سگ دانا
یک روز سگ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت
وقتی که نزدیک شد و دید که گربه ها سخت با خود سرگرمند و اعتنایی به او ندارند وا ایستاد،
آنگاه از میان آن دسته یک گربه درشت و عبوس پیش آمد و گفت: (( ای برادران دعا کنید ، هر گاه دعا کردید و کردید آنگاه یقین بدانید که باران موش خواهد آمد .))
سگ چون این را شنید در دل خود خندید و از آنها رو برگرداند و گفت : ای گربه های کور و ابله ، مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می بارد موش نیست بلکه استخوان است .
***
واقعا دم این جبران خلیل جبران گرم باد!





پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)