به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 40
  1. #31
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 25 مهر 92 [ 06:24]
    تاریخ عضویت
    1392-4-27
    نوشته ها
    7
    امتیاز
    86
    سطح
    1
    Points: 86, Level: 1
    Level completed: 72%, Points required for next Level: 14
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    7 days registeredTagger Second Class
    تشکرها
    2

    تشکرشده 5 در 3 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام سارا جان
    من خودم 2 تا بچه دارم ، اره خیلی نامردیه که از مادرت که تا حالا همه جونشو واسه شماها گذاشته که به اینجا رسیدین ، متنفر باشی ، میدونی زمانیکه بچه دار شدی خودت میفهمی که واسه مادرها ، بچه ها اولویت اولن حتی با وجود همسرشون به بچه ها بیشتر توجه میکنن ، اینکه مادرت یه چیزایی میگه رو بذار رو حساب دوست داشتند اگه بدت رو بخواد که اشکالای کاراتو نمیگیره و اینکه میگی سرت منت میذاره شاید ازت کمک میخواد تو کارا ، یا شاید تمام زحمتاش رو به باد میدی ( مثلا خونه رو مرتب کرده از راه میای و کلی وسیله میریزی تو خونه)
    بالاخره من از ته دلم مطمینم مادرت عاشقته و همش به خاطر خودته

  2. کاربر روبرو از پست مفید به درد و دل من گوش کنید تشکرکرده است .

    sara 65 (شنبه 26 مرداد 92)

  3. #32
    Banned
    آخرین بازدید
    چهارشنبه 01 آبان 92 [ 09:48]
    تاریخ عضویت
    1392-5-19
    نوشته ها
    134
    امتیاز
    597
    سطح
    11
    Points: 597, Level: 11
    Level completed: 94%, Points required for next Level: 3
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassOverdrive31 days registered500 Experience Points
    تشکرها
    14

    تشکرشده 194 در 88 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط به درد و دل من گوش کنید نمایش پست ها
    سلام سارا جان
    من خودم 2 تا بچه دارم ، اره خیلی نامردیه که از مادرت که تا حالا همه جونشو واسه شماها گذاشته که به اینجا رسیدین ، متنفر باشی ، میدونی زمانیکه بچه دار شدی خودت میفهمی که واسه مادرها ، بچه ها اولویت اولن حتی با وجود همسرشون به بچه ها بیشتر توجه میکنن ، اینکه مادرت یه چیزایی میگه رو بذار رو حساب دوست داشتند اگه بدت رو بخواد که اشکالای کاراتو نمیگیره و اینکه میگی سرت منت میذاره شاید ازت کمک میخواد تو کارا ، یا شاید تمام زحمتاش رو به باد میدی ( مثلا خونه رو مرتب کرده از راه میای و کلی وسیله میریزی تو خونه)
    بالاخره من از ته دلم مطمینم مادرت عاشقته و همش به خاطر خودته
    اصلا حرفتون به واقعیت نزدیک نیست
    شما شاید و حتما عاشق بچه هاتون هستین و همه کاری براشون میکنید

    ولی یه سر به کانونهای اصلاح بزنید، یه سر پرورشگاه ها بزنید، یه سر به دادگاه خانواده بزنید اونوقت نظرتون کاملا عوض میشه

    چطور مادرهایی بلاهایی سر بچه هاشون میارن که انسان از خودش متنفر میشه
    چطور مادرهایی از بچه هاشون به عنوان یه ابزار و وسیله یا برای پول یا برای هوسهاشون استفاده میکنن
    چطور مادرهایی بچه هاشون رو رها میکنن و میرن دنبال زندگی و حال خودشون
    و ...

    اونوقت نظرتون حتما عوض میشه و میفهمید عشق مادری فقط یک افسانه بیشتر نیست
    و کسی انسان بود هم برای فرزند خودش عشق در وجودش بوجود میاد و هم برای تمام بچه های عالم
    ولی کسی عشقی در وجودش نبود فرزند و خود و دیگری براش معنایی نداره

  4. کاربر روبرو از پست مفید Estaf تشکرکرده است .

    sara 65 (شنبه 26 مرداد 92)

  5. #33
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 09 اردیبهشت 97 [ 10:44]
    تاریخ عضویت
    1392-5-20
    نوشته ها
    12
    امتیاز
    3,635
    سطح
    37
    Points: 3,635, Level: 37
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 15
    Overall activity: 26.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran1000 Experience Points
    تشکرها
    5
    تشکرشده 2 در 1 پست
    Rep Power
    0
    Array
    سلام عزیزم. منم مادرم هیچ وقت منو بغل نمیکرد و نمی بوسید هیچ وقت بهم نمیگفت که دوسم داره هیچ وقت برام تولد نمیگرفت وقتی شاگرد ممتاز میشدم یه جایزه کوچیک هم بهم نمیداد منم فکر میکردم دوسم نداره اما حالا که ازدواج کردمو مشکلات یه زندگی رو میدونم میگم دمش گرم که با اون همه مشکل به خاطر من موندو به زندگیش ادامه داد. میتونست آینده خوبی داشته باشه ولی به خاطر بچه اش از خودش گذشت با اینکه به زبون نمیاره ولی حالا مطمئنم دوسم داره حتی اگه تا آخر عمر یه بارم بهم نگه دوست دارم

  6. 2 کاربر از پست مفید baran888 تشکرکرده اند .

    sara 65 (یکشنبه 10 شهریور 92), ساحل75 (پنجشنبه 23 آبان 92)

  7. #34
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 23 آبان 92 [ 13:25]
    تاریخ عضویت
    1392-8-21
    نوشته ها
    1
    امتیاز
    5
    سطح
    1
    Points: 5, Level: 1
    Level completed: 9%, Points required for next Level: 45
    Overall activity: 0%
    تشکرها
    0
    تشکرشده 1 در 1 پست
    Rep Power
    0
    Array
    سلام منم تازه وارد سایتتون شدم اما منم از مادرم متنفرم و میتونم شما رو خوب درک کنم مادرم ادمیه که از با کسی دشمن بشه میتونه راحت به خاک سیاه بنشونه و زندگیشو به باد بده حتی بچه هاش چون ابروی خودش اصلا براش مهم نیست کاش مشکل من مث شما این بود که اون بغلم کنه و بوسم کنه اما من مشکلم خیلی حادتر از این حرفاست ما سه تا بچه ایم و در حد مرگ از مادرمون متنفریم چون هیچوقت محبت مادری ندیدیم من از مادزم متنفرم چون همیشه به جای ارامش جنگ و جدل و دعوا و داد و کتک کاری کرد همیشه ما رو جلوی دیگران رو سیاه کرد و پیش در و همسایه سکه یه پول کرد همه دورو بریاش رو بخاطر پول ناراحت میکنه هیچی جز پول و خوش گذرونی لباس خریدن واسش مهم نیست با وجود اینکه بیماره اما ما رو دیوونه میدونه هرکسی حتی فامیل و دوست و اشنا بهش میگن رفتارش با خونوادش اشتباست قبول نمیکنه ای کاش مادرم سرکوفت میزد به ما ای کااااااش فقط همین بود
    مادرم برادرم رو چون حرفش رو گوش نکرد با وجود اینکه عقد کرده بود از خونه بیرونش کرد و برادرم با سرافکندگی دو سال با مادر زنش زندگی کرد و هر بلایی که میخواست سر زن داداشم و خونوادش اورد فقط واسه اینکه وجودش پر کینست
    امروز محرمه و من از ته دلم ازش دلگیر و متنفرم از صدای بلندش و جیغ و دادا و توهینای رکیکش ای کاش یه قانونی وجود داشت تا میتونست به این پدر و مادر بفهمونی که همیشه حق با اونا نیست و اگه ما تو این دنیا هستیم بخاطر اوناست حالا که ما رو به دنیا اوردن پس ما رو دور نندازن
    هیچکی تو زندگیم به اندازه مادرم ناراحتمون نکرده هیچکس

  8. کاربر روبرو از پست مفید غزل اوا تشکرکرده است .

    sara 65 (چهارشنبه 22 آبان 92)

  9. #35
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 دی 99 [ 19:06]
    تاریخ عضویت
    1392-7-02
    نوشته ها
    216
    امتیاز
    8,297
    سطح
    61
    Points: 8,297, Level: 61
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 153
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger First Class5000 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 201 در 111 پست

    Rep Power
    35
    Array
    سلام هاش هاشجون و کاربر گرامی
    خیلی از مادر و پدر ها این مشکل رو دارند یعنی احساساتشون رو بروز نمی دن وبیشتر با بچه دعوا می کنن خوب این بر می گرده به تربیت دوران کودکی شون و شما نمی تونید اون رو تغییر بدید بلکه باید با این وضع کنار بیاید.تمرین کنید تا بیخیال بودن رو یاد بگیرید.

  10. کاربر روبرو از پست مفید بی همدم تشکرکرده است .

    sara 65 (چهارشنبه 22 آبان 92)

  11. #36
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 02 آذر 94 [ 10:10]
    تاریخ عضویت
    1392-8-09
    نوشته ها
    227
    امتیاز
    2,683
    سطح
    31
    Points: 2,683, Level: 31
    Level completed: 56%, Points required for next Level: 67
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    1,932

    تشکرشده 348 در 164 پست

    Rep Power
    35
    Array
    سلام سارا جان من هم با مادرم چنین مشکلی داشتم و الانا کمی بهتر شده اونم نه این که بخوادا روزگار ادبش کرده ...من هم هنوزم گاهی از بی اعتماد به نفسی رنج می برم ولی من همیشه نسبت به حرفهای مادرم یا با طنز جواب می دادم و در لفافه شوخی به او گوشزد می کردم کار بدش رو و اکثرا سکوت می کردم و از این کارهام هم بد ندیدم.....من هر وقت نسبت به او سکوت می کردم به جای این که خود خوری کنم در اون لحظات خدا رو شکر می گفتم که چه صبری به من داده تا روبروی مادرم واینستم و حرفی نزنم..من هم سختی های زیادی کشیدم البته مادر من انقدر حاد نبود....
    من با وجود داشتن یه فرزند هنوز مادرم دخترای بی خود فامیل رو که خیلی بی خودن تو سرم می زنه....من گاهی خیلی ناراحت می شم ...و اخیرا چون خودم جایگاه مادر پیدا کردم می ایستم و محترمانه به او می گم که (بس است دیگر)
    یکی از دوستانم ه با مادرش چنین مشکلی داشت و گفت من سر مادرم انقدر داد زدم و فحش هایی که به ما می دا رو بش دادم تا دیگه از این حرفها نزد.....ولی این کار دامن آدم رو می گیره ولی جدی شدم و محکم ابراز ناراحتی کردن بدون نشان دادن ضعف برای ساکت کردن بد موضعی نیست
    عزیزم تنها نیستی

  12. کاربر روبرو از پست مفید کاغذ بی خط تشکرکرده است .

    sara 65 (چهارشنبه 22 آبان 92)

  13. #37
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 01 فروردین 98 [ 02:42]
    تاریخ عضویت
    1391-9-10
    نوشته ها
    485
    امتیاز
    9,513
    سطح
    65
    Points: 9,513, Level: 65
    Level completed: 55%, Points required for next Level: 137
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    1,478

    تشکرشده 1,276 در 407 پست

    Rep Power
    75
    Array
    سلام
    دوستانی که لطف کردینو باهام همدردی کردینو نظرات خوبتونو گفتین از همتون ممنونم
    غزل اوای عزیز
    از خوندن پستت واقعا ناراحت شدم همدردی منو قبول کن. باور کنین مشکل من فقط بوس و بغل کردن مادرم نیست! من گاهی اونقدر با مادرم دچار مشکل میشمو زندگیم پر تنش میشه که آرزوی مردن میکنم! هرچندحس میکنم مشکلت خیلی حادتر از من باشه اما پستایی که برام گذاشتنو بخون شاید به دردت بخوره

    من به توصیه ی یکی از دوستان سعی کردم که حرفای دلمو به مادرم بگم. نتونستم خیلی خوب اینکارو انجام بدم اما بهرحال بعضی از حرفامو زدمو الان یکم رابطمون بهتره. نمیدونم به خاطر اینکار بود یا اینکه چون مادرم هر چند وقت یه بار به یکی گیر میده و خدارو شکر الان بیخیال من شده و به دیگران گیر داده! الان برخلاف قبل وقتی از خواهر برادرم یا پدرم جلوم بد میگه با اینکه میدونم خیلی بی انصافیه سکوت میکنمو ازشون دفاع نمیکنم! حتی گاهی هم تایید میکنم. چون اینجوری جو آروم تره و منم در امانم! فقط دارم سعی میکنم هیچ بهانه ای به دست مادرم ندم تا این صلح نسبی برقرار بمونه...

    hhanie عزیز
    خوشحالم مشکلت تقریبا حل شده. بله متاسفانه من تنها نیستم! نمیدونم مشکل از کجاست که انقدر بین این دو نسل فاصله افتاده....!
    ویرایش توسط sara 65 : چهارشنبه 22 آبان 92 در ساعت 02:34

  14. کاربر روبرو از پست مفید sara 65 تشکرکرده است .

    کاغذ بی خط (چهارشنبه 22 آبان 92)

  15. #38
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 05 آذر 92 [ 22:28]
    تاریخ عضویت
    1392-8-25
    نوشته ها
    1
    امتیاز
    23
    سطح
    1
    Points: 23, Level: 1
    Level completed: 45%, Points required for next Level: 27
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    7 days registered
    تشکرها
    0
    تشکرشده 2 در 1 پست
    Rep Power
    0
    Array
    وقتی مشکل رفتاری از طرف والدین وجود داره و فرزند شروع به درد و دل، بیان یا اعتراض می کنه بیشتر واکنش ها منفی هست و همه شروع به قضاوت می کنن که حتماً اون بچه قدر نشناس و نمک نشناس و نامرده و خودش مشکل داره و حتماً و قطعاً مورد از طرف اون آدم ناشی می شه و تمام فرزندان عالم باید مادرشون رو بذارن رو سرشون و حلوا حلوا کنن حتی اگر یک روانپریش، دوقطبی، خود انکار، نادان و عامی باشه.
    واقعیت اینه که همۀ مادرها شبیه به هم نیستند. اگر مادر خوبی داشتید و یا خودتون رو مادر خوبی می دونید که غریزۀ پرستاری در وجودتون موج میزنه دلیل این نیست که همۀ مادرهای عالم هم همینطور هستن. باردار شدن، به دنیا آوردن بچه و بزرگ کردنش بخشی از جاه طلبی غریزی هر زنی هست و این لزوماً منتی رو بر سر اون بچه قرار نمیده! ضمن اینکه مادری که پروسه رو انجام داده هم همیشه سزاوار مدال افتخار مادری نیست. چون آموزش و پرورش و محبت و رفتار سالم داشتن با یک فرزند مشخصۀ یک مادر از طایفۀ انسان ها به شمار میره وگرنه مراحل ابتداییش رو تقریباً تمام موجودات ماده طی می کنن.
    من شخصاً فرزند یک مادر بی کفایت هستم که از مشکل روانی رنج می بره. وسواس، اختلال شخصیت دو قطبی و افسردگی داره و مدت کوتاهی با اصرار زیاد تحت نظر روانپزشک بود اما بعداً از مصرف داروهاش خودداری کرد و دیگه زیر بار نمی ره که ادامه بده.
    از بچگی در محیطی شبیه به گشتاپو بزرگ شدم و مادری به بیرحمی هیتلر داشتم که یکبار در سه سالگی به خاطر خراب کردن یه کارت پستال و 5 سالگی به دلیل شب ادراری من رو به شدت کتک زد و می خواست با سیخ داغم کنه و کمترین محبت و نوازشی رو ازش سراغ ندارم دلیلش هم اینه که بعد از 12 سال که آرزوی داشتن یک پسر داشته خدا بهش یک دختر داد. مادرم شاغل بود و من از بچگی تو خونه تنها می موندم. بستگان مادرم هم باهاش رفت و آمد نمی کنند و به شخصی دمدمی مزاج و غیر نرمال با زبانی نیش دار معروفه. شوهر خواهرم که فردی تحصیل کرده و باشخصیت هست یکبار اون رو از منزلشون بیرون کرد. حتی پیش دامادش هم ارج و غربی نداره و به دلیل دخالت هاش در زندگی خواهرم یکبار نزدیک بود کارشون به جدایی بکشه. من هم تمایلی به ازدواج و تشکیل زندگی ندارم چون مطمئنم مادرم مایۀ سرشکستگی من هم خواهد بود.
    دوستان گرامی می تونن این قضیه رو توهمات اغراق آمیز مغز نمک نشناس و از خود متنفر(!) من تلقی کنن و به شروع به قضاوت کنن، البته اهمیتی نداره چون اتفاقی هست که برای من افتاده و حالا باید به عنوان یک بزرگسال با عواقب کابوس مانندش خودم به تنهایی بجنگم.
    من الان سی ساله هستم. تحصیل کرده و شاغل. بعد از اینکه الگوهای رفتاری مادرم دیگه برام کاملاً مشخص شده بود به این نتیجه رسیدم که باهاش صحبت کنم، نه مثل یه مادر و دختر، مثل دو تا شخص غریبه. بهش گفتم واقعاً دیگه تحمل رفتارهاش رو ندارم و چون مادرمه و به خاطر میل غریزی خودش من رو به دنیا آورده و نگهداری کرده (کاری که تقریباً بیشتر موجودات و حیوانات هم انجام میدن) حق نداره تا هر جور که دوست داره با من رفتار کنه و آبروی من رو ببره. بعد هم به سختی و مشقت از خونمون خارج شدم و به مدت یک سال به تنهایی زندگی کردم. تو این مدت اعصاب مادرم خورد بود و فشار خون بالایی که داره باعث می شد هر چند روز یکبار خون دماغ بشه و به من زنگ میزد و می گفت آبروی ما رو بردی، مردم چی می گن و حرف بد میزنن، مگه من به چهار میخ کشیدمت که داری من رو به کشتن میدی و این داستانا. با توسل به حربۀ همیشگیش که به عذاب وجدان دچار کردن من بود، برگشتم و هنوز هم داریم با هم زندگی می کنیم و گاهی از صمیم قلبم آرزوی مرگ می کنم.
    نظر من برای باز کنندۀ این تاپیک این هست که به مشاور و روانشناس مراجعه کنید و اگر در توان خودتون و خانوادتون هست سعی کنید مادرتون رو قانع کنید که ایشون هم تحت نظر قرار بگیرن. توجهی به قضاوت های دیگران نداشته باشید و اجازه ندید احساس گناه در وجودتون ایجاد بشه و مسئله رو کتمان کنید. حتی اگر امکانش رو دارید و براتون شرایطش وجود داره به عنوان یک فرد بزرگسال تحصیل کرده می تونید به مستقل شدن فکر کنید تا مجبور نباشید یک رابطۀ فرسایشی والد-ولدی رو تحمل کنید. معنی این کار نمک نشناسی و توهین و ناخلفی نیست. معنیش حداقل برای من اینه که هیچ رفتار نامربوط و غیر عادی و توهین آمیزی رو از هیچ کس، حتی شخصی که من رو به دنیا آورده تحمل نکنم و به دنبال خوشحالی و خوشبختی در درون خودم بگردم و از اون فرد به خصوص خانواده ام انتظار معجزه نداشته نباشم چون تغییر دادن رفتار یک فرد سالخورده با فرهنگ سنتی تقریباً غیر ممکنه.

  16. 2 کاربر از پست مفید Firefly تشکرکرده اند .

    sara 65 (شنبه 25 آبان 92), کاغذ بی خط (یکشنبه 26 آبان 92)

  17. #39
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 04 آبان 95 [ 00:33]
    تاریخ عضویت
    1392-7-09
    نوشته ها
    35
    امتیاز
    2,598
    سطح
    30
    Points: 2,598, Level: 30
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 2
    Overall activity: 16.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger First ClassVeteran
    تشکرها
    15

    تشکرشده 32 در 14 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام سارا جون ممكنه اين پستم به دردت نخوره، فقط خواستم باهات همدردى كنم و بگم من كاملا درك مى كنم. مادر خودمم همين مدلى بودن، يه دل پر خونى داشتم كه نگو، گاهى اينقدر گريه مى كردم از دست مامانم كه بعضى وقتا تو عصبانيت مى گفتم " متاسفم كه يه بلايى سر من اوردين كه رفتن از اين خونه ارزوم شده"
    مامانمم هميشه مى گفت " الهى برى يه راه دورى كه اگه بخواى هم نتونى برگردى "
    اى خدا نمى دونم نفرين مادر بود يا نه. كاش شمارت و داشتم و برات مى گفتم دورى از همون مادر يعنى چى.
    كاش مادرم پيشم بود كه دستاشو ببوسمو يه كم تو بغلش گريه كنم. كاش هيچ وقت جواب
    عزيزم گريه ام بند نمى اد، قدر بودنشو بدون به هر بدى كه باشه فقط يه دونه س.

  18. 3 کاربر از پست مفید غزل زندگي تشکرکرده اند .

    sanjab (شنبه 25 آبان 92), sara 65 (شنبه 25 آبان 92), کاغذ بی خط (یکشنبه 26 آبان 92)

  19. #40
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 01 فروردین 98 [ 02:42]
    تاریخ عضویت
    1391-9-10
    نوشته ها
    485
    امتیاز
    9,513
    سطح
    65
    Points: 9,513, Level: 65
    Level completed: 55%, Points required for next Level: 137
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    1,478

    تشکرشده 1,276 در 407 پست

    Rep Power
    75
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط غزل زندگي نمایش پست ها
    سلام سارا جون ممكنه اين پستم به دردت نخوره، فقط خواستم باهات همدردى كنم و بگم من كاملا درك مى كنم. مادر خودمم همين مدلى بودن، يه دل پر خونى داشتم كه نگو، گاهى اينقدر گريه مى كردم از دست مامانم كه بعضى وقتا تو عصبانيت مى گفتم " متاسفم كه يه بلايى سر من اوردين كه رفتن از اين خونه ارزوم شده"
    مامانمم هميشه مى گفت " الهى برى يه راه دورى كه اگه بخواى هم نتونى برگردى "
    اى خدا نمى دونم نفرين مادر بود يا نه. كاش شمارت و داشتم و برات مى گفتم دورى از همون مادر يعنى چى.
    كاش مادرم پيشم بود كه دستاشو ببوسمو يه كم تو بغلش گريه كنم. كاش هيچ وقت جواب
    عزيزم گريه ام بند نمى اد، قدر بودنشو بدون به هر بدى كه باشه فقط يه دونه س.
    عزیزم مرسی از پستت. میدونم که هیچ کس مثل خانواده و مادر موقع مشکلات نمیتونن آدمو آروم کنن برای همین از اینکه انقدر رابطم با مادرم مشکل داره عذاب میکشم. چون این حمایتو تا الان نداشتمو میدونم در آینده هم نخواهم داشت! امیدوارم مشکلاتت زودتر حل بشه

    firefly دوست من
    از تک تک کلماتت حس میکنم که منو میفهمی و منم کاملا حستو میفهمم. جمله ی آخرت پر از امید بود واقعا آرزو میکنم هر جوری که به خیر و صلاحته اوضاعت تغییر کنه.....


 
صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 14
    آخرين نوشته: سه شنبه 05 فروردین 93, 08:09
  2. RE: شوهرم میداند من حساسم،باز حرف خودش رامیزند...
    توسط soda در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: پنجشنبه 02 آذر 91, 20:48
  3. مردایی که می گن دختر باید ریزه میزه و کوچولو باشه ،دروغ می گن؟؟؟؟
    توسط نازنین آریایی در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 55
    آخرين نوشته: پنجشنبه 01 تیر 91, 16:44
  4. از حرفهایی که همسرم جلوی خانواده ام میزند خجالت میکشم
    توسط mahsa1366 در انجمن طــــــــرح مشکلات خانواده: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 34
    آخرين نوشته: یکشنبه 09 مرداد 90, 15:50
  5. ایستگاه کنجکاوی ( در مورد نفر قبلیت کنجکاوی کن)
    توسط کنجکاو در انجمن سرگرمی و تفریح
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: پنجشنبه 11 شهریور 89, 10:23

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 13:02 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.