    41
    Points: 4,329, Level: 41
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 21
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    876

    تشکرشده 872 در 206 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: نمیخوام از دستش بدم

    خلاصه سوم - بخش اخر زندگي مشترك
    بعد از اينكه قرار شد چيزي به خانواده اش نگه و بين خودمون بمونه باز من به كار كردن ادامه ميدادم .
    همون روزا گفت من رو ميبري خونه بابام و من بردم گذاشتم و برگشتم .
    شب وقتي برگشتيم گفت يه چيزي بگم ناراحت نشي گفتم باشه ، گفت با مامان رفته بودم پيش دكتر شايق ( دكتري كه تقريبا شغلش مامايي هست ) گفتم خب و شروع كرد به اينكه چه چيزهايي گفته و گفت كه اونجا من بهش گفتم كه سه ماه و نيم هست كه نذاشتم با هم رابطه داشته باشيم خيلي تعجب كرد و گفت كه در حق تو ظلم كردم و اين حرفا و بهم گفت كه با اين كارم در واقع تو رو از خودم دور كردم و حتي ممكنه تا حالا تو رفته باشي پيش يه دكتر مرد و اون دكتر مرد بهت گفته باشه كه با كسي ديگه رابطه داشته باشي و اينا .
    گفتم چه جالب از طرف منم نظر داده و گفته كه پيش كي رفتم و يا نرفتم ؟ گفت نكنه رفتي ؟ به من دروغ نگو .
    گفتم بهتره به اون قسمت كه در حقم ظلم كردي بيشتر فكر كني .
    اون شب خودش اومد گفت كه ميخوام رابطه داشته باشيم و براي اولين بار ما يه رابطه كامل داشتيم و من نه تنها خوشحال شدم و راضي بلكه ديگه علاقه ام بيشتر هم شد .
    دو شب بعد هم همين اتفاق پيش اومد و ديگه خيالم راحت شد كه علاقه مند شده بهم .
    اما فرداي همون روز گفت من رو ببر خونه مادرم اينا و منم بدون هيچ بحث و حرفي بردمش خونشون . ساعت 3 اينا بود كه زنگ زدم كه ساعت 7 شب ميام دنبالت بيارمت و گفت كه من ساعت 7 نميام و ساعت 11 شب زودتر فكرشم نكن كه بيام ، گفتم نيا و قطع كردم ، تصميم داشتم كه نرم دنبالش اما باز تحمل نكردم و ساعت 9 زنگ زدم كه مياي بيام دنبالت يا نمياي ؟ گفت كه چيه زن گير آوردي زور ميگي بهش ، اگه راست ميگي و حرفي داري بيا با بابام حرف بزن ، منم گفتم با بابات ازدواج نكردم كه بخوام بيام با بابات صحبت كنم مياي يا نه ؟ همين حرفا رو داشتيم ميزديم كه باباش گوشي رو گرفت و گفت چي ميخواي از جون ما ، حرف حسابت چيه ؟ ديگه ديدم جلوي دخترش و بچه هاي ديگه اش داره داد ميزنه كه مثلا ميخواد حال من رو بگيره ، منم گفتم داد ميزني كه بگي خيلي اين كاره هستي ؟ داد نزن جلوي بچه هات سر من ! حرف من كه تموم شد شدت داد زدنش رو بيشتر كرد و گفت من كي داد زدم و پا شو بيا اينجا ببينم چي ميگي و اين حرفا .
    منم رفتم خونشون تا ببينم چي ميگن اصلا ، شوكه هم هستم كه صبح خيلي اروم رفتيم خونه با خنده خداحافظي كرديم چي شده كه يه دفعه اينطوري شده ؟
    رفتم خونه پدرش و نشستيم .
    برام چاي و ميوه اورد مادرخانمم و باباش گفت خب بگو ببينم چه خبر
    گفتم خبرا دست شماست ما كه بي خبريم
    گفت چرا دبه ميكني ؟‌گفتم چه دبه اي ؟ گفت چرا اين دختر رو عذاب ميدي نميذاري زندگي كنه ؟ گفتم تا اونجا كه يادمه صبح خندون و خوشحال اومده اينجا ، حالا اينجا چه برنامه اي اجرا كرديد من نميدونم كه اينطوري شده ، مادر خانمم زود گفت نه خدا شاهده هيچ كسي به اون چيزي ياد نداده گفتم اگه ياد هم داده دستش درد نكنه اما زن من نبايد ياد ميگرفت .
    خانمم هم داشت ميخنديد و نشسته بود يه گوشه و هي پوزخند ميزد
    گفتم اره پوزخند بزن من رو انداختي بين اينا به جون همديگه داري لذت ميبري ، تا اينو گفتم شروع كرد به اخم كردن و اما حرفي نداشت كه بزنه پس ساكت بود
    پدر خانمم گفت دختر من ميگه تو گفتي من بهت پول نميدم ، تو كي پول خواستي و من پول ندادم ؟ ديدم همه بچه هاش هستن و نخواستم كه غرورش جلوي بچه هاش بشكنه گفتم اونو شوخي كردم ، گفت اخه چرا بايد دروغ بگي پسر خوب ، ديدم حالا خودم دارم ضايه ميشم گفتم دروغ نگفتم شوخي كردم ببينم حرف نگه ميداره يا نه ! خانمم سريع گفت كور خوندي ميخواستي بابام رو پيش من خراب كني
    گفتم اگه باباي تو با يه حرف من خراب ميشه بهتر كه خراب بشه .
    پدر خانمم گفت من همه چيزي كه بين شما هست رو خبر دارم و ميدونم حق با كيه حق با كي نيست .
    گفتم به به از همه چي خبر داري ؟ گفت اره ؟ گفتم درد من همينه ، چرا بايد يه مرد ديگه از همه چيز من خبر داشته باشه ؟
    طرف معتاد هست زنش نميذاره يه عمر كسي بفهمه كه معتاد هست اون وقت من يه آب نبات نميخرم واسه خانم ، بدو بدو مياد ميگه بابا بابا براي من آب نبات نخريدن
    پدر خانمم گفت : نه دختر من اينطوري نيست !
    گفتم : مشكل همينجاست اون ديگه دختر تو نيست ،‌اون الان زن من هست ! اينو يادتون نره .
    بعد داشت ادامه ميداد كه گفتم اگه چاي اوردين بخورم كه بذار بخورم اگه هم دكوري هست كه هيچي
    جور آروم شد و من چاي رو خوردم
    در همين حال هم مادر خانمم داشت پرتقال پوست ميكند .
    مادر خانمم برگشت گفت كه مادرت بهش متلك ميندازه ، اصلا مخم سوت كشيد كه همين يه قلم رو كم داشتيم كه مادر خانم محترم اضافه فرمودن .
    گفتم همين فردا رسيدگي ميكنم اگه مادر من چيزي گفته باشه بهش حتما درست ميكنم قضيه رو كه يه دفعه رنگش پريد و چندتا چيز ديگه هم اضافه كرد و گفت نه منظورم اين نبود و اون نبود . گفتم ايني كه داريد در موردش صحبت ميكنيد هموني هست كه وقتي بخاطر ناراحتي قلبي توي بيمارستان خوابيد انقدر گريه كردي نميتونستي اشكتو نگه داري ،‌گفت اشتباه كردم ديگه گريه نميكنم و گفتم اون نيازي به گريه تو نداره ولي اينو بدون بخاطر اين حرفت هم منم به مادر تو كاري ندارم ( جلوي جمع هم گفتم )
    گفتم ختم كلام الان مياي يا برم !
    پدر خانمم هم گفت اره چرا نمياد اگه تو نميومدي هم من خودم مياوردمش .
    اومديم و سر راه برگشتني خانمم گفت : وقتي 15 روز بدون زن موندي آدم ميشي ، گفتم ببين اگه فكر ميكني كه من محتاج هستم و ميخواي من رو اينطوري تهديد كنيد بدون كه بي شرف هستم قهر كني بياي خونه بابات و من بخوام بيام دنبالت . تا وقتي كه يه شب از من دور نيستي همه كار برات ميكنم و اگه ماه رو توي يه دستم بذارن و خورشيد رو توي يه دست ديگم هيچ وقت ازت دست نميكشم اما اگه رفتي خونه بابات قهر موندي فقط يه شب اون وقت بدون كه ديگه توي قلب من جايي نداري و همه چيز ساكت شد و اومديم خونه .
    فرداي اون روز دوره ماهانه خانمم شروع شد و تا صبح درد ميكشيد .
    100 بار گفتم پاشو بريم درمانگاه ، دفترچه بيمه كه داري بريم يه تسكين دهنده بزنن و بيايم . اما قبول نكرد كه نكرد و خوابيد گفت خوب ميشم .
    صبح طبق معمول مادرش اومد و ديد كه حالش خوب نيست . يه دو ساعتي موند پيشش و بعد ديدم راه افتاده داره ميبره درمانگاه ، گفتم الله اكبر كي گفته تو ببريش درمانگاه پس من اينجا هويجم ؟ از ديشب هي ميگم بريم ميگه نميرم .
    داشتم همينا رو ميگفتم كه خانمم از جيبش پول در اورد و گفت بيا اينو بگير ، ديگه جلوي مامانش داشتم خل و چل ميشدم دست كردم جيبم گفتم اين پول درد تو پول بود ميگفتي دردت پول هست از مامانت پول گرفتي داري ميدي به من كه ببرمت دكتر ؟ واقعا كه
    سوار ماشين كردم و بردم درمانگاه و برگشتيم و حالش خوب شد
    مادرش هم داشت ميرفت خونه اشون كه من بردم رسوندم و سر راه گفتم چرا با من اينطوري ميكنيد ؟‌ مادر خانمم هم ساكت و بدون هيچ جوابي رسوندم خونه خودشون و برگشتم .
    برگشتم خونه ديگه خانمم سرحال شده بود و ساكت
    (توجه داشته باشيد كه پدرش رفته شهرستان براي كار و شغل پدرش هم كميون دار هست )
    دوستي كه قرار بود كامپيوتر بخرم ازش زنگ زد و من رفتم كامپيوتر رو اوردم خونه و گذاشتم يه گوشه .
    خانمم سر كامپيوتر با من قهر كرد و بجاي اينكه شوق كنه قهر كرد و اصلا به كامپيوتر نگاه نكرد.
    فرداي اون روز ديدم زنگ زده كه چي ميخواي روي كامپيوتر نصب كني بگو نصب كنم ، منم گفتم اين و اون و ...
    برگشتم خونه ديدم مهربون شده باز ، گفتم چه خوب ، گفتيم و خنديدم و من هم مشغول به طراحي شدم .
    دو سه روز گذشت و پدرش از شهرستان اومد ، بعد اومد ديدن ما و با مادر خانمم دستشون هم ميوه خريده بودن كه يعني ميوه نخريم .
    ياد آوري : روي جهاز خانمم يه اجاق گاز داده بودن و يه سماور . سماورش سوراخ بود و پدر خانمم عوضش كرد
    اجاق گاز هم خراب بود و غذا رو ميسوزوند و شعله هاش رو تعميركار اوردم نتونست درست كنه جالب اينكه اسم اجاق گاز توي ايران پيدا نشد و بعد كه پرسيدم گفتن كه نزديك به 10 سال پيش يه نفر براشون چشم روشني اورده بوده خلاصه هيچ ادرس كارخانه اي هم وجود نداشت و شماره رو هم اشتباه بود .
    براي همين خانمم به پدرش فشار مياورد كه حتما يه اجاق گاز ديگه بخره و منم ميگفتم خودمون ميخريم نيازي به گفتن نيست اينطوري فكر ميكنن من دارم اذيتت ميكنم و اگه نگي براي من بهتر هست كه البته همين هم شد و او ميگفت و خانواده خانمم هم فكر ميكردن من دارم ميگم و ميكوبم سرش . براي همين يه دعواي جر و بحثي هم سر همين مسئله داشتيم كه قانع نشدن و موفق شد توي اون جبهه من رو خراب كنه و يه مرد ناسپاس نشون بده .

    وقتي وارد شدن پدر خانمم با من دست داد و با خانمم روبوسي كرد و وارد شدن .
    عارض هستم خدمتتون كه پدر خانم بنده هر وقت توي جمع ما مينشست ياد ميكرد از خاطراتش گفتن و شروع ميكرد به گفتن اينكه اره من فلان شخص اينطوري برخورد كرد منم حالشو اينطوري گرفتم ،‌ يه بار يكي اذيتم كرد منم توي لنبكي چايش بنزين ريختم و حالشون رو گرفتم يا نميدونم يه روز توي خيابون يكي بهم فحش داد منم ماشين رو ماليدم به تمام ماشين هاي مدل بالاي اون محل و ...
    اون روز هم شروع كرد به همين حرفا و ميگفت و ميخنديدن اما من زياد حال نميكردم با اين مدل صحبت ها كه ديگرون رو اذيت كني و بخندي براي همين خندم نميومد .
    وقتي داشتن ميرفتن پدر خانمم اجاق گاز كهنه رو ديد و گفت اينو بيار بدم تعمير كنن بفروشيمش گفتم باشه شب هم با خانمم ميايم شام خونه شما و هم اين اجاق رو ميارم خونتون .
    پس با اين حساب اجاق رو گذاشتيم روي ماشين تا شب كسي نيست كمكم كنه ديگه دردسر نكشم .
    ساعت 8 و نيم بود كه من يه طرح كشيدم و بعد به خانمم گفتم بريم خونه مادرت اينا .
    حاضر هم شد و لباس پوشيد اما يه دفعه گفت ببينم بدون من ميتوني بري
    گفتم يعني چه
    گفت من نميام اگه ميتوني بدون من برو
    يه ربعي نازشو كشيدم و گفتم بيا بريم مسخره بازي در نيار و شروع كرد نوار گذاشتن و رقصيدن و توجه نكردن به من
    منم گفتم خيليه خوب ميرم اجاق رو ميگذارم و ميام .اما باز هم دلم نيومد و زنگ زدم كه بيا بريم و قبول نكرد .
    رفتم خونه پدرش اجاق گاز رو تحويل دادم و برگشتم كه طرح بكشم .
    تا ميتونست صداي آهنگ رو زياد كرد و رقصيد ، ساعت شد 12 شب گفتم مردم خوابن خاموش كن ،‌گفت نه من ميخوام آزاد باشم به هيچ كس ربطي نداره و من هم حرص ميخوردم اما كاري نكردم دائم هم به خودم ميگفتم صبور باش هيچي نگو ، شروع كردم به بي توجهي اومد نشد جلوم و گفت ميخوام آينه دقت باشم گفتم بسه داري ديوونم ميكني
    اما ادامه داد و اهنگ رو قطع كردم باز هم روشن كرد و اين دفعه الكي يه ضربه زدم مثلا به پاش اما بي خيال شدم و ادامه ندادم ، گوشي من رو برداشت و پرت كرد تا بيشتر تحريك بشم ، اما نشدم ، انگشتر طلاش رو در آورد پرت كرد گفت حالم ازت بهم بخوره سريع خم شدم انگشتر رو برداشتم اونم سريع اومد از من گرفت انگشتر رو ، ديد باز تحريك نشدم ، عكس عروسي رو برداشت از وسط جر داد و گفت ديگه اين زندگي فايده نداره بهتره عكسش هم پاره بشه ، حمله كردم از دستش عكس ها رو قاپيدم و نگاهشون كردم ، گفتم اره درست ميگي
    زنگ زد به دوستش زهرا و گفت شماره استاد دانشگاه رو بده ميخوام برم كلاس هاي فلان استاد ( ساعت 12 شب ) در واقع از تحريك نشدن من اعصابش خورد شد و خواست با زنگ زدن تحريكم كنه . اما بازم دارم ميگم صبر كن مهم نيست .
    رفت گرفت خوابيد و منم با اعصاب خوردم داشتم طرح ميكشيدم كه ديدم فايده نداره و رفتم خوابيدم .
    صبح با هم قهر بوديم . من رفتم با وانت كار كنم و بار بري كنم كمي پول در بيارم .
    عصر برگشتم خونه خبري نبود ، مادر خانمم هم نيومده بود اون روز
    با خانمم حرفي نزديم . ساكت بوديم و قهر . با كامپيوتر كار ميكردم و اونم يه بار خوابيده بود يه بار گلدوزي كرد و ...
    پا شد واسه خودش حلوا درست كرد و غذا خورد منم رفتم بيرون مرغ خريدم و گوجه و سيب زميني و پياز و اينا
    اوردم گذاشتم خونه ( الان جوونه زدن )
    غذا درست كرد و ساعت 9 اومدم خونه كه مثلا شام بخوريم .
    تا وارد شدم گفت بتمرگ سفره رو بندازم . غذا رو گذاشت جلوم و گفت كوفت كن ، گفتم ساكت شو ، هيچي نميگم داري گستاخ تر هم ميشي ، گفت گستاخ توئي و اون خانواده عوضيت ، گفتم چرا خانواده من عوضي باشن ؟ مادر تو عوضيه
    ساكت نشستم پاي سفره اما از بس حرصم داد ديگه اشتها نداشتم و خودش هم نميخورد .
    به زور نصف غذا رو خوردم و ديگه نتونستم بخورم . نشستم كنار سفره و به سفره نگاه ميكردم كه دوستم زنگ زد ( شريك كاري ) گفت يه ربع ديگه بيا بيرون فلان جا
    خانمم اومد شروع كرد جمع كردن وسايل سفره و شروع كرد پاشو گمشو بيرون از جلوي چشمم دور شو
    مگه نميخواي بري بيرون پاشو گمشو بيرون .
    باز هم هيچي نگفتم و چون قرار داشتم رفتم بيرون .
    پيش دوستم اعصابم خورد بود و بجاي گفتگوي كاري ، تركيدم و درد دل كردم . ساعت 9 و ربع رفته بودم بيرون ساعت 11 برگشتم خونه . خيلي حرفا زدم به دوستم و او هم شوكه شده بود . ميگفت ما رو باش فكر ميكرديم خيلي راحت يه زندگي ساده تشكيل دادي و خوشبخت خوشبخت داري زندگي ميكني .
    گفتم و ارومم كرد . گفت صبور باش و اينا
    برگشتم خونه ، گفتم بي خيال و به زندگي بچسب و تحمل كن .
    در روز باز كردم ديدم جاشو جدا انداخته و داره تلويزيون نگاه ميكنه .
    گفتم چرا جاتو جدا انداختي ؟ نگاه كرد بهم و جواب نداد و روشو برگردوند . گفتم كري ؟‌گفت اره كرم
    انگشتم رو ماليدم به گوشش و گفتم درست شد
    اما نتونستم تحمل كنم و تف كردم رو صورتش اما فورا پشيمون شدم و دست انداختم كه پاك كنم
    به سرعت جواب تف من رو داد و تف كرد توي صورتم . يه لبخند زدم و گفتم خوب شد عوضش در اومد .
    احساس كردم ميخواد منو بزنه ، پس دستاش رو گرفتم و نذاشتم سيلي بزنه چون مطمئن بودم جواب ميدم .
    خيلي زور زد دستش رو بكشه بيرون نتونست و گفت عوضي آشغال حالم ازت بهم ميخوره ، گفتم باباته
    گفت : دستامو ول كن عوضي ، تا ول كردم يه سيلي زد توي گوشم ، منم يكي زدم ، اونم يكي زد ، دوباره جواب گرفت .
    اروم شديم و نشستيم .
    اما نشسته بوديم كه گوشي رو برداشت گفت بابا مياي يا بيام . من ديگه اينجا نميمونم .
    حتي نذاشت باباش صحبت كنه و گوشي رو قطع كرد و چادر رو سر كرد و شروع كرد دويدن .
    منم دنبالش يه يك ربعي وايساديم توي خيابون اونجا هم زنگ زد به پدرش كه بيا من تو خيابونم .
    پدر خانمم هم اومد سوارش كرد و پياده شد به طرف من حمله كرد تا من فرار كنم اما محكم وايسادم و گفتم فرار بي فرار بذار بزنه ، اما دست بهم نزد و رفت و خانمم برد .
    ديگه داستان رو از اينجا ميدونيد ، من عضو همدردي شدم .
    10 روز بعد رفتم خونه دايي خانمم تا بياد واسطه بشه خانمم رو برگردونه ، گفت باشه ميام اما خبري نشد ازش
    چند روز بعدش هم عمو و پدرم رفتن دنبالش اما نيومد و پدر بزرگش گفته بود كه بايد مادر و پدر پسره بيان بگن گوه خورديم تا اجازه بديم برن سر خونه زندگيشون .
    دوباره بعد از مدتي خواهر بزرگم و خواهر ديگه ام با برادرم رفتن دنبالش كه پدرش گفته بود اولا من زن جماعت رو حساب نميكنم و دوما بايد بريد دوتا بزرگتري كه من ميگم رو بياريد و ثالثا اين دختر بدون اجازه من هيچ كجا نميره ببينم كي ميتونه بدون اجازه من اينو ببره از اينجا .
    بعد از اون هم من ديگه چسبيدم به كارم و گفتم هر وقت ميلش كشيد برگرده برگرده و اگر هم انتخابش جدايي هست بياد درخواست جدايي بده .
    الان يك سال هست كه من يه مغازه باز كردم و توش كارهاي طراحي انجام ميدم و خدا رو شكر تازه گرفته بود .
    از طرفي دانشگاه قبول شدم و دارم درس ميخونم و ترم يك رو تموم كردم و در حال امتحان دادن هستم .
    اما اين خانم با شكايتش يه ماه هست كه من رو از اين دادگاه به اون دادگاه ميكشونه و هنوز هم هيچ چيز مشخص نيست و دادگاه كيفري به 1/12 افتاده و چهارشنبه 22/10 هم دادگاه الزام به تمكين هست كه من درخواست دادم. نميدونم حق به حق دار ميرسه يا نه اما هر چي بشه فكر كنم از 22/10 به بعد ديگه بايد برگرده سر زندگيش اگه ميلي داشته باشه .
    تموم شد

    نقل قول نوشته اصلی توسط m25teh
    خلاصه سوم - بخش اخر زندگي مشترك
    بعد از اينكه قرار شد چيزي به خانواده اش نگه و بين خودمون بمونه باز من به كار كردن ادامه ميدادم .
    همون روزا گفت من رو ميبري خونه بابام و من بردم گذاشتم و برگشتم .
    شب وقتي برگشتيم گفت يه چيزي بگم ناراحت نشي گفتم باشه ، گفت با مامان رفته بودم پيش دكتر شايق ( دكتري كه تقريبا شغلش مامايي هست ) گفتم خب و شروع كرد به اينكه چه چيزهايي گفته و گفت كه اونجا من بهش گفتم كه سه ماه و نيم هست كه نذاشتم با هم رابطه داشته باشيم خيلي تعجب كرد و گفت كه در حق تو ظلم كردم و اين حرفا و بهم گفت كه با اين كارم در واقع تو رو از خودم دور كردم و حتي ممكنه تا حالا تو رفته باشي پيش يه دكتر مرد و اون دكتر مرد بهت گفته باشه كه با كسي ديگه رابطه داشته باشي و اينا .
    گفتم چه جالب از طرف منم نظر داده و گفته كه پيش كي رفتم و يا نرفتم ؟ گفت نكنه رفتي ؟ به من دروغ نگو .
    گفتم بهتره به اون قسمت كه در حقم ظلم كردي بيشتر فكر كني .
    اون شب خودش اومد گفت كه ميخوام رابطه داشته باشيم و براي اولين بار ما يه رابطه كامل داشتيم و من نه تنها خوشحال شدم و راضي بلكه ديگه علاقه ام بيشتر هم شد .
    دو شب بعد هم همين اتفاق پيش اومد و ديگه خيالم راحت شد كه علاقه مند شده بهم .
    اما فرداي همون روز گفت من رو ببر خونه مادرم اينا و منم بدون هيچ بحث و حرفي بردمش خونشون . ساعت 3 اينا بود كه زنگ زدم كه ساعت 7 شب ميام دنبالت بيارمت و گفت كه من ساعت 7 نميام و ساعت 11 شب زودتر فكرشم نكن كه بيام ، گفتم نيا و قطع كردم ، تصميم داشتم كه نرم دنبالش اما باز تحمل نكردم و ساعت 9 زنگ زدم كه مياي بيام دنبالت يا نمياي ؟ گفت كه چيه زن گير آوردي زور ميگي بهش ، اگه راست ميگي و حرفي داري بيا با بابام حرف بزن ، منم گفتم با بابات ازدواج نكردم كه بخوام بيام با بابات صحبت كنم مياي يا نه ؟ همين حرفا رو داشتيم ميزديم كه باباش گوشي رو گرفت و گفت چي ميخواي از جون ما ، حرف حسابت چيه ؟ ديگه ديدم جلوي دخترش و بچه هاي ديگه اش داره داد ميزنه كه مثلا ميخواد حال من رو بگيره ، منم گفتم داد ميزني كه بگي خيلي اين كاره هستي ؟ داد نزن جلوي بچه هات سر من ! حرف من كه تموم شد شدت داد زدنش رو بيشتر كرد و گفت من كي داد زدم و پا شو بيا اينجا ببينم چي ميگي و اين حرفا .
    منم رفتم خونشون تا ببينم چي ميگن اصلا ، شوكه هم هستم كه صبح خيلي اروم رفتيم خونه با خنده خداحافظي كرديم چي شده كه يه دفعه اينطوري شده ؟
    رفتم خونه پدرش و نشستيم .
    برام چاي و ميوه اورد مادرخانمم و باباش گفت خب بگو ببينم چه خبر
    گفتم خبرا دست شماست ما كه بي خبريم
    گفت چرا دبه ميكني ؟‌گفتم چه دبه اي ؟ گفت چرا اين دختر رو عذاب ميدي نميذاري زندگي كنه ؟ گفتم تا اونجا كه يادمه صبح خندون و خوشحال اومده اينجا ، حالا اينجا چه برنامه اي اجرا كرديد من نميدونم كه اينطوري شده ، مادر خانمم زود گفت نه خدا شاهده هيچ كسي به اون چيزي ياد نداده گفتم اگه ياد هم داده دستش درد نكنه اما زن من نبايد ياد ميگرفت .
    خانمم هم داشت ميخنديد و نشسته بود يه گوشه و هي پوزخند ميزد
    گفتم اره پوزخند بزن من رو انداختي بين اينا به جون همديگه داري لذت ميبري ، تا اينو گفتم شروع كرد به اخم كردن و اما حرفي نداشت كه بزنه پس ساكت بود
    پدر خانمم گفت دختر من ميگه تو گفتي من بهت پول نميدم ، تو كي پول خواستي و من پول ندادم ؟ ديدم همه بچه هاش هستن و نخواستم كه غرورش جلوي بچه هاش بشكنه گفتم اونو شوخي كردم ، گفت اخه چرا بايد دروغ بگي پسر خوب ، ديدم حالا خودم دارم ضايه ميشم گفتم دروغ نگفتم شوخي كردم ببينم حرف نگه ميداره يا نه ! خانمم سريع گفت كور خوندي ميخواستي بابام رو پيش من خراب كني
    گفتم اگه باباي تو با يه حرف من خراب ميشه بهتر كه خراب بشه .
    پدر خانمم گفت من همه چيزي كه بين شما هست رو خبر دارم و ميدونم حق با كيه حق با كي نيست .
    گفتم به به از همه چي خبر داري ؟ گفت اره ؟ گفتم درد من همينه ، چرا بايد يه مرد ديگه از همه چيز من خبر داشته باشه ؟
    طرف معتاد هست زنش نميذاره يه عمر كسي بفهمه كه معتاد هست اون وقت من يه آب نبات نميخرم واسه خانم ، بدو بدو مياد ميگه بابا بابا براي من آب نبات نخريدن
    پدر خانمم گفت : نه دختر من اينطوري نيست !
    گفتم : مشكل همينجاست اون ديگه دختر تو نيست ،‌اون الان زن من هست ! اينو يادتون نره .
    بعد داشت ادامه ميداد كه گفتم اگه چاي اوردين بخورم كه بذار بخورم اگه هم دكوري هست كه هيچي
    جور آروم شد و من چاي رو خوردم
    در همين حال هم مادر خانمم داشت پرتقال پوست ميكند .
    مادر خانمم برگشت گفت كه مادرت بهش متلك ميندازه ، اصلا مخم سوت كشيد كه همين يه قلم رو كم داشتيم كه مادر خانم محترم اضافه فرمودن .
    گفتم همين فردا رسيدگي ميكنم اگه مادر من چيزي گفته باشه بهش حتما درست ميكنم قضيه رو كه يه دفعه رنگش پريد و چندتا چيز ديگه هم اضافه كرد و گفت نه منظورم اين نبود و اون نبود . گفتم ايني كه داريد در موردش صحبت ميكنيد هموني هست كه وقتي بخاطر ناراحتي قلبي توي بيمارستان خوابيد انقدر گريه كردي نميتونستي اشكتو نگه داري ،‌گفت اشتباه كردم ديگه گريه نميكنم و گفتم اون نيازي به گريه تو نداره ولي اينو بدون بخاطر اين حرفت هم منم به مادر تو كاري ندارم ( جلوي جمع هم گفتم )
    گفتم ختم كلام الان مياي يا برم !
    پدر خانمم هم گفت اره چرا نمياد اگه تو نميومدي هم من خودم مياوردمش .
    اومديم و سر راه برگشتني خانمم گفت : وقتي 15 روز بدون زن موندي آدم ميشي ، گفتم ببين اگه فكر ميكني كه من محتاج هستم و ميخواي من رو اينطوري تهديد كنيد بدون كه بي شرف هستم قهر كني بياي خونه بابات و من بخوام بيام دنبالت . تا وقتي كه يه شب از من دور نيستي همه كار برات ميكنم و اگه ماه رو توي يه دستم بذارن و خورشيد رو توي يه دست ديگم هيچ وقت ازت دست نميكشم اما اگه رفتي خونه بابات قهر موندي فقط يه شب اون وقت بدون كه ديگه توي قلب من جايي نداري و همه چيز ساكت شد و اومديم خونه .
    فرداي اون روز دوره ماهانه خانمم شروع شد و تا صبح درد ميكشيد .
    100 بار گفتم پاشو بريم درمانگاه ، دفترچه بيمه كه داري بريم يه تسكين دهنده بزنن و بيايم . اما قبول نكرد كه نكرد و خوابيد گفت خوب ميشم .
    صبح طبق معمول مادرش اومد و ديد كه حالش خوب نيست . يه دو ساعتي موند پيشش و بعد ديدم راه افتاده داره ميبره درمانگاه ، گفتم الله اكبر كي گفته تو ببريش درمانگاه پس من اينجا هويجم ؟ از ديشب هي ميگم بريم ميگه نميرم .
    داشتم همينا رو ميگفتم كه خانمم از جيبش پول در اورد و گفت بيا اينو بگير ، ديگه جلوي مامانش داشتم خل و چل ميشدم دست كردم جيبم گفتم اين پول درد تو پول بود ميگفتي دردت پول هست از مامانت پول گرفتي داري ميدي به من كه ببرمت دكتر ؟ واقعا كه
    سوار ماشين كردم و بردم درمانگاه و برگشتيم و حالش خوب شد
    مادرش هم داشت ميرفت خونه اشون كه من بردم رسوندم و سر راه گفتم چرا با من اينطوري ميكنيد ؟‌ مادر خانمم هم ساكت و بدون هيچ جوابي رسوندم خونه خودشون و برگشتم .
    برگشتم خونه ديگه خانمم سرحال شده بود و ساكت
    (توجه داشته باشيد كه پدرش رفته شهرستان براي كار و شغل پدرش هم كميون دار هست )
    دوستي كه قرار بود كامپيوتر بخرم ازش زنگ زد و من رفتم كامپيوتر رو اوردم خونه و گذاشتم يه گوشه .
    خانمم سر كامپيوتر با من قهر كرد و بجاي اينكه شوق كنه قهر كرد و اصلا به كامپيوتر نگاه نكرد.
    فرداي اون روز ديدم زنگ زده كه چي ميخواي روي كامپيوتر نصب كني بگو نصب كنم ، منم گفتم اين و اون و ...
    برگشتم خونه ديدم مهربون شده باز ، گفتم چه خوب ، گفتيم و خنديدم و من هم مشغول به طراحي شدم .
    همين روزا بود كه مادر خانمم به شدت مريض شد و چند روز توي خونه خوابيد . خانمم به من گفت كه مامان مريض شده گفتم انشالله كه خوب بشه ، گفت حال تو رو ميپرسيد گفتم سلام ميرسوندي ، گفت نميخواي حالشو بپرسي گفتم مادر تو هم مثل مادر خودمه ، قبلا در موردش صحبت كرديم (‌فهميد كه حرف اون شبش رو دارم ميگم )‌ خلاصه اصلا نه رفتم ملاقات نه زنگ زدم حالشو بپرسم و اينا ـ روزي كه خوب شده بود زنگ زد به موبايل خانمم و اخرش هم گفت بده به من صحبت كنيم با هم ، حال احوال كرديم و گفتم مريض بودي ؟ گفت اره خوب شدم و يه مقدار صحبت كرديم و خداحافظي كردم .
    دو سه روز گذشت و پدرش از شهرستان اومد ، بعد اومد ديدن ما و با مادر خانمم دستشون هم ميوه خريده بودن كه يعني ميوه نخريم .
    ياد آوري : روي جهاز خانمم يه اجاق گاز داده بودن و يه سماور . سماورش سوراخ بود و پدر خانمم عوضش كرد
    اجاق گاز هم خراب بود و غذا رو ميسوزوند و شعله هاش رو تعميركار اوردم نتونست درست كنه جالب اينكه اسم اجاق گاز توي ايران پيدا نشد و بعد كه پرسيدم گفتن كه نزديك به 10 سال پيش يه نفر براشون چشم روشني اورده بوده خلاصه هيچ ادرس كارخانه اي هم وجود نداشت و شماره رو هم اشتباه بود .
    براي همين خانمم به پدرش فشار مياورد كه حتما يه اجاق گاز ديگه بخره و منم ميگفتم خودمون ميخريم نيازي به گفتن نيست اينطوري فكر ميكنن من دارم اذيتت ميكنم و اگه نگي براي من بهتر هست كه البته همين هم شد و او ميگفت و خانواده خانمم هم فكر ميكردن من دارم ميگم و ميكوبم سرش . براي همين يه دعواي جر و بحثي هم سر همين مسئله داشتيم كه قانع نشدن و موفق شد توي اون جبهه من رو خراب كنه و يه مرد ناسپاس نشون بده .

    وقتي وارد شدن پدر خانمم با من دست داد و با خانمم روبوسي كرد و وارد شدن .
    عارض هستم خدمتتون كه پدر خانم بنده هر وقت توي جمع ما مينشست ياد ميكرد از خاطراتش گفتن و شروع ميكرد به گفتن اينكه اره من فلان شخص اينطوري برخورد كرد منم حالشو اينطوري گرفتم ،‌ يه بار يكي اذيتم كرد منم توي لنبكي چايش بنزين ريختم و حالشون رو گرفتم يا نميدونم يه روز توي خيابون يكي بهم فحش داد منم ماشين رو ماليدم به تمام ماشين هاي مدل بالاي اون محل و ...
    اون روز هم شروع كرد به همين حرفا و ميگفت و ميخنديدن اما من زياد حال نميكردم با اين مدل صحبت ها كه ديگرون رو اذيت كني و بخندي براي همين خندم نميومد .
    وقتي داشتن ميرفتن پدر خانمم اجاق گاز كهنه رو ديد و گفت اينو بيار بدم تعمير كنن بفروشيمش گفتم باشه شب هم با خانمم ميايم شام خونه شما و هم اين اجاق رو ميارم خونتون .
    پس با اين حساب اجاق رو گذاشتيم روي ماشين تا شب كسي نيست كمكم كنه ديگه دردسر نكشم .
    ساعت 8 و نيم بود كه من يه طرح كشيدم و بعد به خانمم گفتم بريم خونه مادرت اينا .
    حاضر هم شد و لباس پوشيد اما يه دفعه گفت ببينم بدون من ميتوني بري
    گفتم يعني چه
    گفت من نميام اگه ميتوني بدون من برو
    يه ربعي نازشو كشيدم و گفتم بيا بريم مسخره بازي در نيار و شروع كرد نوار گذاشتن و رقصيدن و توجه نكردن به من
    منم گفتم خيليه خوب ميرم اجاق رو ميگذارم و ميام .اما باز هم دلم نيومد و زنگ زدم كه بيا بريم و قبول نكرد .
    رفتم خونه پدرش اجاق گاز رو تحويل دادم و برگشتم كه طرح بكشم .
    تا ميتونست صداي آهنگ رو زياد كرد و رقصيد ، ساعت شد 12 شب گفتم مردم خوابن خاموش كن ،‌گفت نه من ميخوام آزاد باشم به هيچ كس ربطي نداره و من هم حرص ميخوردم اما كاري نكردم دائم هم به خودم ميگفتم صبور باش هيچي نگو ، شروع كردم به بي توجهي اومد نشد جلوم و گفت ميخوام آينه دقت باشم گفتم بسه داري ديوونم ميكني
    اما ادامه داد و اهنگ رو قطع كردم باز هم روشن كرد و اين دفعه الكي يه ضربه زدم مثلا به پاش اما بي خيال شدم و ادامه ندادم ، گوشي من رو برداشت و پرت كرد تا بيشتر تحريك بشم ، اما نشدم ، انگشتر طلاش رو در آورد پرت كرد گفت حالم ازت بهم بخوره سريع خم شدم انگشتر رو برداشتم اونم سريع اومد از من گرفت انگشتر رو ، ديد باز تحريك نشدم ، عكس عروسي رو برداشت از وسط جر داد و گفت ديگه اين زندگي فايده نداره بهتره عكسش هم پاره بشه ، حمله كردم از دستش عكس ها رو قاپيدم و نگاهشون كردم ، گفتم اره درست ميگي
    زنگ زد به دوستش زهرا و گفت شماره استاد دانشگاه رو بده ميخوام برم كلاس هاي فلان استاد ( ساعت 12 شب ) در واقع از تحريك نشدن من اعصابش خورد شد و خواست با زنگ زدن تحريكم كنه . اما بازم دارم ميگم صبر كن مهم نيست .
    رفت گرفت خوابيد و منم با اعصاب خوردم داشتم طرح ميكشيدم كه ديدم فايده نداره و رفتم خوابيدم .
    صبح با هم قهر بوديم . من رفتم با وانت كار كنم و بار بري كنم كمي پول در بيارم .
    عصر برگشتم خونه خبري نبود ، مادر خانمم هم نيومده بود اون روز
    با خانمم حرفي نزديم . ساكت بوديم و قهر . با كامپيوتر كار ميكردم و اونم يه بار خوابيده بود يه بار گلدوزي كرد و ...
    پا شد واسه خودش حلوا درست كرد و غذا خورد منم رفتم بيرون مرغ خريدم و گوجه و سيب زميني و پياز و اينا
    اوردم گذاشتم خونه ( الان جوونه زدن )
    غذا درست كرد و ساعت 9 اومدم خونه كه مثلا شام بخوريم .
    تا وارد شدم گفت بتمرگ سفره رو بندازم . غذا رو گذاشت جلوم و گفت كوفت كن ، گفتم ساكت شو ، هيچي نميگم داري گستاخ تر هم ميشي ، گفت گستاخ توئي و اون خانواده عوضيت ، گفتم چرا خانواده من عوضي باشن ؟ مادر تو عوضيه
    ساكت نشستم پاي سفره اما از بس حرصم داد ديگه اشتها نداشتم و خودش هم نميخورد .
    به زور نصف غذا رو خوردم و ديگه نتونستم بخورم . نشستم كنار سفره و به سفره نگاه ميكردم كه دوستم زنگ زد ( شريك كاري ) گفت يه ربع ديگه بيا بيرون فلان جا
    خانمم اومد شروع كرد جمع كردن وسايل سفره و شروع كرد پاشو گمشو بيرون از جلوي چشمم دور شو
    مگه نميخواي بري بيرون پاشو گمشو بيرون .
    باز هم هيچي نگفتم و چون قرار داشتم رفتم بيرون .
    پيش دوستم اعصابم خورد بود و بجاي گفتگوي كاري ، تركيدم و درد دل كردم . ساعت 9 و ربع رفته بودم بيرون ساعت 11 برگشتم خونه . خيلي حرفا زدم به دوستم و او هم شوكه شده بود . ميگفت ما رو باش فكر ميكرديم خيلي راحت يه زندگي ساده تشكيل دادي و خوشبخت خوشبخت داري زندگي ميكني .
    گفتم و ارومم كرد . گفت صبور باش و اينا
    برگشتم خونه ، گفتم بي خيال و به زندگي بچسب و تحمل كن .
    در روز باز كردم ديدم جاشو جدا انداخته و داره تلويزيون نگاه ميكنه .
    گفتم چرا جاتو جدا انداختي ؟ نگاه كرد بهم و جواب نداد و روشو برگردوند . گفتم كري ؟‌گفت اره كرم
    انگشتم رو ماليدم به گوشش و گفتم درست شد
    اما نتونستم تحمل كنم و تف كردم رو صورتش اما فورا پشيمون شدم و دست انداختم كه پاك كنم
    به سرعت جواب تف من رو داد و تف كرد توي صورتم . يه لبخند زدم و گفتم خوب شد عوضش در اومد .
    احساس كردم ميخواد منو بزنه ، پس دستاش رو گرفتم و نذاشتم سيلي بزنه چون مطمئن بودم جواب ميدم .
    خيلي زور زد دستش رو بكشه بيرون نتونست و گفت عوضي آشغال حالم ازت بهم ميخوره ، گفتم باباته
    گفت : دستامو ول كن عوضي ، تا ول كردم يه سيلي زد توي گوشم ، منم يكي زدم ، اونم يكي زد ، دوباره جواب گرفت .
    اروم شديم و نشستيم .
    اما نشسته بوديم كه گوشي رو برداشت گفت بابا مياي يا بيام . من ديگه اينجا نميمونم .
    حتي نذاشت باباش صحبت كنه و گوشي رو قطع كرد و چادر رو سر كرد و شروع كرد دويدن .
    منم دنبالش يه يك ربعي وايساديم توي خيابون اونجا هم زنگ زد به پدرش كه بيا من تو خيابونم .
    پدر خانمم هم اومد سوارش كرد و پياده شد به طرف من حمله كرد تا من فرار كنم اما محكم وايسادم و گفتم فرار بي فرار بذار بزنه ، اما دست بهم نزد و رفت و خانمم برد .
    ديگه داستان رو از اينجا ميدونيد ، من عضو همدردي شدم .
    10 روز بعد رفتم خونه دايي خانمم تا بياد واسطه بشه خانمم رو برگردونه ، گفت باشه ميام اما خبري نشد ازش
    چند روز بعدش هم عمو و پدرم رفتن دنبالش اما نيومد و پدر بزرگش گفته بود كه بايد مادر و پدر پسره بيان بگن گوه خورديم تا اجازه بديم برن سر خونه زندگيشون .
    دوباره بعد از مدتي خواهر بزرگم و خواهر ديگه ام با برادرم رفتن دنبالش كه پدرش گفته بود اولا من زن جماعت رو حساب نميكنم و دوما بايد بريد دوتا بزرگتري كه من ميگم رو بياريد و ثالثا اين دختر بدون اجازه من هيچ كجا نميره ببينم كي ميتونه بدون اجازه من اينو ببره از اينجا .
    بعد از اون هم من ديگه چسبيدم به كارم و گفتم هر وقت ميلش كشيد برگرده برگرده و اگر هم انتخابش جدايي هست بياد درخواست جدايي بده .
    الان يك سال هست كه من يه مغازه باز كردم و توش كارهاي طراحي انجام ميدم و خدا رو شكر تازه گرفته بود .
    از طرفي دانشگاه قبول شدم و دارم درس ميخونم و ترم يك رو تموم كردم و در حال امتحان دادن هستم .
    اما اين خانم با شكايتش يه ماه هست كه من رو از اين دادگاه به اون دادگاه ميكشونه و هنوز هم هيچ چيز مشخص نيست و دادگاه كيفري به 1/12 افتاده و چهارشنبه 22/10 هم دادگاه الزام به تمكين هست كه من درخواست دادم. نميدونم حق به حق دار ميرسه يا نه اما هر چي بشه فكر كنم از 22/10 به بعد ديگه بايد برگرده سر زندگيش اگه ميلي داشته باشه .
    تموم شد

  6. 8 کاربر از پست مفید m25teh تشکرکرده اند .

    m25teh (دوشنبه 20 دی 89)

  7. #184
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 10 آبان 00 [ 00:10]
    تاریخ عضویت
    1388-2-15
    نوشته ها
    532
    امتیاز
    15,820
    سطح
    80
    Points: 15,820, Level: 80
    Level completed: 94%, Points required for next Level: 30
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second Class10000 Experience PointsSocial
    تشکرها
    2,510

    تشکرشده 2,961 در 521 پست

    حالت من
    Khonsard
    Rep Power
    80
    Array

    RE: نمیخوام از دستش بدم

    نقل قول نوشته اصلی توسط m25teh

    بعد از اون هم من ديگه چسبيدم به كارم و گفتم هر وقت ميلش كشيد برگرده برگرده و اگر هم انتخابش جدايي هست بياد درخواست جدايي بده .
    الان يك سال هست كه من يه مغازه باز كردم و توش كارهاي طراحي انجام ميدم و خدا رو شكر تازه گرفته بود .
    از طرفي دانشگاه قبول شدم و دارم درس ميخونم و ترم يك رو تموم كردم و در حال امتحان دادن هستم .


  8. 2 کاربر از پست مفید kamran2007 تشکرکرده اند .

    kamran2007 (یکشنبه 19 دی 89)

  9. #185
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 30 مرداد 92 [ 13:58]
    تاریخ عضویت
    1388-5-24
    نوشته ها
    1,225
    امتیاز
    2,219
    سطح
    28
    Points: 2,219, Level: 28
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 81
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialTagger Second Class5000 Experience Points
    تشکرها
    7,577

    تشکرشده 8,601 در 1,498 پست

    Rep Power
    142
    Array

    RE: نمیخوام از دستش بدم

    آقای m25teh محترم
    از همون پارسال که عضو شدید با تاپیک شما همراه شدم و تا به این لحظه همه پست های آن را خط به خط و جمله به جمله خوانده ام. اتفاقا پارسال یک بر اساس نوع تعریف شما از مسائل متاسفانه پاسخ هم دادم.
    اما حالا با توجه به ریز مسائل که عنوان کردید باید عرض کنم که متاسفانه یک اشکال بزرگ در نوع نگاه و برداشت شما دیدم و آن اینکه وقتی شما مسائل فی مابین شما و خانمتان را ایجا نوشتید در اکثر دعواها شما مقصر را خانمتان میدانید و اینکه اصلا خود را بی خبر از دلیل دعوا عنوان میکنید. یک طوری مینویسید (که البته حاکی از نوع نگاه شماست) که انگار خانوم شما بی دلیل و فقط از سر شیطنت و یا نادانی و یا به عشق دیگری و... میخواسته دعوا راه بیندازد و از زندگی شما بیرون برود.
    از طرفی با اینکه در پست های پارسالی شما، خانواده همسرتان و علی الخصوص پدرخانومتان را بسیار آزار دهنده و مشکل ساز برای زندگیتان دیدم، اما حالا که مسائل را باز کردید بنده برداشتم این است که اتفاقا خیلی جاها ایشان مشوق خانمتان بوده که (مثلا در مسئله تمکین ایشان از شما) به زندگیش توجه بیشتر نشان دهد.
    آقای عزیز! خواهشا چشمانتان را باز کنید قدری با انصاف به مسائل گذشته نگاه کنید. مثلا دعوای خرید جواهرات عروسی را به یاد بیاورید. شما طوری عنوان کردید که انگار همسر شما بی دلیل میخواسته یکی از قشنگترین اتفاقات زندگیش را به جهنم تبدیل کند و در خیابان و جلوی همه به نامزدش پرخاش کند و.... خوب! من صداقت شما را کاملا در نوشته هایتان احساس کرده و تحسین میکنم اما مشکل اینجاست که شما نمیبینید خطاهای خود را! مثالی میزنم از زندگی خودم:
    من با همسرم بعد از مدتها به خرید یا... میرویم و انتظار من این است که آن روز به هر دوی ما خیلی خوش بگذرد اما همسر من مرتب موبایلش را جواب میدهد یا زنگ میزند، من تحمل میکنم. بعد داخل مغازه نمی آید خودش را گور و گک میکند که سیگاری بکشد، بعد من لباس را انتخاب میکنم اما ایشان را پیدا نمیکنم که نظر بدهد که بخرم یا نه، باز هم تحمل میکنم آخرش سر و کله اش پیدا میشود و همه اش با اخم و تخم میخواهد چیزی را به من بفهماند اما من هر چه فکر میکنم میبینم زمان زیادی را با هم بیرون نبوده ایم (شاید کمتر از یکی دو ساعت) ایشان هم به اندازه کافی استراحت کرده و میدانم که امروز هم نه قرار است فوتبال ببیند نه جایی برود تازه ما مدتهاست با هم جایی نرفته ایم و همه عشق اش هم من هستم. خوب واقعا نمیفهمم چه دردی دارد. تا خانه تحمل میکنم بعد که رسیدیم به خانه در حالیکه به سختی خودم را تحمل میکنیم ازش میپرسم که چرا اینطوری امروز رفتار کرده؟ اما ایشان از بنده شاکی میشود که تو همش دنبال بهانه میگردی و میخوای دعوا درست کنی و ...
    می بینید؟ این آقا که اتفاقا همسر بنده است و اینکه نوشتم یکی از معمولترین و پیش پا افتاده ترین برخوردهاییست که حرص مرا در می آورد اما بازهم مقصر من هستم چون کسی که اعتراض میکند یا آخرش دعوا راه میندازد منم. و ایشان پیش هر کسی هم میرود اینطوری تعریف میکند: من از کار و... گذشتم رفتم ایشان را بردم بیرون گفته میخوام چیزی بخرم گفتم بریم. با بگو و بخند هم رفتیم اما نمیدونم که چی شد که گفت بریم خونه وقتی هم که اومدیم خونه شروع کرد به داد و بیداد که من این زندگی رو نمیخوام و...
    خوب با مزه اش اینجاست که اون آدمها هم بهش حق میدن و دل میسوزونن که گیر عجب آدمی افتاده!
    این مثال را زدم که مسئله را روشن تر کنم وگرنه خوب انطور مسائل را در زندگی اطرافیان هم دیده ام و این سو تفاهمات کم نیستند.
    اما در مورد شرط خانومتان برای عدم رابطه زناشویی در چند ماه اول:
    بنده بین دوستان و اطرافیان این مسئله را دیده ام و اتفاقا اصلا تعجب نکردم وقتی مطلب شما رو در این مورد خوندم. دوست بنده هم همین را به همسرش گفته بود و ایشان هم پذیرفته بود و تا مدتها رابطه ای نداشتند و بعد درست شد. و اتفاقا یکی از دلایل دوست بنده این بود که میگفت برایم مهم بود که همسرم اینچنینی به بنده نگاه نکند و وقتی که پذیرفت و بعد هم اصرار نکرد در نظرم صد چندان عزیز شد و همین کمک کرد که بتوانم خودم برای رابطه پیش قدم شوم.
    البته من واقعا شما را تحسین میکنم که نخواستید علیرغم میل خود به ایشان جبر و فشار وارد کنید. اما این را هم بدانید که گاهی آقایون رفتارهایی میکنند که در نظر خانوم فشار تلقی میشود. بنده این تجربه را هم متاسفانه دارم اما ترجیح میدهم مطلب طولانی نشود.
    امیدوارم بتوانید تصمیم درستی بگیرید.

  10. 3 کاربر از پست مفید بی دل تشکرکرده اند .

    بی دل (دوشنبه 20 دی 89)

  11. #186
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 26 اسفند 90 [ 01:46]
    تاریخ عضویت
    1388-9-01
    نوشته ها
    262
    امتیاز
    4,329
    سطح
    41
    Points: 4,329, Level: 41
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 21
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    876

    تشکرشده 872 در 206 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: نمیخوام از دستش بدم

    به نام خدا
    سلام
    الان كه اين مسائل رو نوشتم آروم ترم خيلي آروم تر
    سال گذشته نوشته هاي من پريشون بود و عجله داشتم همه چيز درست بشه و آروم پيش بره اما نشد و حقيقت زندگي من رو تربيت كرد براي صبر كردن و آروم بودن ، تربيت كرد براي اينكه انتظارات زيادي از ديگران نداشته باشم .
    وقتي داشتم مينوشتم ميدونستم كه توي اين ماجرايي كه دارم مينويسم براي بعضي واقعا جاي تعجب خواهد داشت كه چطور همچين خانومي وجود داره ؟ يا چطور همچين مردي ميتونه وجود داشته باشه و بي خبر از همه جا و همه چيز ميتونه صبوري هم كنه و دم نزده باشه ؟
    اتفاقا من فقط روابط في ما بين خودمون رو گفتم و اصلا وارد مسائل حاشيه اي كه مثلا پدر خانمم چه مطالبي رو به من گفت و با اجرا نكردن من ديگه حتي با من صحبت نميكرد يا مادر خانمم اول چطور برخورد ميكرد و بر اثر قهر اول خانمم با من ديگه مادر خانمم اون مادر خانومي نبود كه قبلا بود رو من ننوشتم . چون نيازي نديدم كه با ذهن خودم زيادي درگير بشم .
    نكته قابل توجه اينه كه : وقتي ميومدم و به مادر و پدرم اعتراض ميكردم كه بابا اين ميگه من غريبه ميخواستم نه فاميل يا من مهندس ميخواستم يا من از تو خوشم نمياد و اين صحبت ها رو ميگفتم ، پدر مادر خواهر برادر ميگفتن تو بايد صبوري كني ، تو خيلي زود رنجي ميكني تو داري برداشت اشتباه ميكني . من توي اين ميدان تنها بودم مثل حالا كه حتي با وجود اينكه همه دارن ميبينن كه يكسال هست گذاشته رفته و رقبتي براي زندگي نداره و ميلي هم به من نداره كه برگرده زندگي كنه باز تنها هستم باز اگه بلند بشم و بگم كه اين زن من رو نميفهمه ، اولين چيزي كه ديگران به من خواهند گفت اينه كه : اين زندگي حيفه ، سعي كن برگردونيش سر زندگي و شايد اونم ميخواد زندگي كنه اما غرورش اجازه نميده برگرده .
    خواهر و برادر من ، در ابتداي نوشتن اين مطلب ها ، دقت داشته باشيد كه گل مريم از من خواست صادقانه و بي طرفانه بنويسم و من هم اينطور كردم . من روابط خودمون رو نوشتم و نه روابطي كه ديگران داشتن .
    پدر خانم ، اوايل خيلي خوب بود ، همه جا از من تعريف ميكرد و همه جا ميگفت اسم من رو و البته كل فاميل ميگفتن ، هنوزم ميگن
    اما مشكل چي بود كه پدر خانم من عوض شد ؟ چرا مادر خانم من اخلاقش عوض شد ؟ چرا ديگه حتي يه نفر حاضر نشد كه بياد و بگه پسر دردت چيه و زنت ميخواد برگرده و تو چرا بي عرضه هستي ؟
    مشكل يك جا بود ، مشكل صحنه سازي فوق العاده قوي خانم من بود ، ايشون تونست با ايفاي دو نقش فوق العاده با مظلوم نمايي زنانه اش ، ذهنيت همه رو نسبت به من برگردونه و من رو از پسري نجيب و با ادب تبديل كرد به مردي گستاخ و به قول خودش عوضي .
    مي فرماييد شما ميري بيرون و آقاي محترمتون سيگار ميكشه و اين صحبت ها ...
    ما ميرفتيم بيرون براي اينكه خانم لذت ببره از تمام مغازه هايي كه ميخواست ديدن كردم . يادتون هست براي خريد دامن من ايشون رو سه تا بازار مختلف بردم تا دامن بخره ، فقط براي اينكه بخنده و دل به زندگي بده .
    من اينجا دچار خودشيفتگي نشدم و قصد اين رو هم نداشتم كه خانمم رو بد نشون بدم و خودم رو فرشته .
    من الان توي مرحله دادگاهي هستم و اگه هنوز دلم گير باشه بازنده اين نبرد خواهم بود .
    جمله پدر خانم من وقتي رفته بوديم برش گردونيم اين بود : بدون اجازه من ببينم كي ميتونه اين دختر رو از اينجا ببره ؟
    ايشون زن من هست نه سوغات خونه پدري كه ببرن من رو توي اين موقعيت اينطوري بذارن بمونم بعد تهديد كنن كه اجازه زندگي دست پدرش هست ؟؟؟
    محبت و دوستي و مهربوني به جاي خود اما آيا اون زن ديگه بايد در زندگي من جايگاهي داشته باشه ؟
    من متاسف شدم كه شما از نظري كه قبلا دادي متاسف شدي . اما به نظر اين حقير شما خواهر بزرگوار مسائلي كه من نوشتم رو با مسائل زندگي هاي ديگه مقايسه كردي.
    دوستي گفت كه درست ميشه و يه روز ميرسه به اين افكار ميخندي كه چه مسخره بازي سرت اومد و اين يك سوء‌تفاهم هست و پيش اومده :
    جواب دادم : اون براي زماني هست كه دو طرف همديگه رو بخواهند و زندگي مشتركي تشكيل داده باشن و دلشون با هم يكي باشه و حالا اگه سوء تفاهمي پيش اومده يكيشون غرور رو بشكونه و كوتاه بياد تا اون عشق دوباره ايجاد بشه . اما متاسفانه براي ما يك طرفه بود و نشد كه بشه .
    از پدرخانم بنده كاش چيزي مي دونستيد :
    ايام فروردين سال 88 بود كه خواهر خانم من مراسم نامزدي اش بود . روزي كه رفته بودن خريد لوازم نامزدي ، برخلاف مراسم خريد نامزدي بنده كه عمه اش رو صدا كرده بودن ، اين بار مادر خانمم عمه اش بچه ها رو صد نكرده بود . شب كه اومدن خونه ، پدر خانمم شروع ميكنه همه رو كتك ميزنه كه چرا خواهرم رو صدا نكرديد . توي همين دعوا ها دست مادر خانم بنده ميشكنه و خانمم به من زنگ زد كه بيا دنبالم . وقتي رفتم خونشون ديدم همه گريه كردن و يه گوشه نشستن . هيچي نگفتم ، خانمم هم گفت بريم بيرون توي اين خونه اعصابم خورد ميشه ، رفتيم بيرون گفتم چي شده گفت چيزي نپرس . نپرسيدم و رفتيم و برگشتيم گذاشتمش خونشون و توي مراسم هم دستش رو گچ گرفته بود و ...
    پدر خانم من جلوي ديگرون با من حتي سلام عليك نميكرد كه يه وقت نگن دامادش رو تحويل ميگيره و يا دامادش شده صاحب اختيار خونش ، نظرات من رو به هيچ عنوان قبول نميكرد : اينا كه ميگم واقعا دارم ميگم نه براي خود شيريني .
    در ايام قهر نامزدي كه يكيشون سه هفته طول كشيد كسي كه نميگذاشت خانمم به من زنگ بزنه پدر خانمم بود و خانمم حتي بعدا گفت كه بابام ميگفت بذار ببينيم ميخواد چيكار كنه .
    علت تشويق پدر خانمم به تمكين خانمم از من در امر زناشوئي اين بود كه ايشون : 1 - ديگه دخترش به عقد من در اومده بود حتي به زور وليكن ربطي نداشت و فاميل اگه توي دوره نامزدي بهم ميخورد به شدت پدر خانم و خانم من رو سرزنش ميكردن . 2- ايشون عقيده داشته كه بعد از ازدواج و اينكه رسما خانم من بشه ديگه ريش و قيچي دست او هست و خيلي كارها ميتونه بكنه در حالي كه در دوره نامزدي نميتونه بكنه . 3 - جمله معروف پدر خانمم كه به خانمم ميگه : تو به وظايف زناشوئي خودت عمل كن باقيش با من .
    بله پدر خانم من خيلي نقشه ها داشت كه با صبر و حوصله ميتونست عملي كنه اما خانم من عجله كرد و زود اقدام كرد براي ترك منزل .
    چرا در دوره نامزدي بعد از ماجراي خريد بازار پدر خانم من براي درست كردن ماجرا ساعت 11 شب زنگ ميزنه خونه ما كه بياييد اينجا تا ببينم چي شده ؟ ولي در ماجراي بعد از عروسي هيچ اقدامي نميكنه بلكه خودش هم مانع بازگشت خانم من ميشه ؟
    پدر بنده ، در حد مشخصي سرمايه داره و 4 خونه داره بجز منزلي كه توش ساكن هست . در يكي از ايام پدرخانم من با راحتي خيال به من ميگفت : فلان خونه رو از بابات بگير و يه جوري راضيش كن به نام تو بزنه بعد خونه رو بفروش بيا اينجا نزديك ما يه خونه بخر .
    من خوشحالم كه شما خط به خط حرفاي من رو ميخونيد اما اين يك رمان نيست كه من از ذهن خودم ساخته باشم و نوشته باشم علت اينكه يادم هست تمام ماجرا هايي كه نوشتم اينه كه متوجه ميشدم و گذشت ميكردم و الا خيلي مسائل هست كه اصلا خيلي معمولي بوده و نيازي به گذشت كسي نبوده و اصلا خاطر من نيست .

    اما از طرفي ديگه نگاه كنيم به ماجرا :
    فرض كنيم همه مسائلي كه گفته شد برعكس بوده و من مقصر بودم و انقدر آدم بدي بودم كه قابل تحمل نيستم و زندگي با من ديوانه كننده هست .
    چرا خانم من بعد از مراجعه به خونه پدرش به دروغ ميگه كه شوهرم خونه نبوده و مادر خواهرش كه طبقه پايين زندگي ميكنن من رو زدن و انداختن بيرون ؟ براي حفظ آبروي خودشون حاضرن آبروي دو دختر جوان ديگه رو ببرن ؟
    چرا خانم بنده بعد از يك سال رفته شكايت كرده و به دروغ نوشته : شوهرش كه بنده باشم ايشون رو زدم و از منزل اخراجش كردم و گفتم برو خونه بابات ديگه هم برنگرد و بنده هيچ اقدامي جهت بازگرداندن ايشون نكردم و يك سال بلاتكليف توي خونه پدرش مونده جالب اينجا كه برگه پزشك قانوني هم به همون تاريخ دستش داره و اگر اينطور بوده چرا همون موقع شكايت نكرد به هر حال من آدم بدي هستم و قابل زندگي كردن نيستم ؟
    در حالي كه ايشون خودش منزل رو ترك كرد و پدرش هم اومد دنبالش و برد و هر چقدر نفر فرستاديم نگذاشت كه برگرده و البته مطالب زيادي گفته كه يكيش رو بالا نوشتم و مثل : انقدر بايد بياييد دنبالش تا راضي بشم رضايت بدم برگرده خونه شوهرش .

    اين وسط ميل و رقبت خانم من چي ميشه ؟ ايا پدرش تصميم گيرنده هست ؟ ايا پدرش بايد مشخص كنه كه كي برگرده و يا كي شكايت كنه و يا با كي زندگي كنه يا نكنه ؟
    در مورد اينكه ايشون گفته بود كه سه ماه با من كاري نداشته باش ، بله منم قبول كردم چون فكرم اين بود كه سه ماه براي 60 سال زندگي هيچي نيست و مشكل ساز نيست اما بعد ها شنيدم كه خانمم گفته سه ماه ديگه برميگردم خونه بابام و تازه اون زمان من از نيت اش خبر دار شدم .
    من هيچ وقت نميخواستم و نميخوام كه كسي رو بدبخت كنم و هدف من زندگي كردن بود ، اما نشد ، ولي اين ها كه نوشتم نه براي اينكه من قهرمان اين قصه هستم ، اتفاقا بازنده اين قصه من هستم كه با فكري ساده اقدام به ازدواج كردم اما فكر ميكنم اشتباه بزرگ رو هم من كردم كه ساده و بچه گانه رفتم جلو و ازدواج كردم .
    به هر حال انشالله در آينده تكليف اين زندگي روشن ميشه كه البته كاملا مشخص هست كه خانم بنده ديگه سر زندگي برنميگرده و صرفا شكايت كرده چون فكر ميكرد كه همون روز من رو ميندازن زندان ، يادمه توي كلانتري پدرش با تعجب گفت چي شد و مضطرب از اينكه من چرا دارم ميرم خونه و حتي توي دادگاه كيفري وقتي بهش گفتن كه بايد اثبات كني باز هم عصباني شد و بدون نگاه كردن به من رفتن در حالي كه من فكر ميكردم درخواست تمكين داده و ميخواد برگرده و با شور و شوق رفته بودم كه اگه گفت برميگردم بگم مشكلي نيست برگرده .
    اما خب زندگيه ديگه ، يا بايد توش ساخته بشي يا ميسازنت . يا كم مياري و نابود ميشي يا كم نمياري و دوام مياري .

    از شما هم ممنونم كه محبت كردين و جواب نوشتيد برام صرفا اين چند خط رو نوشتم هم به منظور تشكر از شما هم به منظور اينكه شايد بشه قضيه رو روشن تر كرد . اگه باز سئوالي بود براي اينكه روشن بشه اشكال دقيقا كجاست حتما جواب ميدم .
    بله من اگه يه خورده سياست داشتم الان كار خيلي وقت بود يه سره شده اشكال من اين بود كه ساده وار تن به هر مسئله اي دادم و سياستي براي زندگي خرج نكردم .
    فعلا خدانگهدار

  12. 5 کاربر از پست مفید m25teh تشکرکرده اند .

    m25teh (دوشنبه 20 دی 89)

  13. #187
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 15 دی 91 [ 00:17]
    تاریخ عضویت
    1389-5-09
    نوشته ها
    212
    امتیاز
    2,617
    سطح
    31
    Points: 2,617, Level: 31
    Level completed: 12%, Points required for next Level: 133
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    491

    تشکرشده 492 در 162 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: نمیخوام از دستش بدم

    سلام
    من خلاصه هاتونو خوندم وازاونجائیکه ازدواج نکردم وتجربه زندگی مشترکو ندارم،به مسائل انتخاب همسر توجهم بیشتر جذب شد
    واینکه این علائم رو دررفتار خانموتون هشدار دهنده دیدم:



    نقل قول نوشته اصلی توسط m25teh
    يه چايي آوردن كه بنده خوردم و البته دم نكشيده بود كه بعدها خانمم ميگفت كه من دم نكرده بودم و خواهرم دم كرده بود و ...
    اینکه چایی رو خود عروس خانم دم نکرده ممکنه چیز جالبی نباشه و به علت عدم تمایل ایشون باشه.

    نشستيم پاي صحبت و در اونجا ايشون گفت كه :
    1ـ من ميخوام مستقل باشيم
    2_ من ميخوام درس بخونم
    4 - سر كار هم مي تونم برم ؟

    شما هیچکدوم از شرایط ایشونو نپذیرفتین:مستقل بودن،درس خوندن،سرکار رفتن
    ولا اگه من جای ایشون بودم یکی ازین موضوعات کافی بود که قبول نکنم،چون هر سه موضوع از اهمیت فوق العاده ای برخوردارن-ولی ظاهرا خانم در جواب نپذیرفتن شما عکس العمل نشون نداده و موافقت کرده-ولی به هر حال هشداردهنده است.


    يادمه به پدرش گفت مهندس نيست و پدرش گفت بسه ديگه نميخوام حرفي بشنوم
    اینم نشون دهنده عدم رضایت ایشونه،والبته یه جورایی زورگویی پدرشون

    شيريني داديم و خورديم و دست نويس هم يك نوشته نوشتيم كه شاهدين هم امضا كردن مهريه و اينا
    بعدها خانمم گفت كه بعد از خروج ما از اونجا ، از حال رفته و بردنش بيمارستان و ايشون رو بستري كردن و زير سرم بوده .
    ازاین اتفاق چه برداشتی دارین؟جز عدم رضایت ایشون-اینم یه علامت هشداردهنده

    بعد از اون شب هي ما گفتيم كي بريم محضر هي اونا گفتن حالا زوده هي ما گفتيم كي بريم محضر هي اونا گفتن دخترمون دانشگاه هست ، تا اينكه يه روز من گفتم نكنه پشيمون شدن تا اينكه ديگه داشت ميشد يك ماه كه درواقع من همسر آينده ام رو انتخاب كرده ام اما خبري ازش نيست ؟ خنده دار بود !
    تعلل خانواده اونام واقعا هشداردهنده هست،باید درس عبرت شود.خنده دار نبوده باید شمارو بیشتر به فکر میبرده.

    وقتي رفتيم جلوي در خونشون نزديك به يك ساعت جلوي در منتظر مونديم تا بيان ( من فكر ميكردم دارن حاضر ميشن اما بعد از عقد فهميدم كه خانمم ميگفته من نميرم و نميخوامش و حتي خود خانمم گفت كه دايي ايشون اومده پايين و گفته پسرخوبيه به نظر من و كلي دلداريش داده تا قبول كرده بود بياد )
    اینم الارم

    در روز خريد ايشون هيچ ميلي به خريد نشون نميداد و من هر حلقه اي رو انتخاب ميكردم ميگفت مهم نيست هر چي ميخوايي بخري بخر ، يا حتي لباس و كيف و اينا هيچي به هيچي انگار نه انگار زهر مارم شد كه شد هنوزم تلخيش رو حس ميكنم .
    اینم الارم

    در تاريخ 20/2/1387 مراسم عقدكنان گرفتيم و در واقع اولين قهر ايشون همون شب رقم خورد و ماجرا از اونجايي رقم خورد و حتي موقع انگشتر دست كردنش با من قهر بود .
    آخه کدوم عروس در همچین زمانی قهر میکنه!!!

    رفتيم بيرون و يه دفعه ديگه با من صحبت نميكرد ديگه هي من حرف ميزدم بخنده نميخنديد اصلا دپرس شده بود كه من گفتم چي شده ؟ گفت هيچي برگرديم خونه و برگشتم خونه و گذاشتم خونشون و خداحافظي هم نكرد رفت بالا و منم در رو بستم و برگشتم خونمون .
    ای وای از بیمحلی هاش و الارم دادن هاش

    تا سه روز نه من زنگ زدم نه اون و بعد از سه روز زنگ زد داشت گريه ميكرد گفتم چي شده گفت ميخواي طلاق بگيري ؟
    چه دلیلی داره که هنوز زمانی از عقد نگشته،اسم طلاق اورده بشه!!!


    گفت من اشتباه كردم با تو ازدواج كردم پشيمون هستم ، بعد شروع كرد صحبت كردن كه اون روز و اون لحظه توي كلاسي بوده كه پسري هم هست توي اون كلاس كه ميخوادتش و سخت هم عاشقش هست .
    گفت تا حالا عاشق بودي گفتم نه تو چطور ؟ گفت اره اما هيچ وقت نپرس چرا و چطور و ساكت برگشتيم خونه
    WOW ،پس ایشون کسه دیگه ای رو میخواسته

    آی ملت،این دختر که خودشو کشته و نمیخواسته همچین ازدواجی رو
    ادم مغزش داغ میکنه که چطوری خونوادش به زور اینو به ازدواج باشما راضی کردن
    وبا زندگی شما باز کردن،به نظرم شما فقط یه قربانی بودین
    اصلا کار ندارم در زندگی مشترکتون اشتباهی کردین و یا خانم چیکار کرده

    واونطور که به چشم من اومد این خانم یه کاربچگانه کردو مخ مادرپدرشو طوری زد که شما رو بد جلوه بوده تا بتونه رضایت اونا رو به جدایی جلب کنه
    وحرکاتش واسه تحریک شما به کتک زدنش نشون میده که چقدر نشسته فکر کرده که چیکارکنه بهونه دستش بیاد تا بره به مامان باباش بگه،این منو میزنه ،این بده


    درکل من اینارو جدا کردم تا شاید به دردیکی بخوره که در انتخاب همسر به همچین الارم هایی توجه کنه(ازجمله خودم :d)
    شماهم به فکر برگردوندن ایشون نباشید
    این خانم نه تنها شمارو نمیخواد،بلکه لیاقت صبوری هاتونو هم نداره



  14. 5 کاربر از پست مفید flag تشکرکرده اند .

    flag (دوشنبه 20 دی 89)

  15. #188
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 29 شهریور 96 [ 22:02]
    تاریخ عضویت
    1389-9-06
    نوشته ها
    1,077
    امتیاز
    14,205
    سطح
    77
    Points: 14,205, Level: 77
    Level completed: 39%, Points required for next Level: 245
    Overall activity: 1.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    3,300

    تشکرشده 3,560 در 934 پست

    Rep Power
    123
    Array

    RE: نمیخوام از دستش بدم

    دوست خوبم
    منم تقریبا به نظرات دل عزیز موافقم
    درسته برای من هم یک به اصطلاح عدد گمشده توی حرفهای شما بود و در پست های قبلیم هم گفتم و اون این بود که واقعا دلیل قهرهای پشت سر هم ایشون چی بود؟!
    ولی درکل من هم فکر می کنم ایشون به شما زنگ هشدار دادن بارها و البته شما زمان ازدواج کم سن بودید و بعد ازدواج هم نخواستید زندگیتون از هم بپاشه و صبوری کردید ولی خیلی خوب بود این سازگاری منفی رو نمی کردید و از همون اول کاملا سنگهاتونو وا می کندید ولی حالا ماهی رو هر وقت از آب بگیرید تازه س
    دوست عزیز نکنه خانومتون پشیمون بشه و همینجوری بگید بیا و بشین سر زندگیت و این مسائلو عادی کنید
    اگر به فرض ایشون هم بخواد برگرده شما باید جدی باشید و برگشت ایشونو مشروط به رفتن به مشاور بکنید
    در غیر اینصورت این دور باطل ادامه پیدا میکنه و خدایی نکرده فردا با حضور یک بچه خیلی بیشتر زجر می کشید
    و اگر هم نیومد سر زندگیش
    دوست عزیزم مبادا از لحاظ حقوقی ( مهریه و .. ) هم ببازید بهشون حواستون شش دانگ جمع باشه و حتما اقدامات لازم رو بکنید که اگر خدایی نکرده این ازدواج به جدایی ختم بشه لااقل یکی دو سال زنگیتونو باختید از لحاظ مادی بازنده میدان نباشید چون حق همچین کسی نیست که مهریه و ... ببره
    و یک چیز دیگه
    باور کنید من می فهمم این زندگی براتون چقدر زجر آور بوده اینی که همه محبتتو نثار کسی کنی که بدونی نمی خوادت یک روز آب خوش از گلوت پایین نره اینیکه خصوصی ترین مسئله تو همه بدونن اینی که بهت توهین بشه و دم نزنی
    ....
    من فکر می کنم دلیل هر چی که باشه نوشته هاتون نشون می ده به احتمال قریب به یقین حرفهای دل درسته و ایشون دل به این زندگی ندادن در حالی که شما دودستی زندگیتونو چسپیدین و به قول خودتون بعضی مسائل رو زیادی سهل گرفتین و باید به موقع حل می کردید
    دوستم با این صبوری و پشت کار شما در هر دو صورت موفق خواهید بود من یقین دارم
    The Happiness of Your Life Depends on The Quality of Your Thoughts

    [SIGPIC][/SIGPIC]

  16. 2 کاربر از پست مفید نیلا تشکرکرده اند .

    نیلا (جمعه 24 دی 89)

  17. #189
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 14 اسفند 90 [ 23:46]
    تاریخ عضویت
    1387-7-21
    نوشته ها
    1,027
    امتیاز
    8,463
    سطح
    62
    Points: 8,463, Level: 62
    Level completed: 5%, Points required for next Level: 287
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    4,165

    تشکرشده 4,222 در 1,018 پست

    Rep Power
    121
    Array

    RE: نمیخوام از دستش بدم

    سلام برادر عزیزم ، شرمنده ، چند روزی بود که به دلیل مشغله کاری زیاد نمیتونستم به انجمن سر بزنم ،الانم تقریبا فقط به خاطر شما اومدم

    اول از همه بهتون تبریک میگم که تو این مدت اقدام به خودسازی کردید و شرایط کاری و تحصیلیتون رو جلوتر بردین و این نشاندهنده رو به جلو بودنتون هست


    به نظر من این ازدواج از همون ابتدای کار ایراد داشت ، به عنوان یه دختر عرض می کنم ،دختری که انقدر بی تفاوت و سرد در همه مراسم ازدواج(خواستگاری ،خرید ،عقدو ......) شرکت کنه و هیچ نظری در هیچ موردی ،مخصوصا حلقه ازدواج که واسه دختر خانم ها خیلی مهمه( نه از نظر مادی ،بلکه از نظر معنوی) نده ، بعید می دونم میل زیادی به این ازدواج داشته باشه ، رفتار های همسرتان تماما نشاندهنده این بود که خیلی مایل به برقراری ارتباط با شما و ازدواج با شما نداشته اند ، حال شاید(تاکید می کنم شاید) به این دلیل که قبل از ازدواج در ذهن خود عاشق کس دیگه ای بوده باشند ، یا احساس کرده باشند که این ازدواج به ایشان تحمیل شده است ، یا حتی لجبازی با پدرشان

    در هر صورت هر چه که بوده گذشته ، و این مسایل فقط به این دلیل بررسی می شود که ریشه های مشکل پیدا شود تا بتوان مشکل را حل کرد ، به نظر من در مورد طلاق یا ادامه با این شرایط نمی شود با یقین نظر داد ،بهترین راه حضور به مشاوری هست که از حاذق بودنش مطمئن شوید ، چون شاید خامتون فقط یکبار حاضر باشد که به مشاور مراجعه کند ، به نظر من هم شرط طلاق یا هر اقدامی را منوط به حضورخانمتون پیش مشاور بکنید ، حتی می توانید برای کار( رفتن خانمتون پیش مشاور) از دادگاه کمک بگیرید


    فقط کاری نکنید که خانمتان فکر کنند شما چیزی را به ایشان تحمیل میکنید

    در انتها بازم از تاخیرم در سر زدن به تاپیک و پاسخ دادن عذر می خوام

  18. 5 کاربر از پست مفید gole maryam تشکرکرده اند .

    gole maryam (جمعه 24 دی 89)

  19. #190
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 30 مرداد 92 [ 13:58]
    تاریخ عضویت
    1388-5-24
    نوشته ها
    1,225
    امتیاز
    2,219
    سطح
    28
    Points: 2,219, Level: 28
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 81
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialTagger Second Class5000 Experience Points
    تشکرها
    7,577

    تشکرشده 8,601 در 1,498 پست

    Rep Power
    142
    Array

    RE: نمیخوام از دستش بدم

    آقای m25tehگرامی
    ببخشید اگه صحبتهای بنده خیلی منظور بنده را واضح بیان نکردند. من به هیچ وجه! دقت کنید به هیچ وجه قصدم این نبود که بگویم قبلا خانوم را مقصر میدانستم و حالا شما را. از اینکه گفتم از نظرات پارسال ام متاسفم علتش این بود که 1. اولا حتی مشاوران هم خیلی با قطعیت نمیتوانند نظر بدهند مگر اینکه حرفهای صادقانه هر دو طرف را بشنوند و نه فقط یکطرف 2. ثانیا امثال بی دل آنهم بر اساس صحبتهای خلاصه پارسال شما چرا باید برای یک زندگی حکم صادر کنند.
    به هر حال بارها در این تالار عنوان شده که اعضایی که برای دریافت مشاوره و همدردی میآیند خیلی مواقع در لحظات بحران و سر دو راهی انتخاب به اینجا می آیند و در شرایط بد روحی هستند که هر صحبت و راهکاری که ما میدهیم چه درست چه غلط میتواند سرنوشت یک زندگی را تغییر بدهد.
    از همین رو واقعا دلم نمیخواهد با نظرات اشتباهم زندگی برادر عزیزی همچون شما را مشکل دار تر کنم. برای همین و از آنجا که احترام خاصی برای شما و زندگیتان قائل هستم و از صمیم قلب مشکلتان را میفهمم و میفهمم که هر بار جزییات را مینویسید چقدر خودتان هم ناراحت میشوید، میخواهم که ترتیبی اتخاذ کنید تا با خانمتان پیش یک مشاور حاذق بروید (همان که گل مریم عزیز هم اشاره کردند) تا بر اساس حرفهای هر دوی شما اشکالات را به شما و خانمتان گوشزد کنند. خوب از اونجا به بعد میشه دیگه تصمیم گرفت ماندن یا جدایی را.
    از قدیم گفتن آدم یکطرفه پیش قاضی بره راضی هم بر میگرده. اینکه من و دیگران بگوییم کل خانواده خانوم شما مقصر اصلی این ماجرا هستند و شما را بیشتر ترغیب به طلاق کنیم دودش توی چشم کی میره؟
    من فقط نخواستم که باعث از هم پاشیدن یک زندگی بشم اگر آن زندگی یک درصد احتمال جوش خوردن و خوشبخت کردن شما رو داشته باشه.
    براتون آرزوی توفیق دارم

  20. 2 کاربر از پست مفید بی دل تشکرکرده اند .

    بی دل (جمعه 24 دی 89)


 
صفحه 19 از 23 نخستنخست ... 91011121314151617181920212223 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. ترس های مبهم و استرس
    توسط مدیرهمدردی در انجمن اضطراب و استرس
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه 31 خرداد 92, 12:37
  2. داستان غم زندگیه من
    توسط پدربزرگ در انجمن تجربه های فردی
    پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: جمعه 23 تیر 91, 11:05
  3. داستان زندگی کارافرین برتر کشور..احد عظیم زاده
    توسط بهار.زندگی در انجمن تجربه های فردی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه 13 تیر 91, 14:49
  4. نقش ورزش در کاهش استرس(مدیریت استرس)
    توسط keyvan در انجمن تاثیر متقابل ورزش و روان
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: جمعه 21 فروردین 88, 10:57
  5. داستانی از عشق (داستان کوتاه)
    توسط هوشیار در انجمن سرگرمی و تفریح
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: سه شنبه 19 شهریور 87, 17:12

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 17:56 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.