دوستان خوبم سلام، و واقعا واقعا ممنونم از توجهتون!
اول از آخر جواب میدم، چرا من توی نامزدی بارها و بارها همسرم رو با دیگران مقایسه کردم و البته این از تاثیر حرفهای دیگران و مقایسه هایی بود که دیگران نسبت به سرتر بودن من از فلان دختر می کردن و با چنان همسری و من با چنین همسری و البته باز هم مقایسه ی زندگی من که دیدی فلانی تحصیلات دانشگاهی داشت و رفت به اون که حتی دیپلم هم نداشت و حالا تو می خوای که به کی بری؟
این مساله هنوز هم در خانواده ی من پابرجاست که با نیش و کنایه و هزاران حرف وسط حرفهاشون من رو به خاطر انتخابی که داشتم سرزنش می کنن و یه مدت واقعا دیگه این سرزنش ها بیش از حد شده بود. خصوصا ماه های اولی که من تازه ازدواج کرده بودم، و با یک اشتباه همسرم، همه چیز بدتر و بدتر شد. ما چهار ماه بود که ازدواج کرده بودیم که البته به خاطر بی مهارتی هردومون باز مساله ی تکراری خستگی های و بی توجهی های همسرم شروع شده بود که این ماجرا منجر به این شد که همسرم دست روی من بلند کرد و این باعث شد که من برای یک هفته به حالت قهر خونه ی مادرم اینها باشم و این پدر و مادر من رو به شدت عصبانی کرد و صحه ای شد بر روی حدس و گمان ها و حرفهایی که میگفتن.
خلاصه بعد از اون ماجرا که من و همسرم با بی تجربگی نتونستیم خودمون حلش کنیم و به خانواده ها کشیده شد، هر بار که من به خونه ی مادرم اینها می رفتم با حالت ناراحتی و دلگیری بر میگشتم و دائم مادرم و خواهرام و دیگران توی گوشم می خوندند که شوهرت ال و بل، و این هر بار توی روحیه ی من تاثیر خودش رو می گذاشت و من بعد از اون ماجرا هر اتفاق کوچیکی رو که پیش می یومد به نداشتن تحصیلات و فرهنگ همسرم نسبت می دادم که اگر تحصیلات داشت به جای اینکه دست روم بلند کنه باهام حرف می زد و هزاران هزار فکر دیگه! و این باعث شده بود که برای یه مدت از اینکه با همچین مردی ازدواج کردم احساس خجالت و تحقیر کنم، و حتی یک بار با همسرم سر این موضوع بحثم هم شد و بالاخره اون چیزی رو که نباید می گفتم رو گفتم.
البته هنوز هم خیلی دوست دارم که همسرم درس بخونه، اما نه به خاطر خودم، و خدا می دونه که تنها هدفم بخاطر خودش هست که از دست این کاری که با روح و جسمش بازی میکنه و دائما بهش استرس و حرص و جوش و خستگی های بیش از اندازه بهش وارد میکنه راحت بشه! البته می دونم که الان وقت بیان این موضوع برای همسرم نیست چون مسائل مهمتری توی زندگیم مساله ساز هست!
و اما بالهای صداقت عزیز من تنها دیروز رو سعی کردم که خودم به خودم انرژی بدم و انتظار از همسرم نداشته باشم! خیلی سخته! واقعا برام سخته که این کار رو انجام بدم، اما خب همین امروز صبح وقتی مثل همیشه منتظر بودم که همسرم از محل کارش بهم زنگ بزنه و حالم رو بپرسه، مدام به خودم زمزمه میکردم که من خودم باید خودم رو خوشحال کنم! من می تونم، حالا اگه وقت کرد و بهم زنگ زد با خوشحالی باهاش حرف می زنم وگرنه که من خوشحالم! تمام سعیم رو میکنم و امیدوارم که بتونم، لااقل تا عید بتونم خودم رو جمع و جور کنم! همیشه وقتی همسرم دیر زنگ میزد ازش گله و شکایت می کردم که چرا از صبح که منتظرت بودم زنگ نزدی؟ چرا دیر زنگ زدی؟ چرا کم حرف می زنی؟ اما ... اما امروز صبح می دونید توی همون چند دقیقه ی کوچیکی که زنگ زد بهش چی گفتم: گفتم: منتظرت تلفنت بودم، همین! اصلا هم اذیت نشدم، فقط می دونم که اولش باید خیلی انرژی صرف کنی اما آخرش انرژی زیادی به دست می یاری!
خانم بالهای صداقت عزیز تمام تلاشم رو انجام میدم که کارهایی رو که گفتید انجام بدم، لطفا تنهام نذارید.
بالهای صداقت عزیز چند تا مقاله پیدا کردم، امیدوارم که بتونه بهم کمک کنه!
1. چگونه قدرتمند شویم؟
2. 6 تکنیک مفید در جهت کنترل احساسات
3. راه های مهار کردن عواطف
4. درباره هوش هیجانی چه می دانید؟
5. با احساسات خود دوست باشیم؟
6. هیجانات و احساسات
باید تمام سعیم و عزمم رو جزم کنم که بتونم بالاخره یه کاری برای خودم و این زندگی انجام بدم.










علاقه مندی ها (Bookmarks)