سلام
مرسی بهار جان که تنهام نذاشتی هنوز
منم واقعا به دعات نیاز دارم .
الان یه مشکل دیگه هم دارم .
من خودم با این قضیه کنار اومدم تقریبا و خیلی سعی میکنم خوشحال باشم و تمرکزم به کار و اهدافم باشه .
مامانم از وقتی رفتارهای خونواده این آقا رو دید مخالف صد درصد قضیه شده بود ولی از وقتی که این تهمتو بهم زدن و ارتباطمونو دیگه قطع کردیم ، حالا تقریبا هر دو سه روز یبار ازم میپرسه چه خبر ؟ نزنگید ؟ چی شد؟ من از اولم میدونستم اراده نداره .
انگار از من منتظر تره . بعدشم میگه خیلی نامرده که بعد از 7 سال جلوی خونوادش نایستاد و اینجوری تنهات گذاشت .
این حرفا یکم عذابم میده ولی در جوابش خودمو خوشحال نشون میدم و میگم که من به خدا سپردمشون . هر چی خدا بخواد همین میشه و من همه تمرکزم فعلا به کار و... است و به این مسئله کوچک اهمیت زیادی نمیدم .
ولی بعدش که با خودم تنها میشم دلم از حرفهای مامانم خیلی میگیره . نمیدونم باید چکار کنم که بیخیال این حرفها شه و ناخواسته ذهن منو بیشتر از این درگیر نکنه .
لطفا راهنماییم کن .









علاقه مندی ها (Bookmarks)