نوشته اصلی توسط تلاقی
باز هم سلام
من به شدت از این که با شما وارد " بحث " شوم اکراه دارم چون شما به این جا نیامده اید که بحث کنید . آن چه نوشتم ، تنها برای این بود که شما درک روشن تری از وقایعی که رخ داده داشته باشید . اما در باره ی این آخرین نوشته تان :
ببینید گرامی ، بعضی حرف ها هست که آدم انتظارش را از یک فرد تحصیل کرده و روشنفکر ندارد . مثل همین ها که در باره ی از خودگذشتگی هایتان برای همسرتان نوشته اید . بنده از شما می پرسم آیا کمک به کسی ، هر اندازه ارزشمند باشد ، به ما مجوز ارتکاب چنین کاری را در حق او می دهد ؟ به یقین پاسخ تان منفی است ؛ بنابراین با اجازه ی خودتان ، همان طور که از قول آن مشاور نوشته اید ، این بخش را نادیده می گیرم ( که مسلما به معنای نادیده گرفتن تلاش های شما نیست اما این سخنان اصولا در این مسئله موضوعیتی ندارد )
نوشته های شما سرشار از اضافی انگاشتن همسرتان است . اگر من در این باره اشتباه می کنم ، شما بفرمایید کسی که ( طبق نوشته ی پست اول تان ) سه سال از مسیر خیر و صلاح خارج می شود و همین الان هم از نفس عمل خود پشیمان نیست ، آیا برای طرف مقابل خود ارزشی قائل است ؟ اگر چنین باوری دارید ، بفرمایید ملاک ارزش قائل بودن برای دیگری چیست ؟!
مسلم بدانید که او بعد از شما هم زندگی ویرانی خواهد داشت چون دیگر نخواهد توانست به زنی اعتماد کند . و به خوبی می دانید که اعتماد و صداقت پایه و بنیان زندگی مشترک است . بله ، شاید او بتواند خود را پشت مشروب و مهمانی و لبخند های دروغین ... پنهان کند ، اما این ها تنها بهانه هایی است برای فراموشی موقت آن چه که رخ داده است. شخصا چنین موردی را در یکی از دوستان که به دلیل مشابهی از همسرش جدا شده بود ، دیده ام .
آن چه از ارتباط شما با شخص دیگر بر اساس نوشته تان فهمیده می شود ، صرفا ارضای یک نیاز نیست :
عاشقانه با دیگری بودن ، ارضای روحی و جسمی توام ، این ها نشانه های عشق است ، دوست من . شما دل به کسی داده بودید . و با صراحت هم نوشته اید که هیچ وقت از او سیر نشده اید .الان 3 ساله که بهش خیانت کردم و توی این مدت کسی دیگه رو دوست داشتم و عاشقانه هم با هم بودیم...همه زجرایی که شوهرم بهم داد از لحاظ روحی و جسمی با اون ارضا می کردم و هیچوقتم از هم سیر نشدیم
-------------------------------------------------------
بگذارید از همه ی این نکته سنجی ها بگذریم . من چند مشکل بزرگ در شما می بینم که با صداقت و بی هیچ پرده پوشی ای مطرح می کنم . امیدوارم از لحن گزنده ی من ناراحت نشوید و با این آینه که در برابرتان است کنار بیایید :
1. بی تفاوتی نسبت به جنایت بار بودن ِ خیانت جنسی . به وضوح هنوز بعد از این ماجرا ، به عمق کاری که کرده اید ، واقف نیستید و این بسیار وخیم است .
2. روراست نبودن با خودتان . یک جا ارتباط تان را در حد عشق بالا می برید ، و جایی دیگر برای در امان بودن از سرزنش درونی ، آن را یک در حد یک تماس جسمی صرف پایین می آورید .
3. دیدگاه نادرست همسرتان از زندگی مشترک ، و چسبیدن اش به مقوله های مالی ، شما را به بی انگیزگی و بی تفاوتی کشانده و بدتان هم نمی آمده که از او انتقام بگیرید . پس پا به راهی گذاشته اید که امروز شما را به این نقطه ی بدون بازگشت رسانده است .
4. و حالا هم که بخشی از آثار کارتان ظاهر شده ، خسته و دلزده دوست دارید این ها همه اش خواب باشد و از آن بیدار شوید . اما دوست گرامی ، این خواب نیست . لطفا همین الان بیدار شوید و با وجود خستگی ، مسئولیت آن چه را که رخ داده بپذیرید . شاید بگویید که همین الان هم این کار را کرده اید ، اما چنین نیست . همسرتان را که در بهت و حیرت دارد دست و پا می زند به تدریج بیدار کنید تا بتواند هوشیارانه تصمیم بگیرد .
با آن چه کرده اید ، راهی جز طلاق برای شما نمی بینم . اما مهم این است که بتوانید از صدمات احتمالی آتی کنار بیایید . با درک این که شما قصد جدایی دارید ، از شوهر شما هیج کاری بعید نخواهد بود . حداقل اش ، ریختن آبروی شما و رسوایی برای شما یا هر نوع دیگر از انتقام است . با یک روانپزشک مجرب ( نه مشاور ) دائم در تماس باشید و کارهای همسرتان را به محض تغییر ارزیابی کنید .








علاقه مندی ها (Bookmarks)