سلام دوستان.
چقدر از خوندن خاطراتتون لذت میبرم.خیلی قشنگن.منم 1خاطره از میون خاطرات بیشماری که باهمسرم دارم براتون مینویسم:
یکی از درسای سختو مهم ما مهندسای صنایع احتماله.چند روز بود دائم پروتال دانشگامو چک میکردم که کی نمره امتحان ترم این درسو میزنن.همسرم هم با اینترنت گوشیش روزی چند بار چک میکرد...و من ازینکه اینقدر برای چیزی که برای من مهمه ارزش قائله لذت میبردم.اون شب با عجله از بیرون اومدیم خونه چون دوستام بهم خبر دادن نمره احتمالو زدن.وقتی رسیدیم خونه و من نمرمو نگاه کردم...باورم نمیشد... من خیلی زحمت کشیده بودم اما اون درسو افتادم...شوک سختی بهم وارد شد.چون از درسام عقب میفتادم...خلاصه اول فقط سر درد شدم بعد کم کم حس کردم درجه بدنم داره میره بالا...هیچکس هم جز ما دوتا خونه نبود که به من برسه.مثله 1 جنازه گداخته افتاده بودم رو تخت.همسرم با مهربونی پاشویم میکردن دستمال خیس میذاشتن رو بدنم.میتونم بگم شب تا صبح در حال ماساژ دادن من و خنک کردن بدنم بود...با اینکه صبحش باید میرفت سر کار اما تمام شبو بیدار بود مثله 1مادر از من مواظبت میکرد و من با اینکه همش خوابو بیدار بودم اما وجود پر از عشقشو کنارم حس میکردم...





پاسخ با نقل قول
فکر نمیکردم اینقدر دوسش داشته باشم
برام لحظات عجیب و به یاموندنی شد.نگاه همسرم پر از نگرانی از دور شدن از من بود...

ومن خودم میرفتم خونشون.1روز ازم خواست بیام دنبالش و بریم خونه خواهرش و قول داد شب برگردونم خونه وساعت1و نیمه شب بود که گفت بیا بریم خونتون.من فکر کردم شب خودش میمونه.



علاقه مندی ها (Bookmarks)