ما بعضی موقع ها فکر مبکنیم عشق چیز نو ظهوریه و ما فقط این عشقو داریم و قدیمیا ندارند حالا می خوام یه داستانی بگم که این جمله بالا رو نقض می کنه!!!!!! و وقتی من بهش فکر میکنم جیگرم میسوزه
پدر بزرگ و مادر بزرگ من 50 سال باهم زندگی کردند ولی چه زندگی زندگی جهنمی !!! هر روز کتک و کتک و بی احترامی ولی نقطه عطفش اینجاست دوستان
7 سال پیش مادر بزرگم فلج شد و برای دستشویی بردنش از لگن استفاده می کردیم و پدر بزرگم براش کار می کرد و چیزیم نمی گفت چون با این همه اخلاقی خودش ته دلش دوستش داشت تا دوسال بعد یعنی 5 سال پیش که روز آخر زندگی اش که کاراشو کرد و آخرین لگنو با دستای پر از عشقش برای مادر بزرگم آورد و کنارش گداشت و گفت :"عزیز حلالم کن بخاطر بدیهام و اینو بدون که امروز اخرین روز زندگیمه حلالم کن حلالم کن" و به سفر آخرت رفت اینو خود مادر بزرگم تعریف کرد و میرسیم به 8/4/1390 که انتظار به سر رسید و مادر بزرگم هم رفت و به عشقش رسید و وصالی مجدد برای این دو فرشته رقم خورد با اینکه بی وفایی کرد به من چون بهم قول داده بود که برام بره خواستگاری
برام دعا کنید تا به حق فرشتگان سفید موی خانه ها منم به عشقم برسم و بیام داستانامو براتون تعریف کنم
دوستان ببخشید غمگین بود ولی پر از زیبایی
یا مولا علی
علاقه مندی ها (Bookmarks)