دوستان خوبم من از توجهاتتون واقعا ممنونم.
از آقای mostafun به خاطر پیشنهادات جالب و از صحبتهای قشنگ poune عزیز،
دوستان عزیزم براتون خبر خوبی دارم. راستش من چند روز پیش دقیقا بعد از صحبت هایی که شما عزیزان کردید و همین طور پیشنهادی که آقای مصطفی دادن مبنی بر تعیین هدف برای انجام هر کاری و سپس برنامه ریزی برای رسیدن به اون اهداف، یه روز که بهم پیشنهاد داد تا با هم بریم بیرون و یه دوری بزنیم، توی راه برگشت من بعد از اینکه از خصوصیات خوبش براش گفتم و خیلی آروم و مهربون از تلاشهایی که برای بهترشدن زندگیمون انجام میده تشکر کردم، ازش خواستم که مثل اهداف مادی ای که توی زندگیمون داریم بیاییم و یه سری اهداف معنوی هم تعیین کنیم و روی اونها کار کنیم. ایشون هم قبول کردند و وقتی ازش پرسیدم که به نظرت اولین چیزی که می تونه به عنوان هدف توی زندگیمون باشه چیه؟ گفت: به نظر من صداقت مهمترین چیزی هست که میتونیم داشته باشیم. خلاصه بعد از یه کم حرف زدن، من در مورد مودب بودن و رعایت ادب یعنی گفتن کلمات رکیک و زشت باهاش حرف زدم و بهش گفتم که اگر این مورد رو هم بنا به این دلایل رعایت کنیم خوشبخت تر میشیم، (البته خیلی گیر ندادم و در حد چند تا تذکر و چند تا جمله ی کوچیک براش گفتم).
باورتون میشه دیشب، البته این رو بگم که ایشون کارشون بتن آرمه و زدن سقف های بتنی و آرماتوربندی هست، دو تا کار رو همزمان گرفتن که باید هر چه زودتر تحویلش بدن. صبح ساعت 6 میرن بعد از ظهر ساعت 4:30، 5 به خونه میان. دیروز وقتی خونه رسید بلافاصله چون چند جا کارهای بانکی داشت رفت که اونها رو انجام بده. وقتی خونه رسید تازه رسیده بود که شریکش بهش زنگ زد که باید بنا به دلایلی سر اون یکی کارشون باشن و یه سری از کارهای اون رو هم انجام بدن. هر کاری کرد که نره دید نمیشه و دوباره خسته نرسیده رفت سر اون کارش. رفت و ساعت 8 شب بود که خسته و ناراحت رسید به خونه. حالا از شانس من یه غذای جدید یاد گرفته بودم که همون دیروز اون رو پختم که البته خیلی خوشمزه نشده بود و ظاهرش یه کم بد شده بود. خلاصه ایشون قبل از اینکه به خونه برسن زنگ زدن که من تا چند دقیقه ی دیگه مییام خونه و حسابی هم گرسنه و خسته هستم، شام رو آماده کن که دارم میام!
وقتی اومد خونه حسابی خسته بود. از شانس غذای من نونی بود و ما نون نداشتیم. از یه طرف خسته و کلافه، از یه طرف هم نه شام درست و حسابی و شرایط برای عصبانی شدنشون محیا! مهدی عصبانی شد و البته یه کم هم پیش زمینه داشت برای اینکه هر کاری کرده بود که خسته هست و شریکش رو از این فکر منصرف کنه که نرن نشده بود.
مهدی عصبانی شده بود و وقتی شرایط شام و غذا رو هم که دید عصبانی تر شد، شروع کرد به غرغر کردن و من هم خیلی خونسرد با کلماتی که میگفت همراهیش میکردم، باورتون میشه که توی اوج عصبانیت ایشون یک کلمه بیشتر حرف بد نزد، اون حتی صداش رو بلند نکرد و تمام کلماتش رو محکم و عصبانی اما با صدای آروم میزد، شاید بعضی از جملاتش بی انصافانه و غیرمنطقی بود اما برای من مهم این بود که اون از کلمات زشت و رکیک استفاده نکرد، حتی برای آروم کردن خودش و نه برای توهین کردن به من!
اون دیشب عالی بود، می دونید تونست به بهترین روش خودش رو کنترل کنه و البته من هم هیچ علتی رو برای اینکه به عصبانیش دامن بزنم نیاوردم و تا حد زیادی خونسردیم رو حفظ کردم و اگر هر شب پشب به من میخوابید ناراحت میشدم دیشب اصلا بدون هیچ توجهی گذاشتم که این کار رو انجام بدم و این مساله رو فراموش نکردم که الان خستگی مفرط داره بهشون فشار میاره و نیاز به خواب و استراحت دارن! و صبح هم وقتی بلند شدم ازشون به خاطر مساله شام دیشب معذرت خواهی کردم و با اینکه ایشون هنوز یه کم دلخور و ناراحت بودند قبل از اینکه آماده بشن برای رفتن به سر کار، (من و همسرم قرار گذاشتیم که هر وقت یه کم از دست هم ناراحت بودیم همدیگر رو بغل کنیم تا با ارتباط جسمی ناراحتی بین مون رفع بشه و همدیگه رو ببخشیم)، پیش قدم شدم و بغلش کردم و قرارمون رو به یادش اوردم و ایشون هم احساس کردم که با روحیه ی شادتری به سر کار رفت.
ولی واقعا خدا رو به خاطر همه ی نعمتهاش و به خصوص به دلیل داشتن همسر پاک و مهربونی مثل مهدی خودم شکر میکنم.
البته این موضوع رو فراموش کردم بگم: که باز هم منتظر راهنمایی ها و تذکرات دوستانه و صمیمی شما عزیزان هستم.
برای زیباتر و بهتر شدن هر روزه مان باید هر لحظه تلاش کنیم.
ممنون و سپاسگذارم








علاقه مندی ها (Bookmarks)