به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 39
  1. #21
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 27 آبان 04 [ 04:30]
    تاریخ عضویت
    1392-5-13
    نوشته ها
    688
    امتیاز
    17,063
    سطح
    83
    Points: 17,063, Level: 83
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 287
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger Second ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,002

    تشکرشده 1,784 در 580 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    122
    Array
    سلام بنیتا جان.


    از نوشته هاتون کاملا مشخصه که یک فشار یازده ساله روی شما هست. دوست عزیز قطعا سطح تفکر کنونی شما برای حل این مساله کافی نبوده که اگر می بود مشکلات تا حد زیادی حل شده بودند . دوستانه بهتون توصیه میکنم دو نکته زیر را مد نظر داشته باشین.


    1) اگر تصمیم خوبی بخواهی بگیری باید شرایط تصمیم گیری را داشته باشی. با احساسات منفی شدید ، خستگی، حالت قربانی داشتن شما نمی توانی تصمیم خوبی بگیری. تصمیم خوب که نگیری یک عمل اشتباه دیگر به کارنامه اشتباهاتت افزدوده می شود و این خود پشیمانیهای جدیدتری را به ارمغان خواهد اورد. چون مشخص هست که قلبا راضی به نارضایتی همسرت هم نیستی. پس اسیب بعد از طلاق روی هر دوی شما مخصوصا همسرت خودت را خ اذیت میکند ( البته من نمی دانم حس واقعی کنونی همسر شما چیست؟)
    سعی کنین با افزایش خودآگاهی و خودباوری اولا ارامش را برای خودتان به ارمغان بیاورین سپس تصمیم به ماندن یا رفتن بکنین.

    2) در مورد انعطاف پذیری که فرشته مهربان عزیز هم اشاره کردند : میگویند نقطه مقابل پیروزی شکست نیست بلکه عدم انعطاف هست. این جمله داروین را بخاطر بسپار:

    «قوی‌ترین و باهوش‌ترین موجودات نیستند که باقی می‌مانند، بلکه سازش‌پذیرترین آنها با تغییر، زنده خواهد ماند...»

    برای شما دوست عزیز آرزوی زندگی خوب دارم

    نیایش به قصد این نیست که خدا را به برآوردن آرزوهایمان وادارد، بلکه برای آن است که اشتیاق به خدا را در ما برافروزد و ما را به سوی خدا فرا ببرد. دیونوسیوس مجعول می گوید:
    "کسی که در قایقی نشسته و طنابی را که از صخره ای به طرفش پرت شده می گیرد و می کشد، صخره را به طرف خود نمی کشد، بلکه خودش و قایق را به صخره نزدیک تر می کند".
    فریدریش هایلر، نیایش، ص 331


  2. 2 کاربر از پست مفید مهرااد تشکرکرده اند .

    mordad (پنجشنبه 21 خرداد 94), بنیتا20 (پنجشنبه 21 خرداد 94)

  3. #22
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 22 مهر 94 [ 19:19]
    تاریخ عضویت
    1391-9-06
    نوشته ها
    1,013
    امتیاز
    19,589
    سطح
    88
    Points: 19,589, Level: 88
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 261
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second ClassSocialOverdrive10000 Experience Points
    تشکرها
    5,188

    تشکرشده 3,056 در 916 پست

    Rep Power
    198
    Array
    دوست خوبم کل تایپک شما رو خوندم . حرفهای برخی از دوستان شما رو ازرده میکنه. ولی همه ما هدفی جز خوشبختی شما نداریم . اگر شما همین الان برید طلاق بگیرید تاثیری بر زندگی ما داره ؟

    برداشتی که من با خوندن نوشته های شما کردم اینه که شما چون در سن پایین ازدواج کردید و ازدواجتون هم سریع اتفاق افتاده برای همین احساس میکنید که اجباری بوده . و همین اجبار در ذهن شما موندگار شده . و نگذاشته عشق و علاقه تون به همسرتون بال و پر بگیره و اوج بگیره .

    در این بین دخالتهای اطرافیان و فامیل هم که پر واضحه از روی حسادت بوده و یکی از افتهای ازدواج فامیلی ست مزید بر علت شده .

    تنها چیزی که شما نیاز دارید تغییر تفکرتون هست و اموزش مهارتهای زندگی و عشق ورزیدن که به نظر میرسه بی بهره هم نیستید و با تغییر تفکر بیشتر مشکلاتتون حل میشه .

    در اینکه شما همسرتون رو مقصر میدونید در مقصر جلوه دادن شما اینو میخواستم بگم که این طرز تفکر هم نیاز به تغییر داره . کسی که شما رو اینقدر دوست داره ممکن نیست از شما بدگویی کنه یا شما رو بد جلوه بده . رفتار خود شما و باز هم نزدیکی و ارتباطاتات بیش از حد فامیل باعث این موضوع شده .
    در کل اینو میخوام بگم شما میتونی و قادری همه چیز رو حتی میزان علاقه ات رو مدیریت کنی . اگر همه فامیل کمر بسته باشند که شما رو از هم جدا کنند شما منفعلانه در راهی که برات رقم زدند قدم میگذاری . همسرت منفعل نیست عزیزم . این تو هستی که منفعلی .

    تا به حال اینهمه به طلاق فکر کردی . ایا تا به حال به بعد از طلاق هم فکر کرده ای ؟ ایا میدانی دختران بسیاری هم سن شما هستند که ارزوی داشتن همسری با خصوصیات همسر شما رو دارند؟

    همسر شما بعد از طلاق میتونه با دختری حتی بهتر از شما ازدواج کنه . ولی هیچ تضمینی برای ازدواج شما وجود نداره .

  4. 2 کاربر از پست مفید واحد تشکرکرده اند .

    mordad (پنجشنبه 21 خرداد 94), بنیتا20 (پنجشنبه 21 خرداد 94)

  5. #23
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 16 تیر 94 [ 21:51]
    تاریخ عضویت
    1394-3-19
    نوشته ها
    16
    امتیاز
    336
    سطح
    6
    Points: 336, Level: 6
    Level completed: 72%, Points required for next Level: 14
    Overall activity: 3.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class7 days registered250 Experience Points
    تشکرها
    37

    تشکرشده 5 در 4 پست

    Rep Power
    0
    Array
    ممنون از پاسخ ها و کمکهاتون.
    سعید تقریبا نصفه شب رسید.منم نخوابیده بودم و هر از گاهی بهش اس ام اس میدادم یا زنگ میزدم تا پشت فرمون خوابش نبره.ازش درمورد کارش هم پرسیدم.میخواستم بدونم میتونه چند روزی نره تا یه سفر بریم چون دلم یه جای سبز و درخت و رودخونه میخواس ا کمی آرامش داشته باشم اما قبلش درمورد برنامه کاریش پرسیدم که یه وقت تو رودروایسی پیشنهادمو قبول نکنه.سعید گفت دو سه روز میتونه بمونه منم پیشنهاد سفرو بهش گفتم و موافقت کرد.
    صبح که بیدار شدم دیدم نیست.یه کم بعد با چندتا کیسه خرید اومد.خوراکی و هله هوله و اینچیزا.گفت میدونم عاشق اینچیزایی گفتم تا خوابی برم بگیرم.منم تشکر کردم و گفتم نخیرر خودت دلت هوس کرده الکی به اسم من خریدی که خودت بخوری.سعید گفت نه بخدا برا تو گرفتم.منم گفتم نهه اگه برا من بود زنگ میزدی میپرسیدی. گفت ببخشید الان میرم هرچی میخوای میگیرم و میام.لیست کن همشونو.منم گفتم میگم تو پاشو.سعید پاشد بره گفت چی میخوای گفتم نخود سیاه.و زبون براش دراوردم.خخخخ.سعید گفت بخند بخند.من عاشق خنده هاتم.دوس دارم همیشه بخندی.گفتم منم دوس دارم شاد باشم و بخندم اما نمیشهه.سعید گفت من تلاش کردم و باز سکوت کرد.از سکوتاش بیزارم.
    حرفو عوض کردم و راجب سفر حرف زدیم.راجب مقصد سفر و برنامه ریزی و اینچیزا.
    گفتم یه جای سبز و رودخونهه خیلی کیف میده.سعید گفت آرهه خیلی خوبه.گفتم بعدش بریم بیرون پاساژ گردی من تموم پولاتو تا ریال آخر خرج کنم هیچی ته جیبت نمونه.خیلیی خوبه.گفت فدا سرت مگه برا کی کار و تلاش میکنم.خلاصه یه کم سربه سرش گذاشتم تا خستگی راه از تنش در بره.
    بعدشم محبت و رابطه.
    امروز راه میفتیم.برنامم اینه تو این سفر(شبیه پیک نیکه) که ممکنه طولانیترش هم کنم یه جوری حرفامو بهش بزنم.هرچند قبلا گفتم اما برای بار اخر.چون دیگه حوصله ادامه این ماجرا رو ندارم.نمیدونم چطوری بگم که به نتیجه مشخصی برسیم؟
    درمورد سکوتاش خوبه مقابله به مثل کنم؟منم مثه خودش در مقابل حرفاش سکوت کنم تا ببینه چقد آزاردهندس؟
    دوس دارم بهش بگم از شهرمون دور شیم.بریم جای دیگه که کسی نیس.دلم نمیخواد برگردم خونه.
    تا رسیدن به یه تصمیم مشخص باید رابطه داشته باشیم؟سعید آدم گرمیه خودمم ذاتا سرد نیستم اما یه مدت ازش دوری میکردم و باهاش سرد بودم نمیدونم با توجه به شرایط مبهممون درسته رابطه داشته باشیم یا نه؟.

    آقا داود قبلا بهش گفتم از سکوتای بی موقش خوشم نمیاد.سعید باید انقد باشعور باشه که بفهمه.من تو چند روز آینده چطور باید این موضوع رو بهش بگم؟مقابله به مثل کنم خوبه؟
    درسته استخر خوبی گیرم اومد اما بدون بلد بودن شنا منو پرت کردن توش و این آزار دهنده بود.الان که شنا یاد گرفتم خاطرات بد هنوز منو درگیر خودشون کردن.چطوری ناراحتیمو کم کنم؟

    خانم فرشته مهربان درسته من فکرمیکردم اگر طبق چیزی که تو ذهنم بود اتفاق میفتاد خوشبختتر بودم.بعد دیدم نه شاید اونجوری ناراضیتر بودم.اما تو فاصله این تغییر نظرم شرایط زندگی من و سعید جوری شد که دلخوریهایی به اون شوک ناشی از ازدواج یه دفعه ایم اضافه شد.یعنی من میدونم که اگه ازدواج نکرده بودم شاید خوشبختتر از الان نبودم و گذشته ها گذشته من کاری نمیتونم بکنم اما تا میخوام به الان فکر کنم میبینم آخه شرایط الانمون برای شروع دوباره اوکی نیس.بعد خاطرات تلخ این ده سال تو ذهنم میاد.

    باورم نمیشه ده سال گذشته.برای اینکه این خاطرات تلخو فراموش کنم ناخوداگاه فکر میکنم من همون دختر 17 ساله ام و اینهمه رنج و سختی رو نکشیدم.
    درمورد نارضایتی از خودم که درسته و فرافکن کردنش به سعید دلم میخواد بیشتر توضیح بدید.چون دلخوری من از سعید بخاطر رفتار خودشه.

    در مورد سکوت بهش گفتم.چند بار باید بگم؟اگه دلش میخواس حمایت میکرد.شاید از آدم خوبه بودن لذت میبره.اگه اینطوری باشه ازش خیلی بدم میاد و اصلا حاضر نیستم باش ادامه بدم.

    لینکهایی که دادین خیلی طولانی بودن.

    مهراد عزیز جمله زیبایی بود.
    بله من حس خستگی و قربانی بودن دارم.تو قربانی بودنم خب سعید مقصر نیس.چرا هست تو خستگیمم هست.بله اما چطور باید از این ناراحتیها دور بشم تا بتونم راحتتر برای زندگیمون تصمیم بگیرم؟


    البته من نمی دانم حس واقعی کنونی همسر شما چیست؟
    منم نمیدونم.واقعا چیه؟
    کم کم حس میکنم اصلا دوسم نداره.:(

    واحدجان ممنون.من رفتار دوروبریامو به پای حسادت نذاشتم بیشتر فکر میکنم دلسوزی بیجا بوده.یا چون فقط ظاهر زندگیمونو دیدن و یک کلاغ چهل کلاغ شده برا سعید دل میسوزونن.چون همه حرفا و سرزنشهاشون منو هدف رفته نه سعیدو.در حالیکه من چیزی نگفتم و گذاشتم همه بد منو بگن و تو دلم گفتم مهم نیس چون اون موقع فقط تو دلم طلاق میخواستم.
    سعید که حتما گفته.شاید بدگویی آنچنانی نکرده باشه اما حرفمونو به خونوادش گفته.خالم و دخترهاش هم به دیگران گفتن.خونواده منم گفتن و ..

    بره ازدواج کنه.ازدواج برا من آمال و آرزو نیس که حالا با مجرد موندنم آرزو به دل بمونم.


  6. #24
    عضو پیشرو

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 07 خرداد 99 [ 14:53]
    تاریخ عضویت
    1391-12-22
    نوشته ها
    4,428
    امتیاز
    70,050
    سطح
    100
    Points: 70,050, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveSocialTagger First ClassVeteran50000 Experience Points
    تشکرها
    14,753

    تشکرشده 14,732 در 3,979 پست

    حالت من
    Khonsard
    Rep Power
    792
    Array
    چرا پست آخر یهو شبیه رمانها شد؟ رفتی تو دشت و دمن و ...

    چقدر هم شبیه "طلوع زیبا" می نویسی.



    یهو یه جاهایی هم رشته کلام از دستت در می ره.

    ااقا کمال
    نمک پاشش
    باشه کتابم چاپ شد خبرت میکنم شب به شب قبل خواب برات بخونن.گلوله نمک انقد مزه نریز هلاک شدیم
    اگر می خواهید برای صلح جهانی کاری انجام دهید به خانه خود بروید و به خانواده تان عشق بورزید .
    مادر ترزا

  7. 4 کاربر از پست مفید شیدا. تشکرکرده اند .

    گیسو کمند (پنجشنبه 28 خرداد 94), محیا ناز (پنجشنبه 21 خرداد 94), رنگین (پنجشنبه 21 خرداد 94), صبا_2009 (جمعه 22 خرداد 94)

  8. #25
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 19 تیر 96 [ 08:10]
    تاریخ عضویت
    1393-6-06
    نوشته ها
    199
    امتیاز
    5,221
    سطح
    46
    Points: 5,221, Level: 46
    Level completed: 36%, Points required for next Level: 129
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered5000 Experience Points
    تشکرها
    149

    تشکرشده 449 در 170 پست

    Rep Power
    52
    Array
    خیلی جالبه.نوشته ها خیلی کتابیه.خانم شیدا هم انگار حس منو داره.نوشته ها خیلی بی حس هستن.
    هیچ حسی توشون نیست.انگار یه داستانه.به هر حال موفق باشید دوست عزیز.
    ضمنن برام جالبه دو تا آدم گرم بعد ده سال هنوز بچه ای ندارن

  9. 3 کاربر از پست مفید Mr DaNi تشکرکرده اند .

    گیسو کمند (پنجشنبه 28 خرداد 94), محیا ناز (پنجشنبه 21 خرداد 94), رنگین (پنجشنبه 21 خرداد 94)

  10. #26
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 19 آبان 01 [ 10:33]
    تاریخ عضویت
    1393-7-19
    نوشته ها
    134
    امتیاز
    8,639
    سطح
    62
    Points: 8,639, Level: 62
    Level completed: 63%, Points required for next Level: 111
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    346

    تشکرشده 262 در 104 پست

    Rep Power
    37
    Array
    دوست عزیز فکر قشنگی داری ولی اینجا سایت داستان نویسی نیستا. حواست هست؟

  11. #27
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 16 تیر 94 [ 21:51]
    تاریخ عضویت
    1394-3-19
    نوشته ها
    16
    امتیاز
    336
    سطح
    6
    Points: 336, Level: 6
    Level completed: 72%, Points required for next Level: 14
    Overall activity: 3.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class7 days registered250 Experience Points
    تشکرها
    37

    تشکرشده 5 در 4 پست

    Rep Power
    0
    Array
    شیدا جان دشت و طبیعت ربطی به رمان نداره.شهری که پیش دوستم بودم نزدیک زادگاهمه.اینجا هم الان خیلی سرسبز و قشنگه.دلمم براش تنگ شده بود.17 سال اینجا زنذگی کردم.خاطرات کودکیم برای اینجاس.خیلی دام تنگ شده بود.دوس داشتم اینجا رو ببین.هنوز تو خود شهر نرفتیم یکی از شهرای اطراف که بیشتر توریستیه اومدیم.جاتون خالی واقعا وقتی لابلای درختا راه میرم.وقتی کنار رودخونه میشینم و صدای آب رو گوش میدم خیلی حالم خوب میشه.خیلی اینجا رو دوس دارم.تابستونا زیاد میومدیم اینجا زمانی که بچه بودم.واقعا حیف بود اینهمه راه از اهواز بیام اما اینجا نیام.اینجا با ماشین شخصی اومدن خیلی راحتتره برای همین با دوستم نتونسته بودم بیام.دوستمم همشهریمه.
    پدربزرگمم این اطراف خونه داشت اونوقتا تابستونا دور هم جمع میشدیم.خیلی خوب بود اما از وقتی فوت کرد خونه هم فروخته شد.برای همین سعید هم اینجا خاطره داره و دوس داره بیاد.
    جاتون خالی واقعا خالیی.دلم میخواد همینجا بمونم.دوس ندارم برگردم اهوازمن عاشق طبیعتم.اما سعید اهواز رو خیلیییی دوس داره.
    دلم میخواد بریم یه شهر دیگه.وقتی فکر میکنم قراره برگردم به همون شرایط خیلی غصم میشه.


    مشکل خانوم طلوع زیبا رو خوندم.نمیدونم اگه نوشتنمون شبیه هم هست فکر نکنم طرز فکرامون یکی باشه چون از رفتار همسرشون خیلی تعجب کردم.

    جواب به آقا کمال هم از دستم در نرفت.ایشون زیادی خوشمزگی کردن حقشون بود.

    آقای دنی شاید چون موقع نوشتن زیاد مطلب رو کم و زیاد و ویرایش میکنم این حس رو دارین.چون مجبورم جواب همه دوستانو تو یه ارسال بدم و محدودیت ارسال هم دارم سعی میکنم زیاد حاشیه نرم که طولانی نشه و گرنه حرف زیاد دارم.
    در مورد بچه.خدارو شکر هیچ کدوم علاقه ای نداریم.من رو این موضوع وسواس دارم و خیلی رعایت میکنم.اما الان که راجب بچه گفتین یادم انداختین چقدر سر موضوع بچه غرولند شنیدم.حتی تو این مورد هم من مقصر بودم.خالم چیزی نمیگفت اما مامان خودم هروقت منو میدید میپرسید خبری نیس؟دیر میشه ها.سعید گناه داره.میخوای نوبت دکتر بگیرم برات.زنگ میزنه اینا رو بهم بگه
    خب من چطوری باید بفهمونم ما خودمون هزارتا مشکل داریم بچه میخوام چیکار.نهه من بچه دوس ندارم و شرایط نگهداریشو اصلا ندارم.یکی مبگفت اصلا بچه نیارینا.اون یکی میگفت بچه بیار.همه دخالت میکنن.

    من مدل صحبتم با سعید وقتی حالم تقریبا خوب باشه همینطوریه.اگه زندگی ما مشکل داره دلیل نداره باهم بددهن باشم یا بد باشیم.اینجوری آدم دیوانه میشه.من که نمیتونم همیشه گریه و زاری کنم و همه خوشی ها رو به خودم حروم کنم چون مشکل داریم.دیگه یه مسافرت دو ساعته که این حرفار و نداره.ما حتی اگه طلاق هم بگیریم من احترامشو نگه میدارم. یعنی شما انتظار دارین من فقط آه و ناله کنم؟یه مدت اینجوری بودم ولی دیگه نمیتونم.نمیتونم همش گریه و زاری کنم.
    خوراکی خریدن هم یه کار عادی بین ماست.درواقع کاریه که هرروز انجام میده.من واقعا موندم کجای حرفام ساختگی به نظر میاد؟شماها سفر نمیرین؟تازه برای من کمتر از دوساعت راه بود.خوراکی نمیخرین؟با شوهراتون شوخی نمیکنین؟یعنی شوهر من اینهمه راه پا شده اومده من هرچقدرم ناراحت باشم باید بدخلقی کنم؟نه من نمیتونم انقد بی انصاف باشم.


    البته من میدونم وقتی برگردیم خونه من دوباره ناراحت و افسرده میشم.ما فامیل تقریبا پرجمعیتی داریم و به هر حال همو میبینیم.

    پشیمون شدم مشکلمو اینجا نوشتم.ممنون از کمکهاتون.خودم حلش میکنم.واقعا چقد صفر و یکی فکر میکنید.مشکل یکی از دوستانو خوندم با تعجب دیدم یه کاربر براش نوشته بود نه من فکر نمیکنم تو انقد برای شوهرت جذاب باشی!!!!!!دیگه کمالاتتون به حدی رسیده که حرف خود آدمو رد میکنید و غیب هم میگید.
    صد رحمت به شوهرم لااقل از این حرفا به من نمیزنه.

  12. #28
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 25 مهر 94 [ 20:51]
    تاریخ عضویت
    1394-1-26
    نوشته ها
    249
    امتیاز
    2,867
    سطح
    32
    Points: 2,867, Level: 32
    Level completed: 78%, Points required for next Level: 33
    Overall activity: 28.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience Points3 months registered
    تشکرها
    0

    تشکرشده 327 در 165 پست

    Rep Power
    52
    Array
    بنیتا جان قرار بود اینجا با کسی دعوا نگیری اینجا خیلیا تاپیک دارن ومشکلاتشونم حل میشه اما دقیقا کسایی که مثل توهستند مشکلشون بدتر شده وگفتن از اینجا ناراضین اگر اومدی تا مشکلت حل بشه پس نظر همه رو گوش کن ومفاهیمش قبول کن نظر ما هرچقدر بد باشه سطحی باشه یا صفر ویک نظر ماست وتو نمیتونی عقیده کسی رو عوض کنی مخصوصا با این لحن ممکنه خیلیا هم راجب عقیده تو نظرات
    بدی داشته باشن البته امیدوارم الان جلوی من گارد نگیری وبا صبوری وملایمت جواب بدی
    عزیزم برای بچه داشتن نبایدهمچی جور باشه چون هیچوقت همچین شرایطی درست نمیشه تو حست به همچی بده برای همین فکر میکنی بچه هم مشکله برعکس بچه رحمت مستقیم خداست برکت ومشکل گشا نمیگم الان اما میگم نگو نه اصلا بچه دوست نداریم درضمن تقریبا همه ی مردا بچه خیلی دوست دارن درسته عزیزم یه خرید ویه سفر کوتاه چیز عجیبی نیست اما انقدر توی این تالار زندگیهایی دیدیم که این چیزایی که تو گفتی مثل رویاست
    و مهمتر از همه چیز هدفت از زدن تاپیک مشخص کن چون الان همچی خیلی قاطی شده
    ۱)میخوای از شوهرت طلاق بگیری وتوی این مرددی
    ۲)میخوای ادامه بدی ومیخوای حس منفیت بره

    ۳)میخوای دخالت خانواده هارو کم کنی ورفتاری که باید نسبت بهشون داشته باشی یاد بگیری ۴)میخوای خواسته حمایت کردن رو به شوهرت بگی
    کدوم مشخص کردن هدف کلی کمکت میکنه خانومی موفق باشی عزیزم

  13. کاربر روبرو از پست مفید دختر جوان تشکرکرده است .

    بنیتا20 (پنجشنبه 21 خرداد 94)

  14. #29
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 16 تیر 94 [ 21:51]
    تاریخ عضویت
    1394-3-19
    نوشته ها
    16
    امتیاز
    336
    سطح
    6
    Points: 336, Level: 6
    Level completed: 72%, Points required for next Level: 14
    Overall activity: 3.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class7 days registered250 Experience Points
    تشکرها
    37

    تشکرشده 5 در 4 پست

    Rep Power
    0
    Array
    عزیزم چیزایی که اینجا میخونم واقعا برام شوک هست.اگر من از اول از بدیای سعید مینوشتم و خودمو یه زن بدبخت یا ضعیف نشون میدادم ازم حمایت میشد و باهام همدردی میکردین اما من از این عادتا ندارم.برای اینکه سعی میکنم حقیقت رو بگم و برای یه کم همدردی شخصیت شوهرمو خراب نکنم.من شدیدا اعتقاد دارم کسی که همسرشو پایین میاره خودش بزرگ نمیشه بلکه کوچیک میشه.
    ارتباط منو سعید خیلی لحظات بهتر از یه خرید و یه تفریح داره.به خصوص این چند سال اخر.چند سال اول مخصوصا تا بعد دانشگاهم قبول دارم اخلاقم بد بود باهاش و مدام ناراحتی میکردم اما بازم توهین نمیکردم.خیلی از کارایی که میخونم خانومایی که ادعا میکنن خیلی فداکارن رو انجام ندام.
    الان ما خیلی خیلی بهتر از چیزی که نوشتم باهم خوب حرف میزنیم و رفتار میکنیم.وقتی کاری از دستمون بربیاد انجام میدیم.خیلی چیزا که اگه بنویسم لابد میشه داستان علمی تخیلی.به نظر من اینا یه کارای عادی بین زن و شوهراس که اگه تو زندگیا نباشه اصلا اون چه ازدواجیه.
    اگه بعد ده سال همو دوس داریم نه که فقط همو تحمل کنیم بخاطر همین چیزاس.وقتی من میگم شوهرم اخلاقش خوبه خب همین کارا مصداق خوب بودنشه.پس شما به کی خوب میگین؟
    اوووو انقده شبا میریم بیرون میگردیم.اهوازم یه شهریه که شبای زنده ای داره.شوخی میکنیم میخندیم.شاید باور نکنید من خیلی از بازیای بچگانه رو خریدم از منچ و ماروپله بگیر تا توپ.پاسور و پانتومیم بازی میکنیم.اولش سعید زیاد اهلش نبود اما راه افتاد.بازی میکنیم جر میزنیم میخندیم.
    میزنم کانالی که آهنگ میذاره برقصیم.حالا اون زیاد نمیرقصه اما خوب شاباش میده.
    مامان من وقتی بابام خستس مدام غر میزنه اما من انقده شعورم میرسه وقتی اینهمه راه رانندگی کرده اومده بدخلقی نکنم.من نمیدونم پس شماها چطور زندگی میکنید؟واقعا حرفاتون برام عجیبه.
    با اینکه من دختر خیلی جدی هستم اما دلیل نمبینم وقتی شوهرم در حقم خوبی میکنه من بدی کنم.

    مشکلات زندگیمون هست اما قرار نیس همو عذاب بدیم.واقعا برام سوال شده شماها چطور زندگی میکنید؟

    اینارو هم من کم کم یاد گرفتم.کسی هم نبود که بهم یاد بده.وقتی سعید صبوری کرد.اذیتم نکرد.تحمل کرد منم آروم شدم.خوبیاش دم نظرم مونده و باید جبران کنم.

    زن خوب که اون نیس که مدام ناله کنه و گریه کنه و سفیدی موهاشو افتخار بدونه.من اینجوری فکر نمیکنم.اینچیزا به خودمم ضرر میزنه.پس چرا باید اینکارو کنم؟
    بخدا چیا که من این جا ندیدم!!!!

    در مورد بچه من فکر میکنم مسئولیت خیلی خیلی بزرگی داره وقتی زندگی ما تق و لقه و هنوز آخرش معلوم نیس حق نداریم بچه دار بشیم.نه اصلا بهش فکر هم نمیکنم.

    در مورد سوالتون در مورد هدف تاپیک:

    میخوام بدونم باید ادامه بدیم یا طلاق بگیریم؟هر کدوم چرا؟
    برا اینکه بتونم این تصمیمو بگیرم یا بگیریم باید باهم درست حرف بزنیم دیگه.خودتون گفتید که خواسته ها و حرفامو بهش بگم.
    اگه قرار شد طلاق بگیرم به چه نحوی باید باشه؟اگه قرار شد ادامه بدیم خب خیلی چیزا باید حل بشه.


  15. #30
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 30 شهریور 98 [ 12:22]
    تاریخ عضویت
    1390-10-26
    نوشته ها
    711
    امتیاز
    11,022
    سطح
    69
    Points: 11,022, Level: 69
    Level completed: 44%, Points required for next Level: 228
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,196

    تشکرشده 1,600 در 571 پست

    Rep Power
    106
    Array
    به نظرم فکر کن داری درس یاد می دی
    بهش یاد بده ، شما خانم ها حرف رو هزار جور می پیچونید و بعد انتظار دارید مردها که تو این مورد ضعیف هستند و البته خوششون نمی یاد متوجه بشه.

    باهاش صحبت کن ، بگو اینجوری رفتار کن ، اینطور باشه .
    رک باش باهاش ، ناراحت هم شد مشکلی نیست .

    در ضمن اگه سکوت می کنه ، نمی خواد باعث ناراحتیت بشه ، هیچ کس از سکوت خوشش نمی یاد . اگه بدت می یاد این رو هم بهش بگو چطور باشه و ...

    تو یه محیط آروم و بدون حضور کسی دیگه
    دشتی ، صحرایی چیزی باشه بهتر که توش آرامش باشه
    قبلش هم یه خورده تفریح کرده باشید چه بهتر

  16. کاربر روبرو از پست مفید داود.ت تشکرکرده است .

    بنیتا20 (جمعه 22 خرداد 94)


 
صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 20:13 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.