رويه زندگيت را تغيير بده
به اين فكر كن كه شوهرت اسير و برده تو نيست و اين حق رو داره كه براي خودش مراودات كاري و اجتماعي داشته باشه
تو هم مي توني داشته باشي
قرار ه زن و شوهر هم باشيد قرار نيست اسير و زنداني باشيد كه.............
تشکرشده 992 در 530 پست
رويه زندگيت را تغيير بده
به اين فكر كن كه شوهرت اسير و برده تو نيست و اين حق رو داره كه براي خودش مراودات كاري و اجتماعي داشته باشه
تو هم مي توني داشته باشي
قرار ه زن و شوهر هم باشيد قرار نيست اسير و زنداني باشيد كه.............
تشکرشده 73 در 47 پست
عزيزم بارها شنيدي بازم مي گم. هيچ عيبي نداره اون با پسردايي اش حرف بزنه. آزادي در حد متعارفش هيچ عيبي نداره. نذار زندگيت عادي بشه. گير نده 2 روز كه بگذره ديگه هيچي بهت نمي گه. اعتمادشو جلب كن عزيزم. بذار بفهمه همسرش به عنوان يه دوست در كنارشه.
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست، پنهان كردن قلبي است كه به اسفناك ترين حالت شكسته است.
تشکرشده 73 در 47 پست
من كتاب عشق براي عشق كه دانه عزيز تو پست هاش گذاشته است رو بهت پيشنهاد مي كنم. براي من كه خيلي خوب بود. بخون حتماً نتيجه مي گيري.
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست، پنهان كردن قلبي است كه به اسفناك ترين حالت شكسته است.
تشکرشده 498 در 242 پست
طراوت جان
من متوجه نمیشم این همه بی اعتمادی واسه چیه؟
تو با دستای خودت داری زندگیتو خراب میکنی
حالا با پسرداییش حرف بزنه مگه چی میشه خودت با دختر داییت صحبت نمیکنی ؟ اگه به همین منوال ادامه بدی باید شاهد دروغهای بیشتری باشی
مواظب زندگیت باش عزیزم
درد من حصار برکه نیست درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور
نکرده است\"
تشکرشده 45 در 28 پست
harfedel
نويسنده اين كتاب كيه؟
تشکرشده 45 در 28 پست
دوستهاي گلم من نميگم با پسر دايش حرف نزنه ميگم مثل آدم حرف بزنه و هي نه و آره نگه و دامن به بدبيني من نزنه...با اين حال سعي ميكنم بي تفاوت باشم.
از همه شما هم ممنون كه جواب منو ميدين.
تشکرشده 498 در 242 پست
تو باید درک کنی که بعض حرفها خصوص هستند همون طوری که ما زنها هم حرف خصوصی داریم
ممکنه پسرداییش کاری کرده باشه و از اون راهنمایی بخواد اون که نمیتونه واسه تو توضیح بده
اینا مسائلی نیستند که بخاطرشون گریه کنی و اوقات خودت و همسرتو تلخ کنی عزیزم
درد من حصار برکه نیست درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور
نکرده است\"
تشکرشده 992 در 530 پست
اين هم لينك آن كتاب
تشکرشده 45 در 28 پست
دانه جان ممنون
تشکرشده 45 در 28 پست
سلام دوستهاي خوبم.
امروز خيلي ناراحنمديروز با آقا دعوام شد بعد از 4 روز كه از سر كاربرگشت(رزمايش) هي سعي ميكرد كه بگه و بخنده و به قول خودش تلافي اي چند روز دلتنگي و تنهايي منو دربياره.اما من هر كاري ميكردم نميتونستم باهاش راحت باشم يه حس بد بهم ميگفت:كه يه كاري كرده ، اما سعي كردم آروم باشم و تونستم. فقط يه بارم ازش پرسيدم كه چيزي رو ازم پنهون نميكنه و مثل هميشه گفت نه ، منم كه مشكوك! تا اين كه بهش گفت دايي ديروز داشته از اتوبان رد ميشده دستت سيگار ديده(اصلا نميدونم چطوري اين حرف رو زدم) كه آب دهنش پريد توي گلوش و شست ما هم خبر داره شده كه احساس اشتباه نبوده و آقا يه غلطي كرده.بعد شروع شد به خدا مال هادي(همكارش) بوده داده به من داد كه از شيشه ماشين بندازمش دور منم دو پك زدم-به جون تو من سيگار نميكشم-همينطوري كشيدم-خلاصه گفت كه:اين دو سه روز كه همگي اماده باش بوديم بچه ها همه ميكشيدن منم يكي دو بار چند تا پك زدم
آقا پك زده اما حرفهاش واسه من مثل پتك بود ، منم گفتم ديدي بي جنبه اي و نميشه كنترلت نكرد اول قيلون بود الان شده سيگار فردا هم ميشه مشروب.تمام ين حرفها رو زدم اما با آرامش و بدون داد و بيداد اما الان خودم دارم منفجر ميشم نميدونيد چه حال دارم ميترسم بدتر بشه.!. اگه يه زماني خونوادم بفهمن من چه جوابي دارم بدم ؟ اگه بهم بگن اين همون پسرييه كه به خاطرش تو روي همه وايستادي و گفتي قيد شما رو ميزنم اما از.... چي جواب بدم هميشه زبونم دراز بود كه آقا سالمه.
واقعا براي آينده ميترسممتاسفانه يه آدمي هم هست كه اگه يه بار كسي رو ببينه ميگه آدمه خوبيه و باهاش رفاقت ميكنه و تلفن بازي و اين حرفها....شما بگيد من چيكار كنم؟
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)