حالا انقد جنسی جنسی میکنم تا تاپیکمو ببندن.
نمیدونم، الان فقط میخوام که دیگه حتی یک ثانیه هم بهش فکر نکنم.
شمارمو که داره، پس اگه میخواست تا الان زنگ میزد.
حتما حس ششمم این بار بهم دروغ گفته.
تاپیکم از کجا به کجا رسید.
حالا جدا از این مسائل و بحث این پسر و اون خاستگار و نداشتن خاستگار، چقدر این بلاتکلیفی مجرد بودن تا این سن حس بدی هست، این که نمیدونی قراره چی بشه، متاهل میشی یا تا آخر عمر مجرد میمونی و حسرت خیلی چیزا رو به گور میبری.
هیچوقت ثانیهای هم فکر نمیکردم به این مرحله برسم، بعضی وقتها استیصال همه وجودمو میگیره.
بزرگترین درد دنیا، بلاتکلیفی و انتظار برای چیزی که نمیدونی اتفاق میفته یا نه.
علاقه مندی ها (Bookmarks)