به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 2 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 58
  1. #11
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 30 خرداد 91 [ 02:00]
    تاریخ عضویت
    1389-9-25
    نوشته ها
    71
    امتیاز
    4,612
    سطح
    43
    Points: 4,612, Level: 43
    Level completed: 31%, Points required for next Level: 138
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    971

    تشکرشده 981 در 133 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: وقتی از دعواشون به حد جنون اذیت میشم.

    سلام به دختر مهربون تالار

    خیلی ناراحت شدم وقتی حالت رو خوندم و فهمیدم خیلی روبه راه نیستی و اول از همه حرفام دعا میکنم که خودش بهت صبر و توانایی تحمل بده و بعد قدرت و فرصت سازش یا سازندگی...

    مهربون جان کاملا میفهمم و درک میکنم وقتی از اذیت شدن حرف میزنی و میدونم بیشترین چیزی که ناراحتت میکنه اینه که شاهد همه این چیز ها هستی و هیچ کاری از دستت بر نمیاد!!احساس منفعل بودنه که بیشتر از هر چیزی آدم رو آزار میده...درک میکنم از ترس اینکه با دعواهای مادر و پدر آبروریزی بشه حتی روت نشه دوستات رو دعوت کنی خونتون...منم داشتم این روزها رو و دارم ولی دیگه مثل قبل آزارم نمیده.

    اما...اما عزیز من، مهربون جان اینکه میری تو اتاق ات و صدای هندزفری رو تا نهایتش بلند میکنی اصلا روش خوبی نیست چون بدجوری به گوش آسیب میرسونه،باور کن.خواهر منم همین عادت رو اینجور مواقع داشت و حالا صداهای آروم رو نمیشنوه.یه روش دیگه جایگزین کن
    سعی کن تا جایی که میشه مواقع دعوا تو روز خونه نباشی،کلاس برو،ورزش،کلاسای تخصصی همسو با رشته ات،علایقت و...میدونم همه اینها هزینه بر هست اما هزینه میکنی تا آرامش رو به خودت هدیه بدی
    مطمئن باش سن اشون که بالا بره خود به خود انرژی شون کم میشه و حوصله دعوا رو هم ندارن،چیزی که داره یواش یواش برا مادر پدر من اتفاق می افته:)و شما هم قرار نیست تا آخر عمرت پییش اونها زندگی کنی عزیز جان.

    جدایی هم یه گزینه است که همیشه بد نیست ولی خوب هزینه ها و عواقب خودش رو داره و شما در جایگاه خودت باید ببینی مادرو پدرت توان پرداخت هزینه ها و قدرت تحمل عواقب اش رو دارند یا نه!مادر من که نداشت.

    مهربون،من وقتی آروم شدم که فهمیدم باید روی نبودنشون حساب باز کنم نه بودنشون...وقتی دیگه آزار ندیدم که قبول کردم تنهام و پدرو مادرم هر جوری که باشن خیلی تو حال شخصی من تاثیری ندارن.وقتی که جدا شدم و به همه این مسائل از بالا نگاه کردم،وقتی که فهمیدم هر کسی تو این مسیر نقشی داره و من فقط تا جایی میتونم تو نقش دیگران دخیل باشم و شاید نقش پدر و مادر من فقط همینه.وقتی فهمیدم هیچ کس جز خودم حواسش به من نیست آروم شدم و سعی کن تو هم اونها رو با همین نقشی که دارن بپذیری و اونها رو رها کنی.

    مهربون به خودت برس و موظب خودت و دل ات و چشمهای ناز ات باش
    [size=large]در دلم چیزی هست
    مثل یک بیشه نور/مثل خواب دم صبح
    و چنان بیتابم/که دلم میخواهد
    بدوم تا ته دشت/بروم تا سر کوه
    دورها آوایی ست که مرا میخواند...[/size]

  2. 3 کاربر از پست مفید شیدا حاتمی تشکرکرده اند .

    شیدا حاتمی (دوشنبه 16 اسفند 89)

  3. #12
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 08 تیر 98 [ 05:40]
    تاریخ عضویت
    1389-9-30
    نوشته ها
    1,362
    امتیاز
    19,687
    سطح
    88
    Points: 19,687, Level: 88
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 163
    Overall activity: 25.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger Second Class1000 Experience PointsVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    7,910

    تشکرشده 7,657 در 1,487 پست

    Rep Power
    153
    Array

    RE: وقتی از دعواشون به حد جنون اذیت میشم.



    نقل قول نوشته اصلی توسط Hamed65
    شما تاپیک اختلافات خانوادگی رو خوندی؟

    الان خوندم. ممنون. حرفایی خوبی اونجا زده شده بود. منم فکر میکنم مشکل جوریه که راه حل خاصی براش نیست. آخرِ آخرش همین کارایی که ما میکنیم. اهمیت ندادن. تحمل کردن. صبر کردن. از خدا کمک خواستن... چاره ی دیگه ای نمونده برامون.

    به نظر من از این به بعد تا دیدی شروع به دعوا می کنند، ازشون دور شو. شاید حتی یکطوری که متوجه شوند باعث ناراحتی تو شدند. البته نه اینکه بی احترامی کنی. و بعد هم یک کاری کن که صداشون رو نشنوی.

    میرم تو اتاق و در رو میبندم (آروم میبندم. نه اینکه در رو بکوبم.). اما براشون مهم نیست. ادامه میدن.

    من نمی دونم اختلافاتشون سر چی هست و تا چه حد با هم مشکل دارند. چقدر وقته که این وضع اینطوریه؟
    چند ماه؟ چند سال؟
    هر چند روز یکبار دعوا می کنند؟
    مواقعی هم هست که با هم خوب باشند؟

    از همون اول ازدواجشون اینجوری اند.وقتی برادر بزرگم حدود 1 سالش بود پدرم چندین بار به مادرم گفته بیا بریم دوستانه جدا بشیم. مادرم میگه "من اصلا نمیفهمیدم برای چی داره اینو میگه. با هم دعوا میکردیم. ولی همیشه اون به یه چیزه پیله میکرد. اوایل ازدواج همیشه سعی میکردم همونی باشم که اون میخواد. اما هر کاری میکردم، هر جور که رفتار میکردم بازم بهونه برای دعوا پیدا میکرد."
    پدرم شخصیت خیلی عجیبی داره. مثلا مسلمونه. مثلا به خدا و دستوراتش ایمان داره. اما برای خودش یه سری قانون و مقررات جدا گونه داره که توی هیچ کتاب دینی ای پیدا نمیشه. تعصب زیاد، بدبینی در حد مرگ!!! و متاسفانه بد دهنی!!
    من پیش مشاورم که میرم، اصلا روم نمیشه اینا رو بگم. نمیتونم پدرم رو برای هیچ کس تعریف کنم تا بتونه درکم کنه که توی چه شرایطی هستم. پدرم رو سانسور میکنم. بارها پیش اومده که با خوندن مشکلاتِ بچه ها توی سایت، یه حسی بهم دست داده. مثلا دوستی از پدرش میگه که اینجوریه و اونجوریه و من ناراحت میشم و توی دلم میگم "بنده خدا چجوری تحمل میکنه." اما بعدش که فکر میکنم میبینم وضعیت پدر خودم صد برابر بد تره. ولی انگار که بخوام قبول نکنم هی این فکر رو از خودم دور میکنم.
    این که گفتی چند وقت یکبار و اینا، سر هر موضوعی پدرم شروع میکنه به جنگ و جدال. بستگی داره چند وقت یه بار موضوعی پیش بیاد توی خونه. اگه منظورتون از خوب بودن اینه که باهم بگن و بخندن و شاد باشن، نه اصلا. اگه منظورتون اینه که بی تفوت باشن به هم، آره. میشه. کلا 2 حالت داره. یا دعوا، یا بی تفوتی. که پدرم بارها گفته "وقتی من ساکتم معنیش این نیس که ازتون راضی ام. دارم تحمل میکنم. هیچی نمیگم ولی یه وقت دیگه تحملم تموم میشه" آخه یکی نیس بگه ما داریم اخلاقای شما رو تحمل میکنیم یا شما!!!!


    تو خودت اگر بی طرف قضاوت کنی، فکر می کنی هر دو مقصر هستند یا اینکه یکی از دو طرف بیشتر از دیگری باعث ایجاد اختلاف می شه؟

    پدرم مقصره.

    فامیل و دوستان هم با خبرند؟

    خانواده ما از بیرون، با خانواده ما از درون، زمین تا آسمون فرق داره. از درون رو که تقریبا براتون گفتم. از بیرون ما از این خانواده هایی هستیم که همه حسرت داشتنش رو دارن. یه خونواده آروم، همه پسرا دکتر مهندس، پدر مادر خوب... حالم بهم میخوره از این ظاهر سازیِ مسخره..
    فامیلامون میدونن که یه سری اختلافاتی هست اما خب توی ریز جریان نیستن. از اون اول که پدرم رفته بود خواستگاری مادرم، خانواده مادرم میدونستن که پدرم اخلاق خیلی خاصی داره.یه مدتی هم با مادربزرگم اینا (مادر مادرم) زندگی میکردن اون اوایل. خب حتما اون موقع ها دعواها و بحثاشون رو دیدن. آخرین باری هم که کسی مداخله کرد، سالِ کنکور من بود. که دعواشون شد و پدرم رفت پایین خودش رو با باغچه سر گرم کرد. مادرم هم تو خونه اشک میریخت. تا اینکه به داییم زنگ زد و گفت بیا منو ببر خونه خودتون. داییم هم اومد و پا در میونی کرد. پدرم خیلی حواسش به همه چی هست. گفت "اگه میخوای الان بری خونه داداشت برو ولی قبلش یه برگه بنویس امضا کن که من دیگه به خودم اجازه نمیدم برگردم خونه و شوهرم هر تصمیمی راجع به طلاق بگیره قبول دارم." داییم هم به مادرم گفت "این که داره اینجوری میگه. حالا چیکار میخوای بکنی؟ اگه واقعا تصمیمت جدیه، قدمت سر چشم بیا خونه ما. اما فکراتو بکن."
    پدرم میدونست چیکار کنه که مادرم بعنوان طلبکار از خونه بیرون نره. همیشه بلده یه کاری کنه که دستش پر باشه. مادرم هم دلش سوخت و نرفت.
    تازه جالبیش اینجاست که پدرم میگه من دارم بخاطر بچه ها تحملت میکنم!!!! اینا برن دنبال زندگیشون میدونم باهات چیکار کنم!! دیگه تکرار حرفاشون آزارم میده...


    خیلی مهمه که دعواها حالا هرچقدر هم که هست، از یک حدی نگذرد. یعنی یک سری حرمت ها اگر شکسته شوند، و یک سری حرفها اگر زده شوند، دیگر خیلی جمع کردن قضیه سخت می شود.

    خیلی حرفهایی که نباید زده بشه زده شده. دیگه گذشته. خیلی وقته گذشته.

    پدر مادر من در آخر به جایی رسیده بودند که هیـــــچ اعتمادی به هم نداشتند. آنقدر نسبت به هم بدبین بودند که هیچ کاری نمی شد کرد. تصمیم به جدایی هم عجله ای نبود. روند جدایی اونها شاید 3-4 سال طول کشید.

    من متاسفم برای شما هم خیلی سخت بوده بخصوص که به هر دوی اونها علاقه دارید. اما من هیچ علاقه ای به پدرم ندارم. حتی اون طرف تر...

    اون اواخر ما راضی شده بودیم به جدایی. هرچند که مادرم الآن می گوید که خیلی راحت شده و زندگی اش بعد از جدایی بهتر شده. ولی باور کن جدایی آخرین راه باید باشه. خیلی فکر می کنم که چطور می شد جلوی این قضیه رو گرفت، ولی دیگه از دست من کاری بر نمیومد.

    من حرفم اینه اگه میخوان جدا شن، جدا شن. اگه هم نمیخوان یا جراتش رو ندارن یا از ریختن آبروی ظاهری ای که سالها پشت اون قایم شدن میترسن، دیگه حرفشو نزنن. اینا خطاب به پدرمه. چون میدونم بخاطر حرف مردم خیلی کارا رو نکرده که همش حرفش رو میزنه.


    اینها در جواب این حرفت بود:
    نمیدونم جدا شدن چه مشکلاتی داره اما زندگی ای که همه توش دارن عذاب میکشن، چه فایده ای داره!!!
    خیلی می تونم راجع به مشکلات جدایی بنویسم. ولی به نظر من بهتر راجع به این اصلاً فکر نکنی.

    خواهر و برادر هم داری؟ بزرگتر یا کوچکتر؟

    سه تا برادر دارم که بزرگترن. (جالبه مثل sara20، سه تا برادر دارم) یکیشون که ازدواج کرد و واقعا راحت شد از این وضعیت. (هر چند بنده خدا سرِ ازدواجش که آخرین وقتایی بود که توی این خونه بود هم زجر کشید. از اون اول زجر کشید تا این آخر . ولی الان خدا رو شکر راحته و داره آروم زندگیشو میکنه. اون دو تای دیگه هم همین روزا راحت میشن. سومیه که تقریبا انتخابشو کرده و به احتمال 95% تمومه. دومیه هم دنبالشه تا ببینیم کجا قسمتش میشه. من موندم این وسط که دارم دق میکنم از تنهایی...


    من فکر می کنم اگر سعی کنی وقتی که پدر و مادرت حوصله دارند، تک تک با اونها صحبت کنی، فایده داشته باشه. نه اینکه در کارشون دخالت کنی. اول ازشون تشکر کن به خاطر زحماتی که برایت می کشند. بعد سعی کن کمی دلداریشون بدی. و بعد بگو چرا این قدر با هم دعوا می کنید؟ بگو که این دعواها فایده ندارد که هیچ، با هر دعوا پایه های این خانواده می لرزد و اوضاع بدتر می شود. و بعد بگو که چقدر به تو فشار میاد و زندگی برایت سخت شده. بگو که آرزوت هست که اونها رو شاد در کنار هم ببینی و محتاج این هستی که در خانه ای آرام باشی. فکر می کنم روی هر دوی اونها می تونی از این طریق تاثیر مثبت بگذاری.

    مادرم که مقصر نیست. اینا رو به مادرم بگم، فقط غصش رو زیادتر کردم. با پدرم هم اصلا نمیشه حرف زد.

    ولی اگر بری وسط دعواشون، یا اینکه سر یک موضوع خاص طرف یکی از اونها رو بگیری، اصلاً خوب نیست. چون طرف مقابل نسبت به تو بی اعتماد می شه. باید نشون بدی که هر دو رو دوست داری. باید ازشون بخوای که به خاطر تو هم که شده، کمی منطقی تر فکر کنند و نسبت به زندگیشون تصمیم بگیرند.

    بله. هیچ وقت دخالت نمیکنم.
    بخاطرمن؟ مگه اصلا من براشون اهمیتی دارم؟ تنها چیزی که توی این خونه بی اهمیته منم...


    نمی شه راضی شون کنی مشاوره بروند؟

    نه. برادرم یه بار برای مشکل خودش(که میخواست بره خواستگاری و یه سری مشکلات بین اون و پدرم پیش اومده بود) رفته بود مشاوره. مشاور گفته بود که با همه خانواده باید بیاین. پدرم هم گفت" مشاور کیه که حالا من برم پیشش بگم بیا مشکل ما رو حل کن. اصلا ما مگه مشکلی داریم توی زندگیمون!!!!!!! تو هم نمیخواد بری. پس فردا برات حرف در میارن که پسره دیوونه بوده!!!!!" دیدگاههای خیلی عجیبی داره. منم پنهونی میرم مشاوره. هیچ کس از افراد خونه نمیدونن که میرم.

    خیلی خوبه که سعی می کنی روحیت رو شاد نگه داری. سعی کن بیشتر وقت با دوستهای خوبت بگذرونی تا اینکه افکار منفی کمتر به سراغت بیایند. هیچ وقت از رحمت خدا ناامید نباش. این مشکلات آدم رو می سازه. خود تو الآن می تونی از خیلی از اشتباهات پدر مادرت درس بگیری. بالاخره آدم هر مشکل و مانع بر سر راه رو باید پلی برای پیشرفت ببینه.

    اینو راست میگی. اشتباههای اونا باعث میشه حداقل ما بتونیم پدر مادرای بهتری برای بچه هامون باشیم.
    بودنِ با دوستام با تموم شدن دانشگاه تموم میشه. دیگه نمیتونم برم پیششون. حتی الانم که درس بعضیاشون تموم شده خیلی تنها شدم. اگه بخوام برم خونشون، اگه بگم که میخوام برم نمیذارن برم. یعنی مادرم که حرفی نداره. میگه "حداقل بری حال و حوات عوش میشه ولی به پدرت بگم کجا داری میری؟" منم که دیدم اینجوریه، به مادرم هم قبل رفتن نمیگم. میگم میرم دانشگاه. بعدش که اومدم به مادرم میگم پیش کدوم دوستم بودم. مادرم هم به پدرم چیزی نمیگه. اما وقتی دانشگاهم تموم شد، به چه بهونه ای برم خونه دوستام. یا باهاشون برم بیرون؟ توی خونه دق میکنم بخدا...


    فکر نکن که فقط تو تنها این مشکل رو داری. می بینی که توی همین جمع کوچک این تالار خیلی ها همدردت هستند. بقیه جوونها هم گرفتار مشکلات دیگه هستند. خلاصه هنر این نیست که همه چیز فراهم باشه و ما بخوریم و بخوابیم و لذت ببریم. هنر اینه که از شرایط موجود بهترین زندگی رو برای خودت بسازی.

    به خدا امیدوار باش. اون دعا هم که نوشتم، قسمتی از دعا کمیل بود که واقعاً به آروم شدن آدم کمک می کنه.

    ممنونم بابت دعا. اگه همین یه ذره اعتقادم به خدا رو هم نداشتم، تا الان خودم رو سر به نیست کرده بودم.

    به امید روزی که هم پدر مادرت روابط بهتری داشته باشند و هم خودت در زندگیت موفق باشی و خوش بخت بشی و بهترین محیط رو برای زندگی بچه هایت فراهم کنی.

    ممنون. همه ی این آرزوهای قشنگی که برای خودم کردی رو برای شما هم دارم.

    باز هم درد دل کن. ما می خونیم.

    مرسی. بچه های این تالار خیلی با معرفت و مهربونن. همشون

    نقل قول نوشته اصلی توسط sara20
    سلام دخترمهربون از یادداشت هاتو خوندم عزیزم من کاملا درکت میکنم ولی از دست ما هیچ کاری برنمیاد و فقط باید تا جایی که می تونیم نگزاریم به ما آسیبی وارد بشه عزیزم این دعواها واقعا برای ما بچه ها بسیار آزار دهنده است ولی الان همین کارهایی که انجام میدهی بهترین کار است از الان به فکر زمانی که دانشگاهت تموم شد نباش شاید تا آن موقع اتفاق های خیلی خوبی رخ بده و باعث شه این دعواها کمرنگ تر شه از الان غصه اون موقع را نخور اینطوری بدتر به خودت استرس وارد می کنی و بیشتر ناراحت می شی
    سلام سارای عزیز
    تاپیکت رو که آقا حامد لینکش رو گذاشته بود خوندم. واقعا متاسفم که آدم بزرگای زندگی های ما انقدر بچه اند و متوجه آدمای اطرافشو نیستن.
    آره راست میگی. کاری از دست ما بر نمیاد. جز صبر. برای من دعا کن سارا جونم. دعا کن صبرم که خیلی وقته تموم شده و چیزی ازش نمونده دوباره برگرده.
    ممنون که بهم دلداری دادی

    سلام شیدای عزیزم
    جوابامو این تو مینویسم برات:

    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا حاتمی
    سلام به دختر مهربون تالار

    خیلی ناراحت شدم وقتی حالت رو خوندم و فهمیدم خیلی روبه راه نیستی و اول از همه حرفام دعا میکنم که خودش بهت صبر و توانایی تحمل بده و بعد قدرت و فرصت سازش یا سازندگی...

    ببخش که چند وقت یه بار میام اینجا و ناراحتت میکنم. هیچ وقت دوس ندارم با گفتن مشکلاتم به بقیه ناراحتشون کنم. اما بعضی وقتا آدم دیگه کم میاره...

    مهربون جان کاملا میفهمم و درک میکنم وقتی از اذیت شدن حرف میزنی و میدونم بیشترین چیزی که ناراحتت میکنه اینه که شاهد همه این چیز ها هستی و هیچ کاری از دستت بر نمیاد!!احساس منفعل بودنه که بیشتر از هر چیزی آدم رو آزار میده...درک میکنم از ترس اینکه با دعواهای مادر و پدر آبروریزی بشه حتی روت نشه دوستات رو دعوت کنی خونتون...منم داشتم این روزها رو و دارم ولی دیگه مثل قبل آزارم نمیده.

    آره. همینجوریه. دوستام دیگه میدونن تا وقتی که ازدواج نکنم دعوتشون نمیکنم. بهشون گفتم. نه اینکه مشکلاتم رو بگم ها. گفتم بابام همیشه خونه هست معذب میشید اگه بیاید. ایشالا بعد عروسی همه ی تلپ شدنام رو جبران میکنم.

    اما...اما عزیز من، مهربون جان اینکه میری تو اتاق ات و صدای هندزفری رو تا نهایتش بلند میکنی اصلا روش خوبی نیست چون بدجوری به گوش آسیب میرسونه،باور کن.خواهر منم همین عادت رو اینجور مواقع داشت و حالا صداهای آروم رو نمیشنوه.یه روش دیگه جایگزین کن

    پس چیکار کنم که صداشو ن رو نشنوم!!

    سعی کن تا جایی که میشه مواقع دعوا تو روز خونه نباشی،کلاس برو،ورزش،کلاسای تخصصی همسو با رشته ات،علایقت و...میدونم همه اینها هزینه بر هست اما هزینه میکنی تا آرامش رو به خودت هدیه بدی

    آره. دوست دارم یه کار پیدا کنم تا بتونم هر کلاسی که دلم بخواد برم. مشاورم هم همینو بهم گفته. گفته اگه میخوای حالت از اینی که هست بدتر نشه باید خودت رو با کلاسای مختلف سر گرم کنی. هزینه ی کلاسا زیاده. اگه چند تا کلاس بخوام برم فکر نمیکنم بتونم روی تامین هزینش از خونه امیدوار باشم.

    مطمئن باش سن اشون که بالا بره خود به خود انرژی شون کم میشه و حوصله دعوا رو هم ندارن،چیزی که داره یواش یواش برا مادر پدر من اتفاق می افته:)و شما هم قرار نیست تا آخر عمرت پییش اونها زندگی کنی عزیز جان.

    سنشون کم نیس. نمیدونم پدر مادر شما چند سالشونه ولی پدر من 65 سالشه و مادرم 56 سالشه. فکر میکنی نرسیدن به اون سنی که شما میگی؟

    جدایی هم یه گزینه است که همیشه بد نیست ولی خوب هزینه ها و عواقب خودش رو داره و شما در جایگاه خودت باید ببینی مادرو پدرت توان پرداخت هزینه ها و قدرت تحمل عواقب اش رو دارند یا نه!مادر من که نداشت.

    مادر من تواناییش رو داره. حالا بازم پایین تعریف میکنم.

    مهربون،من وقتی آروم شدم که فهمیدم باید روی نبودنشون حساب باز کنم نه بودنشون...وقتی دیگه آزار ندیدم که قبول کردم تنهام و پدرو مادرم هر جوری که باشن خیلی تو حال شخصی من تاثیری ندارن.وقتی که جدا شدم و به همه این مسائل از بالا نگاه کردم،وقتی که فهمیدم هر کسی تو این مسیر نقشی داره و من فقط تا جایی میتونم تو نقش دیگران دخیل باشم و شاید نقش پدر و مادر من فقط همینه.وقتی فهمیدم هیچ کس جز خودم حواسش به من نیست آروم شدم و سعی کن تو هم اونها رو با همین نقشی که دارن بپذیری و اونها رو رها کنی.

    منم خودم رو تنها میبینم. اما همین تنهاییمه که داره اذیتم میکنه:(

    مهربون به خودت برس و موظب خودت و دل ات و چشمهای ناز ات باش
    مرسی شیدا جان که انقدر دلت مهربونه

  4. 2 کاربر از پست مفید دختر مهربون تشکرکرده اند .

    دختر مهربون (دوشنبه 16 اسفند 89)

  5. #13
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 09 بهمن 92 [ 23:55]
    تاریخ عضویت
    1389-10-14
    نوشته ها
    2,086
    امتیاز
    11,615
    سطح
    70
    Points: 11,615, Level: 70
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience Points10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    12,283

    تشکرشده 12,257 در 2,217 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: وقتی از دعواشون به حد جنون اذیت میشم.

    تمام اینها که تعریف کردی برای من هم آشنا هستند.
    می دونم که تو خیلی خسته شدی. دلت گرفته از این همه دعوا و اختلاف. باری روی دوش تو گذاشتند و تو بی تقصیری. انرژی ات از دست رفته، حس می کنی دیگه نمی تونی این بار رو به دوش بکشی، ولی نمی توانی که اون رو زمین بگذاری. دنبال یک راه فراری. می خوای از همه این سختی ها فرار کنی و راحت بشی.
    احساس می کنی کسی تو رو نمی شنوه، کسی تو رو نمی بینه. می خوای خودت رو به پدر مادرت نشون بدی. می خوای فریاد بزنی که تو هم هستی...

    خیلی باید حواست رو جمع کنی. خیلی باید مواظب باشی که چه تصمیمی می گیری. ببین بالاخره همه آدمها در طول زندگی شون سختی های زیادی می کشند. این سختی ها آدمها رو می سازه. دقیقاً اینجاست که تو راه خودت رو انتخاب می کنی. چندین مسیر اشتباه جلوی پایت هست، و چند مسیر درست. تو باید انتخاب کنی. مهم اینه که دلت و نیتت پاک باشه. تو تقصیری نداری که پدر مادرت راه اشتباه رو انتخاب کردند. تو اون وقت مقصر می شی که تو هم راه اشتباه رو بری. ولی وقتی که راه صحیح رو انتخاب کردی و رفتی و موفق شدی، می تونی به خودت افتخار کنی! فکر کنم دانشگاه میری. وقتی مدرکت رو گرفتی، تو می تونی به خودت افتخار کنی که با وجود این خانه ناآرام تونستی در درست موفق باشی. این نشون می ده که خیلی قوی هستی و آمادگی این رو داری که بهترین زندگی رو برای خودت بسازی.

    زیاد فکرت رو مشغول این نکن که پدر مادرت باید جدا شوند یا نه. در اصل جدا شدن اونها شاید تنها فایده ای که برای تو داشته باشه، اینه که دیگه توی خونه تون پدرت و مادرت با هم دعوا نمی کنند. ولی خیلی مشکلات دیگه شروع می شوند. خود این جدایی و دادگاه رفتنها و ... کلی فشار به شما خواهد آورد. بعد از جدایی هم شرایط کلاً عوض و ناآشنا می شه، طول می کشه تا دوباره زندگی به روال عادی برگرده. برای همین هیچ وقت اونها رو تشویق به جدایی نکن. یک مسئله دیگر هم هست، شاید مادرت از پدرت جدا شه و از دست او راحت شه، ولی تو که نمی تونی از پدرت طلاق بگیری! پدرت همیشه پدرت هست و مادرت همیشه مادرت هست. پدرت هر رفتاری هم که داشته باشه وجودش خیلی خیلی با ارزش است. امیدوارم همیشه سایه اش بالای سرت باشه. ولی می تونی نعمت داشتن پدر رو از بچه یتیمی بپرسی که حسرت دیدن پدرش رو می خورد. هیچ وقت ناشکری نکن.
    من هم بعضی مواقع شدیداً از پدرم ناراحت می شدم، ولی هیچ وقت آرزو نکردم که او برود.

    من الآن مجبورم دور از پدرم زندگی کنم، فقط سالی 2-3 دفعه می بینمش. با تمام اتفاقات افتاده، و با وجود اینکه او را مقصر می دونم، همیشه دلتنگش هستم. مطمئن باش تو هم اگر پدرت را یک مدتی نبینی، همین حس رو خواهی داشت.

    تو می تونی فقط دعا کنی. هر شب از خدا بخواه که به تو آرامش بده و دل پدر مادرت رو با هم کمی مهربان کنه.

    سعی نکن از مشکلات فرار کنی، سعی کن یاد بگیری حلشون کنی. اگر هم فعلاً حل نمی شوند و همه چیز خارج از قدرت توست، پس سعی کن باهاشون کنار بیای، تا بالاخره یک روزی حل شوند.

    یک چیزی هم که خیلی مهمه، هر چقدر هم که جو خونه خوب نیست، ولی این هم اشتباه بزرگی است اگر روزی بخواهی برای راحت شدن از این مشکلات و فرار از خونه ازدواج کنی. یعنی خیلی حواست باشه شخصی که انتخاب می کنی، واقعاً مناسبت باشه و در ازدواجت عجله نکنی. وگرنه خدایی نکرده بعد از یک مدت زندگی خودت هم خراب خواهد شد. پس خیلی در مورد ازدواج حواست رو جمع کن.

    خوبه که پیش روانشناس میری. هیچ اشکالی هم نداره. یک مسئله کاملاً عادی هست. قدیم فکر مردم اشتباه بوده.

    خدا خیلی مهربونه. بیشتر بهش اعتماد کن. سعی کن تمام محبتی که بهش نیاز داری رو از خدا بگیری. مطمئن باش او اونقدر دلت رو آروم می کنه... هر طوری که دوست داری باهاش صحبت و ارتباط برقرار کن.

  6. 2 کاربر از پست مفید hamed65 تشکرکرده اند .

    hamed65 (سه شنبه 17 اسفند 89)

  7. #14
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 08 تیر 98 [ 05:40]
    تاریخ عضویت
    1389-9-30
    نوشته ها
    1,362
    امتیاز
    19,687
    سطح
    88
    Points: 19,687, Level: 88
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 163
    Overall activity: 25.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger Second Class1000 Experience PointsVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    7,910

    تشکرشده 7,657 در 1,487 پست

    Rep Power
    153
    Array

    RE: وقتی از دعواشون به حد جنون اذیت میشم.

    سلام آقا حامد.
    نقل قول نوشته اصلی توسط Hamed65
    تمام اینها که تعریف کردی برای من هم آشنا هستند.
    می دونم که تو خیلی خسته شدی. دلت گرفته از این همه دعوا و اختلاف. باری روی دوش تو گذاشتند و تو بی تقصیری. انرژی ات از دست رفته، حس می کنی دیگه نمی تونی این بار رو به دوش بکشی، ولی نمی توانی که اون رو زمین بگذاری. دنبال یک راه فراری. می خوای از همه این سختی ها فرار کنی و راحت بشی.

    آره دقیقا. ولی انگار راه خلاصی نداره این سختی ها...

    احساس می کنی کسی تو رو نمی شنوه، کسی تو رو نمی بینه. می خوای خودت رو به پدر مادرت نشون بدی. می خوای فریاد بزنی که تو هم هستی...

    خیلی باید حواست رو جمع کنی. خیلی باید مواظب باشی که چه تصمیمی می گیری. ببین بالاخره همه آدمها در طول زندگی شون سختی های زیادی می کشند. این سختی ها آدمها رو می سازه. دقیقاً اینجاست که تو راه خودت رو انتخاب می کنی. چندین مسیر اشتباه جلوی پایت هست، و چند مسیر درست. تو باید انتخاب کنی. مهم اینه که دلت و نیتت پاک باشه. تو تقصیری نداری که پدر مادرت راه اشتباه رو انتخاب کردند. تو اون وقت مقصر می شی که تو هم راه اشتباه رو بری. ولی وقتی که راه صحیح رو انتخاب کردی و رفتی و موفق شدی، می تونی به خودت افتخار کنی! فکر کنم دانشگاه میری. وقتی مدرکت رو گرفتی، تو می تونی به خودت افتخار کنی که با وجود این خانه ناآرام تونستی در درست موفق باشی. این نشون می ده که خیلی قوی هستی و آمادگی این رو داری که بهترین زندگی رو برای خودت بسازی.

    من تازه لیسانسم رو دارم میگیرم. درصورتیکه هم دبیرستانی هام سال اول یا دوم ارشد هستن. و تازه من هیچ برنامه ای برای ارشد ندارم. زیاد ناراحت نیستم ولی خب یه جور حس عقب افتادن از دوستام رو دارم. در ضمن من برادرم یه سره تا دکترا رفته. اون خیلی از نظر درسی موفقه. وضعیت خوب درسیِ برادرم هم باعث میشه بیشتر احساس کنم که از نظر درسی کاملا ناموفقم. بگذریم...

    زیاد فکرت رو مشغول این نکن که پدر مادرت باید جدا شوند یا نه. در اصل جدا شدن اونها شاید تنها فایده ای که برای تو داشته باشه، اینه که دیگه توی خونه تون پدرت و مادرت با هم دعوا نمی کنند. ولی خیلی مشکلات دیگه شروع می شوند. خود این جدایی و دادگاه رفتنها و ... کلی فشار به شما خواهد آورد. بعد از جدایی هم شرایط کلاً عوض و ناآشنا می شه، طول می کشه تا دوباره زندگی به روال عادی برگرده. برای همین هیچ وقت اونها رو تشویق به جدایی نکن. یک مسئله دیگر هم هست، شاید مادرت از پدرت جدا شه و از دست او راحت شه، ولی تو که نمی تونی از پدرت طلاق بگیری! پدرت همیشه پدرت هست و مادرت همیشه مادرت هست. پدرت هر رفتاری هم که داشته باشه وجودش خیلی خیلی با ارزش است. امیدوارم همیشه سایه اش بالای سرت باشه. ولی می تونی نعمت داشتن پدر رو از بچه یتیمی بپرسی که حسرت دیدن پدرش رو می خورد. هیچ وقت ناشکری نکن.
    من هم بعضی مواقع شدیداً از پدرم ناراحت می شدم، ولی هیچ وقت آرزو نکردم که او برود.

    من الآن مجبورم دور از پدرم زندگی کنم، فقط سالی 2-3 دفعه می بینمش. با تمام اتفاقات افتاده، و با وجود اینکه او را مقصر می دونم، همیشه دلتنگش هستم. مطمئن باش تو هم اگر پدرت را یک مدتی نبینی، همین حس رو خواهی داشت.

    من راجع به حس هایی که به پدرم دارم کلی با دکترم صحبت کردم. شرمنده ام اینجا نمیتونم براتون بگم. اما ... هیچی. ولش کن.

    تو می تونی فقط دعا کنی. هر شب از خدا بخواه که به تو آرامش بده و دل پدر مادرت رو با هم کمی مهربان کنه.

    سعی نکن از مشکلات فرار کنی، سعی کن یاد بگیری حلشون کنی. اگر هم فعلاً حل نمی شوند و همه چیز خارج از قدرت توست، پس سعی کن باهاشون کنار بیای، تا بالاخره یک روزی حل شوند.

    یک چیزی هم که خیلی مهمه، هر چقدر هم که جو خونه خوب نیست، ولی این هم اشتباه بزرگی است اگر روزی بخواهی برای راحت شدن از این مشکلات و فرار از خونه ازدواج کنی. یعنی خیلی حواست باشه شخصی که انتخاب می کنی، واقعاً مناسبت باشه و در ازدواجت عجله نکنی. وگرنه خدایی نکرده بعد از یک مدت زندگی خودت هم خراب خواهد شد. پس خیلی در مورد ازدواج حواست رو جمع کن.

    دقیقا همین موضوع رو هم با مشاورم در میون گذاشتم. که میترسم بخاطر حس شدید تنهایی، اشتباه انتخاب کنم. خیلی دلداریم داد. گفت نگران نباشم. راه مشورت همیشه هست. گفت اگه با هر کدوم از خواستگارات به جای جدی ای رسیدی، حتما پیش من یا هر مشاور دیگه ای برو. یه جورایی گفت تا من اونو ندیدم باهاش ازدواج نکن.
    ممنون که حواست به همه جنبه ها و اثرات این وضعیت هست.


    خوبه که پیش روانشناس میری. هیچ اشکالی هم نداره. یک مسئله کاملاً عادی هست. قدیم فکر مردم اشتباه بوده.

    خدا خیلی مهربونه. بیشتر بهش اعتماد کن. سعی کن تمام محبتی که بهش نیاز داری رو از خدا بگیری. مطمئن باش او اونقدر دلت رو آروم می کنه... هر طوری که دوست داری باهاش صحبت و ارتباط برقرار کن.

    این جمله رو دقیقا دکتر بهم گفت: بیشتر به خدا اعتماد داشته باش!!
    میدونم خدا منو فراموش نکرده و همه سختی ها و رنجایی که دارم میکشم رو میبینه. میدونم بی جواب نمیذاره این همه ناله کردن به درگاهش رو. میدونم و منتظر جواب خدا میمونم.

    ضمنا خدا یه هدیه به من داده که بخاطرش روزی هزار بار از خدا تشکر میکنم. یه دوست خوب و صمیمی که هر وقت دلم میگیره و تنهام پیشمه. خیلی دوسش دارم. ایشالا هرکسی که از اینجور مشکلا داره، حداقل خدا بهش یه دوست واقعی هدیه بده. مثل دوست من.
    تازه من اینجا رو هم دارم. اگه اینجا و دوستای خوب هم تالاریم نبودن، حرفام قلنبه میشد رو دلم. و این همه راهنمایی های خوب و مفید رو از کجا میخواستم بیارم غیر از اینجا!!
    امروز داشتم فکر میکردم خوش به حال خواهرتون که برادر خوب و فهمیده ای مثل شما داره.
    واقعا خوش به حالش. مثل همیشه مراقبش باشد. بهتون خیلی احتیاج داره.

  8. 4 کاربر از پست مفید دختر مهربون تشکرکرده اند .

    دختر مهربون (سه شنبه 17 اسفند 89)

  9. #15
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 09 بهمن 92 [ 23:55]
    تاریخ عضویت
    1389-10-14
    نوشته ها
    2,086
    امتیاز
    11,615
    سطح
    70
    Points: 11,615, Level: 70
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience Points10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    12,283

    تشکرشده 12,257 در 2,217 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: وقتی از دعواشون به حد جنون اذیت میشم.

    اولاً تبریک میگم بهت که برادری موفق داری.
    دوماً خوب شاید طبیعی باشه که اگر شخصی از خانواده در یک کاری خیلی موفق باشه، بقیه کمی احساس کنند که نمی توانند در حد او باشند. ولی به نظر من این که برادرت دکترا دارد، نباید به تو این احساس را بدهد که تو در درست موفق نیستی. بلکه تو موفقی، او موفق تر. تو هم می تونی اگر دوست داشته باشی ادامه بدی. باید ببینی اهدافت در زندگی چیه. مهم اینه که برای خودت یک سری اهداف عاقلانه تعیین کنی و سعی کنی به اونها برسی. و رسیدن به این اهداف یعنی موفقیت.
    اشکال نداره اگر کمی از بقیه عقب هستی، ولی باید به شرایط نگاه کرد. از این به بعد جدی تر پیش برو.
    به زندگی باید معنا داد. هم برای پیشرفت تلاش کن، هم حتماً برای خودت سرگرمی و تفریح ایجاد کن تا روحیه ات شاد باشه. بیشتر به خودت اعتماد داشته باش. اگر فکرت رو بازتر کنی، خیلی از مسائل رو مثبت تر می بینی. اشکال نداره بعضی روزها غمگین باشی. مهم اینه که همون قدر هم شاد باشی. معمولاً هم کسی دلش برای آدم نمی سوزه. خودت بهترین ساعات رو برای خودت بساز. منتظر نباش یکی بیاد تو رو شاد کنه. هر چند که یک دوست خوب خیلی ارزش داره و خدا رو شکر گفتی چنین دوستی هم داری.

  10. 2 کاربر از پست مفید hamed65 تشکرکرده اند .

    hamed65 (چهارشنبه 18 اسفند 89)

  11. #16
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 08 تیر 98 [ 05:40]
    تاریخ عضویت
    1389-9-30
    نوشته ها
    1,362
    امتیاز
    19,687
    سطح
    88
    Points: 19,687, Level: 88
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 163
    Overall activity: 25.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger Second Class1000 Experience PointsVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    7,910

    تشکرشده 7,657 در 1,487 پست

    Rep Power
    153
    Array

    RE: وقتی از دعواشون به حد جنون اذیت میشم.

    ممنون از حرفای خوبی که میزنی.
    اگه دلداری های شما دوستای خوبم نبود...

    انقدر ذهنم درگیره که بعضی وقتا هیچ هدفی نمیبینم جلوی راه خودم. با دکتر داریم سعی میکنیم درستش کنیم. اگه وقت داشته باشن و بتونم برم پیششون.
    شاید یه کمی به موضوع ربطی نداشته باشه اما این یه تجربه ی شخصیه:
    کار اشتباهی که خیلی از پدر مادرا میکنن شما با بچه های آیندتون نکنید. مقایسه. یه چیزیه که بی صدا و آروم آروم جلوی پیشرفت بچتون رو میگیره. من از بچگی با برادرم که 3 سال از خودم بزرگتره مقایسه میشدم. دیگه طوری شده بود که من همیشه به جایگاه اون نگاه میکردم. آخه اگه میخواستم به جای اون برسم باید 3 سال قبلش رو نگاه میکردم . نه به زمان حالِ اون که 3 سالِ آینده ی منه. انقدر ماتِ وضعیت اون شدم که یهو دیدم جای خودم رو بین همسنام از دست دادم. الان دیگه زیاد برام مهم نیس اون چه جایگاهی داره. چون دیگه برام دست نیاقتنی شده.
    نمیخوام بگم اینکه من اینجوری ام و اون اونجوری کی مقصره و کی مقصر نیس. اما خب تاثیر اطرافیان و مخصوصا خانواده رو نمیشه ندید گرفت. مخصوصا برای کسی مثل من که اعتماد به نفس جالبی هم نداره.
    گفتی خودم، خودم رو شاد کنم. اما خیلی وقته از چیزایی که قبلا شاد میشدم دیگه شاد نمیشم. مثلا یادم نمیاد از چه چیزایی خوشحال میشدم. یا اصلا خوشحالی از ته دل یعنی چی!!!
    بنظر من آدما وقتی بچگیشون رو یادشون بره یعنی یه سرمایه ی بزرگ آرامش و شادی رو از دست دادن. من اون وقتا رو یا یادم نمیاد یا به زور یه چیزایی اونم به زور یادم میاد...

    ببخشید یه کم تلخ شد..

  12. 2 کاربر از پست مفید دختر مهربون تشکرکرده اند .

    دختر مهربون (چهارشنبه 18 اسفند 89)

  13. #17
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 09 بهمن 92 [ 23:55]
    تاریخ عضویت
    1389-10-14
    نوشته ها
    2,086
    امتیاز
    11,615
    سطح
    70
    Points: 11,615, Level: 70
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience Points10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    12,283

    تشکرشده 12,257 در 2,217 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: وقتی از دعواشون به حد جنون اذیت میشم.

    شور و حال کودکی برنگردد دریغا
    قیل و قال کودکی برنگردد دریغا

    کودکی! دوران ساده بودن و ساده زندگی کردن. دورانی که از مشکلات خبری نیست. کودک زود ناراحت می شه، ولی خیلی زودتر خوشحال می شه. همه هدفش بازی کردنه. یادمه وقتی بچه بودم، وقتی می خندیدم، از ته دل بود. از ته دل خندیدن... چیزی که بعضی مواقع آرزوی من است. من عاشق خندیدن هستم. ولی نمی شه مثل بچگی آدم بخنده. وقتی بچه هستی یک حیاط 10 متری برایت یک دنیاست. روزی 100 بار با دوچرخه دور خودم می چرخیدم و خوشبخت بودم.
    وقتی بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم، وقتی منم قاطی آدم بزرگها شدم، دیگه زندگی ساده نبود. خیلی تلخیها بود.
    دیگه من هم با گرفتن یک اسباب بازی در دست شاد نمی شدم. خب، کاریش نمی شه کرد، دیگه بزرگ شدیم.

    کمی بی خیال بودن هم بد نیست! شاید بد نباشه بعضی موقع ها برگردیم به دوران بچگیمون. بازی کنیم! الکی بخندیم! جک بی مزه بخونیم ولی بخندیم. با دوستمون شوخی کنیم، با هم بخندیم و بخندیم. من این کارها رو می کنم!

    مقایسه شما با برادرت شاید درست نبوده، ولی من فکر می کنم پدر مادرت دوست داشتند که هر دو موفق باشید.
    به نظر من کمی هم سعی کن پدر مادرت را بفهمی. فکر کن اگر خودت جای اونها بودی چه برخوردهایی داشتی.
    به این هم توجه کن که در زمان جوانی، اونها کمتر مطالعه می کردند. مخصوصاً کسی نمی رفته مقاله های مختلف روانشاسی و این قبیل مسائل رو بخونه. می خواهم بگم که خیلی از اشتباهات پدر مادرهای من و شما به خاطر این بوده که راه صحیح رو کسی یادشون نداده. خود پدر بزرگ و مادر بزرگ من ساده تر و خام تر بودند. پدر مادر من نسبت به نسل قبل خیلی پیشرفت داشتند. باید به این باور برسی که پدر و مادر تو آرزوی خوشبختی برای خودشون و بچه هاشون رو داشتند. اونها از قصد با هم دعوا نمی کنند تا آرامش تو رو ازت بگیرند. خود اونها هم از این وضع ناراضی هستند. سعی کن کمتر از دستشون ناراحت باشی. سعی کن اونها رو ببخشی. باور کن پدر و مادر جز خوبی بچه شون رو نمی خواهند، چون پاره تنشون هست.

    من وقتی خیلی ذهنم درگیره و خیلی افکار مختلف به سراغم میاد، همه چیز رو می نویسم. تمام مشکلاتم رو می نویسم. و بعد وقتی روی کاغذ اومدند، اجازه می دم مغزم خالی شه و فکرم باز شه. اون وقت دنبال راه حل برای مشکلات می گردم. راستی یادت نره بعضی مواقع که فکر می کنی خیلی مشکلات داری، نعمت هایی که خدا بهت داده رو هم بنویسی. فقط فکر کنم توی یک دفتر جا نشوند...!

    از دست و زبان که برآید کز عهده شکرش به در آید؟!

  14. 2 کاربر از پست مفید hamed65 تشکرکرده اند .

    hamed65 (چهارشنبه 18 اسفند 89)

  15. #18
    عضو پیشرو

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 23 آذر 91 [ 09:19]
    تاریخ عضویت
    1387-10-07
    نوشته ها
    4,075
    امتیاز
    23,640
    سطح
    94
    Points: 23,640, Level: 94
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 710
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    16,488

    تشکرشده 16,568 در 3,447 پست

    Rep Power
    428
    Array

    RE: وقتی از دعواشون به حد جنون اذیت میشم.

    سلام دختر مهربون


    قياس شدن خوب نيست و اساسا كار درستي نيست و انسان حس بدي را تجربه مي كند تمام حرفها و احساساتت قابل درك است .

    اما بيا

    در ابتدا بيا زاويه ي كاشت دوربين را تغيير بدهيم و برويم سراغ پدر و مادرت . ( جداي از اين ازردگي هايي كه از آنها داري به آنها به عنوان يك انسان نگاه كن )

    به پدرت وقتي كه خيلي كوچيك بود و پدر و مادرش نگاه كن . به خانواده ي پدرت . اگر خواهر و برادري دارد به پدرت در ميان اين جماعت نگاه كن . پدرت در اين جمع چه چيز را ياد گرفته و... ؟!( دلت براي اين پسر بچه سوخت . نه ؟!)

    حال مي رويم سراغ مادرت . به مادرت هم در ميان جمع خانواده اش نگاه كن و برايش ساعتها مثل همان پسر بچه اي كه امروز اسم پدر را يدك مي كشد وقت بگذار . ( دلت براي اين دختر بچه هم سوخت . نه ؟!)


    مي بيني عزيزم . پدران و مادران ما نيز چون ما در محيط هايي بزرگ شده اند كه سراسر از آسيب و رنجش و ناهنجاري بوده است . فكر مي كني بايد چه چيزي را امروز ارائه بدهند ؟!‌

    البته اين دليل نيست كه ما به گذشته بچسبيم و در آن گير كنيم و براي خودمان كابوس هاي وحشتناكي از محيط خانواده بسازيم .

    به انسانهاي موفق دنيا كه نگاه كني مي بيني آنها هم در كودكي شان ،‌محيطهاي زندگي چندان سالمي براي رشد نداشته اند اما به گذشته هاي خود و مقياس هايي كه با خواهران و برادرانشان شده اند و يا نظارت بر دعواي پدر و مادر و .... گير نكرده اند و در حالت سكون محصول گذشته فرو نرفته اند ( البته همه ادعاي بهداشت رواني محيط را داريم اما واقعيت نيست اين يك حد نسبي ، از آموزه ها و درك ما ست )

    پس سعي كن شرايط زندگي ات و جايگاه آسيب ديدگي هاي آنها را درك كني بدون اينكه آسيب ببيني و براي اينده اي بهتر تلاش كن .سعي كن تو يك پله از پدر و مادرت جلوتر گام برداري . به يك جايي خواهي رسيد كه فرزند تو هم علي رقم تمام رعايتها حرفهايي بر مبناي انصافش در مورد تو و اشتباهات تو و پدر ش خواهد داشت .

    اگر در هر لحظه ي زندگي ات ياد بگيري كه در جايگاه درك اطرافيانت باشي ( اين حرف به معناي قبول كردن و انتخاب كردن و ...نيست ) اين را هم ياد مي گيري كه به مرور در لحظه زندگي كني و از تمام نعمتهايي كه خداوند به وفور در اطراف ما قرار داده لذت كافي ببريم . امروز كه جواني اينكار را ياد بگير و با حس خوب يك عمر زندگي كن .


  16. 5 کاربر از پست مفید ani تشکرکرده اند .

    ani (چهارشنبه 18 اسفند 89)

  17. #19
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 08 تیر 98 [ 05:40]
    تاریخ عضویت
    1389-9-30
    نوشته ها
    1,362
    امتیاز
    19,687
    سطح
    88
    Points: 19,687, Level: 88
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 163
    Overall activity: 25.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger Second Class1000 Experience PointsVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    7,910

    تشکرشده 7,657 در 1,487 پست

    Rep Power
    153
    Array

    RE: وقتی از دعواشون به حد جنون اذیت میشم.

    ممنونم.
    حس بدی دارم از اینکه من به این سن رسیدم و هنوز درگیر یه سری مسائلی هستم که بدیهی و پیش پا افتاده هست.
    یه آدم 23 ساله تقریبا باید شخصیتش رو رها شده از کسانی که تا الان بهشون وابسته بوده، ببینه. نه اینکه هنوز خودش رو درگیر ببینه با این موضوعا. اما چه کنم که هنوز بد جوری درگیرم.

    نقل قول نوشته اصلی توسط Hamed65
    ...مقایسه شما با برادرت شاید درست نبوده، ولی من فکر می کنم پدر مادرت دوست داشتند که هر دو موفق باشید.
    به نظر من کمی هم سعی کن پدر مادرت را بفهمی. فکر کن اگر خودت جای اونها بودی چه برخوردهایی داشتی.
    ...به این هم توجه کن که در زمان جوانی، اونها کمتر مطالعه می کردند.
    ...اونها از قصد با هم دعوا نمی کنند تا آرامش تو رو ازت بگیرند.
    ... سعی کن کمتر از دستشون ناراحت باشی. سعی کن اونها رو ببخشی. باور کن پدر و مادر جز خوبی بچه شون رو نمی خواهند، چون پاره تنشون هست.
    من پدر مادرم رو مقصر نمیدونم و دقیقا به این چیزایی که گفتی معتقدم. که اون موقع این همه امکانات برای اونا نبوده تا اطلاعاتشون رو بالا ببرن. اونا هر چیزی که بلد بودن و بهترین ها رو برای تربیت و رفتار با بچه هاشون انتخاب کردن و بکار گرفتن. حالا خب میدونیم که روش های غلطی هم این وسط بوده که یه سری تاثیراتی هم داشته.

    بله از قصد با هم دعوا نمیکنند. ولی من نتیجه رو میبینم. با هر نیتی، با هم دعوا میکنن و با هر نیتی آرامش من رو میگیرن و با هر نیتی من رو خورد میکنن...
    کاش میدونستن پاره ی تنشون رو چه جوری دارن با دستای خودشون نابود میکنن.

    ولی با همه این حرفا، چیزی ازشون به دل ندارم.
    من وقتی خیلی ذهنم درگیره و خیلی افکار مختلف به سراغم میاد، همه چیز رو می نویسم. تمام مشکلاتم رو می نویسم. و بعد وقتی روی کاغذ اومدند، اجازه می دم مغزم خالی شه و فکرم باز شه. اون وقت دنبال راه حل برای مشکلات می گردم.
    منم زیاد برای خودم مینویسم. آدم سبک میشه. برای راه حل هم فکر میکنم. اما خیلی کم به نتیجه میرسم.
    راستی یادت نره بعضی مواقع که فکر می کنی خیلی مشکلات داری، نعمت هایی که خدا بهت داده رو هم بنویسی. فقط فکر کنم توی یک دفتر جا نشوند...!
    از دست و زبان که برآید کز عهده شکرش به در آید؟!
    این کارو تا حالا انجام ندادم. چشم امتحان میکنم.

    سلام ani عزیز، ممنون از توجهت
    اما یه سری سوال دارم از شما.
    نقل قول نوشته اصلی توسط ani
    ...مي بيني عزيزم . پدران و مادران ما نيز چون ما در محيط هايي بزرگ شده اند كه سراسر از آسيب و رنجش و ناهنجاري بوده است . فكر مي كني بايد چه چيزي را امروز ارائه بدهند ؟!‌
    بله. قبول دارم.
    البته اين دليل نيست كه ما به گذشته بچسبيم و در آن گير كنيم و براي خودمان كابوس هاي وحشتناكي از محيط خانواده بسازيم .
    ...به انسانهاي موفق دنيا كه نگاه كني مي بيني آنها هم در كودكي شان ،‌محيطهاي زندگي چندان سالمي براي رشد نداشته اند اما به گذشته هاي خود و مقياس هايي كه با خواهران و برادرانشان شده اند و يا نظارت بر دعواي پدر و مادر و .... گير نكرده اند و در حالت سكون محصول گذشته فرو نرفته اند ( البته همه ادعاي بهداشت رواني محيط را داريم اما واقعيت نيست اين يك حد نسبي ، از آموزه ها و درك ما ست )
    مهم اینه که من بلد نیستم خودم رو رها کنم از اینایی که شما گفتی.
    پس سعي كن شرايط زندگي ات و جايگاه آسيب ديدگي هاي آنها را درك كني بدون اينكه آسيب ببيني
    چه جوری؟
    ...به يك جايي خواهي رسيد كه فرزند تو هم علي رقم تمام رعايتها حرفهايي بر مبناي انصافش در مورد تو و اشتباهات تو و پدر ش خواهد داشت .
    بله. اینو قبول دارم که پدر مادر من هر کاری برای من میکردند، باز هم توقعات من بعنوان فرزند تمومی نداشت. من هم در آینده بعنوان مادر ممکنه زیر بار توقعات و درخواستهای فرزندم باشم. اما تمام سعیم رو میکنم که اگه کم کاری ای هم هست، روحی و روانی نباشه. و تا این حد نباشه. چون رنج کشیده، هیچ وقت اون رنج رو به بقیه نمیچشونه.

    شیدا جان خیلی ممنونم ازت. حضورت حتی صرفا به صورت تشکر کننده برای من دلگرمیه

  18. کاربر روبرو از پست مفید دختر مهربون تشکرکرده است .

    دختر مهربون (پنجشنبه 19 اسفند 89)

  19. #20
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 08 تیر 98 [ 05:40]
    تاریخ عضویت
    1389-9-30
    نوشته ها
    1,362
    امتیاز
    19,687
    سطح
    88
    Points: 19,687, Level: 88
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 163
    Overall activity: 25.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger Second Class1000 Experience PointsVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    7,910

    تشکرشده 7,657 در 1,487 پست

    Rep Power
    153
    Array

    RE: وقتی از دعواشون به حد جنون اذیت میشم.

    حالا که حرفام رو میخونم، یه کم بی انصافی کردم. راجع به پدرم. باید یه کوچولو توضیح بدم.
    پدر من آدم مهربونیه. ولی اقتدارش رو توی نشون ندادن این مهربونی میدونه. بارها وقتی که برادرام بهش اعتراض کردن، اینو گفته که به ما یاد دادن بچه رو توی دلت دوس داشته باش ولی جلوی روش بهش بی اهمیت باش.
    یعنی یه جورایی داره میگه "من شما ها رو توی دلم دوس دارم. اما فقط اینجوری بلدم رفتار کنم." اما دوس داشتنی که ما از بیرون فقط دعوا و ناراحتی و نگاه های عصبانی میبینمیم، چه فایده ای داره؟!!
    اصلا مگه میشه پدر مادری بچشون رو دوس نداشته باشن (هر چند تا حالا هزار بار زبونی بهمون گفته که در نظرش، ما بعنوان بچه هاش، هیچ ارزشی براش نداریم.)
    اما وقتی خسته باشی، دلت یکی رو میخواد. وقتی زندگی به قدر کافی از بیرون خونه داره بهت فشار میاره و روحت داره له میشه زیر بار این همه فشار، دلت یکی رو میخواد که بهش تکیه کنی. کی بهتر از پدر آدم!! حالا اصلا تکیه گاه نخواستم. به فرض که خودم یه جوری تحمل کنم سختی های روزگار رو. دیگه وقتی علاوه بر فشارهای زندگی، پدر آدم هم بشه یه عامل برای ویروونی و پریشونیِ روحت.... دیگه چی میمونه از آدم بجز یه مرده که فقط ادای زنده ها رو در میاره

  20. 2 کاربر از پست مفید دختر مهربون تشکرکرده اند .

    دختر مهربون (پنجشنبه 19 اسفند 89)


 
صفحه 2 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. عوارض اختلاف طبقاتی بعد از چند سال
    توسط hanie_66 در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 10
    آخرين نوشته: دوشنبه 13 دی 95, 13:29
  2. دعوا با خانمم و آشتی
    توسط meghdad در انجمن طــــــــرح مشکلات خانواده: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 14
    آخرين نوشته: شنبه 01 اسفند 94, 09:18
  3. شوهرم باز باهام دعوای سختی کرد
    توسط نیلوفرغمگین* در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: پنجشنبه 26 شهریور 94, 13:10
  4. وقتی پدر و مادرم دعوا می کنند من چطوری کمک شون کنم
    توسط بانوى مهر در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: جمعه 15 خرداد 94, 18:10
  5. وقتی من و خدا جایمان عوض شد!!!
    توسط bahar.shadi در انجمن اعتقادی،‌اخلاقی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه 30 دی 91, 11:26

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 22:05 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.