سلام:
دوستان عزیز امروز خاطره ای می خوام بنویسم که دقیقا مال 6 روز قبل است .چه روز بدی بود...یکی از حقایقی که بعد مدت ها تونستم با تمام وجودم درک کنم.....نمی دونم قلمم توانا هست که بنویسم یا نه ....ولی می نویسمش تا شاید فراموشش کنم هرچند بعیده که بتونم فراموشش کنم.....
سه شنبه صبح بود..هنوز صبح ها فکرم درگیر بود و هنوز مغزم درگیر مسائل مختلفی که دور و برم بود و مغزم انباشته از درس هایی که مونده بود و حتما باید تا 29 بهمن تمامش می کردم تا بلکه بتونم یه محکی در امتحان تخصص امسال خودمو بزنم ....
خلاصه با این گرما استان خوزستان که قیامته !!!و ان همه فکر درگیر ..وارد درمانگاه شدم....اونروز قرار بود برم روستا و فورا راه افتادیم...5 دقیقه بیشتر نبود....تا شروع کردم تو اون اتاق گرم و شلوغ که انباشته از ادم بود بشینم خانمی امد و به من یاداوری کرد که قول داده بودم برای ویزیت مادرش برم منزلشون..به راننده که گفتم گفت ای بابا خانم..... حالا همه جا خاکیه..ماه رمضانه ..ولش کن..به ما چه؟هیچکس این کارو نمی کنه ؟و هزار تا غر زد....که تازه ماشینمو شستم و.....
این بار برخلاف بیشتر اوقات که کوتاه میام تا پرسنل هم راضی باشند..خیلی ارام فقط بهش گفتم تو اگر واقعا خدا هدفته فکر کن این مادر خودته ....حالا با خودت..
ایشون هم که انصافا اقای متدین هستند همین حرف کافی بود که جلوتر من راه افتاد..وسایلم را برداشتم و فهمیدم 5 نفر هستند که مشکل جسمی دارند و نمی تونند دکتر برن...ادرس 5 تا را برداشتم تو اون گرما راه افتادیم.....
دم در اولین خونه نگه داشت.....
خدایا ...خدای بزرگم چی میدیدم..اصلا من نمی دونستم اینجا خونه است؟؟؟
مگه میشه اینجا زندگی کرد.....
خدایا من که پامو داخل نمی ذارم؟اگر بریزن سرمو ببرن هیچکس نمی فهمه..؟
با ترس و لرز باور نکردنی با راننده پیاده شدم....در باز بود..در اهنی زنگ زده ای....سر کشیدم داخل هیچی نبود جز بوی تعفن...چشمام پر از ترس بود..نگاهم به رانندم افتاد....بیچاره اونم با اینکه مرد جوان هیکلی بود تعجب کرده بود...اگر اون نبود که من در می رفتم!!!
پسر حدودا 20 ساله ای با لباس های مندرس اومد دم در..تعارف کرد و برق شادی در چشماش معلوم بود..من که مات مونده بودم..با ترس و توکل وارد شدم....
وااااااااااااااای...........
یک حیاط متوسط..پر از گل و فضولات .....یک گاو ...یک عالمه مرغ و خروس...و خدایا چقدر کفتر رنگ و وارنگ که همه جا پرواز می کردند..اصلا می ترسیدی وارد شی ....اونم منی که از یه پشه هم می ترسم....خدا می دونه چطور رد شدم..خدا می دونه...
گفتم حاج خانم کجان؟
یک الونک که سقفی داشت نصفش ریخته بود و دیواراش همه گل بود...داخل اتاق سر کشیدم..پیرزن نحیفی حدود شاید 40 کیلو کمتر ..بسیار لاغر....روی یک موکت در حد 2 متر و تنها چیز تو اون اتق یک گاز 3 شعله و یک کتری بود!!!
همین...
دوستان باور نمی کنید چقدر سخت بود....فلج بود و تنها..هیچکسو نداشت....بوی بد همه جا را برداشته بود..دختر و پسر داشت ولی ولش کرده بودن و رفته بودن شهر..بی انصافا....
دستشو گرفتم به زور سرمو بوسید..
چشمام پر از اشک شد....حتی رانندم..
معاینه اش کردم ..همه دارو ها را براش رایگان دادم..گفتم هر ماه میام پیشش....
اومدم بیرون ...چقدر بی عدالتی..چقدر نابرابری....
چقدر من فکر می کردم خودم .....
چقدر ما ناشکریم با این همه امکانات..
اومدم بیرون تو ماشین نشستم..انقدر گریه کردم که باور نمی کردم اینهمه اشک هم دارم...
یعنی فکر نمی کردم بعد اون همه اتفاق اشکی برام مونده که بریزم....
دوستان اخه چقدر بی انصافی..از اونشب همش خوابشو می بینم که تنها بی کس مونده...
تروخدا دوستان ..من نمی دونم هر کدام شما چه وضعیتی داره ولی هیچ زمان پدر و مادرهاتون را ترک نکنید....به خدا گناهه..و هر زمان دیدید مالی دارید به جای دادن این همه نذر به افرادی که خودشون هم دارند..این ها رابه یک چنین افراد فقیری بدید ..
واقعا نیاز دارند..و چه خوبه اگر ما بتونیم کمکی باشیم..
بعد از اون رانندم هر روز می گه.... دکتر هر جا خواستی بری منم باهات میام..هر وقت که خواستی!!!!!
دوستان بیاید جور دیگه ای زندگی کنیم......![]()






:



پاسخ با نقل قول











علاقه مندی ها (Bookmarks)