به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 6 از 10 نخستنخست 12345678910 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 51 تا 60 , از مجموع 99
  1. #51
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 13 مرداد 00 [ 08:55]
    تاریخ عضویت
    1392-5-14
    نوشته ها
    202
    امتیاز
    10,223
    سطح
    67
    Points: 10,223, Level: 67
    Level completed: 44%, Points required for next Level: 227
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    18

    تشکرشده 260 در 112 پست

    Rep Power
    36
    Array
    بازم سلام.
    بازم داستان خودارضایی و یادآوری خاطرات.
    نمیدونم روزه است یانه. اصلا به من چه باشه یا نباشه.
    دیگه نمی خوام باشم. کم آوردم. خاطرات گذشته بیشتر عذابم میده تا موقعیت الانم.
    به هرچی می خواست رسید. درسش. کارش. ارتقای پست. دخترش. الان هم مادرش رو آوردم اینجا که باهامون باشه. (پیره و به مراقبت نیاز داره)
    من چی؟؟؟ سهم من بی احترامی. بی محلی.
    چقدر ذهنم اشفته است. مطمئنم تا فردا یادم میره ولی باید قوی باشم. بخاطر دخترم.

  2. 2 کاربر از پست مفید دلسا تشکرکرده اند .

    khaleghezey (پنجشنبه 19 تیر 93), veis (پنجشنبه 19 تیر 93)

  3. #52
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 13 مرداد 00 [ 08:55]
    تاریخ عضویت
    1392-5-14
    نوشته ها
    202
    امتیاز
    10,223
    سطح
    67
    Points: 10,223, Level: 67
    Level completed: 44%, Points required for next Level: 227
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    18

    تشکرشده 260 در 112 پست

    Rep Power
    36
    Array
    پر از خشمم. دیشب 1.5 نیومده بود خونه. تماس گرفتم میگه توی اداره دارم فوتبال می بینم. (فوتبالی نیست). منم نتونستم احساسمو کنترل کنم. فوری قطع کردم داشت ازم سوال می پرسید ولی من قطعش کردم. بهش اعتماد ندارم. حرفاشو زید باور ندارم. به راحتی آب خوردن دروغ میگه. اونم دروغایی که که از حرف راست هم واقعیتر بنظر می رسه.
    اگر یکی از خانواده من رو ببینه خصوصا شوهر خواهرهامو، بی تفاوت رد میشه. اگر بیان خونمون به بهانه ای میره بیرون.

    انگار من وظیفه دارم به خانوادش احترام بذارم. هیچوقت بدیشونو بهش نگفتم حتی مواقعی که حرفاشون آزارم میداد.
    حتی وقتی تحقیرم می کردن. حتی وقتی که ازم ایراد می گرفتن. من اطرافیان رو مقصر نمیدونم. وقتی اون که شوهرمه جلوی بقیه احترام منو نداشته باشه از بقیه انتظاری نمیره.
    فقط دارم این زندگی رو بیخودی کش میدم. خیلی وقته که داره نخ زندگیمون پاره میشه.
    عصبی ام. بی نهایت. همش سر دخترم داد میزنم و خودم پشیمون میشم.

    تاپیک که از 50 پست هم گذشت. این تاپیک هم قفل میشه ولی مشکلات من هنوز سرجاشه. نارضایتیم سرجاشه. یادآوری خاطرات گذشتم سرجاشه. همزاد پنداریم سرجاشه. عصبانیت، منفعل بودنم، عدم کنترل احساسم، زودرنج بودنم، نداشتن مهارتم و ... همه و همه سرجاش باقی موندن. شوهرم مشکلی نداره. همه تقصیرا گردن منه که نمی تونم یک تنه این مشکلات رو حل کنم. دارم زیر بار مشکلات کمر خم می کنم. امروز فرداست که حرف جدایی را بزنم ولی می دونم عرضه اینکار رو هم ندارم.

  4. کاربر روبرو از پست مفید دلسا تشکرکرده است .

    khaleghezey (چهارشنبه 01 مرداد 93)

  5. #53
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    دوشنبه 20 دی 00 [ 13:07]
    تاریخ عضویت
    1390-10-20
    نوشته ها
    1,523
    امتیاز
    24,667
    سطح
    95
    Points: 24,667, Level: 95
    Level completed: 32%, Points required for next Level: 683
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,759

    تشکرشده 3,304 در 1,073 پست

    Rep Power
    220
    Array
    شما باید خیلی جدی باهاش صحبت کنید و از ناراحتی هاتون بگید <br>حتی از عواقبش
    پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خدا, و در آن باغ کسی می خواند, که خدا هست، دگر غصه چرا ؟

  6. 2 کاربر از پست مفید zendegiye movafagh تشکرکرده اند .

    khaleghezey (چهارشنبه 01 مرداد 93), دختر بیخیال (سه شنبه 24 تیر 93)

  7. #54
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 30 تیر 99 [ 14:44]
    تاریخ عضویت
    1392-5-13
    نوشته ها
    172
    امتیاز
    7,678
    سطح
    58
    Points: 7,678, Level: 58
    Level completed: 64%, Points required for next Level: 72
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    46

    تشکرشده 116 در 79 پست

    Rep Power
    31
    Array

    سلام

    سلام شايد منو يادت بياد دلسا جؤن اين مدت اصلا تالار نيومده بودم وارد كه شدمم خواستم خبر از تو و جند تا دوستاي ديكم بكيرم ك تورؤ ك خوندم خيلي ناراحت شدم. ميتونم تو شباي قدر برات دعا كنم ايشااللله خدا ارامش به زندكيتون بر كردؤنه. و بتونيد با هم بيشتر در مورد دلتنكياتون حرف بزنيد

    - - - Updated - - -

    هنوزم ميكم دلسا تو خودتتم داري تاييد ميكنني كه مشكل عمدت حرف نزدنته . احساسات منفيت رو مخفي كردن تا زماني يه جاي منفجر ميشي و اوضاع رو از قبلم بدتر ميكني تو با حرف زدن صحيت حداقل كاري ك ميتوني كني اينه كه تكليفت با خودتت مشخص ميشه كه بموني و بسازي زندكيت و يا بري.

  8. کاربر روبرو از پست مفید hana 68 تشکرکرده است .

    khaleghezey (چهارشنبه 01 مرداد 93)

  9. #55
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 13 مرداد 00 [ 08:55]
    تاریخ عضویت
    1392-5-14
    نوشته ها
    202
    امتیاز
    10,223
    سطح
    67
    Points: 10,223, Level: 67
    Level completed: 44%, Points required for next Level: 227
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    18

    تشکرشده 260 در 112 پست

    Rep Power
    36
    Array
    سلام حنا خانوم. خوبی شما؟؟؟ من شما رو فراموش نمی کنم . ممنون که به یادم بودی و واسم دعا می کنی.
    مشکل من اینه که نمی تونم قشنگ باهاش حرف بزنم. البته جوابش رو میدونم. میگه تو آرمانی فکر می کنی. از این صحبتا خوشم نمیاد و ... ادامه ماجرا . این وسط بازم منم که نادیده گرفته میشم.
    ساعت حدود 12 و نیمه و اون هنوز بیرونه. مادرش رو آوردیم که اینجا با ما زندگی کنه. از بچه خودم هم بیشتر بهش می رسم ولی خدا میدونه که بخاطر خود مادرشوهرمه و هم اینکه خوشم مید بتونم به کسی کمک کنم و نه شوهرم.
    این روزا بازم خوب به خودش میرسه و زیاد بیرون میمونه و شک های من بازم شروع شدن...
    بیخیال شدم. پوستم کلفت شده

  10. کاربر روبرو از پست مفید دلسا تشکرکرده است .

    khaleghezey (چهارشنبه 25 تیر 93)

  11. #56
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 13 مرداد 00 [ 08:55]
    تاریخ عضویت
    1392-5-14
    نوشته ها
    202
    امتیاز
    10,223
    سطح
    67
    Points: 10,223, Level: 67
    Level completed: 44%, Points required for next Level: 227
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    18

    تشکرشده 260 در 112 پست

    Rep Power
    36
    Array
    مطمعنم شدیدا به شما وابستس و عاشقانه دوستون داره و شاید بیشتر از عشق هر مردی مثل ماها به همسرش علاقه داره ولی مشکل اینجاست که جنس این عشق که بسیار بزرگه جنس عشق به همسر نیست. از جنس عشق به پدر و مادره.. یک جنبه بزرگ عشق پدر و مادر هم که تو عشق همسر کمتر دیده میشه گذشت و خدمت یکطرفه عاطفی هست (درست کاری که شما دارید براش انجام میدید)[/QUOTE]

    این نوشته anoosh توی یه تاپیک دیگه است. من حس کردم ممکنه به من و همسرم هم ربط داره. و این نگرانم می کنه!!!!!!!!!
    توی دو سال فقط 2 بار داشتن رابطه جنسی شاید به همین دلیل باشه!!!
    باز هم ترس و باز هم نگرانی...

  12. کاربر روبرو از پست مفید دلسا تشکرکرده است .

    khaleghezey (چهارشنبه 01 مرداد 93)

  13. #57
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 22 بهمن 95 [ 18:24]
    تاریخ عضویت
    1393-1-30
    محل سکونت
    زیر آسمان خدا
    نوشته ها
    193
    امتیاز
    4,750
    سطح
    43
    Points: 4,750, Level: 43
    Level completed: 50%, Points required for next Level: 200
    Overall activity: 7.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    10

    تشکرشده 916 در 198 پست

    Rep Power
    36
    Array
    دلسای عزیزم. عضویت انجمن آزاد بگیر.
    مشکلت رو به طور خصوصی مطرح کن. بذار کارشناس ها بیان و نظر بدن. هم تجربه شون بیشتره و هم بدون اینکه احساسات رو دخیل کنن راهکار می دن.
    عزیزم مشکلت تنها با دعا حل نمیشه. همه چیزو نسپار دست خدا تا خودش کاری کنه. پس شما چه نقشی توی این دنیا داری؟؟؟
    عزیز دل قوی سایت همدردی...
    محکم باش. حداقل به حرف دوستان گوش بده و به راهکارهاشون عمل کن. نقش کزت رو هم بذار کنار. من نمیدونم چرا در برابرش احساس کمتر بودن می کنی؟؟؟
    واقعا نمی خوای هیچ اقدامی بکنی؟ مشاوره از مشاورهای خوب بگیری؟ یا حرف زدن و دفاع از حق خودت رو یاد بگیری؟
    اگر همسرت می گه تو آرمانی فکر می کنی یه جورایی غیر مستقیم بهش بفهمون که چیزهای زیادی می دونی ولی مدام سکوت کردی.
    چرا باید تنهایی بره جایی؟ مگه شما زنش نیستی؟
    خدا این جور آدم ها رو دوست نداشته و نداره. شما فکر می کنی کسی که خودارضایی داره و لواط می کنه و زنا می کنه مورد رحمت خداست؟؟؟
    خدا داره بهش فرصت میده تا جبران کنه ولی متأسفانه هر بار بدتر میشه...
    من انقدر احساساتی شدم که دلم میخواست کلی جمله بد در وصفش بنویسم اما فهمیدم دور از ادب و اخلاقه.
    عزیزم عضو انجمن آزاد شو. یک ساله که مدیر همدردی بهت گفته بود گلم.
    من خودم عضویت یک ماهه گرفتم و راهکارهای خوبی بهم دادن (هر چند که ده روز طول کشید) ولی به جرأت می گم ارزششو داشت.
    سلامت و موفق باشی. با دختر نازت هم بداخلاقی نکن اون چه گناهی کرده آخه؟
    یاد بگیر حرف بزنی نه جوری که آرمانی به نظر برسه. قاطعانه حرف بزن.

    تا توانی دفع غم از خاطر غمناک کن
    در جهان گریاندن آسان است اشکی پاک کن


  14. 4 کاربر از پست مفید Kamelia-94 تشکرکرده اند .

    khaleghezey (چهارشنبه 01 مرداد 93), paiize (چهارشنبه 01 مرداد 93), zendegiye movafagh (چهارشنبه 01 مرداد 93), آرام دل (چهارشنبه 01 مرداد 93)

  15. #58
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه 19 آبان 99 [ 21:53]
    تاریخ عضویت
    1391-3-16
    محل سکونت
    گلستان
    نوشته ها
    3,933
    امتیاز
    52,145
    سطح
    100
    Points: 52,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 23.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran50000 Experience Points
    تشکرها
    15,723

    تشکرشده 11,395 در 3,444 پست

    Rep Power
    0
    Array
    درود

    بانو دلسا ترجیح میدی یه تایپیک جدید بزن بنظرم مثل بانو she بهتره روی رفتار و گفتارت کار کنی مهارت های ارتباطی خودتو باید افزایش بدی توی نوشته هات داری داد میزنی که نقش قربانی را داری بازی میکنی این اصلا و ابدا خوب نیست داری توی این نقش فرو میرید و بهش عادت کردید.

    تاپیک که از 50 پست هم گذشت. این تاپیک هم قفل میشه ولی مشکلات من هنوز سرجاشه. نارضایتیم سرجاشه. یادآوری خاطرات گذشتم سرجاشه. همزاد پنداریم سرجاشه. عصبانیت، منفعل بودنم، عدم کنترل احساسم، زودرنج بودنم، نداشتن مهارتم و ... همه و همه سرجاش باقی موندن. شوهرم مشکلی نداره. همه تقصیرا گردن منه که نمی تونم یک تنه این مشکلات رو حل کنم. دارم زیر بار مشکلات کمر خم می کنم. امروز فرداست که حرف جدایی را بزنم ولی می دونم عرضه اینکار رو هم ندارم.
    یه تایپیک باشه که درش رفتار جراتمندانه را تمرین کنید بعدش نتیجشو بنویسید تا دوستان راهنمایی کنن و اینجوری زودتر به نتیجه میرسید.
    با سپاس بسیار زیاد از بانو کاملیا بهترنی پیشنهاد همون عضویت در انجمن آزاده
    دوتعریف جدید و جالب ﮐﻪ خوب است به عمقش فکر کنیم:
    ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ؛ ﯾﻌﻨﯽ، ﺗﻨﺒﯿﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ!
    ﮐﯿﻨﻪ؛ ﯾﻌﻨﯽ، ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺯﻫﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺸﺘﻦ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ!
    ﻫﯿﭻ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ،
    ﻣﮕﺮ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﻭ ﺑﺎﺭ ﺯﺍﺩﻩ ﺷﻮﺩ:
    ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭ خویش
    ﻭ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ
    ﺍﺯ خویشتن ﺧﻮﯾش ،ﺗﺎ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻧﺶ ،
    در زﺍﯾﺶ ﺩﻭﻡ، ﻫﻮﯾﺪﺍ ﺷﻮﺩ
    ﻭ ﺣﯿﺎﺕ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺍﻭ ﺁﻏﺎﺯ ﮔﺮﺩﺩ !

  16. 3 کاربر از پست مفید khaleghezey تشکرکرده اند .

    paiize (چهارشنبه 01 مرداد 93), zendegiye movafagh (پنجشنبه 02 مرداد 93), آرام دل (چهارشنبه 01 مرداد 93)

  17. #59
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 13 مرداد 00 [ 08:55]
    تاریخ عضویت
    1392-5-14
    نوشته ها
    202
    امتیاز
    10,223
    سطح
    67
    Points: 10,223, Level: 67
    Level completed: 44%, Points required for next Level: 227
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    18

    تشکرشده 260 در 112 پست

    Rep Power
    36
    Array
    ممنونم کاملیای عزیز
    تصمیم گرفتم هدفم رو مشخص کنم چه در کنارش باشم و چه نباشم. صحبت باهاش فایده ای نداره. همیشه حق به جانبه. باید اول روی گفتار خودم کار کنم.
    به فکر انجمن آزاد هم هستم ولی متاسفانه کارت بانکیم مدتش گذشته باید یه کارتی جور کنم.
    خاله قزی گرامی ممنون که همیشه همه جا هستی و راهنمایی می کنی. پیشنهاد خوبی بود. امیدوارم بتونم و یاد بگیرم.
    دیگه نمیام و نمی نویسم تا اینکه تکلیفم رو با خودم مشخص کنم. اینکه هدفم چیه؟ چی میخوام؟ اینکه با کوچکترین حرکتی بهم نریزم.
    این روزها به اندازه دنیایی دلم گرفته اونقدر که فکر نکنم حالا حالاها باز بشه. همش خاطرات ریز گذشته میاد جلوی چشمام. بازم حساس شدم به رابطه صمیمانه اش با جاریم (البته صمیمیت با حفظ شئونات) اینکه اینقدر احترامشو داره. اینقدر هواشو داره. اینکه تنهایی میره و بهشون سر میزنه. اینکه اگر با برادرش کاری داره با خانومش تماسه می گیره. میدونم اینها موارد خیلی مهمی نیستن و واسم کم اهمیت شده بود ولی نمیدونم چرا این روزا واسم خیلی بزرگ شدن. یه دلیلش اینه که خواهر شوهر و مادر شوهر و شوهرم خیلی اون جاریم رو قبول دارن و بالا می برنش.
    مادر شوهرم با من زندگی می کنه. یه حرفایی یا حرکاتی می کنه که گاهی فکر می کنم از قصده (حافظه کوتاه مدتش خوب نیست) از وقتی که اومده با ما زندگی می کنه حالش خیلی بهتر شده چون من اینجا باهاش زیاد صحبت می کنم و گذشته رو بهش یادآوری میکنم حافظه اش بهتر شده انتظار تشکر ندارم و توقعی هم ندارم ولی اینکه مادر شوهرم به دخترش که میاد میگه عصر بهم چایی نداده، فلان کارو واسم نکرده ناراحت میشم ازم ایراد میگیره(شاید قصدی نداره). دوبار صبحونه میدم بهش مرتب قرص، حمام، بیرون توی حیاط بردنش، همه چیزش با خودمه. شوهرم هم این وسط به جای اینکه هوامو داشته باشه بدتر شده، صحبتاش با مادرشه، با اون یا جاریم مشورت می کنه، همش بیرونه، ایراد می گیره، اگر چیزی توی خونه تموم شده باشه بد برخورد می کنه، نمیخره. حاضره کفشاش توی حیاط آفتاب بخوره ولی توی جاکفشی که کفشای من هست نذارش. به وسایل من اگر سال ها انداخته باشه دست نمیزنه. وسایلش رو نامرتب رها می کنه. جلوی مادرش ازم ایراد میگیره مادرش هم رفتارهای اونو برام تکرار می کنه.
    دلم خیلی پره ببخشید. من دیگه نمیام که بنویسم. میخوام خودمو پیدا کنم میخوام یه فرصتی به خودم بدم.
    خدایا ازت فقط آرامش چندماه پیش رو میخوام.
    ویرایش توسط دلسا : پنجشنبه 02 مرداد 93 در ساعت 23:05

  18. کاربر روبرو از پست مفید دلسا تشکرکرده است .

    khaleghezey (جمعه 03 مرداد 93)

  19. #60
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 16 تیر 94 [ 19:49]
    تاریخ عضویت
    1392-5-06
    نوشته ها
    53
    امتیاز
    1,831
    سطح
    25
    Points: 1,831, Level: 25
    Level completed: 31%, Points required for next Level: 69
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second Class1000 Experience Points
    تشکرها
    45

    تشکرشده 122 در 43 پست

    Rep Power
    0
    Array
    دلسا جان چه لزومی داره که شما از مادرش نگهداری کنی شما در وضعیتی نیستی که بتونی بارهای اضافی بکشی
    عزیزم دلم نمی خواد حرفی بزنم که تازه باری به روی مشکلاتت باشم ولی اخه خوب بودن تا کی بی حرمتی به خودت می کنی خودتو دوست نداری انتظار داری دیگران دوستت داشته باشن از این لاک بیا بیرون شاد باش کاری که اذیتت می کنه نکن تحمل نکن تغییرش بده به خدا تا خودت نخوای چیزی عوض نمیشه از مدیر سایت کمک بگیر اونا بهتر می تونن کمکت کنن نذار چند سال دیگه بگی ای کاش زودتر از اینا به داد خودم رسیده بودم کاش اینقدر در تنهایی و مشکلات خودم غرق نشده بودم

  20. کاربر روبرو از پست مفید جویا تشکرکرده است .

    آرام دل (جمعه 03 مرداد 93)


 
صفحه 6 از 10 نخستنخست 12345678910 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. از فردی که برای ازدواج در ارتباطیم دوروزه بيخبرم و دلواپس چه باید بکنم ؟
    توسط Goldennight در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: دوشنبه 10 فروردین 94, 01:08
  2. پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: پنجشنبه 11 اردیبهشت 93, 09:49
  3. تغییر نظر خواستگاران پس از اطلاع از مشکلم
    توسط saba24 در انجمن خواستگاری
    پاسخ ها: 15
    آخرين نوشته: شنبه 20 اسفند 90, 18:10
  4. آیا تنها راه نجات زندگی ام تغییر خودم است؟ این تغییر یعنی چی؟
    توسط خاموش در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 19
    آخرين نوشته: چهارشنبه 24 فروردین 90, 12:55
  5. معرفی ودانلودكتب روانشناسی کاربردی درحوزه تغییرات فردی،خودشناسی
    توسط مدیرهمدردی در انجمن معرفی کتب روانشناسی
    پاسخ ها: 18
    آخرين نوشته: دوشنبه 06 دی 89, 14:43

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 19:06 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.